eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
پایانی. یازدهم‌ها متحد شدن و امتحان عربی رو لغو کردن. امتحان ریاضی رو هم. امتحان زیست رو هم! معلما بهم گفتن امتحان شما رو هم لغو‌ می‌کنن. من فقط لبخند زدم. داشتن پیش مدیر شکایت می‌کردن و تنبیه کلاس رو می‌خواستن. من رفتم سر کلاس. دخترا خیلی محترم شروع کردن به اقدامات لازم جهت لغو امتحان. همین‌طور که صحبت می‌کردن و صغری_کبری می‌چیدن و من هم خیلی جدی و با لبخند گوش می‌دادم، حضور و غیابم رو کردم، تخته رو پاک کردم، میزم رو مرتب، وَ رو کردم به دخترا و کرنومترِ موبایلم رو گذاشتم روی چهل دقیقه و فعالش کردم. با لبخند و عاطفه گفتم عزیزانم، چهل دقیقه فرصت دارید. این چهل دقیقه شروع شده اما مادامی که ایمن ننشینید، کتاب‌ها از روی صندلی‌هاتون جمع نشه، خودکار دست‌تون نیاد وَ کلاس رو سکوت فرا نگیره، برگه‌ها توزیع نمی‌شه. بعد از به صدا دراومدنِ زنگِ پایان هم برگه‌ای رو تحویل نمی‌گیرم و متأسفانه صفر رد می‌شه! وَ موبایل رو با صفحهٔ باز گذاشتم روی میز. دخترا مبهوت نگاهم کردن. بعد خودشون رو. وَ با سرعت بلند شدن، صندلی‌ها رو جابه‌جا کردن، کتاب‌ها رو جمع، خودکار‌به‌دست و ساکت نشستن و زل زدن به من. با لبخند برگه‌ها رو توزیع کردم و گفتم بسم الله الرحمن الرحیم. موفق باشید❣ امتحان که تموم شد و نشستم پشت میزم، با همون لبخند گفتم: دوازده ساله همون مهرماه تاریخِ امتحانِ ماهانه رو تا اردیبهشت تحویل می‌دم و تو این دوازده سال، حتی یک بار امتحانم لغو نشده، چون احترامِ امام‌زاده به متولی‌شه😎
فقط رسیدم ناهار بخورم. اتو کنم. کوله ببندم و راه بیفتم. شب‌کارم. فردا هم مدرسه. خسته‌ام. پشت پلک‌هام خواب ضجه‌مویه می‌زنه ولی فرصتی ندارم بهش توجه کنم... بلبلِ خوش‌الحان بهم پیام داده. چون صدای زیباش رو قدر دونستم، بهم دل بسته و داره وجوه دیگرش رو هم نشونم می‌ده... خوب می‌نویسه... نوشته‌هاش رو هنوز راستی‌آزمایی نکردم، اما اگر مال خودش باشه، می‌تونم بگم بالاخره در این ۱۲ سال یه کشفِ ادبی داشتم! حالش رو می‌پرسم و نوشته خسته است. لبخند می‌زنم که خستگی‌ش رو بهم گفته. یک ماه بیشتر نیست با همیم و این صمیمیتش من رو یاد خوب‌ترین و بلاخانوم می‌ندازه. برای خستگی‌ش شعر می‌خونم. با صدای نازیبای خودم. با زیرصدای شهرِ غروب‌کرده. ذوق می‌کنه. من دلم می‌خواد یکی هم برای خستگی من شعر بخونه. شاد رو می‌بندم و چند دقیقه بعد می‌بینم صوت فرستاده. برام شعر خونده. شعری که درست خونده نشده ولی با عاطفه خونده شده... خی‌لی ذوق کرده معلمش برای خستگی‌ش شعر خونده... صوته که داره برام می‌فرسته... می‌رم خستگی در کنم تا برسم❣
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعرِ دوم رو خودش سروده! همون لحظه و در فاصلهٔ گوش‌ دادنِ من به شعر خوندنش! شاد رو نمی‌شه ذخیره کرد، برای همین این مدلی آوردمش روی کانالم. عزیزِ من❣
آخ از دستِ مذهبی‌عقب‌افتاده‌ها! سرِ پارچه‌های مشکی‌شون واسه روضه‌هاشون من از الآن می‌دونم روز دانش‌آموز باید مشکی بپوشم ولی فردا تولد حضرت زینب سلام الله علیهاست رو باید الآن بفهمم که یه تیکه پارچه از دست‌شون در رفته و زدن سر خیابون تبریک گفتن(!) افراطی‌های خشک‌مغزِ بی‌بنیان! باید پیاده شم برم برای دخترام عیدی بخرم... چی بخرم؟! دیرم نشه😫
سربه‌راه
نون نیست؛ عاطفه است، دوستیه، اهمیته، محبته... تمومِ دیشب چیزی نگفته صبح که دارم بدوبدو حاضر می‌شم تا
دیشبم من رو یادش بوده... دیشبم برای من وقت گذاشته... مادرِ دو تا بچه! بهانه کرده‌ام نان را ولیکن مستِ خبّازم نه بر دینار می‌گردم که بر دیدار می‌گردم❣
❣سلام بر نوهٔ خدیجه سلام الله علیهما❣
بدنم خاموشه. خوابی هستم که بیدارم.
