eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
در کار برای هیچ‌کس، هیچ‌چیز رو توضیح نمی‌دم. صحبت‌ها فقط کاری. هیچ صحبتِ عقیدتی‌ای در کار ندارم. اگر عقیده‌ای باشه دیده می‌شه. عقیده‌ای که نیاز به توضیح داشته باشه، یه‌جای کارش می‌لنگه. عقیده اون‌جایی دیده می‌شه که جواب دادم اگر تمایل به همکاری با این شرایط داشتید در خدمتم. مؤید باشید. وَ تمام. اگر انتخابت کنن؛ مجبور شدن یکی که مقیده رو به‌خاطر تبحّرش انتخاب کنن. اگر انتخابت نکنن؛ مجبور شدن به‌خاطر عقایدشون کسی که خودشون از تبحرّش تعریف و تمجید کردن و بهش روی آوردن رو از دست بدن. در هر صورت کی برنده است؟! اگر همهٔ مذهبی‌ها پای عقایدشون می‌موندن، جامعه چه شکلی بود؟! من فقط یک‌جا تن به تلگرام دادم؛ دانشگاه. چون علم رو از کافر هم شده باید گرفت. فقط برای کار علمی. اما کار، رزق، مهمه چی و چطور وارد زندگی‌مون شه... وَ این عادیه! مذهبی‌هایی که این نیستن غیر عادی‌ان!
دیروز نیمهٔ چله‌ای بود حیاتی. فرمانده از تهران‌رسیده آمد و روی مبلِ یحیی سنوار نشست و پاکتی که باز نکرده بود را به من رساند. چشم‌به‌راه بودم. مثلِ اویس. دستاری رسید و دورِ زخم‌ها پیچید. شِفا نزدیک است. ان‌شاءالله. پاکت‌به‌دست واردِ خانهٔ جدید شدم. برای زندگی‌. مردها رفته بودند. مادر همه‌چیز را تلخ می‌دید. مادر نق می‌زد. مادر ترش می‌کرد. مادر اخم می‌بافت. زن‌داداش مغموم نشسته بود. به پاکتِ دستم نگاه کردم. به دستاری که رسیده بود. با همان نام که چشم‌به‌راهش بودم. یا صاحب‌الزمان؛ از شما مدد! بلند شدم. مثلِ روزهای جهادی. که بلند شدن را بهتر از همیشه بلدم. که اَبَردخترم. که خستگی‌ناپذیر و ناایستام. خیال کردم آمده‌ام جهادی. با نیروهایی که جهادی آمده‌اند اما جهادی نیستند. باید فرماندهی کرد. گاهی به کلام. گاهی به عمل. گلدان‌هایم را چیدم. آینه و غبارها را دستمال کشیدم. طاقچه‌ها را پر کردم‌. چای گذاشتم. لباس‌ها را چیدم. کمدها را مرتب و دسته‌بندی کردم. یخچال را بازچینی کردم. زن‌داداش جان گرفت. بلند شد. قابلمه و سبدها و کاسه و کوزه را چید. من به حیاط رسیدم. حیاط پر بود از شلختگیِ مردانه؛ پریزهای خراب را ریخته بودند... نردبان‌ها افتاده... میخ و پیچ‌گوشتی رها... لباس‌های کثیف این‌طرف و آن‌طرف... موزاییک‌شکسته‌ها زیر پا... هودی تنم کشیدم و شلنگِ آب بستم و بعد از دو ساعت حیاط را دستهٔ گل کردم! مادر جان گرفت. کلید برداشت و از خانه بیرون زد. رفت و با کباب و چیپس برگشت. مردها آمدند. اخم‌ها درهم‌کشیده و صورت‌ها بادکرده. مردها را جان ندادم. دستور دادم. یکی را فرستادم روی چهارپایه پرده نصب کند. یکی را پای دیوار، قاب دستش دادم بکوبد. تقارن‌ها. تناسب‌ها. دخترانگی‌ها. زندگی