سربهراه
موسیقی که تموم شد، باصلابت خوندم: خانهای کو شود از دستِ اجانب آباد ز اشک ویران کُنش آن خانه که بیت
سر کلاسم نگفتم، چون بلوغِ فکریشون رو برای قیاسِ این مطلب، بالا تشخیص ندادم.
ولی اینجا مینویسم؛
کتاب فارسی از عارف قزوینی شعر داره چون برای وطن شعر گفته و ضداستکبار، ولی از فروغ نداره چون چنین شعری نگفته!
حالآنکه عارف گرچه هنرمند و نخبه و نابغه بوده ولی تمیز زندگی نکرده!
اونموقعی که سگ تو خونه و زندگی داشتن مد نبوده، ایشون با سگ زندگی میکرده، اهل شراب بوده، اهل مواد که البته اونزمان مُد بوده(!)، همسری پنهانی داشته که وقتی رسوا میشن طلاقش میده، اون موقعی که کنسرت مُد نبوده، ایشون در شهرهای مهم، حتی مشهد، کنسرت داشته(!)
لذا این از اون بخشاییه که واقعاً حزبی کار شده و بیفکر... از اون بخشایی که پشتش خلوص و حکمتی نبوده و لذا به دل هم نمیشینه(!)
انصاف و عدل داشت موافق بسی ولی
چون فرّخی، موافقِ ثابتقدم نداشت
مفهومِ این بیت رو که گفتم؛
«همه موافقِ عدالتن ولی پاش نمیمونن!»
پرسیدم میتونین مثال بزنین؟
مثالهاشون خیلی به واقعگرایی نزدیک شد و بالاخره به خودشون رسید!
یکی گفت همینکه به سهمیهدارهای کنکور اعتراض میکنیم ولی خودمونم با پول نمره میخریم(!)
۱. مدیرم امروز بهم گفتن سال دیگه معاونم میشی؟ گفتم نه! گفت جنمِ معاونی داری، من دستتنهام (واقعاً دستتنهاست و داره یهتنه متوسطه اول و دوم رو میچرخونه طفلی)، گفتم معلمی دوست دارم. معلم نباشم، دیگه نمیخوام تو مدرسه باشم.
گفت پس سال بعد معلم ورزش هم باش. گفتم چی؟! ورزش؟! من که تخصص ندارم!
گفت خودت شاهدی تا الآن سه تا دبیر ورزش عوض کردم، اما هیچکدوم اندازهٔ خودت نتونستن اینقدر بچهها رو به وجد بیارن که تا زنگ بخوره بیان پی توپ والیبال!
گفتم فقط والیبال بلدم، دبیر ورزش باید ورزشای دیگه هم بلد باشه.
گفت بدمینتون هم که حرفهای زدی! گفتم اون و تجربی بلدم، من تخصص آموزش ورزش ندارم.
گفت چقدر سخت میگیری! فکر کردی همهٔ اینا که درس میدن تخصص دارن؟!
۲. مدیرم گفت با من اردو میای بتونم بچهها رو جمع کنم؟
گفتم روز و ساعت بگید، بتونم میام.
هنوز اردوگاه پیدا نکردن.
۳. همکارام کوچولو و دانشجو هستن. ترغیبشون کردم عمره دانشجویی بنویسن. امروز گفتن ثبتنام کردن. خیلی خوشحال شدم. خدا کنه اسمشون دربیاد❣
۴. زنگ آخر که خورد دیدم همکارام نرفتن، دارن دور خودشون میگردن که چادر پیدا کنن! معلم زبان چادرش رو داد به معلم تاریخ و گفت من امروز نمیرسم بیام، شما چادرم و هفتهٔ دیگه بیار(!)
اونیکی داشت چادر مامان مدرسه رو میگرفت.
من داشتم رژم رو پاک میکردم و پنسم رو برمیداشتم که گفتن خانم فارسی صورتت و قشنگ بشور ها! اینجوری نیای اداره!
فهمیدم دارن میرن اداره. گفتم آها! پس دارین واسه اون ضمن خدمتی که روی گروه گذاشتن میرین اداره! من نمیام، کلاً روالِ بیرونم رو دارم طی میکنم، از ترسِ خدا آرایش رو پاک میکنم، نه از ترسِ اداره!
به شوخیِ جدیم خندیدن و گفتن مگه ساعتِ ضمن خدمت رو نمیخوای که نمیای؟ اومدم بگم تو این دوازده سال فقط ضمن خدمتای ادبیاتی رو رفتم بلکه چیزی به دانشم اضافه شه و مابقی ساعاتم خالیه و میبینید که؛ هنوز تو مدارسم!
با خودم گفتم شاید برای مدیر مهم باشه و فقط به من اجبار نکرده و من اگه چیزی بگم حرفش رو دوتا کنم.
