مهندسناظرا اومدن😂 (خانواده که از صبح میرن اون خونه و شب خسته برمیگردن و من نمیدونم دقیقاً چه میکنن!)
خونه دستهگل شده و میخوام تا چای دم شه، سبزی پاک کنم، بعد شام به بدن بزنیم، بعد خانواده سریالاشون و میبینن منم همزمان پای تلویزیون یا میخونم یا مینویسم.
از آقا موسی و خانمش که منزل تشریف داشتن عکس گرفتم، از گلهای نورندیدهم که اینجا انگار از قحطی دراومدن وَ دستِ منبسطِ نور روی شانهٔ آنهاست و اینا هر هفته یه جَوونه تحویل من میدن😍 یه خطاطیِ خواستنی از دیوان پروین هم یافتم و دلم خواست... وَ پیش بهسوی خوشبوترین کارِ خونه؛ سبزی پاک کردن❣
سربهراه
تا قبلِ قبلِ حاضر شدن داشتم برگه تصحیح میکردم. تو اتوبوس میخواستم مداحیای چیزی گوش بدم نفس بکشم،
فارسی را پاس بدارید؛
چون وفادارترینه!
من همیشه دلم نمیخواد با اون باشم،
اما اون همیشه دلش میخواد با من باشه!
مثلِ پسربچهای تُخس که از تیرِ چراغبرق میخواد بره بالا، دستوپاش و قفل میکنه دورِ کمرِ سبزیها و از باغتره، خودش رو میرسونه به من!
نه نه اتفاقی نیست! میشد برگهٔ ریاضی بیاد پیشم! یا جغرافی! یا علوم! یا شاید هم هدیههای آسمانی! اما این واژهها و معنیهاشون هستن که چسبیدن به کمرِ سبزیهای خونهٔ ما و تا من اومدن!
درست وقتی فارسیِ دوازدهم رو بستم و گفتم برای امشب، درس و مدرسه کافیه!
طبیعیه؟!
❣😍
اگه همهٔ پدر و مادرا
برای گناهانِ بچههاشون
مثلِ یعقوبِ نبی علیه السلام
دعا میکردن
دنیا شکلِ دیگهای بود...
خدایا بچهم کنکور قبول شه... استخدامی... بیمه بگیره... ازدواج کنه... خدایا بچهدار شه... خونه از خودش داشته باشه... ماشین...
ولی تا حالا پدری/ مادری گفته خدایا از گناهانِ بچهم بگذر؟! شیطون فریبش داده... راهِ توبه و جبران رو براش باز کن... دستش رو بگیر...
حتی تربیتِ مذهبیها هم
از مذهب بویی نبرده(!)
کاش میشد برای دعاهای حقیقی که والدین در حقمون نکردن
قیامت شکایت کرد.
صفِ اوّلِ مسجدِ جای خونهام چوووووووون ترم مؤسسه تموووووم شد و تا سه هفته دیگه که ترم جدید برام بذارن من بعد از مدرسه آزاااااااااااااااادم😍😍😍
باتشکر از مسجد محله که بین نماز مغرب و عشا همهشون غفیله میخونن و آدم رو ترغیب میکنن😊 منم بعد از مدتهااااااا غفیله خوندم🥲
فضیلتِ نماز غفیله رو که میدونین؟ بله بله! همونیه که حضرت زینب سلام الله علیها به یزید گفتن اگر بخونی خدا گناهی که نسبت به اهل بیت علیهم السلام مرتکب شدی میبخشه! وَ صد البته که این روایت هییییییییییییچ سندی نداره و کااااااااملاً جعلی و خطاست😂 روی منبر شنیدید؟ بشنوید! منبر مساوی با دین و مذهب نیست! اینبار شنیدید حتماً تذکر بدید که بیسند و جعلیه😊 وَ به فضیلتهای حقیقیِ اعمال بچسبید.
خب دیگه، برم خونه و از سه هفته آزااااااااااادی و بیپولی لذت ببرم و قناعت پیشه کنم😂😭
چالشیترین بحث در دبیرستان، خصوصاً پایهٔ دوازدهم چیه؟
انقلاب اسلامی؟
نه!
اسلام؟
نه!
ولایت فقیه؟
نه!
حجاب؟
نه!
حقوق زن و مرد؟
نه!
