eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
با تعجب نگاهم می‌کنه و به‌تردید پاسخ می‌ده بله! از روی صندلی بلند می‌شم و می‌گم می‌شه یه اسکناس بهم بدی، مبلغش مهم نیست. کلاس رو پچ‌پچ برمی‌داره. همه دارن به هم متحیر نگاه می‌کنن. دخترم دست می‌بره کیف و یه پنجاهی درمیاره و بهم می‌ده‌. می‌ایستم روبه‌روی حیرت‌شون که خانوم چرا داره پول می‌گیره؟! اسکناس رو روی دست می‌برم بالا و بهشون می‌گم روی اسکناس به چه خطی نوشته شده؟! متحیرن! کسی جوابی نمی‌ده! دوباره می‌پرسم: دخترا! با شمام😊 روی اسکناس به چه خطی نوشته شده؟ یکی می‌گه فارسی. می‌گم متشکرم. عکس‌های روی این اسکناس متعلق به چه کشوریه؟ پاسخ می‌دن ایران. می‌گم روی این اسکناس، یه نقطهٔ غیر ایرانی پیدا می‌کنید؟ می‌گن نه! اسکناس رو میارم پایین. برمی‌گردونم به دخترم وَ میانهٔ حیرتشون شروع می‌کنم. به چالش نخوردم چون هرچه گفتم در وجودم غلیان می‌کرد. به مخالفت نخوردم چون سرخ شدنِ چشم‌هام و لرزشِ دست‌هام و دیدن. گفتم یحیی سنوار رو می‌شناسید؟ فقط یک نفر می‌شناخت که معلومه در خانواده‌ای اهل این چیزها بزرگ شده. گفتم مبتکر طوفان الأقصی یحیی سنواره. مردی که همهٔ عمرش تلاش کرد کشورش رو از اغیار پاک کنه... اما بعد از شهادتش که جیب‌هاش و خالی کردن، کنار وسایل دیگه‌ش، چند شِکِل هم بود... شِکل واحد پول اسرائیله... یعنی همون اغیاری که یحیی می‌خواست از کشورش بندازه‌شون بیرون... می‌دونید این چه زخمیه؟! که تو تموم عمرت رو مبارزه کنی و هر صبح، هر ظهر، هر شب با پول دشمن بری خرید... یه لقمه نون با پول دشمن... یه جرعه آب با پول دشمن... تو خاک خودت ولی با پول دشمن... تو خونهٔ خودت ولی با پول دشمن... روی تخته یه نقطه کشیدم و ماجرای فلسطین رو گفتم... رسوندم به آمریکا... رسوندم به کودتای ۳۲... رسوندم به ایران... ایران... رسوندم به حضرت آقای سیدالقائد... سید علی خامنه‌ای... تاریخ گفتم... با ماژیک‌های رنگی... پای تخته... بعد از سی دقیقه برگشتم رو به دخترا... دو تاشون گریه می‌کردن! بقیه مبهوت و مغموم و مفتخر... ماژیک‌هام و گذاشتم و پرسیدم: عزیزانم! ایران... الآن... دستِ اغیاره؟! دستِ دشمن؟! مکث کردم. مکث کردم. دخترم، همون آغازکننده، گفت نه... اغیار نیست... دشمن نیست... ولی اونی هم که ما می‌خوایم نیست... گفتم تفاوت سلیقه و عقیده در یه ملتِ هشتاد میلیونی طبیعیه... این نشان از پویایی و زنده بودنِ یک کشوره... نشانِ آزادی... اگر همه یک‌صدا بودیم باید به همه‌چیز شک می‌کردی... فقط در سایهٔ نفاق و سرکوبه که همه یک‌صدان... عزیزم! ما همه یک‌صداییم؟! مکث کردم. مکث کردم. گفت نه... متفاوتیم. من گفتم متکثریم. مختلفیم. متنوعیم. از دبیرِ جامعه‌شناسیِ انسانی‌ها بپرسید؛ متکثر بودن در عینِ وحدت داشتن، یعنی آزادی! ما یک کشور آزادیم عزیزم! اشتباه رسوندن بهت که آزادی یعنی برهنه بودن! آزادی یعنی تو حق انتخاب داشته باشی که اشتباه کنی یا درست بری... که مقنعه‌ت تو مدرسه دور گردنت باشه یا سرت... که منِ محجبه با شمای مقنعه‌دورگردن، ۱۲ روز دعا کردیم، تلاش کردیم، مقاومت کردیم، با شرایط جنگی سر کردیم، من نوشتم، تو خوندی و امتحان دادی، هیچ‌کدوم عقب ننشستیم و اسرائیل رو با اون‌همه یال‌وکوپال شکستیم! گفت چه فایده؟ تهش که فلسطینی‌ها صلح کردن... فقط ما ضایع شدیم... وَ تبادل اسرا رو دوباره پای تخته شرح دادم... یه نقطه کشیدم و برابرش یه دنیا! گفتم یه دنیا حریف این یه نقطه نشد! تبادل اسیر با حماس یعنی اسرائیل دیگه برگ برنده‌ای نداره... تبادل اسیرِ همهٔ دنیا با یه نقطه! بعد رو به دخترا ایستادم و با تحقیر گفتم: حریفِ یه نقطهٔ دمپایی‌پوشِ گرسنه و تشنه و مجروح و مغموم نشد خیال کرده بود حریفِ ما و کشورِ پهناورِ پر از جوانِ باغیرتی چون شما و ایمان‌هامون و موشک‌هامون می‌شه(!) خندیدن... همه! یکی گفت خانم چقدر روی ایران غیرتی هستین! ماژیک‌هام و دوباره گذاشتم روی میزم و گفتم تو جنگ ۱۲ روزه نوشته بودم: اگر همهٔ مردان‌مون تموم بشن نوبتِ ماست. به‌جای قلم و ماژیک تفنگ دست می‌گیرم نبود سنگ. خرد می‌کنم قلمِ پای متجاوزی که طمعِ خاکم رو کرده... طمعِ دخترانِ نازنینم رو... من و شما همون گُردآفریدِ باهوش و شجاع و وطن‌دوستیم: چو آگاه شد دختر گژدهَم که سالار آن انجمن گشت کم زنی بود برسان گُردی سوار همیشه به جنگ اندرون نامدار کجا نام او بود گردآفرید زمانه ز مادر چنین ناورید چنان ننگش آمد ز کار هجیر که شد لاله رنگش به کردار قیر بپوشید دِرع سواران جنگ نبود اندر آن کار جای درنگ نهان کرد گیسو به زیر زره بزد بر سر ترگ رومی گره فرود آمد از دژ به کردار شیر کمر بر میان بادپایی به زیر به پیش سپاه اندر آمد چو گَرد چو رعد خروشان یکی وَیله کرد که گُردان کدامند و جنگ‌آوران دلیران و کارآزموده‌سران نشستم روی صندلی‌م و ادامه دادم، تک‌تکِ ما به دشمن خواهیم گفت:
چرا رنجه گشتی کنون بازگرد هم از آمدن، هم ز دشت نبرد بخندید و او را به افسوس گفت که دشمن ز ایران نیابند جفت! دخترام از هیجان شروع کردن دست زدن و کِیف کردن از حماسی شعر خوندنم. لطفِ خدا بود که مبحثی به این خطرناکی، بدون چالش و در نهایت عزت و لذت به فرجام رسید. الحمدلله رب العالمین. ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
۶. در درس قاضی بُستِ یازدهم، وقتی می‌گفتم قاضی پول شبهه‌ناک قبول نکرد، دخترا گفتن مگه چیه؟ پول، پوله دیگه! می‌ری باهاش عشق و حال می‌کنی. یه بحث عمیق و فقهی هم به زبان ادبی سر مال شبهه‌ناک داشتم. اونم به‌خیر گذشت. ولی پیچیده‌تر و سخت‌تر بود و چهل دقیقه زمان گرفت. تهش رسید به این‌که خانوم! پولِ حلال درآوردن که سخته پس... حلال‌خور بودن سخت‌تر... عاقبت‌به‌خیر شدن خی‌لی خی‌لی سخت‌تر... ولی عشق‌وحال راحته... گفتم وَ دقیقاً این‌جاست که معنای انسان بودن روشن می‌شه! که انتخاب کنی عشق و حال کنی و حیوانی زیست داشته باشی... یا سختی به جون بخری و انسان باشی! ۷. زنگ تفریح شیرینی آورده بودن. گفتن قبولیِ دوازدهمای پارساله تو دانشگاه. پرسیدم کجا و چی؟ گفتن آزمایشگاه، پیام نور مازندران(!) شیرینی رو برگردوندم تو ظرف و گفتم این شیرینی داره؟! باید خرما و حلوا میاورد! یه منبر هم در راستای علم و دانش و ارزش‌ها رفتم و همکارا که رزومه‌م و نمی‌دونستن پرسیدن و زنگ آخر بهم می‌گفتن خداحافظ نخبه😂 بهشون گفتم دختری که دولتی شهر خودش رو قبول نشه باید عروس کرد، پسرش رو هم باید فرستاد سربازی. درس خوندن مال باهمت‌هاست، پولی نیست که! همکارام همه آزاد و پیام نورن ها، ولی باجنبه هستن و حق‌پذیر😊 ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
