eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
از این‌که یک ماه گذشته و دخترام در هر پایه‌ای، خصوصاً نهم‌ها، هنوز به دبیر ادبیات جدیدشون عادت نکردن و مرجع سؤال‌هاشون خودم هستم و هر روز ازشون پیام دارم؛ هم برای روح خودشون که در این عدمِ تطبیق با شرایط آزار می‌بینه ناراحتم، هم برای عاطفهٔ بین‌مون و این‌که هر روز می‌تونم باهاشون صحبت کنم، بی‌نهایت خدا رو شاکر هستم و شادم😍❣😭
۱. این هفته تناسبِ رنگِ لباسای مدرسه‌م قهوه‌ایه. کفشای قهوه‌ایم پام و می‌زنه و دیگه نمی‌خوام میخچه داشته باشم و رنج بکشم. خدا کمک کرد اون میخچه بدون جراحی خوب شد. سلامتم مهم‌تره و کفشای راحتِ همیشگی‌م رو برداشتم که سفید و سیاهه و بی‌ربط به قهوه‌ای! فکر می‌کردم ساعت قهوه‌ایم رو با خودم آوردم این خونه، ولی نیاوردم! ساعت رو هم مشکی انداختم. از این‌که تناسب رنگم به هم خورده ناراحتم ولی دخترا هر هفته منتظرِ رنگ جدیدم هستن و با ذوق به هم خبر می‌دن. ظاهراً کفش و ساعت خیلی به چشم‌شون نیومده و تا می‌شینم پشت میزم و سمتِ راستِ موهام رو می‌بینن، یه‌صدا از ذوق هورا می‌کشن و رو می‌کنن به محدثه و می‌گن دیییییییییدی! دیییییییییییدی پنس‌شونم هم‌رنگه بازم! تو باختی! 😂 نفهمیدم شرط چی بوده و نپرسیدم هم. ولی خوشحال شدم اون دو تا عدم تناسب به چشم‌شون نیومده. خدا بهم پول بده بتونم کفشای راحتی متناسب با رنگ‌های لباسم بگیرم. ۲. از مسجد اومدم و بابا می‌پرسه پیش‌نماز مسجدشون کیه؟! می‌گم قسمت خانما نماز می‌خونم، در جریان نیستم، ان‌شاءالله نماز بعدی می‌رم قسمت آقایون، پشت حاجاقا که ببینم کیه😂 می‌گه چطور نمی‌شناسی و می‌ری پشت هر کسی نماز می‌خونی؟! این آخوندا همه‌شون فلانن...! می‌گم اون و نمی‌شناسم، خودم و که می‌شناسم؛ هرکی باشه از من باتقواتره و من می‌تونم بهش اقتدا کنم. بابا دیگه چیزی نمی‌گه. ۳. تو مسجد امام جماعت داشت می‌گفت من از فلان‌جا میام این‌جا و اگر کارم دارین، همین تو مسجد بهم بگین، زنگ نزنین. داشتم فکر می‌کردم محلهٔ ما ظرفیت حوزوی خوبی داره، چرا باید امام جماعت از فلان‌جا بیارن که مسجد بشه نمازخونه؟! تو گوگل زدم امام جماعت مساجد زیر نظر کجان؟ سایت خراسان رضوی‌ش رو پیدا کردم. رفتم قسمت ارتباط با ما و شماره یافتم. بهشون اطلاع دادم و نقد کردم. طرح‌های اندیشهٔ اسلامی که باید از مسجد شروع بشه رو گفتم. این‌که مسجد نباید مدرسه بشه (مدرسه در مسجد غلطه)، مسجد نباید پایگاه بسیج بشه، مسجد نباید قرارگاه بشه، نباید تابلوی شورای حل اختلاف بخوره، مسجد باید مسجد بمونه و بتونه جاریِ زندگیِ محله‌ش بشه! کلاس کنکور کجاست؟ مسجد! دعواها رو کجا حل کنیم؟ مسجد! کجا دختر و پسر خوب پیدا کنیم برای ازدواج؟ مسجد! کجا می‌شه رفت و آبرو خرید؟ مسجد! کجا کمک می‌کنن بدهی‌م رو بدم؟ مسجد! کجا می‌شه برم دو‌ کلمه حرف بزنم راهی پیدا کنم؟ مسجد! بچه‌م و دو دقه کجا بذارم برم خرید؟ مسجد! کجا می‌شه محصولات خونگی درست و حسابی پیدا کرد؟ مسجد! کجا پناه ببرم؟ مسجد! خب کیا بشن مسؤولا و نماینده‌های این کارا؟ ظرفیت‌های محلهٔ مسجد! تو هر کوچه صد تا مسجد بسازیم؟ نه خیّرین و واقفین محترم! یه مسجدِ بزرگ و اصلی، که خیر و وقفی هم اگر هست برای خلأهاش باشه! مثلاً نظافتچی برای سرویس بهداشتی‌های همیشه چندش مسجد! مثلاً پذیرایی اعیاد و شهادت‌ها... مثلاً همین امور محله... خب این‌همه کار از کجا باید شروع شه؟ از امام جماعتی اهل همون محل! این‌جوری همه برمی‌گردن به مسجد... به اصل... به همون‌جا که امام خمینی فرمود سنگره! اگه قراره دشمن شکست بخوره، وقتیه که همه برگردن به این سنگر! چینش خیمه‌های امام حسین علیه السلام روز عاشورا رو ببینید؛ همهٔ خیمه‌ها نزدیک به خیمهٔ بزرگ و اصلی، وَ با طناب، متصل به اون و نیم‌دایره‌ای آماده شدن. همه در خدمتِ یک خیمه. نه هر محله یه هیئت... رقابتی... چشم‌وهم‌چشمی... ما فلانیم اونا بهمان... چرا هیچیِ مذهبی‌ها مذهبی نیست؟!😭
۴. مدیر دبیرستانم پیام زدن که فردا مؤسس مدرسه هستن و موجّه لباس بپوش😂 این‌جا اولین حرکت مستقیم و واضحِ فرهنگی‌م رو با کادرِ مدرسه انجام دادم... به‌نظر خودم زود بود ولی نمی‌خواستم تصورشون این باشه که لجاجت دارم یا سرپیچی. تلاش کردم مبنا رو برسونم. امیدوارم خدا برکت بده و زمان رو برام جبران کنه. ۵. فرخی یزدی تدریس می‌کردم. محتوای یه بیت این بود که کشور دست اغیار افتاده. یکی از دوازدهما گفت مثل الآن... قلبم مچاله شد... واقعاً مچاله شد... می‌خوام بگم بقیهٔ دبیرها با هر حرفی به حاشیه می‌خورن و کلاس‌شون هوا می‌ره چون ارزش‌هایی که ازش صحبت می‌کنن در قلب خودشون استوار نیست... چیزی که از دل نباشه، به دل نمی‌شینه... من وطن و انقلاب در قلبم می‌تپه... قلبم رو با این توضیح بخونید که چطور مچاله شد... مدرسه تأکید داره وارد هیچ مبحث چالشی‌ای نشیم. حتی دبیر دینی. حتی دبیر تاریخ. من به این حرفا گوش نمی‌دم اما زمان‌سنجی می‌کنم. هنوز زوده و اگر به چالش بخورم بد می‌شه... می‌رم بیت بعدی، تدریس رو ادامه می‌دم ولی همهٔ وجودم مدیونِ خون‌ شهداست... اگر سکوت کنم چطور آخرِ هفته برم مزار شهدا؟! اگر سکوت کنم چطور پا بذارم حرم و امین‌اللهی بخونم که توش به جهاد امام شهادت می‌ده؟! نمی‌تونم. نمی‌تونم سکوت کنم. من هر صبح زیارت عاشورا می‌خونم. با چه رویی دیگه امام حسین علیه السلام رو صدا بزنم؟! دو بیت بعد یهو مکث می‌کنم. تو دلم بسم الله می‌گم و متوسل می‌شم به یحیی سنوار. با مهربانی و احترامی فوق‌العاده به همونی که گفت، نگاه می‌کنم و می‌گم عزیزم، تو کیفت پول نقد داری؟
با تعجب نگاهم می‌کنه و به‌تردید پاسخ می‌ده بله! از روی صندلی بلند می‌شم و می‌گم می‌شه یه اسکناس بهم بدی، مبلغش مهم نیست. کلاس رو پچ‌پچ برمی‌داره. همه دارن به هم متحیر نگاه می‌کنن. دخترم دست می‌بره کیف و یه پنجاهی درمیاره و بهم می‌ده‌. می‌ایستم روبه‌روی حیرت‌شون که خانوم چرا داره پول می‌گیره؟! اسکناس رو روی دست می‌برم بالا و بهشون می‌گم روی اسکناس به چه خطی نوشته شده؟! متحیرن! کسی جوابی نمی‌ده! دوباره می‌پرسم: دخترا! با شمام😊 روی اسکناس به چه خطی نوشته شده؟ یکی می‌گه فارسی. می‌گم متشکرم. عکس‌های روی این اسکناس متعلق به چه کشوریه؟ پاسخ می‌دن ایران. می‌گم روی این اسکناس، یه نقطهٔ غیر ایرانی پیدا می‌کنید؟ می‌گن نه! اسکناس رو میارم پایین. برمی‌گردونم به دخترم وَ میانهٔ حیرتشون شروع می‌کنم. به چالش نخوردم چون هرچه گفتم در وجودم غلیان می‌کرد. به مخالفت نخوردم چون سرخ شدنِ چشم‌هام و لرزشِ دست‌هام و دیدن. گفتم یحیی سنوار رو می‌شناسید؟ فقط یک نفر می‌شناخت که معلومه در خانواده‌ای اهل این چیزها بزرگ شده. گفتم مبتکر طوفان الأقصی یحیی سنواره. مردی که همهٔ عمرش تلاش کرد کشورش رو از اغیار پاک کنه... اما بعد از شهادتش که جیب‌هاش و خالی کردن، کنار وسایل دیگه‌ش، چند شِکِل هم بود... شِکل واحد پول اسرائیله... یعنی همون اغیاری که یحیی می‌خواست از کشورش بندازه‌شون بیرون... می‌دونید این چه زخمیه؟! که تو تموم عمرت رو مبارزه کنی و هر صبح، هر ظهر، هر شب با پول دشمن بری خرید... یه لقمه نون با پول دشمن... یه جرعه آب با پول دشمن... تو خاک خودت ولی با پول دشمن... تو خونهٔ خودت ولی با پول دشمن... روی تخته یه نقطه کشیدم و ماجرای فلسطین رو گفتم... رسوندم به آمریکا... رسوندم به کودتای ۳۲... رسوندم به ایران... ایران... رسوندم به حضرت آقای سیدالقائد... سید علی خامنه‌ای... تاریخ گفتم... با ماژیک‌های رنگی... پای تخته... بعد از سی دقیقه برگشتم رو به دخترا... دو تاشون گریه می‌کردن! بقیه مبهوت و مغموم و مفتخر... ماژیک‌هام و گذاشتم و پرسیدم: عزیزانم! ایران... الآن... دستِ اغیاره؟! دستِ دشمن؟! مکث کردم. مکث کردم. دخترم، همون آغازکننده، گفت نه... اغیار نیست... دشمن نیست... ولی اونی هم که ما می‌خوایم نیست... گفتم تفاوت سلیقه و عقیده در یه ملتِ هشتاد میلیونی طبیعیه... این نشان از پویایی و زنده بودنِ یک کشوره... نشانِ آزادی... اگر همه یک‌صدا بودیم باید به همه‌چیز شک می‌کردی... فقط در سایهٔ نفاق و سرکوبه که همه یک‌صدان... عزیزم! ما همه یک‌صداییم؟! مکث کردم. مکث کردم. گفت نه... متفاوتیم. من گفتم متکثریم. مختلفیم. متنوعیم. از دبیرِ جامعه‌شناسیِ انسانی‌ها بپرسید؛ متکثر بودن در عینِ وحدت داشتن، یعنی آزادی! ما یک کشور آزادیم عزیزم! اشتباه رسوندن بهت که آزادی یعنی برهنه بودن! آزادی یعنی تو حق انتخاب داشته باشی که اشتباه کنی یا درست بری... که مقنعه‌ت تو مدرسه دور گردنت باشه یا سرت... که منِ محجبه با شمای مقنعه‌دورگردن، ۱۲ روز دعا کردیم، تلاش کردیم، مقاومت کردیم، با شرایط جنگی سر کردیم، من نوشتم، تو خوندی و امتحان دادی، هیچ‌کدوم عقب ننشستیم و اسرائیل رو با اون‌همه یال‌وکوپال شکستیم! گفت چه فایده؟ تهش که فلسطینی‌ها صلح کردن... فقط ما ضایع شدیم... وَ تبادل اسرا رو دوباره پای تخته شرح دادم... یه نقطه کشیدم و برابرش یه دنیا! گفتم یه دنیا حریف این یه نقطه نشد! تبادل اسیر با حماس یعنی اسرائیل دیگه برگ برنده‌ای نداره... تبادل اسیرِ همهٔ دنیا با یه نقطه! بعد رو به دخترا ایستادم و با تحقیر گفتم: حریفِ یه نقطهٔ دمپایی‌پوشِ گرسنه و تشنه و مجروح و مغموم نشد خیال کرده بود حریفِ ما و کشورِ پهناورِ پر از جوانِ باغیرتی چون شما و ایمان‌هامون و موشک‌هامون می‌شه(!) خندیدن... همه! یکی گفت خانم چقدر روی ایران غیرتی هستین! ماژیک‌هام و دوباره گذاشتم روی میزم