نه!
اینا در برابرِ مسألهای که میخوام بگم، هیچیِ هیچی نیست! باید دبیرِ ادبیات باشی تا بفهمی چی میگم!
چالشیترین مبحثِ دبیرستان برای دبیر ادبیات، آقای مولوی هستن!
بله، این مردِ پرچالش😂
شما به نینامه برسی یا نرسی شاگردات خیلی زود ازت میپرسن خانوووووم! این ماجرای مولوی چیه؟!
بعد کل کلاس، آبزیرکاهانه و غرضمرضدار میزنن زیر خنده!
وَ فکرشون تا پلیدترین روابط هم میره...
معلمِ زبلی باشی، با لبخند نمیگی عزیزانم؛ رابطهٔ مولوی و شمس، یه رابطهٔ معنوی بوده و منجر به رشدِ روحیِ دوطرف شده، چون این گرچه پاسخِ صحیحیه، ولی برای اون بلاهایی که با هزااااااار فکر مسموم ازت این سؤال رو کردن و دنبالِ هزاااااار بهرهجویی از پاسخش هستن... قانعکننده که هیچ، حتی کافی هم نیست!
من میرم پای تخته. با ماژیکهای رنگی. خیلی عدددار و مستدل ماجرا رو تعریف میکنم.
بالای تخته مینویسم «ارتباطاتِ انسانیِ مؤثر بر روحیات و زندگیِ مولوی».
کنار تخته یه لنگه دوابرو میکشم {
وَ با فاصله و رنگی مینویسم:
۱. گوهرخاتون: ۱۹ سالگیِ مولوی
۲. شمس تبریزی: ۳۷ سالگیِ مولوی
۳. صلاحالدین زرکوب: چهلواندی سالگیِ مولوی
۴. حسامالدین چلپی: پنجاه سالگیِ مولوی
بعد شروع میکنم تاریخادبیات گفتن. سعی میکنم بهلحاظ شخصیتی و روانشناختی، این به دخترام برسه که مولوی روحیهٔ حساس و هنری داشته. وابستگیِ عاطفیِ بالا. علاوه بر همسرش، این سه فرد با هم روی مراحل زندگیش اثرگذار بودن. اینطوری نبوده که فقط شمس باشه، بعد از شمس، دوباره وابستگی عاطفی براش پیش اومده. با هر کدوم دورهای روحی و معنوی رو گذرونده.
با شمس به مفاهیم رسیده؛
با زرکوب به شهود؛
با حسامالدین به مکتوبات.
ازدواج زندگیش رو ثبات داده، شمس علم و دانش و معرفت بهش داده، زرکوب شور و اشتیاق بهش داده، حسامالدین هم بهش انگیزهٔ نوشتن داده که بشه مثنوی.
مولوی اینقدر به لحاظ روحی، دچار وابستگی میشده که دفترِ دومِ مثنوی با تأخیر نوشته میشه. چون حسامالدین، کسی که مولوی بهدرخواست اون مثنوی رو مینویسه، همسرش فوت میکنه و مدتی خونهنشین میشه. با مولوی دیگه نیست. مولوی هم دیگه نمیتونه راحت شعر بگه. انگیزهٔ بیرونیش و از دست داده. مدتی این مثنوی تأخیر شد. مهلتی بایست تا خون شیر شد...
بعد دست میذارم روی مخاطبشناسی و ارزشِ هر نفر.
حسام فرد شاخصی نبوده. زرکوب عامیِ بیسواد بوده. اما شمس عالِم و فقیه بوده. اصلاً دنبالِ یکی بوده که لایقِ انتقالِ اونهمه معرفت و مبانیای که داشته، باشه، که به مولوی میرسه.
پس اینکه از این بین، شمس بیشترین تأثیر فکریِ ماندگار رو داشته به شخصیتش هم برمیگرده.
حالا نوبتِ اعدادِ جدیده.
مولوی ۳۷ ساله بوده که با شمس آشنا میشه.
شمس چندساله بوده اون موقع؟
حدود ۶۰ سال!
اینجا دیگه صدای کلاس بلند میشه:
شصصصصصصت سااااااااال! بابا پیرمردی بوده ما نمیدونستیم!
