سربهراه
پیاماتونم جواب دادم😎
کتابخونههای دردسترس من نداشتنش😢
کلییییییییی تعریفکردنیِ قاطیپاتی از چند روزِ مدرسه دارم
ولی اینقدر خستهام و له
که میخوام تو اتوبوس
بخوابم😶
شب بهخیر😐
پیتر دراکر:
کارایی یعنی درست انجام دادنِ کار.
اثربخشی یعنی کار را درست انجام دادن.
نه فقط کار کردن(!)
#مقالهخوانی
امروز بیوقفه مشغول بودم... بدنم از شدت خستگی و کمخوابی کوفته شده... کولهپشتیم مثلِ نیمظهرِ روزِ سومِ مشّایه که بهخاطر خستگی سنگین حس میشه، انگار کوه بود روی پشتم... اینقدر کار دارم که حتی یک ساعتِ بینش رو که خالی بودم رفتم کتابخونه عمومی. لپتاپ بهراه کردم و باز بیوقفه کار کردم... نگرانم موهام کثیف شده باشه و برای فردا خوشحالت نباشه ولی جونِ حمام ندارم... همین حالا رسیدم خونه و هنوز برای فردای مدرسه کار دارم... چشمام داره میره... سرم از شدت خستگی درد گرفته...
دیدم نیاز به تنفس دارم... نیاز به فکر نکردن... تموم کارای امروزم فکری بود... مدرسه، مؤسسه، درسی، فرهنگی... اون روز به رفیق میگفتم مراقبم باش عاشق یه فعال فرهنگی و جهادی نشم... اگر دوتایی بشینیم به فکر کردن دیگه فرومیریزم...
وقتی همهٔ امروزم تموم شد و دیگه باید برمیگشتم خونه، با اینکه تنم دیگه تهی شده بود، ولی همهٔ تهیِ تنم رو جمع کردم و بردم خیابونای تقیآباد...
پاییز بود و شب. خیابونها زنده. قدم زدم. قدم زدم. قدم زدم. امربهمعروف کردم و یکیشون با شوهرش بود و وقتی گفتم و رد شدم، شوهرش برگشت و با تشر گفت چی گفتی؟!
بدون اینکه برگردم یا سرعتم و زیاد کنم یا کوچکترین تفاوتی در حرکتم ایجاد کنم، مسیرم و ادامه دادم و محلش ندادم و خیلی نامحسوس فقط بندِ کیفِ گوشیم و تو دستم انداختم و با دستم محکم چادرم رو گرفتم که یهوقت اگه بهم هجوم آورد چادرم و تا حد توان حفظ کنم. یه پسر و دخترم تو تاریکیِ کنارِ خیابون تو بغلِ هم بودن که بهشون گفتم کلاغ از شما باحیاتر(!)
وَ رسیدم به دوستداشتنیم؛
میدونم که میدونید😍
بلهههههه! رفتم کتابفروشی امام😍😍😍
پولِ کتاب خریدن نداشتم، اما کلی زنده شدم😍
بعد به دستشویی نیاز داشتم. تنها جایی که اونجا میدونستم سرویس داره، پردیس کتاب بود. از پردیس کتاب متنفرم. کتابفروشی امام خلوته چون جای کتابخوناست... کتابخونا کم هستن و نادر... مثل مروارید چی بشه به تورت بخورن و شکارشون کنی... ولی پردیس کتاب جای کتابخرهاست... کتابخرها فتّوفراوونن و تو هر صفحه و کانال و وبلاگ و پارک و کافهای مثلِ ریگِ بیابون ریختن(!) پردیس کتاب پر از شپشوهای اَداییه(!) رفتم دیدم تابلوی سرویس بهداشتی رو از انتهای سالن برداشتن... با اینکه روبه انفجار بودم ولی چیزی نگفتم جلوی اونهمه شپشوی برهنهٔ پسرباز(!) تذکر دادم و داشتم میومدم بیرون که یه عاااااااالمه کاغذکادوی قشنگ دیدم😍😍😍
وَ نتونستم جلوی خودم و بگیرم و خریدم😶😐
روی یکی شعر سهرابه، روی اونیکی شازده کوچولو😍 اونای دیگه هم مولوی هستن.
داشتم حساب میکردم و منتظر بودم ثبت سامانه شه که روی پیشخون، زیر شیشه کلی کارتپستالِ رنگی و زیبا بود. گفتم میشه کارتپستال هم برام بیارید؟ دختره پشت پیشخون گفت اینا مخصوص سالگردهای پردیس کتابه. فروشی نداریم. تموم شده.
داشتم با حسرت نگاه میکردم که آقایی که مسؤول اصلی پردیس بود و به همهچی نظارت داشت، از دور اومد پیشم و یه پاکت سفید داد دستم. گفت همین دو تا مونده فقط، تقدیم شما.
مثل یه کلاس اولی ذوق کردم و ناخواسته دستام و گذاشتم روی گونههام و خیلی لوس و سبک گفتم واااای ممممممنووووونممممم😶😂
یهو به خودم اومدم و خودم رو جمعوجور کردم و سنگین و رنگین گفتم چقدر تقدیمتون کنم؟
آقاهه گفت هیچی، گفتم که تقدیم شما!
روی ابرا برگشتم از پردیس😂😍
وای انگشتام خسته شد. دیگه بسه.
مامان داره حضرت یوسف علیه السلام میبینه. منم یادداشتای فردام و آماده میکنم. پوتیفار به زلیخا گفت:
«چرا خودت را با زنانِ پاکدامن مقایسه نمیکنی؟!»
من یادِ عباییها میافتم که معمولاً بهم جواب میدن اینطور دارم به حجاب جذب میکنم... مثل فلانی که با عبا ببین چقدر داره کار فرهنگی میکنه و چند دنبالکننده داره...
یادِ خانمایی میافتم که میگن چون خواهرشوهرم کاشت ناخن انجام داد، شوهرم هوس کرد منم کاشتم...
یادِ مادرهایی میافتم که ته ته ته دلشون عاشق خونه و زندگیشونن ولی میافتن در هجمههای نفوذ و میخوان برن سر کار...
یادِ چادری آرایشیها میافتم...
یادِ چادری زینتیها...
یادِ برهنههای ضدانقلاب و ضداسلام خیلی نیفتادم... چون اونا که مبنای پاکدامنیشون فضاییه(!)
ولی یادِ خیلیها که پوستهٔ دین دارن افتادم...
چرا با مسؤول آقا و بخش برادران یهسره در صحبتهای غیر کاریای؟!
خب فلانی هم هست...
چرا بعد از ازدواج پوششت از چادر و پوشیه به عبا و روسری و تهآرایش رسید؟ خب میخوام تو خونوادهٔ شوهرم منِ مذهبی تروتمیز و تو دید باشم(!)
«چرا خودت را با زنانِ پاکدامن مقایسه نمیکنی؟!»
همین ساعت
همین لحظه
همین حالا
نیاز دارم عمودِ هزار و صد و ده باشم؛
عتبهٔ عباسیه؛
لای دو لایه پتو زیرِ لوله لوله کولر از سقفهای بلند؛
چای عِراقیخورده و خوابیده؛
آسوده
چون مقصد نزدیکه و دیگه راهی نمونده...
سختِ راه گذشته و از پسش براومدم...
تخت بخوابم و بیدار که شدم
برسم کربلا...
تنها نقطهٔ قوّتم شمایید
حضرتِ
آقای
امام حسین جان❣