و گفتم تو جنگ ۱۲ روزه نوشته بودم: اگر همهٔ مردان‌مون تموم بشن نوبتِ ماست. به‌جای قلم و ماژیک تفنگ دست می‌گیرم نبود سنگ. خرد می‌کنم قلمِ پای متجاوزی که طمعِ خاکم رو کرده... طمعِ دخترانِ نازنینم رو... من و شما همون گُردآفریدِ باهوش و شجاع و وطن‌دوستیم: چو آگاه شد دختر گژدهَم که سالار آن انجمن گشت کم زنی بود برسان گُردی سوار همیشه به جنگ اندرون نامدار کجا نام او بود گردآفرید زمانه ز مادر چنین ناورید چنان ننگش آمد ز کار هجیر که شد لاله رنگش به کردار قیر بپوشید دِرع سواران جنگ نبود اندر آن کار جای درنگ نهان کرد گیسو به زیر زره بزد بر سر ترگ رومی گره فرود آمد از دژ به کردار شیر کمر بر میان بادپایی به زیر به پیش سپاه اندر آمد چو گَرد چو رعد خروشان یکی وَیله کرد که گُردان کدامند و جنگ‌آوران دلیران و کارآزموده‌سران نشستم روی صندلی‌م و ادامه دادم، تک‌تکِ ما به دشمن خواهیم گفت:
چرا رنجه گشتی کنون بازگرد هم از آمدن، هم ز دشت نبرد بخندید و او را به افسوس گفت که دشمن ز ایران نیابند جفت! دخترام از هیجان شروع کردن دست زدن و کِیف کردن از حماسی شعر خوندنم. لطفِ خدا بود که مبحثی به این خطرناکی، بدون چالش و در نهایت عزت و لذت به فرجام رسید. الحمدلله رب العالمین. ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
۶. در درس قاضی بُستِ یازدهم، وقتی می‌گفتم قاضی پول شبهه‌ناک قبول نکرد، دخترا گفتن مگه چیه؟ پول، پوله دیگه! می‌ری باهاش عشق و حال می‌کنی. یه بحث عمیق و فقهی هم به زبان ادبی سر مال شبهه‌ناک داشتم. اونم به‌خیر گذشت. ولی پیچیده‌تر و سخت‌تر بود و چهل دقیقه زمان گرفت. تهش رسید به این‌که خانوم! پولِ حلال درآوردن که سخته پس... حلال‌خور بودن سخت‌تر... عاقبت‌به‌خیر شدن خی‌لی خی‌لی سخت‌تر... ولی عشق‌وحال راحته... گفتم وَ دقیقاً این‌جاست که معنای انسان بودن روشن می‌شه! که انتخاب کنی عشق و حال کنی و حیوانی زیست داشته باشی... یا سختی به جون بخری و انسان باشی! ۷. زنگ تفریح شیرینی آورده بودن. گفتن قبولیِ دوازدهمای پارساله تو دانشگاه. پرسیدم کجا و چی؟ گفتن آزمایشگاه، پیام نور مازندران(!) شیرینی رو برگردوندم تو ظرف و گفتم این شیرینی داره؟! باید خرما و حلوا میاورد! یه منبر هم در راستای علم و دانش و ارزش‌ها رفتم و همکارا که رزومه‌م و نمی‌دونستن پرسیدن و زنگ آخر بهم می‌گفتن خداحافظ نخبه😂 بهشون گفتم دختری که دولتی شهر خودش رو قبول نشه باید عروس کرد، پسرش رو هم باید فرستاد سربازی. درس خوندن مال باهمت‌هاست، پولی نیست که! همکارام همه آزاد و پیام نورن ها، ولی باجنبه هستن و حق‌پذیر😊 ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
