eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
چالشی‌ترین بحث در دبیرستان، خصوصاً پایهٔ دوازدهم چیه؟ انقلاب اسلامی؟ نه! اسلام؟ نه! ولایت فقیه؟ نه! حجاب؟ نه! حقوق زن و مرد؟ نه! نه! اینا در برابرِ مسأله‌ای که می‌خوام بگم، هیچیِ هیچی نیست! باید دبیرِ ادبیات باشی تا بفهمی چی می‌گم! چالشی‌ترین مبحثِ دبیرستان برای دبیر ادبیات، آقای مولوی هستن! بله، این مردِ پرچالش😂 شما به نی‌نامه برسی یا نرسی شاگردات خی‌لی زود ازت می‌پرسن خانوووووم! این ماجرای مولوی چیه؟! بعد کل کلاس، آب‌زیرکاهانه و غرض‌مرض‌دار می‌زنن زیر خنده! وَ فکرشون تا پلیدترین روابط هم می‌ره... معلمِ زبلی باشی، با لبخند نمی‌گی عزیزانم؛ رابطهٔ مولوی و شمس، یه رابطهٔ معنوی بوده و منجر به رشدِ روحیِ دوطرف شده، چون این گرچه پاسخِ صحیحیه، ولی برای اون بلاهایی که با هزااااااار فکر مسموم ازت این سؤال رو کردن و دنبالِ هزاااااار بهره‌جویی از پاسخش هستن... قانع‌کننده که هیچ، حتی کافی هم نیست! من می‌رم پای تخته. با ماژیک‌های رنگی. خی‌لی عدددار و مستدل ماجرا رو تعریف می‌کنم. بالای تخته می‌نویسم «ارتباطاتِ انسانیِ مؤثر بر روحیات و زندگیِ مولوی». کنار تخته یه لنگه دوابرو می‌کشم { وَ با فاصله و رنگی می‌نویسم: ۱. گوهرخاتون: ۱۹ سالگیِ مولوی ۲. شمس تبریزی: ۳۷ سالگیِ مولوی ۳. صلاح‌الدین زرکوب: چهل‌واندی سالگیِ مولوی ۴. حسام‌الدین چلپی: پنجاه سالگیِ مولوی بعد شروع می‌کنم تاریخ‌ادبیات گفتن. سعی می‌کنم به‌لحاظ شخصیتی و روان‌شناختی، این به دخترام برسه که مولوی روحیهٔ حساس و هنری داشته. وابستگیِ عاطفیِ بالا. علاوه بر همسرش، این سه فرد با هم روی مراحل زندگیش اثرگذار بودن. این‌طوری نبوده که فقط شمس باشه، بعد از شمس، دوباره وابستگی عاطفی براش پیش اومده. با هر کدوم دوره‌ای روحی و معنوی رو گذرونده. با شمس به مفاهیم رسیده؛ با زرکوب به شهود؛ با حسام‌الدین به مکتوبات. ازدواج زندگیش رو ثبات داده، شمس علم و دانش و معرفت بهش داده، زرکوب شور و اشتیاق بهش داده، حسام‌الدین هم بهش انگیزهٔ نوشتن داده که بشه مثنوی. مولوی این‌قدر به لحاظ روحی، دچار وابستگی می‌شده که دفترِ دومِ مثنوی با تأخیر نوشته می‌شه. چون حسام‌الدین، کسی که مولوی به‌درخواست اون مثنوی رو می‌نویسه، همسرش فوت می‌کنه و مدتی خونه‌نشین می‌شه. با مولوی دیگه نیست. مولوی هم دیگه نمی‌تونه راحت شعر بگه. انگیزهٔ بیرونی‌ش و از دست داده. مدتی این مثنوی تأخیر شد. مهلتی بایست تا خون شیر شد... بعد دست می‌ذارم روی مخاطب‌شناسی و ارزشِ هر نفر. حسام فرد شاخصی نبوده. زرکوب عامیِ بی‌سواد بوده. اما شمس عالِم و فقیه بوده. اصلاً دنبالِ یکی بوده که لایقِ انتقالِ اون‌همه معرفت و مبانی‌ای که داشته، باشه، که به مولوی می‌رسه. پس این‌که از این بین، شمس بیشترین تأثیر فکریِ ماندگار رو داشته به شخصیتش هم برمی‌گرده. حالا نوبتِ اعدادِ جدیده. مولوی ۳۷ ساله بوده که با شمس آشنا می‌شه. شمس چندساله بوده اون موقع؟ حدود ۶۰ سال! اینجا دیگه صدای کلاس بلند می‌شه: شصصصصصصت سااااااااال! بابا پیرمردی بوده ما نمی‌دونستیم! خب. نیمی از ماجرا حل شده. ولی معلم باید ادامه بده😫کار از محکم‌کاری عیب؟ نمی‌کنه😊 یه عالِمِ ۶۰ سالهٔ دائم‌السفر که دنبال یکیه تا بتونه هرچی بلده رو بهش منتقل کنه، می‌رسه به مولوی که تو جوانی مشهور شده و چهارصد تا چهارصد تا شاگرد و مرید داره! اوّل هم با تلنگر و تخریب شروع می‌کنه و مولوی رو از اریکهٔ غرور به‌زیر می‌کشه! مولوی می‌بینه یکی داناتر از خودش... بی‌اون‌که از مقامش بترسه... صراحتاً بی‌علمی‌ و غرورش رو به‌رخش کشیده... این‌جور جاها معمولاً زده می‌شن، جز شخصیت‌های وابسته. مولوی می‌افته پی شمس. این دو تا کلاً چند سال با هم بودن؟ ۴ سال! نه مداوم! چون مریدای مولوی شمس رو یه بار می‌پرونن... اما مولوی با زرکوب چند سال بود؟ ۱۰ سال! با حسام؟ ۱۰ سال! کژفهمی برای چهار سال با استادی پیر؟! حالا می‌رسم به اوج ماجرا: اگر بین مولوی و شمس جز معرفت و آموزش چیزی بوده چرا مولوی دخترش رو به شمس می‌ده؟! به‌روایتی نادختری مولوی به عقد شمس درمیاد. فاصلهٔ سنی بالاست ولی می‌گن کیمیا هم شمس رو دوست داشته... اما شمس مرد ثابتِ زندگی نبوده... درست و غلطش رو فقط باید با مبانی اسلامی سنجید، بحث ما الآن این نیست. شمس این‌قدر اهل سفر بوده و بندِ جایی نمی‌شده که مشهور بوده به شمسِ پرّنده! نمی‌تونه پاگیرِ کیمیا بشه. می‌گن کیمیا از بی‌توجهی شمس جوان‌مرگ شد... از دل همین ماجرای تلخ چی درمیاد؟ شمس پی مباحث این دنیایی نبوده... جای دیگه‌ای و برای اهداف دیگه‌ای سِیر می‌کرده... این‌جاست که ذهنِ منحرفِ شاگردات، وَ تاریخِ تحریف‌شده، از پلیدی‌ها نجات پیدا می‌کنه و رسیده به اصلِ مطلب.
دیگه می‌تونی آسوده و غمگین بگی عشق... مولوی رو متلاشی کرد... ای شمس؛ زاهد بودم ترانه‌گویَم کردی... سرحلقهٔ بزم و باده‌جویَم کردی... سجاده‌نشینِ باوقاری بودم... بازیچهٔ کودکانِ کویَم کردی... دیگه می‌تونی خسته و آش‌ولاش بیفتی روی صندلی‌ت... ماژیک‌های درنبسته‌ت رو روی میز رها کنی... وَ از عشق برای کلاست حرف بزنی... وقتی استادی رو به خاکِ شاگردی می‌رسونه و عالِمی رو بی‌قرارِ این کوی و اون محله می‌کنه... کلاسِ اهلِ دلی باشن، می‌تونی ادامه بدی و بدونن که معلم‌شون هم عاشقِ شمسه... شمسِ تبریزی... اگه همه دنبالِ مولوی و قونیه هستن، معلم‌شون پی شمس و تبریزه... چون این شمس بود که تونست شور بریزه و ویران کنه و از دلِ ویرانی‌هاش، تخمِ ققنوس بار بیاره و عاشقش رو جهانی کنه... بعد حس می‌کنی کمه... کلمه کمه... دهخدا کمه برای از عشق گفتن... برای... رها می‌کنی و از شاگردات هم می‌خوای دیگه رهات کنن؛ رو سر بنه به بالین... تنها مرا رها کن ترکِ منِ خرابِ شب‌گردِ مبتلا کن... ماییم و موجِ سودا... شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا... خواهی برو جفا کن... از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی... بگزین ره سلامت... ترکِ رهِ بلا کن... ماییم و آبِ دیده در کنجِ غم خزیده... آه...