خب. نیمی از ماجرا حل شده. ولی معلم باید ادامه بده😫کار از محکمکاری عیب؟
نمیکنه😊
یه عالِمِ ۶۰ سالهٔ دائمالسفر که دنبال یکیه تا بتونه هرچی بلده رو بهش منتقل کنه، میرسه به مولوی که تو جوانی مشهور شده و چهارصد تا چهارصد تا شاگرد و مرید داره!
اوّل هم با تلنگر و تخریب شروع میکنه و مولوی رو از اریکهٔ غرور بهزیر میکشه!
مولوی میبینه یکی داناتر از خودش... بیاونکه از مقامش بترسه... صراحتاً بیعلمی و غرورش رو بهرخش کشیده...
اینجور جاها معمولاً زده میشن، جز شخصیتهای وابسته.
مولوی میافته پی شمس.
این دو تا کلاً چند سال با هم بودن؟
۴ سال!
نه مداوم!
چون مریدای مولوی شمس رو یه بار میپرونن...
اما مولوی با زرکوب چند سال بود؟
۱۰ سال!
با حسام؟
۱۰ سال!
کژفهمی
برای چهار سال
با استادی پیر؟!
حالا میرسم به اوج ماجرا:
اگر بین مولوی و شمس
جز معرفت و آموزش
چیزی بوده
چرا مولوی
دخترش رو به شمس میده؟!
بهروایتی نادختری مولوی به عقد شمس درمیاد.
فاصلهٔ سنی بالاست ولی میگن کیمیا هم شمس رو دوست داشته... اما شمس مرد ثابتِ زندگی نبوده... درست و غلطش رو فقط باید با مبانی اسلامی سنجید، بحث ما الآن این نیست. شمس اینقدر اهل سفر بوده و بندِ جایی نمیشده که مشهور بوده به شمسِ پرّنده! نمیتونه پاگیرِ کیمیا بشه. میگن کیمیا از بیتوجهی شمس جوانمرگ شد...
از دل همین ماجرای تلخ چی درمیاد؟
شمس پی مباحث این دنیایی نبوده...
جای دیگهای و برای اهداف دیگهای سِیر میکرده...
اینجاست که ذهنِ منحرفِ شاگردات، وَ تاریخِ تحریفشده، از پلیدیها نجات پیدا میکنه و رسیده به اصلِ مطلب.
دیگه میتونی آسوده و غمگین بگی عشق... مولوی رو متلاشی کرد...
ای شمس؛
زاهد بودم
ترانهگویَم کردی...
سرحلقهٔ بزم و بادهجویَم کردی...
سجادهنشینِ باوقاری بودم...
بازیچهٔ کودکانِ کویَم کردی...
دیگه میتونی خسته و آشولاش
بیفتی روی صندلیت... ماژیکهای درنبستهت رو روی میز رها کنی... وَ از عشق برای کلاست حرف بزنی... وقتی استادی رو به خاکِ شاگردی میرسونه و عالِمی رو بیقرارِ این کوی و اون محله میکنه...
کلاسِ اهلِ دلی باشن، میتونی ادامه بدی و بدونن که معلمشون هم عاشقِ شمسه... شمسِ تبریزی... اگه همه دنبالِ مولوی و قونیه هستن، معلمشون پی شمس و تبریزه... چون این شمس بود که تونست شور بریزه و ویران کنه و از دلِ ویرانیهاش، تخمِ ققنوس بار بیاره و عاشقش رو جهانی کنه...
بعد حس میکنی کمه...
کلمه کمه...
دهخدا کمه برای از عشق گفتن...
برای...
رها میکنی و از شاگردات هم میخوای دیگه رهات کنن؛
رو سر بنه به بالین... تنها مرا رها کن
ترکِ منِ خرابِ
شبگردِ مبتلا کن...
ماییم و موجِ سودا... شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا...
خواهی برو جفا کن...
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی...
بگزین ره سلامت... ترکِ رهِ بلا کن...
ماییم و آبِ دیده
در کنجِ غم خزیده...
آه...
سربهراه
دیگه میتونی آسوده و غمگین بگی عشق... مولوی رو متلاشی کرد... ای شمس؛ زاهد بودم ترانهگویَم کردی...
Alireza Eftekhari [BibakMusic.com]Alireza Eftekhari Man Mast O To Divaneh 128.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
شما برای این فرستهم فرستادید❣
خودم پخشش کردم و دوباره فرستهم و خوندم...
