eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
معروفانه: چون اون موقعی که امربه‌معروف و نهی از منکر مُد نبود، این کار رو می‌کرد + اون موقعی که زن، زندگی، آزادی نبود + اون موقعی که «واجبِ فراموش‌شده» رو ولایی‌ای نمی‌خوند + چون ساااااااااال‌هاست «مستمر»، «هدفمند» وَ «متمرکز» داره روی «یک موضوع» کار می‌کنه و شاخه به شاخه و هرجا رزومه‌پرکن باشه نرفته و مثلِ ۹۹ درصدِ مذهبی‌فرهنگیا هر سال مشغولِ یه کار نیست(!) + چون ساااااااال‌هاست از کمیِ دنبال‌کننده، از ریزش، از توهین و تهمت و تهدید نترسیده، قبل از ازدواجش هم همینی بوده که الآن هست + چون ثابت‌قدمه. به این‌که با چهره کار می‌کنه نقد دارم و گفتم، اما تقریباً دخترمذهبیِ دیگه‌ای نمی‌شناسم که مستمر وَ سال‌ها، قبل از ازدواج و بعد از ازدواج روی مسأله‌ای فرهنگی با این حجم از خطر کار کنه. خدا حفظ‌شون کنه. ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله. چشم‌وچراغ: چون ادبیات فارسی و زبان‌شناسی داره و مستقیم زیر نظرِ فرهنگستان زبان و ادب فارسیه و دستِ ننه‌قمرهای ادبیات‌چی نیست، بلکه ترویج‌کنندهٔ علم و دانش از «منبع معتبر»ه. امید و مجید: چون انقلابیِ طناز و خلاق هستن و به‌روز. خندوانه هم نمی‌تونست از من خنده بگیره، ولی تقریباً با کلیپای این‌ها خیلی خی‌لی می‌خندم :) سعداء: حاج‌آقا راجی تنها منبع و مرجعِ مطمئنِ من در حوادث بعد از حضرتِ آقا هستن. می‌دونید که پیش‌نماز نمازمغرب دانشگاه فردوسی‌ان و خب پامنبری‌شون بودم سال‌ها. نکتهٔ ۱: حال کردین سه‌تاشون هم‌شهری‌م هستن😎✌️ نکتهٔ ۲: این فرسته تبلیغ نیست ها! من بلاگر نیستم، روح‌شونم خبر نداره. حتی دنبال‌کننده‌شون هم نیستم، بنا به زمان و اوقات فراغتم یا پرسشی برام پیش بیاد بهشون سر می‌زنم. صرفاً پاسخِ پرسش‌تون رو دادم. همه‌مون انسانیم و ممکنه محتوای خطا هم داشته باشن. خودتون بفهمید دارید کجا سر می‌زنید! من چیزی رو گردن نمی‌گیرم. نکتهٔ ۳: به ذهنم رسید بپرسم شما چرا سربه‌راه رو می‌خونید؟!
مامان زنگ زده که مگه قرار نبود بعد از مدرسه بیای اتاقت و جمع کنی؟! امروز اندازه گرفتن، فردا آهن میارن، کجایی دختر؟! من؟ مؤسسه! جلسهٔ برنامه‌ریزیِ ترمِ تستِ نهم! ساعت؟ هفتِ شب! فاصله تا خونه؟ یک ساعت و نیم! داشتم با خستگی و کلافگی و پتو پتو خواب پشتِ پلک‌هام، تتمّهٔ فعل و نهاد و بَدَل و گروه اسمی و اضافه‌های تشبیهی و استعاری که از آستینام بیرون زده بود و گوشهٔ لب‌ها کپک رو جمع‌وجور می‌کردم که رانندهٔ ماشینِ مشدی‌ممدلی با بوقِ ده_یازده زنگ زد که شنیدم حقوق گرفتی! منم هوس کیم دوقلو کردم! کجایی؟ دقیقاً کجایی؟! آه خدایا شکرت! متشکرم که هوس کیم دوقلو کردی! بیا! فقط بیا! مامان زنگ زده که دارم می‌رم کارتن بگیرم واسه کتابات، کی می‌رسی؟ من؟ دمِ سوپری‌ام! کارتم و دادم دوستم بره کیم دوقلو بگیره بیاد با هم بخوریم! شب؟ خوابم میاد! فردا؟ پنج صبح تا هشت شب بیرون! اتاق؟ می‌رسم بهش! don't worry! مامان؟ خدا صبرش بده! ماجراهای سیاسی و انقلابیِ امروزِ مدرسه؟ اگه یادم نرفت بعداً! شب به‌خیر؟ قطعاً! حتی شام نمی‌خوام! فقط تشک و پتوم و می‌خوام با یه بشکه چای! هی دختر! تو زنِ روزای شلوغی! درخت باش! خزان هم که شد ایستاده بمیر😂😂😂
گفتم Don't Worry! فردا تعطیل شد😂😍😁✌️
من سهراب سپهری رو با این دو کتاب شناختم. «هنوز در سفرم» رو دوست دبیرستانم بهم هدیه داد و «اطاق آبی» رو دمِ دانشگاه فردوسی با دیوان رودکی‌م عوض کردم :) دیوان رودکی الآن شده پونصد هزار تومن ولی اصلاً پشیمون نیستم که با اطاق آبی تاخت زدم😍😁 پی‌نوشت: الآن رو نمی‌دونم، ولی سال ۱۳۸۸ اطاق آبی هیچ کتابفروشی‌ای پیدا نمی‌شد. روزی که دم در دانشگاه فردوسی روی بساطِ یه دست‌فروش دیدمش، پول نداشتم، دیوان رودکی‌م همراهم بود. با پیرمرد دست‌فروش صحبت کردم مبادلهٔ کالا به کالا کردیم😂
خطاطی اون تحریمِ زندگی‌مه که یه‌روز دورش می‌زنم...
