امروز ساعتِ ششِ صبح که شبکاریم تموم شد، گیج و خوابآلود بودم، ولی رفتم حرم. میخواستم اولین کادوی تولدم رو از امام رضاجان بگیرم.
رسیدم حرم، هنوز صحن جمهوری بودم که یه خانمِ تمیز و جوانِ عِراقی اومد جلوم و تسبیحِ تربت گذاشت توی دستم...
از گیجی دراومدم و صداش زدم و پرسیدم مِن کربلا؟! گفت اِی...
نفهمیدم کِی چشمام سرخ و خیس شد که لبخندی زد و رفت...
حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام؛
من از شما کادو خواستم آقا؟
شما برای دلبری خلق شدید...
همینکه اجازه میدید نامِ زیبای شما به دهانِ آلودهٔ چون منی بیاد، تا عمر دارم... تا قیامت... مدیونِ شمام...
خونه اومدم، خونواده لطف کردن غافلگیرم کردن، بهشون گفتم که اولین کسی که به فکرم بود... بی اونکه توقعی داشته باشم...
اولِ صبح...
آقا امام حسین علیه السلام بودن... ❣
وَ تسبیحم رو نشون دادم...
جشنِ بعدی دوستام بودن که من و بردن طرقبه و بهترین کادوم، کادوی رفیق بود😍
تختهگچی😍❣
رفیق میگفت این رفیقِ من به عشقِ تختهگچی معلم شد و تختهها ماژیکی شدن... دلش خوش بود میره اردوهای جهادی و روستاها روی تختهگچی مینویسه که اونم ازش گرفتن و اردوهای اخیر مسؤول رفت و نتونست بره سر کلاس... براش گرفتم به علاقهش برسه😍❣
دوستانِ خلِ جذابم هم با روشهای محیرالعقول بهم کادو دادن و با قرعهکشیهاشون کلی خندیدم😂
یه پاکت پر از عکسهای یک سالِ اخیرمون رو هم برام چاپ کرده بودن...😭😍 اربعین... جهادی... کوه... حرم... هیئت... محرم... 😍😭❣
اینهمه فکر...
اینهمه خلاقیت...
اینهمه وقت گذاشتن...
اینا چقدر برام ارزشمنده...
به خودشون گفتم، اینجا هم مینویسم؛
من شرمندهام از وقتی که برام صرف کردن...
چون لایقش نیستم...
واقعاً نیستم...
علاوه بر پیامهای دوست و همکارام، مدیرِ پارسالم هم بهم پیام زدن و تبریک گفتن و دخترشون هم که مدتی شاگردم بود، تموم پروفایلای شخصیم رو که مزار شعرا بودم، کلیپ کرده بود و برام فرستاد😍❣
یکی از شما هم من رو غافلگیر کرده و برام سعدی خونده و فرستاده❣😍❣😭🥰
هنوز ازش اجازه نگرفتم اینجا بذارم، اجازه داد اینجا یادگار میذارمش😍❣
دوستام گفته بودن ناهار نخوری... چیزی نخوری که زود سیر نشی... هم کیک پخته بودن، هم گفتن شب میبریمت رستوران.
از رستورانه تعجب کرده بودم چون من برای تولد و این سالروزها اهل این چیزا نیستم. فرهنگش درست جا نمیافته و دوست ندارم همون قرعهکشیِ خندهدارِ خلاقانهٔ کادو رو با دنیا دنیا مراسمِ همگانی و آماده و ازسربازکنیِ پوللازم عوض کنم...
کمی از این بابت دلخور بودم که چطور دوستام با شناختی که ازم دارن میخوان چنین کاری کنن... ولی تو ذوقشون نزدم و گفتم فوقش سبک سفارش میدم اذیت نشن...
مشکل مالی ندارنا! من تو کتم نمیره این مدل جشنا...
تا اینکه دوردورِ طرقبهمون تموم شد و گفتن سوار شیم بریم رستوران.
چشم باز کردم و دوباره سر از حرم درآوردم😍
خوشحال شدم؟ نه! از ذوق مُردم که رفقای اربعینیم شبیه همه نیستن و نشدن و الهی عاقبتبهخیر شن...😍❣
من رو بردن گرونترین و خفنترین و باکلاسترین و پرستارهترین و بِرَندترین و اعیونیترین رستورانِ ایران😍❣🥰😭
با آقا امام حسین علیه السلام و
آقا امام رضاجان علیه السلام و
رفقای اربعینی و امامرضایی
۳۵ سالم شد.
وَ مهمترین مسأله اینکه؛
دارد زمانِ آمدنت دیر میشود
دارد جوانِ سینهزَنَت پیر میشود...