پیچوندم و گفتم نمیتونم بیام.
۵. برای فعالیت اجتماعیای که دارم، کمبود نیرو دارم...
پنج خانوم بهم دادن دو تا طلبه، دو تا مسجدی، یه دانشجو ترم اولی.
سواد فرهنگیشون صفره!
تو عمرشون یک بار قرآن با معنی نخوندن، یک بار نهجالبلاغه نخوندن، یک بار سخنرانیهای آقا رو گوش ندادن، بعد پا شدن اومدن نوجوانهای جامعه را به راه راست هدایت کنن(!)
اولینبار بود من رو از نزدیک میدیدن.
بعد از جلسه کپ کرده بودن!
بهشون گفتم من با نوجوانها منعطفم، با نیروها هیتلر.
امروز همهتون با تأخیر اومدید جلسه.
در جلسهٔ بعد اگر یک دقیقه تأخیر داشتید، خودتون از مسجد بیرون برید.
براشون تعیین تکلیف کردم. قبل از من مینشستن دور هم و میگفتن برای رضای خدا بیایم کاری کنیم(!) بعد یک سال گذشته و غلطی نکردن(!)
مذهبیخشکمغزای بیسواد!
هیچکدوم درسخون نیستن...
بعد از اونا با مسؤول آقا جلسه گذاشتم که به من نیرویی بده که هیچ کار هم نکنه، همینکه بذارمش بین نوجوانها، اونا دلشون بخواد شبیهش بشن! درسخون، منظم، پرتلاش، باتقوا، تمیز و بدون بوی عرق!
وای خدای من!
وقتی میخواستن خودشون رو به من معرفی کنن یه دور سورهٔ بقره میخوندن! ولی صدای اذان بلند شد از جاشون تکون نخوردن(!)
گفتم ادامهٔ جلسه بعد از نماز.
من رفته بودم صف نماز، اونا ریخته بودن دور مسؤول آقا که وای این چه مسؤولیه برامون آوردی... تندرویه... دافعهداره... تنده... تلخه...
بعد از نماز گفتم زینپس تموم نکات از طریق من به مسؤول آقا میرسه. انشاءالله مسؤول آقا هم حواسشون باشه خانمها یادشون رفت، به من ارجاع بدن. در غیر اینصورت بگردید پی مسؤولی دیگه!
مسؤول آقا حساب کار دستشون اومد، خانمها هم همینطور.
بهشون وظایفی دادم که اگر تا پنجشنبه انجام نشه از گروه حذفشون میکنم.
حذف شن بینیرو هستم و باید بگردم پی نیرو. کار میخوابه مدتی.
ولی کار نکردن
بهتر از بد کار کردنه!
اگر شبیه دیندارها هستید
ولی زندگیتون هیچ نقطه رشدی نداره
یعنی همهجای کار میلنگه!
از هپروت دربیاید و واقعی دینداری کنید!
کلی کار روی زمین مونده،
اونوقت یه آبرومند نداریم بذاریم بالاسر بچههای امام زمان علیه السلام(!)
یه مشت وراجِ سجادهآبکشِ منفعتطلبِ سودجوی آیه و حدیثخونِ طلبکارِ مدعیِ پوچ ریختن مردم رو به راه راست هدایت کنن(!)
ایدهآلم در کارهای فرهنگی میدونین چیه؟
استفاده از شاگردهای برجستهم...
طبق اصول کار تشکیلاتی حضرت آقا هم این درسته :)
طبق اصول زندگی به سبک جهادی :)
طبق اصول اشاعهٔ تشیع امام صادق علیه السلام :)
ولی خانوادهها...
من قبلاً این راه رو رفتم...
دو سالی که هیئت راه انداختیم، هستههای اصلی که خودم و رفقام بودیم، ولی نیرو از شاگردام آوردم :)
وقتی مهلای عزیزم با اون پوشش وارد مسجد شد یادمه مذهبیهای مسجدی دو دسته شدن:
یکی دگم و عقبمونده و اخمو!
یکی شل و بدوبدو دنبال جذب نمایشی!
مهلا به هیچکدوم متمایل نشد.
چسبید به خودم که بهش گفتم من دوست دارم با تو کار کنم، اما اینجا مسجده و این کار هیئت. احترامش برام واجبتر از علاقهم به تویه. ببین میتونی در شأن مسجد و هیئت لباس بپوشی بیا و کمکم کن، نتونستی برو و دعام کن.
در شأن مسجد و هیئت لباس پوشید و دو سال دست راستم بود و چقدر خلاقانه کار کرد و چه جشن غدیری گرفت و چه تحولاتی آورد...
اما مادرش...
مادرش یه روز زنگ زد و گفت راهتون دوره... بهخدا من این دو سال مردم و زنده شدم...
گفتم من که هزار بار گفتم خودتون هم بیاید، قدمتون سر چشم...