خوشبهحالِ مولوی که جنونِ عشق رو چشید و از دنیا رفت...
امروز برای چند دقیقه
خوشحالترین دخترِ کل آفرینش بودم.
دقیقه گرفتم؛
۱۶ دقیقه.
انگار زندهبهگور شده بودم.
اکسیژنم تموم شده بود...
صدام به بیرون نمیرسید.
با انگشتهام هی خاک زده بودم کنار و به نور و هوا نرسیده بودم...
کبودشده و روبهموت،
همکارِ شبکارم بهم خبر داد دانشگاه جامعةالزهرا سلام الله علیها، رایگان حق تحصیل میده. مجازی و باصبر و حوصله. چون شاغلی اذیت نمیشی و هزینه هم نمیکنی. یه تماس بگیر و برو ارشدت رو بخون و برگرد دکتریِ فردوسی.
تماس گرفتم.
بلافاصله.
خانمِ صبور و خوشاخلاقی پاسخ دادن. عالی و خلاصه، در چهار دقیقه شرایطم رو شرح دادم. گفتم شنیدم شما با این شرایطید. مدرکتون معتبره برای آزمون دکتری دانشگاه فردوسی؟
گفت عزیزمممم... چرا استادات کمکت نکردن؟!
همهٔ شرایط رو با هم صحبت کردیم...
شدنی بود...
همهٔ نشدنیهایی که تا حالا پیگیر بودم و نمیشد، اینجا شدنی بود...
نیازی به آوردن مدرک لیسانس از فردوسی نیست؟ چون برای گرفتنش باید برگردم و پیش استادام گردن خم کنم و نمیکنم.
نه عزیزم، همون گواهی موقت کافیه.
من از طلبگی و درساش خوشم نمیاد، ممکنه در حد پاس بخونم، اونوقت هزینهای که نمیشه؟
نه عزیزم، فقط مشروط نشی.
میخوام فقط مجازی باشه، امتحاناش که نیاز نیست بیام قم؟
نه عزیزم، حوزهٔ امتحانی تو مشهد داریم.
میشه آهسته و از سر خستگی درس خوند یا ترما فشرده است؟
نه عزیزم، میتونی طولش بدی.
به خانومه گفتم دوربین مخفیه؟
انگار معجزه شده!
من هر راهی رو بگید رفتم و شدنی نبوده... حاضر شدم حتی تن بدم به دانشگاه خنگا و برم پیام نور و آزاد ولی یه خلأیی داشته... گیر یه چیزی میشدم... اما حالا...
گفت عزیزممممم... انشاءالله بشه...
گفتم من یک بار در تحصیل شکست خوردم... مطمئنید بعد از دو سال، سه سال، تبصرهای، چیزی نمیارید که به هر دلیلی مانع مدرک گرفتنم بشه؟
صحبت کرد و احتمالات رو گفت و مشکلی پیش نمیومد.
من؟
رسیده بودم به سطحیترین لایه از خاکی که روم ریخته بودن...
به خراشِ انگشتم، روزنهای پیدا شد...
باریکهٔ نور به قبرم تزریق شد... ذراتِ غبار تو اون باریکه میرقصیدن...
هوا رسید...
به سرفه افتادم...
میتونستم صدام و به یکی برسونم و کمک بگیرم...
دستام و بالا بردم که بیشتر خاک و کنار بزنم...
ولی یه گربه از کجا پیداش شد نمیدونم... اومد نشست روی قبرم و خرابکاری کرد و با دستاش خاک ریخت روی خرابکاری و روزنهٔ من رو بست؛
عزیزم رشتهتون چیه؟
ادبیّات فارسی.
[سکوت]
چیزی شده خانوم؟
عزیزم... رشتهتون همسو با رشتههای ما نیست... نمیشه سطح ۳ بخونید... باید از سطح ۲ شروع کنید...
یعنی لیسانس؟
بله...
ولی من لیسانس دارم... ارشدم خوندم... با معدل الف... شاگرد اوّل... فقط میخوام مدرک بگیرم برگردم فردوسی...
رشتهتون در سطح ۳ باید همسو با رشتههای ما باشه... متأسفم...
نور؟
رفت.
صدا؟
رفت.
نفس؟
رفت.