eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
کلمات رو کامل بنویس. سلام وقتی می‌گم نگاه به فحشایی که بی‌حجابا تو خیابون در جوابِ نهی از منکرتون می‌دن نکنین یعنی این! وقتی می‌گم شما دنبالِ دیدنِ اثر نباشید و فقط به تکلیف عمل کنید یعنی این! سلام به همه بدخواهام👋😁
سربه‌راه
کلمات رو کامل بنویس. سلام وقتی می‌گم نگاه به فحشایی که بی‌حجابا تو خیابون در جوابِ نهی از منکرتون م
یه یادآوریِ مهم: من این‌جا «روزمره‌نویسی» دارم. دنبالِ تأثیر روی کسی نبودم، نیستم وَ ان‌شاءالله نخواهم بود. حتی در کلاس‌هام. حتی در کار فرهنگی‌م. حتی حتی حتی در هر فعالیتی. معتقدم هر وقت هر کس دنبال تأثیر رفت، گند زد و گند خورد! چرا؟ چون ته ته ته فکرِ اثرگذاری، یعنی من بالاتر از بقیه‌ام! در حالی که ما هر کاری می‌کنیم وظیفه‌مونه! وظیفه! تشویق نداره. اگه انجام ندیم هم بااااااااید تنبیه شیم! متقابلاً دوست هم ندارم از کسی جز سیدالقائد و امام خمینیِ نازنینم تأثیر بگیرم‌. اگر مشغولِ کاری هستم، یا علاقه دارم یا وظیفه‌مه. سمت‌وسوی عقیدتیِ روزمره‌هام واسه سبک زندگیمه. این چیزا تو فکرمه، دغدغه‌مه، درگیریِ ذهنیمه. خب آدم همونی رو می‌نویسه که درگیرشه دیگه! نه پیغمبرم، نه قراره به پیغمبری مبعوث شم. همونی‌ام که در بیوگرافی (خودنوشت) کانال نوشتم و دوست دارم اونی بشم که در پروفایل گذاشتم و اصلاً کانال رو نامیدم. امید هم دارم چون آقا امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودن شما اَدای هر گروهی رو دربیاری، بالاخره جزوش می‌شی. منم بالاخره یه روز سربه‌راه می‌شم😍 اگر از فرسته‌ای برداشتِ اثرگذاری کردید، برداشت‌تون مشکل داره😂 برای یه نویسنده صرفاً خونده شدن مهمه. خواننده داشتن. کم و زیادش مهم نیست، اهلش مهمه. من می‌نویسم، تا بتونم مراقبت می‌کنم حلال و پاک بنویسم، شما هم بخونید، تا می‌تونید هم مراقبت کنید حلال و پاک بخونید. چیزی به‌دردتون خورد، ذوق کردید، به‌کارتون اومد، دعام کنید. چیزی روی اعصاب‌تون بود، دوست نداشتید، قبول نداشتید، مجبورتون نکردن که! دعوت‌تون نکردم که! نخونید😂 برید و یا دعام کنید یا نفرین! اینم به خودتون مربوطه😎 تامام✋
میزم هم رفت اون خونه. مثلِ امام خمینی نشستم کنار دیوار اتاقم و روبه‌روم کتاب و برگه‌هامه. فقط یه میزکوچولوی آبی کم دارم. چای دم کردم. بازم بدون هل... بدون دارچین... بدون گل‌محمدی... برای فردام یه تخم‌مرغ و سیب‌زمینی گذاشتم آب‌پز شه. گلبرگِ یکی از گل‌هام زرد شده... همین‌قدر لوس و حساس بارشون آوردم... چه مادرِ مزخرفی می‌شدم! خدا به بچه‌هام رحم کرده... چای می‌نوشم و به رودکی فکر می‌کنم... به همهٔ انتخاب‌هایی که مجبور شدم برای به‌دست آوردنِ چیزی، چیز دیگه‌ای رو از دست بدم... «پدرِ شعرِ فارسی» رو درآوردم تا به «اطاقِ آبی» برسم؛ اطاقِ خالی خی‌لی وحشتناکه! انگار وقتِ رفتن رسیده... دونه دونه تعلقاتت رو خدا ازت گرفته و حالا دستِ خالی تو موندی و حوضت... اتاقِ خالی‌ بوی استغفار می‌ده... خونهٔ خالی بوی توبه... هیچی برات نمی‌مونه... جز برگه‌های امتحانیِ روبه‌روت... بدونِ بیست! شاید گلم از همین زَهره ترکونده و رنگش زرد شده... می‌بوسمش و بهش می‌گم از هرچی ترسیدی، فرار کن سمتِ امام حسین علیه السلام... روضه می‌ذارم. با صدای بلند. تو اتاقِ خالی. می‌پاشه به در و دیوار... دکتر مطیعی که فریاد می‌کشه «حسین جان؛ ما جز تو که پناهی نداریم» تَرَک‌ها