سربه‌راه
دیگه می‌تونی آسوده و غمگین بگی عشق... مولوی رو متلاشی کرد... ای شمس؛ زاهد بودم ترانه‌گویَم کردی...
Alireza Eftekhari [BibakMusic.com]Alireza Eftekhari Man Mast O To Divaneh 128.mp3
زمان: حجم: 5.6M
شما برای این فرسته‌م فرستادید❣ خودم پخشش کردم و دوباره فرسته‌م و خوندم... خوش‌به‌حالِ مولوی که جنونِ عشق رو چشید و از دنیا رفت...
[........................................]، بر من، نمرده به فتوای حافظ نماز کنید!
امروز برای چند دقیقه خوشحال‌ترین دخترِ کل آفرینش بودم. دقیقه گرفتم؛ ۱۶ دقیقه. انگار زنده‌به‌گور شده بودم. اکسیژنم تموم شده بود... صدام به بیرون نمی‌رسید. با انگشت‌هام هی خاک زده بودم کنار و به نور و هوا نرسیده بودم... کبودشده و روبه‌موت، همکارِ شب‌کارم بهم خبر داد دانشگاه جامعة‌الزهرا سلام الله علیها، رایگان حق تحصیل می‌ده. مجازی و باصبر و حوصله. چون شاغلی اذیت نمی‌شی و هزینه هم نمی‌کنی. یه تماس بگیر و برو ارشدت رو بخون و برگرد دکتریِ فردوسی. تماس گرفتم. بلافاصله. خانمِ صبور و خوش‌اخلاقی پاسخ دادن. عالی و خلاصه، در چهار دقیقه شرایطم رو شرح دادم. گفتم شنیدم شما با این شرایطید. مدرک‌تون معتبره برای آزمون دکتری دانشگاه فردوسی؟ گفت عزیزمممم... چرا استادات کمکت نکردن؟! همهٔ شرایط رو با هم صحبت کردیم... شدنی بود... همهٔ نشدنی‌هایی که تا حالا پیگیر بودم و نمی‌شد، این‌جا شدنی بود... نیازی به آوردن مدرک لیسانس از فردوسی نیست؟ چون برای گرفتنش باید برگردم و پیش استادام گردن خم کنم و نمی‌کنم. نه عزیزم، همون گواهی موقت کافیه. من از طلبگی و درساش خوشم نمیاد، ممکنه در حد پاس بخونم، اون‌وقت هزینه‌ای که نمی‌شه؟ نه عزیزم، فقط مشروط نشی. می‌خوام فقط مجازی باشه، امتحاناش که نیاز نیست بیام قم؟ نه عزیزم، حوزهٔ امتحانی تو مشهد داریم. می‌شه آهسته و از سر خستگی درس خوند یا ترما فشرده است؟ نه عزیزم، می‌تونی طولش بدی. به خانومه گفتم دوربین مخفیه؟ انگار معجزه شده! من هر راهی رو بگید رفتم و شدنی نبوده... حاضر شدم حتی تن بدم به دانشگاه خنگا و برم پیام نور و آزاد ولی یه خلأیی داشته... گیر یه چیزی می‌شدم... اما حالا... گفت عزیزممممم... ان‌شاءالله بشه... گفتم من یک بار در تحصیل شکست خوردم... مطمئنید بعد از دو سال، سه سال، تبصره‌ای، چیزی نمیارید که به هر دلیلی مانع مدرک گرفتنم بشه؟ صحبت کرد و احتمالات رو گفت و مشکلی پیش نمیومد. من؟ رسیده بودم به سطحی‌ترین لایه از خاکی که روم ریخته بودن... به خراشِ انگشتم، روزنه‌ای پیدا شد... باریکهٔ نور به قبرم تزریق شد... ذراتِ غبار تو اون باریکه می‌رقصیدن... هوا رسید... به سرفه افتادم... می‌تونستم صدام و به یکی برسونم و کمک بگیرم... دستام و بالا بردم که بیشتر خاک و کنار بزنم... ولی یه گربه از کجا پیداش شد نمی‌دونم... اومد نشست روی قبرم و خرابکاری کرد و با دستاش خاک ریخت روی خرابکاری و روزنهٔ من رو بست؛ عزیزم رشته‌تون چیه؟ ادبیّات فارسی. [سکوت] چیزی شده خانوم؟ عزیزم... رشته‌تون هم‌سو با رشته‌های ما نیست... نمی‌شه سطح ۳ بخونید... باید از سطح ۲ شروع کنید... یعنی لیسانس؟ بله... ولی من لیسانس دارم... ارشدم خوندم... با معدل الف... شاگرد اوّل... فقط می‌خوام مدرک بگیرم برگردم فردوسی... رشته‌تون در سطح ۳ باید هم‌سو با رشته‌های ما باشه... متأسفم... نور؟ رفت. صدا؟ رفت. نفس؟ رفت.
کار فرهنگیِ منطقه جلو نمی‌ره. چون نیروهای متخصص، متعهد نیستن و نیروهای متعهد، متخصص نیستن... چون یکی از اون‌ور بوم افتاده و یکی از این‌ور بوم... من اعتقادی ندارم جهادی بذاریم نوجوانانِ منطقه رو به راه راست هدایت کنیم(!) جهادی باید برای همه رشد داشته باشه؛ مسؤول آقا، مسؤول خانم، نیروها، متربی‌ها، محیط... . کار فرهنگی باید بخاری باشه، همه‌چیز رو گرم کنه. خودش رو. غذای روی دوشش رو. اونی که چسبیده بهش رو. اونی که نزدیکشه. اونی که اطرافشه. به مربی بخش کودک گفتم داستانِ راستانِ مطهری رو خودت بخون و برای بچه‌هات براساسش طرح بریز. گفت مطهری؟ رفتم دوره‌های تبیینش رو(!) گفتم خودت خوندی؟ گفت آره با فلان دوره می‌خوندم و استاد تحلیل می‌کرد(!) گفتم کدوم کتاب مطهری رو «خودت» خوندی؟ گفت همونایی که با دوره بودم(!) گفتم خودت! خودت! خودت بی‌دوره و استاد! خودت از مطهری چی خوندی که خودت روش فکر کنی؟! فهمیدنت مهم نیست، خودت چی ازشون خوندی و روش فکر کردی؟! گفت هیچی! گفتم برای همین تفکری برای کار فرهنگی کردن نداری... عمله‌ای... باید در شرایطش قرار بگیری و وصلِ به کسی و گروهی باشی تا کاری کنی... مثل عمله‌های دور میدون فردوسی! به مربیِ متوسطه اوّل گفتم از کتابخونه یا اگر مشکل مالی ندارید خودتون چهارجلدیِ راه رشد رو تهیه کنید و هر جلد رو در بازهٔ دو ماهه برای من خلاصه بیارید. گفت براتون از هوش مصنوعی بیارم؟ گفتم خلاصه‌ش رو نمی‌خوام. می‌خوام شما بخونید! خود شما! سکوت کرد... به مربی قرآنم گفتم آشنایی با قرآنِ مطهری رو هم براش برنامه بدید. گفت دارم کلیپای استادفلانی رو نگاه می‌کنم، نگران نباشید. گفتم می‌خوام برنامه‌تون بر مبنای آشنایی با قرآن باشه. گفت چشم، از اینترنت می‌گیرم(!) گفتم خودت! می‌خوام خودت این کتاب رو خط‌به‌خط بخونی! متوجه شدی؟! گفت آهااااااا... سعی می‌کنم(!) مسؤول آقا گفت هیئت امنا تو عصبانیت یه چیزی از دهن‌شون پرید؛ که از وقتی ما اومدیم دیگه نتونستن سهمی از نذورات و پول‌هایی که برای کار فرهنگی به منطقه می‌رسه داشته باشن... اونام می‌خوان این‌قدر سنگ‌اندازی کنن تا ما بریم... من آدمِ رفتن نیستم. آدمِ عقب‌نشینی نیستم. من همیشه این‌قددددددر می‌مونم و ادامه می‌دم تا اخراجم کنن(!) ولی از مسؤول آقا بوی تلخِ عقب‌نشینی به مشامم می‌رسه... آقای مسؤول گفتن چرا خودتون کلاس نمی‌ذارید؟ شما اولین کلاس رو بذارین جمعیتی نوجوان جذب می‌شه... گفت حاضرم برای کارگاه نویسندگی‌تون به شما حقوق بدم، جهادی نباشه... اما تنها نجات از این وضعیت الآن ورود خودتونه... راست می‌گه. می‌تونم. اما این کار رو نمی‌کنم. گفتم الآن فرصتی بیش از مدیریت ندارم. مشخصاً برداشت کرد از غرورمه... یا افتخار نمی‌دم... یا نمی‌خوام شأن خودم رو پایین بیارم... یا حبّ ریاست دارم... این رو دیدم که چنین نگاهی بهم کرد... حلال نمی‌کنم. ابداً. وَ قیامت پیگیر می‌شم. اگر شیعه‌ای، هفتاد بار باید به من ظنّ نیک می‌بردی! اگر من رو در کار قبول داری، باید با خودت می‌گفتی صلاح دیده، دلیلی داره! چرا دلیلم رو نگفتم؟ چون براشون مهم نیست و اگر بدونن براشون پیش پا افتاده است و اصرار می‌کنن و شاید هم بی اجازه اقدامی... دلیلم چیه؟ همهٔ انسان‌شناسی و تجربه‌م می‌گه این کار می‌خوابه! اگر من کلاس بذارم... نوجوان‌های منطقه رو جذب کنم... به امیدِ من میان... کار که خوابید... تنش‌ها که بالا گرفت... این نوجوان‌های جذب‌شده هستن که آسیب می‌بینن... اگر من بمونم اما هیئت امنای بی‌تقوا چوب لای چرخ‌مون بذاره، تنش‌ها به مخاطب می‌رسه... اگر طردم کنن و مجبور به ترک منطقه شم، کلی نوجوان به تور اونا افتاده برای رزومه پر کردن و چاپیدن به اسم‌شون... بازم مخاطب آسیب می‌بینه... اگر کس دیگری رو جای من بذارن، بازم مخاطب سرخورده می‌شه... مسؤول آقا نیت خیری داره، ولی کار براش مهمه، نه مخاطب(!) بعد از گروه جهادی چمران جهادگری رو ندیدم دردِ مردم داشته باشه! این‌جور آدما (جهادی، فرهنگی، مذهبی، فلان دوره): یا مثل هیئت امنای بی‌تقوا دردشون خودشونن (حکم و مقام و رزومه و جیب و...) یا مثل مسؤول آقا دردشون کاره (برای رضای خدا کاری کردن...) یا دیگه نادرافرادی دردشون «مردم» هستن... مثل حاج‌قاسم! ابراهیم رئیسی! حاج عبدالله والی! سیدالقائد... گفتم نه و هم‌چنان با «دوره‌»گردهای توخالی درگیرم که تا مربی رشد نکنه، متربی رشد نخواهد کرد(!)
پس زخم‌هایمان چه؟ باهاشون زندگی می‌کنیم. بسم الله.
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این و دیدم و دلم خواست درست کنم. موادِ سختی هم نداشت. فقط پودر پاب‌چی‌چی (نمی‌دونم) وَ پودرِ سیر نداشتیم که طَعمه و بودن و نبودنش مهم نیست، اساس و موادِ غذا نبود که.
