eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌خوام برم به امام رضا جان علیه السلام بگم: وَبِكُمْ يُنَفِّسُ الْهَمّ. وَ برگردم. فقط همین.
سربه‌راه
کارای امروز فقط کلاسام بود و شب آماده‌سازیِ مطالب و موسیقیِ نی‌نامه. ولی کلاسام لغو شد. رفتم کتابخونه و شروع کردم کارای فردا و پس‌فردام و کردن. روی هم می‌شد هفت کار که سه کار، بسیار زمان‌بر بود. اما به‌جای ایستگاه نشستن و نگاه کردنِ اومدن و رفتنا و آیا دلم باز شه و آیا نشه، چسبیدم به صندلیِ کتابخونه و فقطططططط برای نماز ظهر بلند شدم! حتی ناهارم و نرفتم نمازخونه و حین کار خوردم. نشون به اون نشون که یه دختر موجّه و متین سرِ میزم بود که برای کنکور می‌خوند. از ساعت یک خسته شده بود. ولی هی به من نگاه می‌کرد و انگیزه می‌گرفت و تااااااااا اذان مغرب که من نشسته بودم، تکون نخورد😂 حتی ساندویچش و همون‌جا سر کتاباش خورد😂 از کجا می‌گم انگیزه گرفت؟ چون من کارام و همیشه تو برگه‌‌باطله‌هایی که شاگردای خواب‌مونده‌م بابت موجه بودن تأخیرشون از دفتر میارن می‌نویسم و لیست می‌کنم و هرکدوم رو انجام دادم فسفری می‌کنم. بعد کتابایی که کارم باهاش تموم شده یا ابزاری که دیگه لازم ندارم رو جمع می‌کنم. این دید من با چه کوووووهی از کتاب رفتم سر میزش و با چه سرعتی تندتند فسفری کردم و دونه‌دونه جمع کردم گذاشتم کوله‌پشتی‌م. هی بدنش و از خستگی کش‌وقوس می‌داد، سرش و می‌ذاشت روی کتابش، یهو می‌پرید به فسفریای من نگاه می‌کرد و شروع می‌کرد خوندن. آفرین! منم ازش راضی‌ام که جهاد کرد و گول شیطونای درون و بیرونش و نخورد😂 چون بقیه مثلِ آدم نمی‌خونن، هی پا می‌شن می‌رن، به گوشی‌شون ور می‌رن، موسیقی می‌ذارن، دور می‌زنن، روی اعصابم راه می‌رن با سندروم‌های بی‌قراری‌شون، تمرکزم و می‌گیرن، ولی این پابه‌پای من نشست😂😍 بعدم رفتم در نبودِ کتابخونه‌م و کتابای خوشگلم، دیوان‌های زشتِ کتابخونهٔ حرم رو قرض گرفتم که یه حالی به دوازدهمام بدم😍 نسبت به کل کارام محاسبه کردم؛ ۷۳ درصد از کارام و انجام دادم😍 اون مابقی هم فقط یه کار سنگینه اونم آماده کردن تدریس مجازی برای یازدهمِ روزهای مباداست که خی‌لی وقت می‌بره و جز خونه نمی‌شه جایی انجامش داد. بنابراین دلی که باز نشده و غصه‌هایی که قلبم رو مجروح کرده، محلِ آهو نذاشتم و بعد از نماز مغرب جمع کردم اومدم خونه. همه ناظر بر بنّایی هستن و کسی این‌ور نیست و می‌خوام خونه رو مثل دستهٔ گل کنم و اگر کسی نیومد مجازی‌م و هم بگیرم و دو هفته از زمان جلو بزنم، اگر هم کسی اومد چای‌دارچین دم کنم و بیارم پای تلویزیون و شروع کنم به انار دون کردن😍 احتمالاً پای سریالی که کارام تموم شده بود هم، چیزایی که دلم می‌خواد ثبت کنم رو این‌جا بنویسم. پس زخم‌هایمان چه؟ هیچی! می‌زنیم زیر بغل و باهاشون زندگی می‌کنیم😂
مهندس‌ناظرا اومدن😂 (خانواده که از صبح می‌رن اون خونه و شب خسته برمی‌گردن و من نمی‌دونم دقیقاً چه می‌کنن!) خونه دسته‌گل شده و می‌خوام تا چای دم شه، سبزی پاک کنم، بعد شام به بدن بزنیم، بعد خانواده سریالاشون و می‌بینن منم هم‌زمان پای تلویزیون یا می‌خونم یا می‌نویسم. از آقا موسی و خانمش که منزل تشریف داشتن عکس گرفتم، از گل‌های نورندیده‌م که این‌جا انگار از قحطی دراومدن وَ دستِ منبسطِ نور روی شانهٔ آن‌هاست و اینا هر هفته یه جَوونه تحویل من می‌دن😍 یه خطاطیِ خواستنی از دیوان پروین هم یافتم و دلم خواست... وَ پیش به‌سوی خوشبوترین کارِ خونه؛ سبزی پاک کردن❣
سربه‌راه
تا قبلِ قبلِ حاضر شدن داشتم برگه تصحیح می‌کردم. تو اتوبوس می‌خواستم مداحی‌ای چیزی گوش بدم نفس بکشم،
فارسی را پاس بدارید؛ چون وفادارترینه! من همیشه دلم نمی‌خواد با اون باشم، اما اون همیشه دلش می‌خواد با من باشه! مثلِ پسربچه‌ای تُخس که از تیرِ چراغ‌برق می‌خواد بره بالا، دست‌وپاش و قفل می‌کنه دورِ کمرِ سبزی‌ها و از باغ‌تره، خودش رو می‌رسونه به من! نه نه اتفاقی نیست! می‌شد برگهٔ ریاضی بیاد پیشم! یا جغرافی! یا علوم! یا شاید هم هدیه‌های آسمانی! اما این واژه‌ها و معنی‌هاشون هستن که چسبیدن به کمرِ سبزی‌های خونهٔ ما و تا من اومدن! درست وقتی فارسیِ دوازدهم رو بستم و گفتم برای امشب، درس و مدرسه کافیه! طبیعیه؟! ❣😍
اگه همهٔ پدر و مادرا برای گناهانِ بچه‌هاشون مثلِ یعقوبِ نبی علیه السلام دعا می‌کردن دنیا شکلِ دیگه‌ای بود... خدایا بچه‌م کنکور قبول شه... استخدامی... بیمه بگیره... ازدواج کنه... خدایا بچه‌دار شه... خونه از خودش داشته باشه... ماشین... ولی تا حالا پدری/ مادری گفته خدایا از گناهانِ بچه‌م بگذر؟! شیطون فریبش داده... راهِ توبه و جبران رو براش باز کن... دستش رو بگیر... حتی تربیتِ مذهبی‌ها هم از مذهب بویی نبرده(!) کاش می‌شد برای دعاهای حقیقی که والدین در حق‌مون نکردن قیامت شکایت کرد.
به‌هرروی اگر جای حضرت یعقوب علیه السلام، من بودم اون ده تا نامرد رو آتیش می‌زدم.
