سربهراه
پراکندگی ثمر نداره. اهدافِ کوتاهمدت و اتفاقی توی این یه ترم پیش اومد و در حدّ توان بهش رسیدم، اما ب
گفتم برای این پارچه کاربردی طولانی پیدا میکنید با جبران هزینه تا نمرهتون رو برگردونم.
یارِ امام بااااااید کمهزینه و پرفایده باشه! اما اردوهای جهادی و راهیان نور و همایش و دورههامون برعکس شده؛ پرهزینه و کمفایده(!)
یک ترم به صبوری یادشون دادم بینِ مُفتخور و مُجاهد فرقه.
یک ترم به صبوری یادشون دادم نه مُفتخورِ محجبهی مذهبی و ولایی بهدرد میخوره،
نه مُجاهدِ بیریشه و اعتقاد.
بچهها کی اهلِ ولایت فقیه میشن؟ وقتی یاد بگیرن حفظِ جامعه تلاشِ فردی حولِ محورِ ولایته.
بچهها کی اهلِ حجاب میشن؟
وقتی یاد بگیرن تلاشِ فردی، اثراتِ اجتماعی داره و دوباره به فرد برمیگرده.
بچهها کی اهلِ نماز و روزه میشن؟
وقتی یاد بگیرن قانونمندی، زمانشناسی، اطاعتپذیری، تلاشِ مضاعفی برای مهارِ نفْس میطلبه.
بچهها کی اهلِ بصیرت میشن؟
وقتی یاد بگیرن بهجای دوره و همایش و فجازی و باد شدن و دین و دانشِ مقطعه و بیسروته، تلاش کنن سختیِ مطالعه و عمل داشته باشن و ریشهای و مقاوم به اصول متصل شن.
بچهها کی از بهانه دست برمیدارن و خوب درس میخونن که زینتِ امام باشن؟
وقتی تلاش یاد گرفته باشن!
کی میتونن اهل زندگی و سازندگی باشن؟
وقتی تلاش یاد گرفته باشن!
این تنپرورا هستن که حجاب براشون سخته... روزه براشون سخته... اطاعت از ولایت فقیه براشون سخته... درس خوندن براشون سخته... واجبات براشون سخته...
ما از تنپروری زمین میخوریم!
باید یه تنبلیسنج روی خودمون نصب کنیم ببینیم به چه درجهای از تنبلی دچاریم و به فکر درمان باشیم...
تنپرورها از طلاییترین لحظهی ظهور وامیمونن...
پناه بر خدا از تنبلی...
پناه بر خدا...
پناه بر خدا....
@sarbehrah
عکسِ غذا رو نذاشتم که دلتون «نسوزه»،
اما عکسِ مهمانسرا رو گذاشتم که دلتون «بخواد».
دلتون بخواد که مدااااااام سرِ سفرهی مادی و معنویِ «امام» باشید...
مثلِ من تکخوری نکنین؛ برای من هم بخواید... چه بسا من بیش از شما به سرِ سفرهی امام بودن نیازمندم...
برم که به تشییعِ شهیده فاطمه دهقان برسم.
@sarbehrah
سربهراه
مادرِ سه تا بچه؛
جهادی؛
فعالِ امرِ به معروف و نهی از منکر؛
جهادگرِ تبیین؛
خادمِ اربعین؛
سیزده بار اربعینرفته... حتی باردار و با بچه؛
همهی این کارا رو هم با چادر و حجابِ کامل انجام داده...
اومدم تشییعِ عُرضه و جهاد و امتداد؛
شاید زن،
امتداد،
بندگی...
@sarbehrah
سربهراه
مادرِ سه تا بچه؛ جهادی؛ فعالِ امرِ به معروف و نهی از منکر؛ جهادگرِ تبیین؛ خادمِ اربعین؛ سیزده بار ار
دارم به این فکر میکنم که هرکدوم از دوستای این مدلیم که ازدواج کردن، اتفاقا با یه پسرِ مدلِ خودمون هم ازدواج کردن، بعد از ازدواج خونهنشین شدن و دیگه راهِ هر فعالیتی به روشون بسته شد... حتی شرکت در راهپیمایی... که خب نشون میده شوهره، واقعا حزباللهی نبوده...