پاشیدم به خانه. آن‌چه تنها از دختر برمی‌آید. همه زنده شدند ولی زبان‌شان بند بود(!) زن‌داداش ذوقش را به دلم ریخت؛ چقدر خانه زیبا شد! خانه است دیگر! طویله که نیست! یک ماه نه، بگو یک روز. من میزِ کتابخانه را برای چند ساعت کار زیبا می‌کنم، این‌جا که خانهٔ من است! مامان بهانه کرده بود دلش گرفته. از موبایلش با صدای بلند آهنگ گذاشت. توجیه‌گرِ درونم می‌گفت مادرت دلش گرفته، این‌بار فرق دارد! سربه‌راهِ درونم دندان‌های توجیه‌گرم را خرد کرد که مادرت وقتی کوچک بودی تو را از بلایا مراقبت کرد. حالا تو هم باید او را از بلایا مراقبت کنی. آهنگ بلاست. مادرت نمی‌داند، تو که می‌دانی! گفتم قرارِ این خانه، قرارِ همان خانه است؛ من به‌احترامِ شما مداحی نمی‌گذارم، شما هم به احترامِ من آهنگ نمی‌گذارید. دلت گرفته پارک نزدیک است. طبیعت. ماشین مهیا. اصلاً زنگ بزن همسایه‌های پایه‌مان بیایند دورت. خانه را شلوغ کن. تفریح بروید. ولی قرارومدارمان همان همیشگی‌هاست. همیشگی‌ها یعنی سال‌هاست اجازه نمی‌دهم کسی در خانه آهنگ بگذارد. برقصد. ورق بازی کند. فیلمِ بدون دوبله ببیند. همان‌طور که بچه بودم و بابا نمی‌گذاشت خوراکی‌های مضر بخورم‌. مادر نمی‌گذاشت روی پله‌ها بروم‌. آن‌ها مراقب من بودند، من هم مراقب آن‌ها. گرچه من در کودکی متوجه نبودم و آن‌ها در بزرگسالی(!) خانهٔ موقت کوچک است. کتاب‌هایم را نیاوردم. قاب و تصویر نیاوردم. داخلِ پاکت تصویر آمده بود. رزقِ اتاقِ نه‌چندان تمیزِ کوچکِ تازه‌ام خودش آمده. چسباندم به دیوار. روبه‌روی میز کارم‌. سلام بر شهدا که مرا رها نکرده‌اند. مردها را موظف کردم ماشین لباسشویی را نصب کنند. بخاری را. دو ماشین لباس شستم. پهن کردم. زن‌داداش ناهار فردا را گذاشت. مدرسه تعطیل شد. آلودگی هوا تنها با دانش‌آموزان که ماشین ندارند پاک می‌شود(!) تنها با مدارس(!) تنها با معلم‌ها و مدرس‌ها(!) می‌بینید؟ ما که نیستیم آسمان پاک‌تر است(!) آلودگی‌ها رخت‌بسته(!) شنبهٔ مجازی... ارسال بنرِ فراخوانِ نیرو... خط‌ونشان کشیدن برای مسؤول آقا... پیامی تند به نیروی بلااستفادهٔ بسیج... ناخن گرفتن... کولهٔ شب‌کاری بستن... حمام... لباسِ سفید پوشیدن... عطر زدن... زیورآلات انداختن... خانه را به دو رکعت نماز متبرک کردن... صدقه دادن... سلام بر زندگی در پناهِ نگاهِ شهدا.
سخت استخوان‌دردِ جهادی‌ام؛ میانهٔ کوه‌های مرزی... یا آخرِ دنیای بلوچستان... بدونِ برق... بدونِ آب... بدونِ گاز... سخت استخوان‌دردِ درافتادن با نشدن‌هام. خدای سجده‌های نمازهای پنهانیِ سردار حاجی‌زاده؛ دستِ مرا و رفیقم را باز هم به شب‌های پرستارهٔ روستاهای دور برسان... برای خدمت به وارثانِ پابرهنهٔ زمین به گاهِ ظهور.