اگر عرضه و وجدان و شعور ندارید که مثل آدم تدریس کنید تا من در کلاس یازدهم مجبور نباشم بُن فعل، شخص و شمار، گذرا و ناگذر بودن، لف‌ونشر، سجع، پارادوکس وَ بدیهی‌ترین مباحث زبان فارسی رو از ابتدا بگم و دانش‌آموزم این‌قدددددر با این مفاهیم غریبه باشه که اصلاً تا حالا اضافهٔ استعاری به گوشش نخورده که درست بنویسه‌ش(!) وَ من دربارهٔ آزمون نهایی دخترام اضطراب بگیرم، از طرح درسم عقب بمونم چون مجبورم کم‌کاریِ همکارای مفت‌خورِ حروم‌خورم و جبران کنم(!) غلط می‌کنید معلم می‌شید! امروز از صمیم قلب دعا کردم حقوق چنین معلم‌هایی خرج دوا و درمانِ عزیزترین افراد زندگی‌شون بشه.
یازدهم‌ها فارسی‌شون با منه، نگارش‌شون با یکی دیگه. کاری کردن که دبیر نگارش‌شون هم من باشم. امروز هفتم آبانه. من درس سوم نگارشِ هر کلاسی که دارم رو تمام کردم و تا حالا سه انشا گرفتم و کلی کار دیگه کردم. اما کتاب نگارش یازدهم رو که گرفتم صفحهٔ ۲۹ بودن! یعنی درس اول! وَ تا حالا انشا ننوشته بودن! پرسیدم پس شش هفته چه کردید؟! گفتن صحبت! یا درسای دیگه‌مون رو خوندیم! گفتم دبیرتون چی؟! گفتن صحبت! یا تو گوشی بودن! با صورتی برافروخته شروع به تدریس کردم. انشا هم گرفتم. مقامِ معلم رو جلوی دانش‌آموزام زیر سؤال نبردم. خودشون این‌قدر می‌فهمیدن که عوض کردن. اما اگر اون‌یکی دبیر رو ببینم، حتماً از خجالت مقامی که غصب کرده، درمیام. از این‌که از هر طرف که رفتم دیدم در هر لباسی مشتی مفت‌خور حروم‌خور زر زروی به‌دردنخور بر امور مسلطن بی‌نهایت عوقمه! اگر مذهبی‌های سجاده‌آب‌کشِ بی‌سوادِ زندگی‌های سرتاپا مشکلی باشن که عَلَم دست گرفتن بقیه رو نجات بده بیشتر! عقب‌مونده تو اگه عرضه داشتی زندگی خودت این نبود! بیش از همه هم خاک‌برسرِ سطحِ پایینای دم دستی‌ای که تن به این آدما می‌دن و با اینا می‌خوان به رشد مادی و معنوی برسن(!) همهٔ بی‌سوادای عقب‌موندهٔ سجاده‌آب‌کشِ مذهبیِ اون منطقه محروم رو از کار برکنار کردم و جاشون هستهٔ اولیه‌ای جذب کردم که از دم تحصیلات عالیه دارن! به‌جای زر زر خدا خدا هم، در سکوت، برای خدا کار می‌کنن. مهم نیست تا چقدر بتونم اون‌جا کار کنم و مسؤول آقا چقدر دوام بیارن برابر فشار همه‌جانبه‌ای که هیئت امنای عقب‌موندهٔ سجاده‌آب‌کش‌شون سر تغییرات ضربتی من دارن بهش میارن، شده یک هفته، اصلاً بگو یک روز، من درست کار کردن و کارِ درست کردن رو نشون‌شون می‌دم. من کبریت رو کشیدم و زمینِ گندیده رو آتش زدم. از هیاهو هم وحشتی ندارم، چون واقعاً سگی که پارس می‌کنه، یعنی جنمِ گرفتن نداره و ترسیده.