پایانی. یازدهم‌ها متحد شدن و امتحان عربی رو لغو کردن. امتحان ریاضی رو هم. امتحان زیست رو هم! معلما بهم گفتن امتحان شما رو هم لغو‌ می‌کنن. من فقط لبخند زدم. داشتن پیش مدیر شکایت می‌کردن و تنبیه کلاس رو می‌خواستن. من رفتم سر کلاس. دخترا خیلی محترم شروع کردن به اقدامات لازم جهت لغو امتحان. همین‌طور که صحبت می‌کردن و صغری_کبری می‌چیدن و من هم خیلی جدی و با لبخند گوش می‌دادم، حضور و غیابم رو کردم، تخته رو پاک کردم، میزم رو مرتب، وَ رو کردم به دخترا و کرنومترِ موبایلم رو گذاشتم روی چهل دقیقه و فعالش کردم. با لبخند و عاطفه گفتم عزیزانم، چهل دقیقه فرصت دارید. این چهل دقیقه شروع شده اما مادامی که ایمن ننشینید، کتاب‌ها از روی صندلی‌هاتون جمع نشه، خودکار دست‌تون نیاد وَ کلاس رو سکوت فرا نگیره، برگه‌ها توزیع نمی‌شه. بعد از به صدا دراومدنِ زنگِ پایان هم برگه‌ای رو تحویل نمی‌گیرم و متأسفانه صفر رد می‌شه! وَ موبایل رو با صفحهٔ باز گذاشتم روی میز. دخترا مبهوت نگاهم کردن. بعد خودشون رو. وَ با سرعت بلند شدن، صندلی‌ها رو جابه‌جا کردن، کتاب‌ها رو جمع، خودکار‌به‌دست و ساکت نشستن و زل زدن به من. با لبخند برگه‌ها رو توزیع کردم و گفتم بسم الله الرحمن الرحیم. موفق باشید❣ امتحان که تموم شد و نشستم پشت میزم، با همون لبخند گفتم: دوازده ساله همون مهرماه تاریخِ امتحانِ ماهانه رو تا اردیبهشت تحویل می‌دم و تو این دوازده سال، حتی یک بار امتحانم لغو نشده، چون احترامِ امام‌زاده به متولی‌شه😎
فقط رسیدم ناهار بخورم. اتو کنم. کوله ببندم و راه بیفتم. شب‌کارم. فردا هم مدرسه. خسته‌ام. پشت پلک‌هام خواب ضجه‌مویه می‌زنه ولی فرصتی ندارم بهش توجه کنم... بلبلِ خوش‌الحان بهم پیام داده. چون صدای زیباش رو قدر دونستم، بهم دل بسته و داره وجوه دیگرش رو هم نشونم می‌ده... خوب می‌نویسه... نوشته‌هاش رو هنوز راستی‌آزمایی نکردم، اما اگر مال خودش باشه، می‌تونم بگم بالاخره در این ۱۲ سال یه کشفِ ادبی داشتم! حالش رو می‌پرسم و نوشته خسته است. لبخند می‌زنم که خستگی‌ش رو بهم گفته. یک ماه بیشتر نیست با همیم و این صمیمیتش من رو یاد خوب‌ترین و بلاخانوم می‌ندازه. برای خستگی‌ش شعر می‌خونم. با صدای نازیبای خودم. با زیرصدای شهرِ غروب‌کرده. ذوق می‌کنه. من دلم می‌خواد یکی هم برای خستگی من شعر بخونه. شاد رو می‌بندم و چند دقیقه بعد می‌بینم صوت فرستاده. برام شعر خونده. شعری که درست خونده نشده ولی با عاطفه خونده شده... خی‌لی ذوق کرده معلمش برای خستگی‌ش شعر خونده... صوته که داره برام می‌فرسته... می‌رم خستگی در کنم تا برسم❣
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعرِ دوم رو خودش سروده! همون لحظه و در فاصلهٔ گوش‌ دادنِ من به شعر خوندنش! شاد رو نمی‌شه ذخیره کرد، برای همین این مدلی آوردمش روی کانالم. عزیزِ من❣
آخ از دستِ مذهبی‌عقب‌افتاده‌ها! سرِ پارچه‌های مشکی‌شون واسه روضه‌هاشون من از الآن می‌دونم روز دانش‌آموز باید مشکی بپوشم ولی فردا تولد حضرت زینب سلام الله علیهاست رو باید الآن بفهمم که یه تیکه پارچه از دست‌شون در رفته و زدن سر خیابون تبریک گفتن(!) افراطی‌های خشک‌مغزِ بی‌بنیان! باید پیاده شم برم برای دخترام عیدی بخرم... چی بخرم؟! دیرم نشه😫
سربه‌راه
نون نیست؛ عاطفه است، دوستیه، اهمیته، محبته... تمومِ دیشب چیزی نگفته صبح که دارم بدوبدو حاضر می‌شم تا
دیشبم من رو یادش بوده... دیشبم برای من وقت گذاشته... مادرِ دو تا بچه! بهانه کرده‌ام نان را ولیکن مستِ خبّازم نه بر دینار می‌گردم که بر دیدار می‌گردم❣
❣سلام بر نوهٔ خدیجه سلام الله علیهما❣
بدنم خاموشه. خوابی هستم که بیدارم.