مامان می‌گه این خونه خی‌لی از بنیان کثیفه. زن‌داداش می‌گه آره واقعاً. دیواراش زرد و نم‌زده شده. من می‌گم عوضش حیاط داره! نشستیم تو حیاط داریم سبزی پاک می‌کنیم و حرف می‌زنیم! حیاطش آسمون داره. کوچه‌هاش درخت داره. بین ما و شاخه‌های بلند درختا، میله و حصار و آجر نداره. مامان می‌گه همه‌ش حس می‌کنم تو خونه بو می‌ده. بوی نم داره. زن‌داداش می‌گه آره آبجی! من تو اتاق شما طاقتم نمیاد بمونم. من می‌گم عوضش نور داره... پذیرایی یه پنجرهٔ بزرگِ در دسترس داره... آفتاب ولو می‌شه رو فرشِ خونهٔ ما... خستگی در می‌کنه و برای هم‌نشینی خون‌گرمه. موقعِ خواب، دستش و می‌ندازه دورِ گردنِ گیاهام. خوشا به حال گیاهان که عاشقِ نورند... وَ دستِ منبسطِ نور، روی شانهٔ آن‌هاست... مامان می‌گه نمی‌دونیم کی همسایه‌مونه... خدا به‌خیر کنه! زن‌داداش می‌گه صدای تلویزیون‌شون که تو خونهٔ ماست! من می‌گم آقاموسی و خانمش و عشقه. بقیه رو ولش! مامانم می‌گه آقاموسی کیه؟! من خونه‌شون رو زیرِ سایه‌بونِ حیاط نشون می‌دم. زن‌داداش می‌خنده. مامان می‌گه دیوانه! گفتم کی و می‌گه! زن‌داداش می‌پرسه حالا چرا آقا موسی؟ می‌گم خب موسی‌کو‌تقی هستن. تقی احتمالاً بچه‌شونه که سرنوشتِ نامعلومی داره. چون هیچ‌وقت نیست و اینام همیشه دنبالشن. مادره همه‌ش می‌پرسه موسی! کو تقی؟ پس موسی آقای خونه است. پس تقی و مادرش، خانوادهٔ آقا موسی هستن. زن‌داداش و مامان می‌خندن. می‌گم صبح شما خواب بودید، من شش بیدار شدم، داشتن با هم خداحافظی می‌کردن. آقاموسی رفت سر کار، خانمش خوابید. مامان می‌گه پس از اوناست که تا لنگ ظهر خوابه! وَ با زن‌داداش غش می‌کنن از خنده :)
سربه‌راه
اومدم قبلِ شب‌کاری یه تقویتی بزنم شارژ شم😎
همکارِ نازنینی که دیشب برام گذاشته بودن و این‌قدر همراه و مکمل بود که روی ابرا بودم، در ساعتِ استراحت مهربانانه و با نیّتی صاف و بدون غرض ازم پرسید ماهِ من؛ چرا تا حالا ازدواج نکردی؟! به شوخی و خنده رد می‌کردم، اما عمیق بود. صحبت رو رها نمی‌کرد. چهار و نیمِ صبح، هر دو در اووووووجِ خستگی کار می‌کردیم که یهو گفت: تو صبر کردی که عاشق شی... مگه نه؟! رفیق این عکس رو فرستاده و نوشته دیدن این عکس من رو که هیچی، تمومِ دوستامون رو یادِ تو می‌ندازه... فقط تو... نه حتی محبوبه که ادبیات خونده... نه حتی مهدیه که ادبیات خونده... فقط خودت... راست می‌گه. دلم می‌خواد بذارمش پروفایل. دستم می‌ره که ثبتش کنم ولی... این عکس رو اگه مخاطبینِ ماتحت‌نشُستهٔ تختِ خواب‌مغزِ بوالهوسم ببینن؛ با کثافتِ شهوت حرومش می‌کنن! وَ اگه مخاطبینِ سجاده‌آب‌کِشِ زندگی‌های بندِ به احادیثِ بی‌باور و تولید نسلی و آقا‌گفته‌های دل‌به‌خواه ببینن؛ با عقده‌ها و حسرت‌‌ها و حسادت‌های بسیااااااااارِ وجودشون بسیاااااااااار حرومش می‌کنن! از بینِ این دو هم ترجیح می‌دم گروهِ اول حرومش کنن. از این‌که مفاهیمی به این حریری... دستِ مذهبی‌های بی‌فهمِ کژفکرِ دین‌مال حروم بشه، حالم به هم می‌خوره. پروفایل نذاشتمش. این‌جا هم دل‌دل داشتم چون از اون دو دسته همه‌جا هستن... خصوصاً دستهٔ دوم! ولی یادم اومد این‌جا زیستن‌گاهِ فکریِ منه؛ هر کسی از ظنّ خود شد یارِ من و چه باک؟! بنابراین این حریرِ شیشه‌ای تُرد و ظریف رو که رفیقم هدیه‌م کرده، این‌جا ثبت می‌کنم.