بعد از شش ساعت گریه و بدخوابیِ نیمهشب و بدبیداریِ نیمهشب، سردردم و چشمام پفکرده و صورتم زشت شده. بدنم کوفته و لبریزِ حسِ چندشِ قوز کردنه!
خب؟
چه کار کنم؟
بمونم تو ایستگاهِ اتوبوس؟
دیر نشده ها! از کارام جلو هستم (ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله)
مسأله اینه که این چیزی که داره میگذره، جوانیه! جوانی و تنومندی داره میگذره! پیری و ناتوانی از راه میرسه. مهمه که کمتر حسرت بذارم برای لبِ گور!
یه معلمِ زشت شدم؟
مهم نیست! از معلمی همون میزان چهره مهمه که شاگرد بتونه نگاهت کنه. مابقیش رو اخلاقت میپوشونه. تدریست. خلاقیتت. وَ عشق و عاطفهت.
بدنم کوفته و سرم دردناکه و چشمام ریز شده و تار میبینه؟
تا تو باشی جز برای حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام اشک نریزی و سوگواری نکنی! تا تو باشی این دنیا رو بیشتر از لیاقتش جدی نگیری! چشمت کور، دندهت نرم، به جبرانِ شش ساعت جوانی که نفهمیدی برای چه اندوهی بر باد بدی، با همین حال کار کن!
نترس! نمیمیری! از کار کردن و تلاش کردن نمیمیری! آب زیاد بخور، میوه و سبزی زیادتر، وَ هرکجا دست داد بخواب، حتی سر چاه توالت!
بنابراین بعد از بردنِ بچههام به بازدید، اومدم کتابخونه. دارم سؤال امتحانی و پاسخنامه طرح میکنم. حدودِ دو هفته از کارام جلو هستم و این اثراتِ دائمالوضویی، نماز اول وقت و قرآن روزانه داشتنه.
اگر عقب بیفتم اثرِ اندوهِ دنیا رو خوردنه که با استغفار میشورمش و نمیذارم این امیر بودن بر زمان رو شیطان ازم بگیره.
خرابش کردم؟
درستش میکنم.
مهم نیست امروز تمرکزم روی مقاله کم خواهد بود،
مهم اینه انجامش میدم.
۲۵ صدم
بهتر از صفره.
بسم الله.
میخوام برم به امام رضا جان علیه السلام بگم:
وَبِكُمْ يُنَفِّسُ الْهَمّ.
وَ برگردم.
فقط همین.
سربهراه
کارای امروز فقط کلاسام بود و شب آمادهسازیِ مطالب و موسیقیِ نینامه. ولی کلاسام لغو شد. رفتم کتابخونه و شروع کردم کارای فردا و پسفردام و کردن. روی هم میشد هفت کار که سه کار، بسیار زمانبر بود.
اما بهجای ایستگاه نشستن و نگاه کردنِ اومدن و رفتنا و آیا دلم باز شه و آیا نشه، چسبیدم به صندلیِ کتابخونه و فقطططططط برای نماز ظهر بلند شدم!
حتی ناهارم و نرفتم نمازخونه و حین کار خوردم.
نشون به اون نشون که یه دختر موجّه و متین سرِ میزم بود که برای کنکور میخوند. از ساعت یک خسته شده بود. ولی هی به من نگاه میکرد و انگیزه میگرفت و تااااااااا اذان مغرب که من نشسته بودم، تکون نخورد😂 حتی ساندویچش و همونجا سر کتاباش خورد😂
از کجا میگم انگیزه گرفت؟
چون من کارام و همیشه تو برگهباطلههایی که شاگردای خوابموندهم بابت موجه بودن تأخیرشون از دفتر میارن مینویسم و لیست میکنم و هرکدوم رو انجام دادم فسفری میکنم. بعد کتابایی که کارم باهاش تموم شده یا ابزاری که دیگه لازم ندارم رو جمع میکنم.
این دید من با چه کوووووهی از کتاب رفتم سر میزش و با چه سرعتی تندتند فسفری کردم و دونهدونه جمع کردم گذاشتم کولهپشتیم. هی بدنش و از خستگی کشوقوس میداد، سرش و میذاشت روی کتابش، یهو میپرید به فسفریای من نگاه میکرد و شروع میکرد خوندن.
آفرین! منم ازش راضیام که جهاد کرد و گول شیطونای درون و بیرونش و نخورد😂 چون بقیه مثلِ آدم نمیخونن، هی پا میشن میرن، به گوشیشون ور میرن، موسیقی میذارن، دور میزنن، روی اعصابم راه میرن با سندرومهای بیقراریشون، تمرکزم و میگیرن، ولی این پابهپای من نشست😂😍
بعدم رفتم در نبودِ کتابخونهم و کتابای خوشگلم، دیوانهای زشتِ کتابخونهٔ حرم رو قرض گرفتم که یه حالی به دوازدهمام بدم😍
نسبت به کل کارام محاسبه کردم؛ ۷۳ درصد از کارام و انجام دادم😍
اون مابقی هم فقط یه کار سنگینه اونم آماده کردن تدریس مجازی برای یازدهمِ روزهای مباداست که خیلی وقت میبره و جز خونه نمیشه جایی انجامش داد.