به هق‌هق میفتن... من نه اون خونه‌ام، نه این خونه جای موندن دارم... انگار مرزم... اون‌جایی که مُهرِ خروج از ایران خوردم و هنوز مُهرِ ورود به عِراق نگرفتم... انگار هنوز از همهٔ رنگ‌های غیرحسینیم پاک نشدم که رنگِ حسینی بگیرم... دکتر مطیعی با صدای آهسته زمزمه می‌کنه: حسین جان؛ ما بَدا هم دوسِت داریم... پشتِ سرِ برگی که دل خالی کرده، جَوونه‌ای دل‌ قرص کرده از پیله دربیاد و قد بکشه. رَبَّنا وَلَا تُحَمِّلْنا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنّا وَاغْفِرْ لَنا وَارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلَانا أَنْتَ مَوْلَانا...🌱
با ذووووووق اومدم یحیی سنوار بگیرم که یهوووو چشمم بین آقامصطفی چمران و همّت و برونسی و کاوه و بچه‌های خمینی، افتاد به خودِ خمینی😍 من تا حالا دفترچه با طرح امام خمینیِ رنگی ندیده بودم. البته اینم باسلیقه و مخاطب‌کُش نیست... ولی همین‌که مذهبی‌جماعت یه قدم رشد کرده مثبته. ان‌شاءالله به طرح‌های به‌روز هم برسن. قططططططعاً خمینیِ نازنینم رو خریدم. اگر امام خمینی نبودن، مقاومتی نبود! مبارزه‌ای نبود! یحیی سنواری نبود! جرأتِ طوفانی نبود! این دفترچه رو به نیتِ مؤسسه گرفتم که یکی از آمریکاترین مناطق مشهده و توش غالبِ شاگردا شپشوهای برهنه هستن(!) به نیتِ اون‌جا گرفتم که کف‌وخون بالا بیارن در حالی که محتاجِ دانش و فن بیان و تدریسِ یه پیروی مکتبِ خمینیسم هستن😎✌️ یادداشت‌هام و از روی این می‌گم که همیشه یادشون بمونه ایییییییییییینه✌️ بچه‌های خمینی باسواد و خفن و باجسارت هستن و تو هرررررررر چقددددددر پول‌دار باشی، تهش واسه مهاجرتت به بچه‌های خمینی محتاجی😎😉🤪
صفحه اینستاگرامِ این طرح رو برداشتم بگم دوستم اینستاگرام داره بهشون تذکر بده در انتخاب شعر دقت کنن. این طرح قشنگه ولی این شعر کژفهمی میاره! مذهبیونِ بادقتی باشیم! گاف ندیم دست کسی! والا من به این مورد می‌گم نفوذ!
سربه‌راه
همه رفتن اون خونه. من تو اتاق خالی‌م نشستم پشت میزم و دارم نکاتی که فردا قراره تو جلسه بگم یادداشت م
پنج تا طرح داده بودم و فکر نمی‌کردم این‌قدر شفاف و برّاق شه😍😍😍 خیلی خوشحالم تمیز کار کردن😍 دست‌شون درد نکنه🙏 آوردم تبرّک‌شون کنم ان‌شاءالله برای دخترام نورِ عاقبت‌به‌خیری به همراه داشته باشه❣
سربه‌راه
همون‌طور که می‌بینید مشهد به‌دلیل آلودگی هوا تعطیله، ولی من به ریه‌هام فکر نکردم و اومدم کوه😶 نشسته بودیم روی صخره‌ای چای بخوریم، یه گروه نوجوان اومدن. همه دختر، همه شالا انداخته و دکمه‌های بلوز باز و زیرش تاپ، یکی‌شونم صلیب انداخته(!) ما چیزی نگفته بودیم که دیدیم بهمون سلام کردن! جواب سلام دادیم و خدا قوت گفتیم و تعارفِ چای زدیم. چی گفتن؟ با ذوووووووق گفتن شما تا این‌جا با چادر اومدید؟! دوستم چهار قلهٔ اطراف رو نشون داد و گفت ما با چادر، تو برف و بارون، هر چهار تا رو فتح کردیم! به هم نگاه کردن، با ذوق خندیدن، بهمون گفتن ایییییییوللللللل، شالاشون رو بدون کوچک‌ترین تذکری سرشون کردن، موندن پیش‌مون، ازمون پرسیدن کوه‌نوردین؟ من گفتم نه، کوه‌بازیم 😍 همه خندیدیم، دوباره بهمون گفتن ایوللللللل، هودی صورتیه پرسید هر کوهی می‌رید با چادرین؟ من گفتم قلهٔ زو رو تو گوگل بزن، بلندترین کوهِ مشهده، ما تو زمستون و شبنمِ سُرِ روی کوه، با همین چادر و کوله و فلاسک، فتحش کردیم😍 دوستم گوشی درآورد عکسامون روی قله‌ها رو نشون داد، تازه کوه‌های کلات رو باید بگیم... کوه‌های کلات بین‌المللیه... دره‌های کلات رو تو گوگل بزنین و سرمست شین... این‌قدر ذوق کردن که گفتن بابا دم‌تون گرم! واقعاً با چادر سخته... چادریا میان کوه چادرا رو درمیارن... یادتونه می‌گفتم نوجوان‌ها نگفته می‌فهمن؟! سر معلمی یادتونه می‌گفتم اگر از ته قلب دوست‌شون نداشته باشید، خودتون رو بکشید اثر نداره؟! اونا می‌فهمن کی چادر درمیاره و کی نه! واقعاً از دیدنِ ما ذوق کردن! از بساطِ چای‌مون بیشتر! تا می‌رفتن، برمی‌گشتن ما رو نگاه می‌کردن و برامون دست تکون می‌دادن! کلی گفتیم و خندیدیم و بی کلمه‌ای حرف بقیهٔ راه رو با شالای سر و دکمه‌های بسته رفتن! این تو پارک و حرم و خیابون به این سادگیا نیست، جایی چادری دیدن که فکرشم نمی‌کردن! یادتونه می‌گفتم لازمه مذهبیا این‌جور جاها بیان؟! اونایی که دربه‌درِ تأثیرن و تهش هیچی، به‌نظرم یه تفکری بکنید. تحلیل محتوای این فرسته و جزئیاتش با خودتون! امروز از جلسه با مذهبیونی بی‌فکر و بی‌برنامه و بی‌نظم میام، مغزم دیگه کشش نمی‌ده روی این حجم از اهمالِ مذهبیا فکر بذارم. می‌خوام رهاییِ کوه و باد و آسمون تو مغزم بپیچه❣
خونهٔ جدیدم. از وقتی اومدم مانتو و مقنعه‌م و درنیاوردم. منتظرم بابا تعمیرات رو انجام بده و برگردیم خونه‌مون. اون‌جا فقط موکتم مونده، ولی تا بنّاها نیومدن اون‌جا می‌خوام بمونم. آینهٔ اتاقم رو تو پذیراییِ این‌جا نصب کردم. خودم رو تو آینه می‌دیدم که چقدر در مستأجری نابلدم. مامان هم همین‌طور. به بابا که دقت می‌کنم هم همین‌طور. همه‌مون داریم سعی می‌کنیم مقاومت کنیم. یاد بگیریم. بابا هم‌زمان داره سعی می‌کنه خرجی که ناخواسته روی دستش افتاده رو هم هضم کنه. یادِ یه وبلاگِ قدیمی می‌افتم که قبلاً می‌خوندم. اسمش مستأجر خدا بود. نمی‌دونم شاید من هم به‌مرور برام عادی شه، ولی حالا که دیگه باید از خونهٔ خودمون جدا شیم، خی‌لی بهش فکر می‌کنم... اصلاً برام یه دورهٔ سلوکه... لبریز از اندوهِ دستِ خالی بودن... آواره بودن... مالِ هیچ‌جا نبودن و امیدِ برگشتن نداشتن... ای نیمهٔ گمشدهٔ من؛ اگر بالاخره چشمای کورت رو خدا شفا داد و من رو پیدا کردی و دیدی، لطفاً حتماً برای من ای مهربانِ کور، خانه بیاور! وَ یک دریچه که از آن به ازدحامِ کوچهٔ خوشبخت بنگرم...
نشستم روی تنها مبلِ مونده در خونهٔ خالی. همه اون خونه‌ان. من امشب باید بنرِ فراخوانِ نیرو بدم برای فعالیت‌مون. طرح سؤال دارم. باید مؤسسه رو پیگیری کنم. قصه‌م. درس خوندن. لباس جمع کردن برای فردا. لباس شستن با دست وقتی هنوز ماشین لباسشویی متصل نشده. فردا صبح می‌رم بیرون، شب شب‌کاری هستم، یک‌شنبه بیرون... باید مربی‌هام و تقسیم ساعت کنم، باید با مسؤول آقا باز هم جلسه بذارم... باید یک‌شنبه عصر برسم خونه و شروع کنم به طرح بستن برای مؤسسه. روی مبل نشستم و یادِ یحیی سنوارم. حتی اَداش و درآوردن هم لبریزِ غرورت می‌کنه. شبیه اون روی مبل می‌شینم. به زندگی‌م خیره می‌شم. من آبرومند تمومت می‌کنم. سربلند و سربه‌راه. باید بلدِ روزهای سخت‌تر بشم. باید. حتی در اَدای یحیی سنوار هم طوفانِ قدرته. خودِ پیچَندش چطور در جسمِ کوچکِ دنیاییش گنجیده؟! بلند می‌شم. باید برم و برای فردا و پس‌فردای سختم دور از خونه‌ای که ندارم، دو کیف آماده کنم. کولهٔ لوازم و لباسِ مدرسه. کیفِ لپ‌تاپ و لوازم شب‌کاری. از میانهٔ خارها، میخک چیدن رو یاد می‌گیرم. با توسل به یحیی سنوار.