گفت نمیتونم و بهانه آورد و دخترم رو از کار بیرون کشید...
دختری که از نفر دهمِ کلاس با هیئت رسید به شاگرد دومیِ دانشگاه... از اون پوشش رسید به این پوشش... درس خوند، هیئت چرخوند، روحیهش باز شد... وَ داشت بالبال میزد با من جهادی بلوچستان بیاد... ولی مادرش...
خانوادههایی که همهٔ گلدنتایمها رو سوزوندن...
الآن هم تو رؤیاهام به خوبترین فکر میکنم و بلاخانوم... ولی خونوادهها...
آه!
یا الله!
یا الله!
از پشتِ لپتاپ میپرم و چادرنمازِ مادرم را سر میکشم. بنّا و بابا واردِ اتاقم میشوند. بنّا میگوید محلِ اصابت اینجاست! دیوار بُرش خورده! چرا دخترخانم وسایلشان را جمع نکردهاند؟!
من به بُرشِ سهکنجِ دیوارِ اتاقم نگاه میکنم. راست میگوید؛ انگار اتاقم کیکِ سفیدِ خامهای باشد و یک مثلث از آن، بُرش داده باشند.
پایین میروم. مامان نیمی از وسایل را به خانهٔ موقّت برده. تنها اتاقِ من است که دستنخورده باقی مانده و من روبهروی بُرشها نشسته بودم به قصه نوشتن. قصهای پرتَرَک که همین روزها به سرم زده و من برای نوشتنش امروز و فردا نکردم. مینویسمش. چه زیرِ ترکها، چه در خانهٔ موقت، چه در آوارگیِ کتابخانهها.
یکی از آموختههای اربعین، سبکباری بود. هیچکس نگرانِ جمع کردنِ اتاقِ بزرگِ من نیست، چون کموسیله هستم. سالهاست بهمرور از خودم کندهام... بریدهام... قطع کردهام... جدا ساختهام... تا امروز یک کارتن کتاب برایم مانده و یک چمدان لباس و یک میز و صندلی. انگار دنیا هم برایم موقت باشد، اما فقط در اثاث!
این عمرِ پرترک را آنقدر به بنّا نشان ندادهام که روبهریزش است. گناه پشت گناه. مجوزِ شهرداریاش بشود توبه، بسپارم امام زمان علیه السلام از نو بسازندم؟
یا الله!
یا الله!
قرار و مدارِ شروعِ کار بسته میشود. حالا من باید اتاق را تخلیه کنم. قصهٔ نیمنوشتهام، درسهای نخواندهام، کارهای تازهپذیرفتهام، همه را باید در آوارگی به سامان برسانم.
آوارگی!
این کلمه برای من و رفیق، بارِ معنایی مثبت که نه... طلایی دارد! اولین و آخرین آوارگیِ عمرم خیلی شاهانه گذشت! خیلی اعیانی! ای نجف؛ آوارههای شبهای سردت، دلگرمِ برگشتناند... دور از تو همهچیز موقت است و تو آن مأوای جاودانی!
به مادر لبخند میزنم. میگویم فردا بعد از مدرسه میآیم و اتاقم را جمع میکنم. برمیگردم پشت لپتاپ. به ترکهای قصهام میرسم. زنِ قصهام بالای میز رفته که دستش به پنجره برسد. پنجرهٔ خانهاش خیلی بلند است. پنجرهٔ اتاقِ برشخوردهٔ من هم. پنجرهٔ اتاقم در خانهٔ موقت هم بالای بالاست. من عقدهای پنجره هستم. وَ تمامِ پنجرههای عمرم بر نخیل! برای دیدنِ آسمان همیشه روی پنجهٔ پا، قدبلندی میکردم و دستم نمیرسید...
یا الله!
یا الله!
مردِ قصهام واردِ خانه شده. زن را روی میز دیده که دست کشیده تا پنجره. شاگردِ هفتمِ پارسالم پیام زده: خانوم! مدرسه بیشما سوت و کور است... مردِ قصهام پنجره را باز میکند. صدای گنجشکها به خانه میریزد. هیاهوی پسرها در گلکوچک. ندای وانتِ سبزیفروش. ادعا میکند سبزیهایش تازه است. من ناگهان نگرانِ گیاههایم میشوم؛ گلدانم برگِ تازهای هدیهام داده و دو گلبرگهای داخلِ آبم، ساقههای تُردی را زاییدهاند. نکند در جابهجایی بترسند و با خانهٔ موقت انس نگیرند؟
دکمههای صفحهکلید را تند و تند میفشارم.