بیا تا جوانم
بده رُخ نشانم.
داشتم روی گروههای شادم، مطلبی جانبی رو میفرستادم، یاد کیمیا افتادم.
این فرسته برای شماست😊
تو نمازخونه دیدم تنوین نذاشتن، عکس گرفتم با صفحهٔ تنوین دستورخط فرهنگستان برای دخترام ارسال کردم.
این چیزا رو که آموزش محیطیه یا از این قبیل، براشون میفرستم. هم فوووووقالعاده مؤثره، هم ادبیات در زندگی روزمره رو نشونشون میده، هم براشون جالبه😁
حتی برای مدیر و معاونها هم جالبه!
پارسال از روی همین نکات من در گروههای شاد، معاونمون میگفتن بخشنامهها و نامههای اداری و اطلاعیهها رو اصلاح میکردن و درست مینوشتن😍
قشنگ یادمه میگفتن تو اطلاعیهٔ جلسات مینوشتن سه الی چهار، بعد من یه مطلب دربارهٔ کلمهٔ عربی «اِلیٰ» روی گروهها گذاشتم، ایشون دیگه مینوشتن «تا»، سه تا چهار. این رو هم با ذوق بهم میگفتن که یه مطلب صحیح یاد گرفتن😊
تازه در هر نیمترم هم مدیرم در جلساتِ دبیران، تشویق و تحسینم کردن که بهترین و خلاقانهترین استفاده از گروههای مجازی رو تو طولِ مدیریتشون داشتم و روز معلم، علاوه بر هدیه و تقدیرِ همگانی، دستهگلی هم به من هدیه دادن😍
گفتم شاید کمککننده باشه برات🪴
عکسِ فرستهٔ قبلی رو خیلی قبل گرفته بودم و گذاشته بودم بهوقتش.
امروز یکی از یازدهما ازم موسیقی درسی که داشتیم و خواست و دیدم تنوین نذاشته.
منم مطلب رو ارسال کردم.
چون بزرگترن، هم تو ذوقشون نمیخوره، هم براشون جالبه😊
پینوشت:
خوشحالم که اینقدر موسیقیهای دروس براشون جذاب بوده که دارن ازم درخواست میکنن و میره تو فهرست پخش گوشیهاشون و بهجای اونهمه لهوولعب و بیهودهجات، کمی موسیقی و محتوا و اصالت بهشون میرسه.
درواقع
بهجای نصیحت و بکن، نکن و نهی،
براشون «جایگزین» گذاشتم.
جایگزینی که توش وطن داره، هویت داره، محتوا داره، موسیقی داره، از کتابشونه و نگاهشون رو به کتاب درسیشون خوشبین میکنه که عه! پس بیهوده نیست! واگرنه کسی این شعرا رو موسیقی نمیکرد!
به زبانِ خودشون و نسلِ خودشون تلاش میکنم پیش برم و الحمدلله مؤثر هم هست.
پیدا کردنِ هر شعر، کلی وقتِ اتوبوسهای من رو میگیره، واقعاً در ده روز گذشته من هیچ زمان مردهای نداشتم، اتوبوسها، مترو، مسیر، در حال کار بودم. یکرو خونه و با خانوادهم هستم و تلویزیون روشن ولی چون کارام و دارم میکنم چیزی از فیلمایی که میبینن متوجه نمیشم، چون کلی میگردم مثلاً موسیقیای که حامد زمانی خونده، مشابهِ لهوولعبش نباشه... یا نکتهای نداشته باشه...
بهطور مثال یه درسی رو فقط هایده خونده بود😐 خب اون درس رو خودم خوندم! بچهها که منتظر موسیقی بودن، پرسیدن خانم امروز موسیقی ندارید؟ گفتم نه عزیزم، موسیقیای در شأن علم و کلاس و شما پیدا نکردم. حتی نمیگم نبود که بعد پیداش کنن، راستش رو میگم که ارزشها رو متوجه شن.
سربهراه
امروز ساعتِ ششِ صبح که شبکاریم تموم شد، گیج و خوابآلود بودم، ولی رفتم حرم. میخواستم اولین کادوی
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
اجازه گرفتم😍❣
۱. تو حرم یه دختر بحرینی خیلی باعصبانیت از خادمه پرسید چرا بین اینهمه زن، یه مرده؟
منظورش روضهخونها بود. خادمه متوجه نمیشد چی میگه. دختره گفت عربی یا انگلیسی بحرفم؟ خادمه هیچکدوم رو بلد نبود.