اما این خانم با سه تا بچه و اییییییینهمه کار...
ظاهرِ امر میگه پشتِ این خانم، یه مردِ حزباللهیِ راستراستکیه، نه از این پسر شلوارپارچهایهای ریشدارِ چفیهبنداز که تنها حدیثِ از برشون «جهادِ زن، شوهرداری استه»(!) خودشون به اربعینِ حضرتِ زینب سلام الله علیها، ولی جای زن و خواهر و مادر و مَحارمشون تو اربعین نیست... پسرمذهبیای جوک(!)
ظاهرِ امر میگه پای مردی در میونه مثلِ شوهرِ خانم دبّاغ...
اینقدر دلگنده که اعضای بدن همسرش رو هم اهدا کرده...
خواستم در این قحطیِ مردِ حزباللهی، درودی هم به همسرِ شهیده بفرستم و بگم دمت گرم مَرد.
@sarbehrah
سربهراه
تازه خادم شده بوده...
تازه یعنی همین روزها کشیکِ اولش بوده...
تازه یعنی کارتِ خدمتش تازه صادر شده بوده...
تازه یعنی...
همهی شعرهایی که دوست دارم تو سرم چرخ میخورن؛
برای عرضِ ارادت به حضرتِ زینب (سلام الله علیها)
اگر که نوبتِ من شد، شهیده خواهم شد...
تازه اجازهی کنیزیِ امام رو گرفته بوده...
تازه یعنی...
من شنیدم سرِ عُشّاق به زانوی شماست
وَ از آن روز سرم میلِ بُریدن دارد...
چند سالش بوده این شهیده فاطمه؟!
تو چه مدت عمر چنین امتدادی از خودش تو دنیا باقی گذاشته؟!
چقدر من ولمعطلم تو این دنیا...
حرفم شهادت نیستاااااا! شهادت آبرومندیه؛ عاقبتبخیریه؛ روسفیدیه؛ اللهم اختم لی بالشهاده و الرحمه.
الآن حرفم مفید بودنه... حرفم مؤثر بودنه... حرفم بهدردبخور بودنه...
شهدا یادم میارن به هیییییییییچ دردی نخوردم و نمیخورم...
دردم میاد که دردی رو دوا نکردم و سن و سالم زیاده...
دردم میگیره امام زمان روحی له الفدا حتی اگر میخواستن یه لیوان رو جابهجا کنن، اون و نسپردن به من... یعنی قدِّ یه لیوان جابهجا کردن مفید نیستم... کارراهاندازشون نیستم...
دردم اومده از خودم... از عمرِ بیحاصلم... از...
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
امروز امتحانِ درسِ منه. بعد از استقامتم تو آذرماه، گربهای اگر بود دمِ حجله کشته شد و خانوادهها و بچهها راهی جز تلاش برای نمره گرفتن از من ندیدن. این بار دخترام غالبا از دو روزِ پیش شروع کردن به خوندن و این دو روز کلی سوال و نکته ازم میپرسیدن و من هم باحوصله مدام شاد آنلاین بودم و با پاسخگو بودنم سعی کردم نشونشون بدم حامیِ تلاششونم و همین برام مهمه. حتی الآن هم که دو ساعت قبل از شروعِ امتحانمه، دارن سوال میپرسن و منم سعی میکنم بهشون آرامش و حس خوب بدم.
حالِ جسمیم خوب نیست؛ قهوه خوردم و ضعف دارم و بدنم از درون میلرزه. لبریزِ غبطه و فکرم به شهیده فاطمه... شهیده فائزه... شهیده ناهید... شهیده دُرّهالصّدف... شهیده... شهیده... نه که شهادتشون؛ بلکه امتدادِ فایدهشون در دنیا تا قیامت...
باید برم آماده شم برم مدرسه. بیشتر از ۲۴ ساعته نخوابیدم. رنگوروم پریده. بستم روی صلواتای شما هدیه به امام زمان ارواحنا فداه که هم دخترام روزِ خوبی داشته باشن و نتیجهی تلاششون رو ببینن و امتحانم براشون سخت نباشه، هم من تا ظهر بکشم و پس نیفتم.
دقیقتر بگم؛ من «برکت» میخوام.