صفِ اوّلِ مسجدِ جای خونه‌ام چوووووووون ترم مؤسسه تموووووم شد و تا سه هفته دیگه که ترم جدید برام بذارن من بعد از مدرسه آزاااااااااااااااادم😍😍😍 باتشکر از مسجد محله که بین نماز مغرب و عشا همه‌شون غفیله می‌خونن و آدم رو ترغیب می‌کنن😊 منم بعد از مدت‌هااااااا غفیله خوندم🥲 فضیلتِ نماز غفیله رو که می‌دونین؟ بله بله! همونیه که حضرت زینب سلام الله علیها به یزید گفتن اگر بخونی خدا گناهی که نسبت به اهل بیت علیهم السلام مرتکب شدی می‌بخشه! وَ صد البته که این روایت هییییییییییییچ سندی نداره و کااااااااملاً جعلی و خطاست😂 روی منبر شنیدید؟ بشنوید! منبر مساوی با دین و مذهب نیست! این‌بار شنیدید حتماً تذکر بدید که بی‌سند و جعلیه😊 وَ به فضیلت‌های حقیقیِ اعمال بچسبید. خب دیگه، برم خونه و از سه هفته آزااااااااااادی و بی‌پولی لذت ببرم و قناعت پیشه کنم😂😭
چالشی‌ترین بحث در دبیرستان، خصوصاً پایهٔ دوازدهم چیه؟ انقلاب اسلامی؟ نه! اسلام؟ نه! ولایت فقیه؟ نه! حجاب؟ نه! حقوق زن و مرد؟ نه! نه! اینا در برابرِ مسأله‌ای که می‌خوام بگم، هیچیِ هیچی نیست! باید دبیرِ ادبیات باشی تا بفهمی چی می‌گم! چالشی‌ترین مبحثِ دبیرستان برای دبیر ادبیات، آقای مولوی هستن! بله، این مردِ پرچالش😂 شما به نی‌نامه برسی یا نرسی شاگردات خی‌لی زود ازت می‌پرسن خانوووووم! این ماجرای مولوی چیه؟! بعد کل کلاس، آب‌زیرکاهانه و غرض‌مرض‌دار می‌زنن زیر خنده! وَ فکرشون تا پلیدترین روابط هم می‌ره... معلمِ زبلی باشی، با لبخند نمی‌گی عزیزانم؛ رابطهٔ مولوی و شمس، یه رابطهٔ معنوی بوده و منجر به رشدِ روحیِ دوطرف شده، چون این گرچه پاسخِ صحیحیه، ولی برای اون بلاهایی که با هزااااااار فکر مسموم ازت این سؤال رو کردن و دنبالِ هزاااااار بهره‌جویی از پاسخش هستن... قانع‌کننده که هیچ، حتی کافی هم نیست! من می‌رم پای تخته. با ماژیک‌های رنگی. خی‌لی عدددار و مستدل ماجرا رو تعریف می‌کنم. بالای تخته می‌نویسم «ارتباطاتِ انسانیِ مؤثر بر روحیات و زندگیِ مولوی». کنار تخته یه لنگه دوابرو می‌کشم { وَ با فاصله و رنگی می‌نویسم: ۱. گوهرخاتون: ۱۹ سالگیِ مولوی ۲. شمس تبریزی: ۳۷ سالگیِ مولوی ۳. صلاح‌الدین زرکوب: چهل‌واندی سالگیِ مولوی ۴. حسام‌الدین چلپی: پنجاه سالگیِ مولوی بعد شروع می‌کنم تاریخ‌ادبیات گفتن. سعی می‌کنم به‌لحاظ شخصیتی و روان‌شناختی، این به دخترام برسه که مولوی روحیهٔ حساس و هنری داشته. وابستگیِ عاطفیِ بالا. علاوه بر همسرش، این سه فرد با هم روی مراحل زندگیش اثرگذار بودن. این‌طوری نبوده که فقط شمس باشه، بعد از شمس، دوباره وابستگی عاطفی براش پیش اومده. با هر کدوم دوره‌ای روحی و معنوی رو گذرونده. با شمس به مفاهیم رسیده؛ با زرکوب به شهود؛ با حسام‌الدین به مکتوبات. ازدواج زندگیش رو ثبات