سربه‌راه
چون خانومه بدحجاب بود، نتیجه نداد و شد این!
از اون‌جایی که تلاش می‌کنم جزوِ لایحبّ المسرفین نباشم و در اصول تربیتی معتقدم آدم باید پای گندی که می‌زنه وایسه، خوردمش. افتضاح نبود! فاجعه بود! یک ساعت بعدش، گلاب به‌روتون🌸 تو دستشویی تموم دل‌وروده‌م و بالا آوردم! دو لیوان آب‌جوش‌نبات خوردم مادر گفته شام نخورم ماست و نعنا تجویز کرده وَ هنوز تهوع و دل‌درد دارم!
تهوع، سرفه، بدن‌درد، سرگیجه، بی‌حالی. بیمار شدم. از دخترام گرفتم. همه‌شون بیمار بودن. حالم به‌قدری بده که گویی دارم می‌میرم. وقتِ خوبیه برای مُردن. کارام و تا دو هفته کردم. بدهیام و دادم. قسط جدید رو شروع نکردم. خونه رو در نبود اهلش مرتب کردم. فقط مونده گلدونام و آب بدم و دیگه راحت بمیرم. اما قصد ندارم بمیرم. قصد دارم توبه و جبران کنم. همهٔ زندگی‌م رو. داغ به دل شیطان می‌ذارم که من و در لشکر خودش ببینه. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. با مدد از مادر.
۱. دوشنبهٔ هفتهٔ پیش معاون بهم گفت می‌شه برای فردا برنامه بدید مراسم روز دانش‌‌آموز بگیریم؟ گفتم امروز برای فردا برنامه می‌خواید؟! سرش رو انداخت پایین گفت شرمنده‌ام. من از پررویی بدم میاد. آدما رو اصولاً وقتی تخریب می‌کنم که جنم و عرضه و توانی ندارن، ولی پررو هم هستن(!) به شاگردامم غالباً می‌گم که درس‌نخون رو می‌شه تحمل کرد، ولی درس‌نخونِ پررو و بی‌ادب رو نه. همین‌که معاون پرورشی باشی، فکر برنامه برای مراسم نباشی خودش برای تخریب کافیه، وای به حال پررو بودن(!) اما ایشون تا سرش رو انداخت پایین و گفت شرمنده‌ام، برای راضی شدن من کافی بود. گفتم بعد از مدرسه براتون پیام‌آوا می‌فرستم. بعد از مدرسه تا برسم ایستگاه اتوبوس در قالب یه پیام‌آوا چند برنامهٔ سبک پیشنهاد دادم که وسیله‌ای هم نخواد و در عین حال جذاب هم باشه. نرم و زیرپوستی هم توصیه کردم حرمت فاطمیه رو داشته باشید، چون روز دانش‌آموز روز شهادت بود. فرداش دیدم از صبح پیگیر کارایی هستن که من گفتم. زنگ تفریح اول هم مداحی پخش کردن! به‌جای شیرینی هم، ساق‌عروسِ قهوه‌ای گرفته بودن که تو عزا پخش می‌کنن. برای مسابقه‌ای هم که گفته بودم، تخته آوردن ماژیک دادن خودم بنویسم. گفتم چرا من؟ گفتن روی تخته‌ها خط‌تون رو دیدیم. منم به نستعلیق براشون نوشتم. همه همکارا دورم جمع شده بودن و خط و ایده و خلاقیتم رو تحسین می‌کردن. خانم ریاضی و خانم زبان خیلی بی‌عقده‌ان و دوستم دارن، بقیه‌شون هم همین‌طور ولی متوجهم که بقیه، خصوصاً دبیر تاریخ، اذیت هم می‌شن وقتی مقایسه می‌کنن. ۲. کلمهٔ پیام‌آوا رو به‌جای صوت که به‌جای ویس می‌گفتم، تازه یاد گرفتم و خوشگله :) ۳. روز دانش‌آموز مدیرم هی رفت، هی اومد، هی گفت تو رو خدا از پیکسلات عکس بگیر بذارم کانال