حین وسیله جمع کردن، یکی از سخنرانی‌های سیدالقائد رو به‌صورت تصادفی گذاشتم گوش بدم. سخنرانیِ این لینک بود. کامل بخونید: برنامه‌ریزی برنامه‌ریزیِ مبتنی بر فکر فکرِ مبتنی بر قرآن یادگیری تا آخر عمر مطالعه شناسایی اقدام تشخیص اینا رو تو زندگی مذهبیا و اونایی که تو مجموعه‌های مذهبی و فرهنگی هستن می‌بینید؟!😶 تو اَدا نه ها! تو زندگیِ مسؤولینِ فرهنگی و مذهبی... نیروهای فرهنگی و مذهبی... هیئتی‌ها... بسیجی‌ها... راهیان‌نوری‌ها... دوره‌ها و همایش‌ها... می‌بینید؟!😐 دقیق دقت کنید: آقا گفتن اهل قرآن باشن، نه دورهٔ قرآن! نه دورهٔ تفسیر! نه تدبر! نه حفظ! دوره‌ها رو بریز دور! اهل قرآن هستی؟ اهل قرآن هستن؟ فکر! نه دورهٔ فکر اسلامی طبق اصول فلان! اهل فکر هستی؟ اهل فکر هستن؟ برنامه‌ریزی!😂😂😂 نه بولت‌ژورنال! نه پلنر! نه دورهٔ برنامه‌ریزی! نه برنامه‌ریزی‌های سفارشی! اهل برنامه‌ریزی هستی؟ اهل برنامه‌ریزی هستن؟😂😂😂 یا آقا از فضا اومدن یا مذهبیا😂😂😂
همه رفتن اون خونه. من تو اتاق خالی‌م نشستم پشت میزم و دارم نکاتی که فردا قراره تو جلسه بگم یادداشت می‌کنم. شب قراره میزم هم بره اون خونه. من قراره شب حدود شصت نفر دانش‌آموزم رو که روی گروه‌های درسیِ امروز نبودن رو وارد گروه‌ها کنم. چایِ بدون هل و دارچین و گل‌محمدی دم می‌کنم، چون همه‌چیز رفته اون‌ور. چای می‌نوشم و لیست کارای فردام و می‌بندم. باید قصه رو تموم کنم. یه مسابقهٔ بزرگ در راهه. امروز تندیس‌ها و لوح‌های تقدیرم رو می‌دیدم خوشحال بودم و هوس کردم یه جدید به مجموعه‌م اضافه کنم. پس باید قصه تموم شه. سه دسته سؤال باید طراحی کنم. گلدونام و باید خودم منتقل کنم. جلسه برم. درسای تدریسم و باشه جمعه بخونم. یه دوش بگیرم. خدا رو شکر جز برای جلسه نمی‌خواد برم بیرون. دینگ! پیام اومد! پیکسلاتون فردا کامل می‌شه. بیاید تحویل بگیرید. کادوی روز دانش‌آموز دخترامه. ذوق می‌کنم. می‌گم می‌شه از چندتاشون عکس بفرستید؟ می‌فرسته. دلم غش می‌کنه از ذوق😍❣خدا کنه خیلی دلشون غش کنه از ذوق😍❣ به لیستم اضافه شد: تحویل پیکسلا. امروز دو‌ صفحه بیشتر از برنامهٔ روزانه‌م قرآن خوندم. هر وقت شلوغ‌تر می‌شم به صفحاتِ قرآن روزانه‌م اضافه می‌کنم. بختِ وقتم باز می‌شه. باید به دائم‌الوضو بودن هم دقت کنم. هرچی جلوتر می‌رم شلوغیِ روزام داره بیشتر می‌شه. فعلاً هم به موندن تو خونهٔ جدید عادت ندارم... بقیه بیشتر اونجا می‌رن. من جز همون یه‌باری که قبل از رهن دیدم، دیگه نرفتم. زن‌داداش گفت پای پنجره‌هاش طاقچه نداره، گلدونات و کجا می‌ذاری آبجی؟ نمی‌دونم... خدا کنه طاقت بیارن... پنج ماهِ دیگه بهاره.