پایانی. یازدهم‌ها متحد شدن و امتحان عربی رو لغو کردن. امتحان ریاضی رو هم. امتحان زیست رو هم! معلما بهم گفتن امتحان شما رو هم لغو‌ می‌کنن. من فقط لبخند زدم. داشتن پیش مدیر شکایت می‌کردن و تنبیه کلاس رو می‌خواستن. من رفتم سر کلاس. دخترا خیلی محترم شروع کردن به اقدامات لازم جهت لغو امتحان. همین‌طور که صحبت می‌کردن و صغری_کبری می‌چیدن و من هم خیلی جدی و با لبخند گوش می‌دادم، حضور و غیابم رو کردم، تخته رو پاک کردم، میزم رو مرتب، وَ رو کردم به دخترا و کرنومترِ موبایلم رو گذاشتم روی چهل دقیقه و فعالش کردم. با لبخند و عاطفه گفتم عزیزانم، چهل دقیقه فرصت دارید. این چهل دقیقه شروع شده اما مادامی که ایمن ننشینید، کتاب‌ها از روی صندلی‌هاتون جمع نشه، خودکار دست‌تون نیاد وَ کلاس رو سکوت فرا نگیره، برگه‌ها توزیع نمی‌شه. بعد از به صدا دراومدنِ زنگِ پایان هم برگه‌ای رو تحویل نمی‌گیرم و متأسفانه صفر رد می‌شه! وَ موبایل رو با صفحهٔ باز گذاشتم روی میز. دخترا مبهوت نگاهم کردن. بعد خودشون رو. وَ با سرعت بلند شدن، صندلی‌ها رو جابه‌جا کردن، کتاب‌ها رو جمع، خودکار‌به‌دست و ساکت نشستن و زل زدن به من. با لبخند برگه‌ها رو توزیع کردم و گفتم بسم الله الرحمن الرحیم. موفق باشید❣ امتحان که تموم شد و نشستم پشت میزم، با همون لبخند گفتم: دوازده ساله همون مهرماه تاریخِ امتحانِ ماهانه رو تا اردیبهشت تحویل می‌دم و تو این دوازده سال، حتی یک بار امتحانم لغو نشده، چون احترامِ امام‌زاده به متولی‌شه😎
فقط رسیدم ناهار بخورم. اتو کنم. کوله ببندم و راه بیفتم. شب‌کارم. فردا هم مدرسه. خسته‌ام. پشت پلک‌هام خواب ضجه‌مویه می‌زنه ولی فرصتی ندارم بهش توجه کنم... بلبلِ خوش‌الحان بهم پیام داده. چون صدای زیباش رو قدر دونستم، بهم دل بسته و داره وجوه دیگرش رو هم نشونم می‌ده... خوب می‌نویسه... نوشته‌هاش رو هنوز راستی‌آزمایی نکردم، اما اگر مال خودش باشه، می‌تونم بگم بالاخره در این ۱۲ سال یه کشفِ ادبی داشتم! حالش رو می‌پرسم و نوشته خسته است. لبخند می‌زنم که خستگی‌ش رو بهم گفته. یک ماه بیشتر نیست با همیم و این صمیمیتش من رو یاد خوب‌ترین و بلاخانوم می‌ندازه. برای خستگی‌ش شعر می‌خونم. با صدای نازیبای خودم. با زیرصدای شهرِ غروب‌کرده. ذوق می‌کنه. من دلم می‌خواد یکی هم برای خستگی من شعر بخونه. شاد رو می‌بندم و چند دقیقه بعد می‌بینم صوت فرستاده. برام شعر خونده. شعری که درست خونده نشده ولی با عاطفه خونده شده... خی‌لی ذوق کرده معلمش برای خستگی‌ش شعر خونده... صوته که داره برام می‌فرسته... می‌رم خستگی در کنم تا برسم❣
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعرِ دوم رو خودش سروده! همون لحظه و در فاصلهٔ گوش‌ دادنِ من به شعر خوندنش! شاد رو نمی‌شه ذخیره کرد، برای همین این مدلی آوردمش روی کانالم. عزیزِ من❣
آخ از دستِ مذهبی‌عقب‌افتاده‌ها! سرِ پارچه‌های مشکی‌شون واسه روضه‌هاشون من از الآن می‌دونم روز دانش‌آموز باید مشکی بپوشم ولی فردا تولد حضرت زینب سلام الله علیهاست رو باید الآن بفهمم که یه تیکه پارچه از دست‌شون در رفته و زدن سر خیابون تبریک گفتن(!) افراطی‌های خشک‌مغزِ بی‌بنیان! باید پیاده شم برم برای دخترام عیدی بخرم... چی بخرم؟! دیرم نشه😫
سربه‌راه
نون نیست؛ عاطفه است، دوستیه، اهمیته، محبته... تمومِ دیشب چیزی نگفته صبح که دارم بدوبدو حاضر می‌شم تا
دیشبم من رو یادش بوده... دیشبم برای من وقت گذاشته... مادرِ دو تا بچه! بهانه کرده‌ام نان را ولیکن مستِ خبّازم نه بر دینار می‌گردم که بر دیدار می‌گردم❣
❣سلام بر نوهٔ خدیجه سلام الله علیهما❣