اولیا. منم هی رفتم، هی اومدم و هی گفتم این هدیه است! هدیه ناقابله! وظیفه و خرج‌کرد مدرسه نیست که مستندسازی شه! ۴. تو شب‌کاری یه همکارِ هم‌سن که معلمه، هی میومد پیش من می‌گفت بچه‌ها من و خیلی دوست دارن و فلان. من معمولاً تو هر محیطی، بسته به همون محیط صحبت می‌کنم. یعنی شب‌کاری فقط دربارهٔ مسائل همون‌جا صحبت دارم. از معلمی صحبتی ندارم. ولی این بشر خی‌لی روی من حساسه. منم مانع نمی‌شدم، دروغاش و نمی‌گرفتم، ضایع نمی‌کردم چون درک می‌کردم این‌که میاد و فقط جلوی من هی از معلمی می‌گه، یعنی حس کمبودی کرده و اذیته و نیاز داره خودش رو اثبات کنه. این‌بار این پیش من بود که اون‌یکی همکارم عصبانی اومد و بهش گفت تو معلم فلان‌مدرسه‌ای؟ گفت آره. گفت چرا به دخترای هجده ساله فحش می‌دی؟! چرا هی توهین می‌کنی؟ چرا هی تحقیر می‌کنی؟ دختر خواهرم فلانیه، سر کلاسته، دوازدهم ریاضی. می‌گه هزار بار کلاسا رفتیم دفتر ازش شکایت، معلوم نیست دمش به کجا وصله عذرش و نمی‌خوان(!) بگومگوشون شد و من تموم مدت ساکت نشسته بودم و نگاه می‌کردم. مثل وقتی که از خودش تعریف می‌کرد و همین‌جوری گوش می‌دادم. ساعت استراحت بعدی، دیگه پیش من نیومد. حسادت و حسرت و دروغ و تکبّرتون رو طوری مدیریت کنید که خدا ضایع‌تون نکنه(!) گرچه راه سعادت در درمان‌شونه! خب مثلِ آدم کار کنید که مجبور نشید از عقده‌ها و رؤیاهاتون بحرفید(!) قطعاً بهم چسبید! باتشکر از خدا❣ ۵. ادبیات کلامی دبیرستان خوب نیست. درستم نمی‌شه. چرا؟ چون ادبیات کلامی کادر هم خوب نیست! مدیر با همه مفرد صحبت می‌کنه! نه از بی‌ادبی ها! از صمیمیت. خیلی این‌جا همه صمیمی و دورِ هم هستن. فقط من تجربه کردم که در صمیمیت هم می‌شه مؤدب بود. اینا نمی‌خوان. من هر جلسه به دخترام تذکر می‌دم که اینا با فعل جمع دربارهٔ بزرگتر صحبت کنن، باز هفتهٔ بعد می‌بینم دارن مفرد صحبت می‌کنن... خب از مدیر و معاوناست دیگه! معاون پرورشی با بچه‌ها داشت می‌گفت پاره‌م کردید این‌قدر شلوغ کردید... خب من چی بگم؟! چهار تا معاون داریم ولی حتی یکی‌شون وقتی می‌خواد داخل کلاس شه در نمی‌زنه، اجازه نمی‌گیره... خب راه‌حل من چیه؟ بیش از حد محترم بودن. این‌قدر که دیروز یکی از دهما صحبت می‌کرد، دوستش پرید وسط حرفش، بعد من خواستم ادامه بده گفتم می‌فرمودید عزیزم. کل کلاس ساکت شد و باتعجب یکی‌شون گفت می‌فرمودید؟! به ما گفتید؟! خی‌لی جدی گفتم بله عزیزم. چطور؟! گفتن هیچی و ادامه دادن. نوشته بودم بخوام ادب یکی رو بسنجم بهش صمیمیت می‌دم. از بین شاگردام در طول ۱۲ سال فقط دو نفر برندهٔ این آزمون شدن! خوب‌ترین❣ بلاخانوم❣ ۶. بچه‌ها سر پیکسل می‌گفتن تا حالا از معلمی هدیه نگرفتن... این خیلی جای فکر داره... خیلی جای بررسی داره... خی‌لی برای این حرف دارم...