من رفتم عربی و انگلیسی بهش گفتم اینا روضهخونن. پول بدی بگی فلان بخونن برات میخونن.
چهرهش باااااااز شد و گفت آها! خطّاب! خطّاب!
گفتم نه، مدّاح!
ولی با کلمهٔ مدّاح آشنا نبود.
راستش نمیدونم چقدر عربی بحرین فرق داره... ولی احساس میکنم اون چیزی که باید بفهمه رو نفهمید!
۲. مدیرم ازم پرسیدن شما قلمروهای زبانی و ادبی رو میگین؟ گفتم بله، چطور؟ گفت رشتهٔ انسانی در همهٔ پایهها شورش کردن که خانم فارسی (همکارِ دیگهم که نگارش هم درس نداده بود...) به ما قلمروها رو نمیگه!
من گفتم مهمترین بخشه. من معنی شعر نمیگم. اون پس چی میگه؟ گفت اتفاقاً معنی شعر میگه، ولی فقط معنی شعر میگه(!)
گفتم آرایههای ادبی و دستورزبان فوقالعاده مهمه. خصوصاً یازدهم و دوازدهم که نهایی دارن.
گفت میشه جزوهت و بدی بدم از روش تدریس کنه؟
گفتم جزوه ندارم.
باتعجب گفت واقعاً؟! پس از روی چی درس میدی؟!
گفتم کتاب درسی دیگه!
گفت نه، جزوهای که توش نکات باشه و فلان...
گفتم ندارم! اعتقادی هم ندارم معلم جزوه داشته باشه بده دانشآموز. اونجوری نه معلم، نه دانشآموز فراتر نمیرن، بهجای فهم، حفظ میکنن، امتحان محدود میشه، سر کلاس گوش نمیدن، ارتقا شکل نمیگیره، از معلم هم سند دست دانشآموز میره.
مدیرم خیلی کِیفکرده پرسید برای معنی شعر نگفتنم حتماً یه دلیل خفن داری!
گفتم بگم؟
بااشتیاق گفت آره!
گفتم شب یلدا یا سالِ نو، مجری تلویزیون میگه نیت کنید حافظ باز کنم. هشتاد میلیون نیت میکنن همهشون هم به مراد دلشون میرسن. چون شعر یه خطی و دو خطی نیست. مفهوم کلی داره، اما برداشتهای جزئی متفاوت داره.
من مفهوم کلی رو میگم، اما این دانشآموزه که باید فهم کنه یا بره حداقل سه سایت گوگل رو تجمیع کنه و بهترینش رو انتخاب.
بندهخدا اینقدر منطقهمحرومن و دبیرها از سربازکنی درس میدن، ذوقمند تشویقم کرد!
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
۳. مسؤول آقا پیام زدن که هیئت امنا وقتی دیدن من شما (من) رو کنار نمیزنم، روی حقیقیشون رو نشون دادن. گفتن الآن واحد پسرها هشت ماهه فعاله، یهسره تو مسجد به بازی و کلاسن، چرا آدم نشدن؟! چرا هنوز به همه سلام نمیکنن؟! چرا هنوز اهل خدا و پیغمبر نیستن؟! چرا فلانی سیگار میکشه هنوز؟!
نوشته بودن خانم سربهراه؛ شما درست تشخیص دادید... اینا خودشون کارفرهنگیلازمن... دارن فشار میارن من رو کنار بذارن...
نوشتم کار فرهنگی، کشتی ساختن وسطِ بیابونه. نوح باشید و مطمئن. تا میتونید ادامه بدید، نذاشتن و جفتمون رو کنار گذاشتن، اونا ضرر کردن. من معلمم، شما طلبه. زمین برای جایگاهِ من و شما فراخه که کار فرهنگی کنیم. من و شما بلدیم هر لحظه چطور یه کار فرهنگی رو آغاز کنیم و تلاش کنیم جوری تربیت شیم و بکنیم که نسلِ این مذهبیعقبموندههای زرزروی مفتخور منقرض شه.
تشکر کردن و امید گرفتن.
۴. خانم عربی به محض اینکه صبح رسید گفت من یه شعر گفتم! میشه شما ببینید و نظر بدید😍
ذوقش رو دوست داشتم...
اینکه من براش انگیزه هستم رو دوست داشتم...
اینکه به دو تا دبیر ادبیات دیگه نگفت و به من گفت رو خیلی دوست داشتم.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
۵. دهما دارن باهام صمیمی میشن و قوانینم رو میپذیرن. زنگ آخر میان و باهام دست میدن و خداحافظی میکنن😊
۶. یازدهما بهم اعتماد کردن؛ دارن زوایای پنهان زندگیشون رو بهم میگن و مسائل مذهبی ازم میپرسن.