داده، شمس علم و دانش و معرفت بهش داده، زرکوب شور و اشتیاق بهش داده، حسام‌الدین هم بهش انگیزهٔ نوشتن داده که بشه مثنوی. مولوی این‌قدر به لحاظ روحی، دچار وابستگی می‌شده که دفترِ دومِ مثنوی با تأخیر نوشته می‌شه. چون حسام‌الدین، کسی که مولوی به‌درخواست اون مثنوی رو می‌نویسه، همسرش فوت می‌کنه و مدتی خونه‌نشین می‌شه. با مولوی دیگه نیست. مولوی هم دیگه نمی‌تونه راحت شعر بگه. انگیزهٔ بیرونی‌ش و از دست داده. مدتی این مثنوی تأخیر شد. مهلتی بایست تا خون شیر شد... بعد دست می‌ذارم روی مخاطب‌شناسی و ارزشِ هر نفر. حسام فرد شاخصی نبوده. زرکوب عامیِ بی‌سواد بوده. اما شمس عالِم و فقیه بوده. اصلاً دنبالِ یکی بوده که لایقِ انتقالِ اون‌همه معرفت و مبانی‌ای که داشته، باشه، که به مولوی می‌رسه. پس این‌که از این بین، شمس بیشترین تأثیر فکریِ ماندگار رو داشته به شخصیتش هم برمی‌گرده. حالا نوبتِ اعدادِ جدیده. مولوی ۳۷ ساله بوده که با شمس آشنا می‌شه. شمس چندساله بوده اون موقع؟ حدود ۶۰ سال! اینجا دیگه صدای کلاس بلند می‌شه: شصصصصصصت سااااااااال! بابا پیرمردی بوده ما نمی‌دونستیم! خب. نیمی از ماجرا حل شده. ولی معلم باید ادامه بده😫کار از محکم‌کاری عیب؟ نمی‌کنه😊 یه عالِمِ ۶۰ سالهٔ دائم‌السفر که دنبال یکیه تا بتونه هرچی بلده رو بهش منتقل کنه، می‌رسه به مولوی که تو جوانی مشهور شده و چهارصد تا چهارصد تا شاگرد و مرید داره! اوّل هم با تلنگر و تخریب شروع می‌کنه و مولوی رو از اریکهٔ غرور به‌زیر می‌کشه! مولوی می‌بینه یکی داناتر از خودش... بی‌اون‌که از مقامش بترسه... صراحتاً بی‌علمی‌ و غرورش رو به‌رخش کشیده... این‌جور جاها معمولاً زده می‌شن، جز شخصیت‌های وابسته. مولوی می‌افته پی شمس. این دو تا کلاً چند سال با هم بودن؟ ۴ سال! نه مداوم! چون مریدای مولوی شمس رو یه بار می‌پرونن... اما مولوی با زرکوب چند سال بود؟ ۱۰ سال! با حسام؟ ۱۰ سال! کژفهمی برای چهار سال با استادی پیر؟! حالا می‌رسم به اوج ماجرا: اگر بین مولوی و شمس جز معرفت و آموزش چیزی بوده چرا مولوی دخترش رو به شمس می‌ده؟! به‌روایتی نادختری مولوی به عقد شمس درمیاد. فاصلهٔ سنی بالاست ولی می‌گن کیمیا هم شمس رو دوست داشته... اما شمس مرد ثابتِ زندگی نبوده... درست و غلطش رو فقط باید با مبانی اسلامی سنجید، بحث ما الآن این نیست. شمس این‌قدر اهل سفر بوده و بندِ جایی نمی‌شده که مشهور بوده به شمسِ پرّنده! نمی‌تونه پاگیرِ کیمیا بشه. می‌گن کیمیا از بی‌توجهی شمس جوان‌مرگ شد... از دل همین ماجرای تلخ چی درمیاد؟ شمس پی مباحث این دنیایی نبوده... جای دیگه‌ای و برای اهداف دیگه‌ای سِیر می‌کرده... این‌جاست که ذهنِ منحرفِ شاگردات، وَ تاریخِ تحریف‌شده، از پلیدی‌ها نجات پیدا می‌کنه و رسیده به اصلِ مطلب.