اگر عرضه و وجدان و شعور ندارید که مثل آدم تدریس کنید تا من در کلاس یازدهم مجبور نباشم بُن فعل، شخص و شمار، گذرا و ناگذر بودن، لف‌ونشر، سجع، پارادوکس وَ بدیهی‌ترین مباحث زبان فارسی رو از ابتدا بگم و دانش‌آموزم این‌قدددددر با این مفاهیم غریبه باشه که اصلاً تا حالا اضافهٔ استعاری به گوشش نخورده که درست بنویسه‌ش(!) وَ من دربارهٔ آزمون نهایی دخترام اضطراب بگیرم، از طرح درسم عقب بمونم چون مجبورم کم‌کاریِ همکارای مفت‌خورِ حروم‌خورم و جبران کنم(!) غلط می‌کنید معلم می‌شید! امروز از صمیم قلب دعا کردم حقوق چنین معلم‌هایی خرج دوا و درمانِ عزیزترین افراد زندگی‌شون بشه.
یازدهم‌ها فارسی‌شون با منه، نگارش‌شون با یکی دیگه. کاری کردن که دبیر نگارش‌شون هم من باشم. امروز هفتم آبانه. من درس سوم نگارشِ هر کلاسی که دارم رو تمام کردم و تا حالا سه انشا گرفتم و کلی کار دیگه کردم. اما کتاب نگارش یازدهم رو که گرفتم صفحهٔ ۲۹ بودن! یعنی درس اول! وَ تا حالا انشا ننوشته بودن! پرسیدم پس شش هفته چه کردید؟! گفتن صحبت! یا درسای دیگه‌مون رو خوندیم! گفتم دبیرتون چی؟! گفتن صحبت! یا تو گوشی بودن! با صورتی برافروخته شروع به تدریس کردم. انشا هم گرفتم. مقامِ معلم رو جلوی دانش‌آموزام زیر سؤال نبردم. خودشون این‌قدر می‌فهمیدن که عوض کردن. اما اگر اون‌یکی دبیر رو ببینم، حتماً از خجالت مقامی که غصب کرده، درمیام. از این‌که از هر طرف که رفتم دیدم در هر لباسی مشتی مفت‌خور حروم‌خور زر زروی به‌دردنخور بر امور مسلطن بی‌نهایت عوقمه! اگر مذهبی‌های سجاده‌آب‌کشِ بی‌سوادِ زندگی‌های سرتاپا مشکلی باشن که عَلَم دست گرفتن بقیه رو نجات بده بیشتر! عقب‌مونده تو اگه عرضه داشتی زندگی خودت این نبود! بیش از همه هم خاک‌برسرِ سطحِ پایینای دم دستی‌ای که تن به این آدما می‌دن و با اینا می‌خوان به رشد مادی و معنوی برسن(!) همهٔ بی‌سوادای عقب‌موندهٔ سجاده‌آب‌کشِ مذهبیِ اون منطقه محروم رو از کار برکنار کردم و جاشون هستهٔ اولیه‌ای جذب کردم که از دم تحصیلات عالیه دارن! به‌جای زر زر خدا خدا هم، در سکوت، برای خدا کار می‌کنن. مهم نیست تا چقدر بتونم اون‌جا کار کنم و مسؤول آقا چقدر دوام بیارن برابر فشار همه‌جانبه‌ای که هیئت امنای عقب‌موندهٔ سجاده‌آب‌کش‌شون سر تغییرات ضربتی من دارن بهش میارن، شده یک هفته، اصلاً بگو یک روز، من درست کار کردن و کارِ درست کردن رو نشون‌شون می‌دم. من کبریت رو کشیدم و زمینِ گندیده رو آتش زدم. از هیاهو هم وحشتی ندارم، چون واقعاً سگی که پارس می‌کنه، یعنی جنمِ گرفتن نداره و ترسیده.