امروز پرسیدن خانوم ما رو خدا دوست نداره... ما بدیم... ناخن کاشتیم... نماز نمیخونیم... ناپاکیم...
بابِ خیلی صحبتا باز شد...
زنگ که خورد ازم تشکر کردن و یک ساعت پیش برام تو شاد قلب فرستادن❣
۷. دبیر دینی داشت وضو میگرفت بره نماز. دیدم دورش کسی نیست. به شوخی و خنده گفتم این کاشت ناخن رو شما بهشون تذکر دادید چیزی نگفتن؟
گفت من تذکر ندادم! جرأت نمیکنم! اصلاً باهاشون بحثی نمیکنم!
با نگاهم بهش گفتم خاک بر سر خودت و نمازت، با زبان بهش گفتم پس وظیفهٔ دبیر دینی چیه؟!
وَ محکم ایستادم و تو چشماش نگاه کردم.
هیچی نگفت.
۸. خانم زبان گفت من هر روز این مدرسهام. روزایی که شما نیستید، این مدرسه مثل خونه ارواحه. روزایی که شما هستید رو دوست دارم. زنگای تفریح زود میام که بیشتر با شما باشم😍 دبیر ریاضی و تاریخ، همزمان گفتن واقعاً! واقعاً!
۹. طرح درسام و که برای مدیرم فرستادم، دوباره کِیفمند شدن! خصوصاً که همهچیز اینجا دستیه و من پیدیاف میفرستم!
مسؤول آقا هم اولینبار که زمانبندی و همه مکتوباتم رو سیستمی و مرتب دیدن، بندهخدا خیلی کِیف کردن! بهم گفتن این خانوم بسیجیه که شما برکنارش کردین، همیشه بهم میگه پیامکای شما بهم نمیرسه، چطوریه که به شما میرسه و زود پاسخم رو میدید و به اون نه؟! چطوریه که من کل مدتی که با اون کار کردم نشده ده جلسه داشته باشیم و ده و نیم زودتر بیاد، ولی شما از ۹ و ۴۵ دقیقه به من پیام میدید اتاق جلساتین؟!
بندهخدا گفت باور میکنین پنجشنبهها به همسرم میگم صبح من رو زود بیدار کن، خانم سربهراه دقیق میرسه و من میترسم خواب بمونم؟! 😂
گفتم بله، باور میکنم!
۱۰. یه خانمی بهم پیام زدن که من دو سال پیش با اونجا کار کردم. اینقدر بیادب و بینظم و همهش تو عکس و فیلم بودن کلاسم رو ول کردم. شنیدم یه آدم منظم مسؤول شده، اگر اینطوره من دوست دارم بازم برای منطقه محروم کار کنم.
ازش اطلاعات گرفتم. دخترِ جوانِ مذهبیِ «کمسوادیه»! کمسوادهای کمسنِ زودازدواجکرده رو ثبتنام نمیکنم چون میخوان برن بالاسر نوجوانها. میخوام با هم تلاش و مفید بودن و جهاد با سختیهای درونی و بیرونی یاد بگیریم. چطور دخترِ پونزده سالهای که از کلاس هفتم درس رو ول کرده و عروس شده و وقتی ازش پرسیدم هدفت از ازدواج تو سن کم چی بوده، نزدیک بود از طوفانِ شبهات ویران شه رو بفرستم کلاس؟! اون نوجوان نمیگه شما اگه راست میگید خودتون دربوداغون نباشید(!)
ولی این دختر، «علاقه و پیگیری» داشت.
در اردوهای جهادی، هر وقت کسی با پیگیری پیله میشه ببریمش، قبول میکنیم.
معتقدم پیگیر، همهٔ موانع رو عبور میکنه و بنبستا براش بنبازه.
وقتی سیرزارِ کلات بودیم، یه دختری بهاسمِ ملوک نیروم بود. ملوک خیلی تنبل بود. ولی پیگیر بود بیاد جهادی. گفتم سحرخیز نیستی. بهدردم نمیخوری. گفت سحرخیز میشم.
اونجا من و رفیق که مسؤول بودیم زودتر از همه بیدار میشدیم.
تنها کسی که بعد از ما بیدار میشد، خودجوش و خودخواسته، ملوک بود! بهترین نیروی اون اردوم که وقتی از سیرزار راه افتادیم و بچههای کلاسش براش گریه کردن و یک گردنه پشت ماشین دویدن؛ ملوک بود!
این خانم رو هم ثبت کردم و براش وقت مصاحبه گذاشتم.