برکت و رزق که فقط مادی نیست، گاهی یه قطره اشکه برای امام حسین علیه السلام... گاهی یه آهه برای نمازِ صبحی که قضا شده... گاهی فکرِ شهادته... اغلب امتداد داشتن به فایده و ثمره...
این امتحانا... این درس خوندنا... این معلمی کردنا... این نمره دادنا... این تلاش کردنا... این همه... بیبرکت کدوم دردِ دنیا رو به دوش میکشه؟! بیبرکت کجای بحرانِ عبودیت رو نور میتابونه؟!
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
صلوات یادتون نره🌿
@sarbehrah
درسته از معاون تذکرِ پوشش گرفتم(!)، اما امروز تیپی زده بودم که هروقت دخترام سرِ امتحان نگاهم کردن، لذت ببرن و ذهنشون باز شه.
رسیدم مدرسه کلللللللی عطر زدم و به خودم رسیدم که حتی رد شدنم از کناردستشون براشون خوشایند باشه و اگر برای سؤالی خم شدم کنارشون، لبریزِ آرامش بشن و بارِ روانیِ امتحان کم شه.
سرِ همین دوست داشتم تو دفتر با همکارام هم عکسِ دستهجمعی بگیرم. عکسهایی که صرفا و صرفا آرشیوِ روزهای عمرم در لپتاپه و هیچوقت اونقدر برام عزیز نمیشه که پروفایل بذارم!
اصولا نه با همکاری دوست میشم، نه با دوستی همکار. این دو، دو دنیای متفاوتن که اگر مخلوط شه، همکاری و دوستی تحتالشعاع قرار میگیره.
اما این مطلب رو نوشتم که بگم وقتی موبایل رو دادم به یکی از نهمها که از ما عکس بگیره، مشاورهی مدرسه روی زاویهی صورتش خیلی حساس بود... بعد از عکس، قبل از فرستادنِ عکسا، همونجا گفت میشه عکسا رو ببینم؟
شاگردم شیطنت کرده بود و تندتند ازمون عکس گرفته بود و کلی عکسِ کجوکوله داشتیم. من همه رو ارسال کردم برای همکارام و اصلا برام مهم نبود تو کدوم قشنگ افتادم (که اشتباه کردم چون مقنعهم جلو نبود و موهام همه بیرون بود... به خیالی که با موبایلِ خودمه حساسیت به خرج ندادم... خودم و از ظهر میخورم ولی آبِ رفته به جوی برنمیگرده... اینم درسِ عبرت برام باشه... امام زمان روحی له الفدا هم خودشون مراقبِ اون عکسا باشن)، اما مشاورهمون با یه لایه آرایش... خیلی اذیتِ زاویهصورت بود... تیکه ننداختم، خواستم تذکرِ کوچیکی بدم... گفتم اعتماد بهنفس ندارید؟ گفت اصلا... اصلا اعتماد به نفسِ عکس گرفتن ندارم...
خب قبلا هم سرِ ماجرایی شنیده بودم از اینکه زود ازدواج کردن راضی نیستن...
با شیطنتِ هفتم یکیها هم مشکل دارن و از معاون میخواستن کاری کنن...
وَ چندین موردِ کوچیک و بزرگِ دیگه...
نمیدونم مسأله براتون جوری که برای من بزرگه، بزرگه؟
از منظرِ آموزشی و پرورشی ببینید؛
آدمِ متعهد باید باتخصص باشه. بدونِ تخصص چطور کاری رو قبول میکنیم؟!
کسی که اعتماد به نفس نداره چطور میتونه به دخترای سنِ بلوغ که مشکلِ اعتماد به نفس دارن کمک کنه؟!
احتمالا بگید حرفم عوامانه است، اما خودم چنین نظری ندارم و میگم؛
واقعا مشاورا و روانشناسا و تحصیلکردههای این رشته خودشون قشرِ مشکلدار و بیمارِ جامعهان، وکلا هم اینقدر مار خوردن افعیان! اصلا از این دو شغل و از این دو گروه خوشم نمیاد... اصلا!
@sarbehrah
خدایا زندگیِ من رو جوری بچین که عاقبتش خیرِ کثیر باشه و روسفیدی و شهادت.
@sarbehrah