مرد بههنگامِ رفتن، در چارچوبِ در ایستاد و سر برگرداند و به پنجرهٔ بلند خیره شد و گفت: میزِ کارتون رو زیرِ پنجره بذارید، هر روز میتونید برید روی صندلی و پنجره رو باز و بسته کنید. هم دکور خونه قشنگ میشه، هم لازم نیست هر بار چیزی بیارید که روش برید.
وَ رفت.
سربهراه
معروفانه: چون اون موقعی که امربهمعروف و نهی از منکر مُد نبود، این کار رو میکرد + اون موقعی که زن، زندگی، آزادی نبود + اون موقعی که «واجبِ فراموششده» رو ولاییای نمیخوند + چون ساااااااااالهاست «مستمر»، «هدفمند» وَ «متمرکز» داره روی «یک موضوع» کار میکنه و شاخه به شاخه و هرجا رزومهپرکن باشه نرفته و مثلِ ۹۹ درصدِ مذهبیفرهنگیا هر سال مشغولِ یه کار نیست(!) + چون ساااااااالهاست از کمیِ دنبالکننده، از ریزش، از توهین و تهمت و تهدید نترسیده، قبل از ازدواجش هم همینی بوده که الآن هست + چون ثابتقدمه. به اینکه با چهره کار میکنه نقد دارم و گفتم، اما تقریباً دخترمذهبیِ دیگهای نمیشناسم که مستمر وَ سالها، قبل از ازدواج و بعد از ازدواج روی مسألهای فرهنگی با این حجم از خطر کار کنه. خدا حفظشون کنه. ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
چشموچراغ: چون ادبیات فارسی و زبانشناسی داره و مستقیم زیر نظرِ فرهنگستان زبان و ادب فارسیه و دستِ ننهقمرهای ادبیاتچی نیست، بلکه ترویجکنندهٔ علم و دانش از «منبع معتبر»ه.
امید و مجید: چون انقلابیِ طناز و خلاق هستن و بهروز. خندوانه هم نمیتونست از من خنده بگیره، ولی تقریباً با کلیپای اینها خیلی خیلی میخندم :)
سعداء: حاجآقا راجی تنها منبع و مرجعِ مطمئنِ من در حوادث بعد از حضرتِ آقا هستن. میدونید که پیشنماز نمازمغرب دانشگاه فردوسیان و خب پامنبریشون بودم سالها.
نکتهٔ ۱: حال کردین سهتاشون همشهریم هستن😎✌️
نکتهٔ ۲: این فرسته تبلیغ نیست ها! من بلاگر نیستم، روحشونم خبر نداره. حتی دنبالکنندهشون هم نیستم، بنا به زمان و اوقات فراغتم یا پرسشی برام پیش بیاد بهشون سر میزنم. صرفاً پاسخِ پرسشتون رو دادم. همهمون انسانیم و ممکنه محتوای خطا هم داشته باشن. خودتون بفهمید دارید کجا سر میزنید! من چیزی رو گردن نمیگیرم.
نکتهٔ ۳: به ذهنم رسید بپرسم شما چرا سربهراه رو میخونید؟!
مامان زنگ زده که مگه قرار نبود بعد از مدرسه بیای اتاقت و جمع کنی؟! امروز اندازه گرفتن، فردا آهن میارن، کجایی دختر؟!
من؟
مؤسسه!
جلسهٔ برنامهریزیِ ترمِ تستِ نهم!
ساعت؟
هفتِ شب!
فاصله تا خونه؟
یک ساعت و نیم!
داشتم با خستگی و کلافگی و پتو پتو خواب پشتِ پلکهام، تتمّهٔ فعل و نهاد و بَدَل و گروه اسمی و اضافههای تشبیهی و استعاری که از آستینام بیرون زده بود و گوشهٔ لبها کپک رو جمعوجور میکردم که رانندهٔ ماشینِ مشدیممدلی با بوقِ ده_یازده زنگ زد که شنیدم حقوق گرفتی! منم هوس کیم دوقلو کردم! کجایی؟ دقیقاً کجایی؟!
آه خدایا شکرت! متشکرم که هوس کیم دوقلو کردی! بیا! فقط بیا!
مامان زنگ زده که دارم میرم کارتن بگیرم واسه کتابات، کی میرسی؟
من؟
دمِ سوپریام!
کارتم و دادم دوستم بره کیم دوقلو بگیره بیاد با هم بخوریم!
شب؟
خوابم میاد!
فردا؟
پنج صبح تا هشت شب بیرون!
اتاق؟
میرسم بهش! don't worry!
مامان؟
خدا صبرش بده!
ماجراهای سیاسی و انقلابیِ امروزِ مدرسه؟
اگه یادم نرفت بعداً!
شب بهخیر؟
قطعاً! حتی شام نمیخوام! فقط تشک و پتوم و میخوام با یه بشکه چای!
هی دختر!
تو زنِ روزای شلوغی!
درخت باش!
خزان هم که شد
ایستاده بمیر😂😂😂