عصبانی اومدم کتابخونه کوه برگه‌هام و رسیدگی کنم. دلم می‌خواد ماجرای دو شب آوارگی و بیداری‌م و بنویسم ولی باشه برای اتوبوس‌ها. فقط این فرسته رو تو وقتِ کتابخونه‌م می‌نویسم که کتابخونه کثیف بود. کثیفی که یعنی بهش نرسیدن. سطل زباله پر، سرویس بهداشتی کثیف، میزها به‌هم‌ریخته، بوی گند، جارونشده، به‌هم‌ریخته... اون هفته به مسؤول خانم‌شون گفتم در جواب گفت نیرو نداریم! همین! امروز اعصاب نداشتم نتونستم تاب بیارم، رفتم به مسؤول آقا گفتم. کامل و باحوصله برام توضیح داد نیروی خدماتی‌مون رو گرفتن و نیروی ساعتی بهمون دادن. پرسیدم این‌جا زیر نظر شهرداریه؟ فهمید می‌خوام پیگیری کنم. گفت نه، سازمان کتابخانه‌ها هستیم. تشکر کردم و اومدم. تا میزم و الکل کشیدم و وسایلم رو چیدم، نیرو فرستاد داره تمیز می‌کنه. از این‌که در کار با مردها همیشه اعصابم آروم‌تره خیلی ناراحتم... از این‌که مردها همیشه پیگیرتر هستن خیلی ناراحتم... از این‌که این یک ماهی که دارم با مسؤول آقای منطقه کار می‌کنم و با وجود این‌که اون داره از دستم پیر می‌شه ولی با تموم تلاشش داره با من کار می‌کنه و گرچه خنگه و هزار بار باید هر چیزی رو توضیح بدم و آخرین جلسه ماژیک از کیفم درآوردم و پای تخته براش با رسم شکل توضیح دادم(!) ولی از این‌که مثل زن‌ها حاشیه نداره، خاله‌زنک نیست، وراج نیست، دنبال بهانه نیست، حسود و بخیل نیست که تا یکی رو بالاتر از خودشون می‌بینن گند می‌زنن به کار و برنامه، پررو و وقیح نیست و پیگیره بهم خیلی خوش گذشته و به‌شدت کار منطقه رو با علاقه و انگیزه دارم ادامه می‌دم ناراحتم چون همیشه در تلاشم با نامحرم همکار نشم و در این موارد واقعاً زجر می‌کشم... زجر می‌کشم چون من راحتم و زن و‌ مرد برام فرقی نداره توی کار و رفتارم همیشه کاری یه مدله، وقتی با نامحرم همکار می‌شم عقایدم مجبورم می‌کنه با این‌که خیلی چیزها برام سخت نیست ولی رعایت‌شون کنم! این تغییر رویه و حواس‌جمعی خیلی اذیت‌کننده است برام. اما تجربهٔ همیشه‌م در هر مدل کار با هر مدل مرد ثابت کرده مردها پیگیرن! کاری‌ان! عمل‌گران! و هرچقدرم خنگ باشن، بازم تلاش‌شون رو می‌کنن! ناراحتم بکنی‌شون داد و هوار می‌کنن و ده دقه بعد دارن کار رو پیش می‌برن! فیس و ادایی نیستن! وَ کتابخونه داره تمیز می‌شه.
از ۳۲ نفرِ دهم تجربی‌هام، هفده نفر غزّه رو غذه نوشتن! دارم فکر می‌کنم دنیا برای غزه به‌پا خاست، اما در تنها حکومتِ شیعهٔ دنیا چقدر همه‌چیز پرته که دانش‌آموزای دهمش حتی به‌قدرِ درست نوشتنش از مظلوم‌ترین شهرِ جهان بی‌خبرن؟!...
یکی از قواعدِ نوشتاری که بابتش نمره کم می‌کنم اما در قواعد انشاییِ آموزش و پرورش نیست؛ خودکاریه که باهاش می‌نویسن! چون استفاده از خودکارِ مناسب یعنی طرف باسلیقه است یا نه، به فکرِ اونی که می‌خواد متنش و بخونه هست یا نه، حواسش به این‌که با اون خودکار خوش‌خط می‌نویسه یا شلخته، جمع بوده یا نه، وَ مواردی از این دست. وقتی با خودکاری می‌نویسن که خوندنش سخته (مثل اکلیلی‌ها که کم‌رنگه و برق می‌زنه یا فیروزه‌ای که سخت خونده می‌شه یا روان‌نویس که شلخته و کثیف می‌کنه برگه رو) من هم برای تصحیح از خودکاری که دیده شدنش سخته استفاده می‌کنم! چون نکات رو کامل می‌نویسم و دلیل نمراتی که کم شده رو شرح می‌دم، خوندنش براشون مهمه که خطاها رو تکرار نکنن. بعد نمی‌تونن بخونن! میان پیشم که خانم با این رنگ نوشتین هیچی معلوم نمی‌شه! بگید چی نوشتید! می‌گم شما هم با چنین رنگی نوشتی عزیزم! من به سختی خوندم انشات یا امتحانت رو! شمام این‌بار به سختی بخون تا بار بعد از خودکاری مناسب استفاده کنی. تو این دوازده سال نشده که دیگه مراقبِ خودکارشون نباشن! به‌فکرِ دیگران بودن حین انجام کار وارد بخشی از زندگی‌‌های خودخواهانه‌شون می‌شه. درواقع آن‌چه را برای خود می‌پسندند برای دیگران هم می‌پسندند! آن‌چه که خودشون دوست ندارند رو هم با دیگران نمی‌کنن! 😎