بنابراین دلی که باز نشده و غصههایی که قلبم رو مجروح کرده، محلِ آهو نذاشتم و بعد از نماز مغرب جمع کردم اومدم خونه.
همه ناظر بر بنّایی هستن و کسی اینور نیست و میخوام خونه رو مثل دستهٔ گل کنم و اگر کسی نیومد مجازیم و هم بگیرم و دو هفته از زمان جلو بزنم، اگر هم کسی اومد چایدارچین دم کنم و بیارم پای تلویزیون و شروع کنم به انار دون کردن😍
احتمالاً پای سریالی که کارام تموم شده بود هم، چیزایی که دلم میخواد ثبت کنم رو اینجا بنویسم.
پس زخمهایمان چه؟
هیچی! میزنیم زیر بغل و باهاشون زندگی میکنیم😂
مهندسناظرا اومدن😂 (خانواده که از صبح میرن اون خونه و شب خسته برمیگردن و من نمیدونم دقیقاً چه میکنن!)
خونه دستهگل شده و میخوام تا چای دم شه، سبزی پاک کنم، بعد شام به بدن بزنیم، بعد خانواده سریالاشون و میبینن منم همزمان پای تلویزیون یا میخونم یا مینویسم.
از آقا موسی و خانمش که منزل تشریف داشتن عکس گرفتم، از گلهای نورندیدهم که اینجا انگار از قحطی دراومدن وَ دستِ منبسطِ نور روی شانهٔ آنهاست و اینا هر هفته یه جَوونه تحویل من میدن😍 یه خطاطیِ خواستنی از دیوان پروین هم یافتم و دلم خواست... وَ پیش بهسوی خوشبوترین کارِ خونه؛ سبزی پاک کردن❣
سربهراه
تا قبلِ قبلِ حاضر شدن داشتم برگه تصحیح میکردم. تو اتوبوس میخواستم مداحیای چیزی گوش بدم نفس بکشم،
فارسی را پاس بدارید؛
چون وفادارترینه!
من همیشه دلم نمیخواد با اون باشم،
اما اون همیشه دلش میخواد با من باشه!
مثلِ پسربچهای تُخس که از تیرِ چراغبرق میخواد بره بالا، دستوپاش و قفل میکنه دورِ کمرِ سبزیها و از باغتره، خودش رو میرسونه به من!
نه نه اتفاقی نیست! میشد برگهٔ ریاضی بیاد پیشم! یا جغرافی! یا علوم! یا شاید هم هدیههای آسمانی! اما این واژهها و معنیهاشون هستن که چسبیدن به کمرِ سبزیهای خونهٔ ما و تا من اومدن!
درست وقتی فارسیِ دوازدهم رو بستم و گفتم برای امشب، درس و مدرسه کافیه!
طبیعیه؟!
❣😍
اگه همهٔ پدر و مادرا
برای گناهانِ بچههاشون
مثلِ یعقوبِ نبی علیه السلام
دعا میکردن
دنیا شکلِ دیگهای بود...
خدایا بچهم کنکور قبول شه... استخدامی... بیمه بگیره... ازدواج کنه... خدایا بچهدار شه... خونه از خودش داشته باشه... ماشین...
ولی تا حالا پدری/ مادری گفته خدایا از گناهانِ بچهم بگذر؟! شیطون فریبش داده... راهِ توبه و جبران رو براش باز کن... دستش رو بگیر...
حتی تربیتِ مذهبیها هم
از مذهب بویی نبرده(!)
کاش میشد برای دعاهای حقیقی که والدین در حقمون نکردن
قیامت شکایت کرد.
صفِ اوّلِ مسجدِ جای خونهام چوووووووون ترم مؤسسه تموووووم شد و تا سه هفته دیگه که ترم جدید برام بذارن من بعد از مدرسه آزاااااااااااااااادم😍😍😍
باتشکر از مسجد محله که بین نماز مغرب و عشا همهشون غفیله میخونن و آدم رو ترغیب میکنن😊 منم بعد از مدتهااااااا غفیله خوندم🥲
فضیلتِ نماز غفیله رو که میدونین؟ بله بله! همونیه که حضرت زینب سلام الله علیها به یزید گفتن اگر بخونی خدا گناهی که نسبت به اهل بیت علیهم السلام مرتکب شدی میبخشه! وَ صد البته که این روایت هییییییییییییچ سندی نداره و کااااااااملاً جعلی و خطاست😂 روی منبر شنیدید؟ بشنوید! منبر مساوی با دین و مذهب نیست! اینبار شنیدید حتماً تذکر بدید که بیسند و جعلیه😊 وَ به فضیلتهای حقیقیِ اعمال بچسبید.
خب دیگه، برم خونه و از سه هفته آزااااااااااادی و بیپولی لذت ببرم و قناعت پیشه کنم😂😭