eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
[........................................]، بر من، نمرده به فتوای حافظ نماز کنید!
امروز برای چند دقیقه خوشحال‌ترین دخترِ کل آفرینش بودم. دقیقه گرفتم؛ ۱۶ دقیقه. انگار زنده‌به‌گور شده بودم. اکسیژنم تموم شده بود... صدام به بیرون نمی‌رسید. با انگشت‌هام هی خاک زده بودم کنار و به نور و هوا نرسیده بودم... کبودشده و روبه‌موت، همکارِ شب‌کارم بهم خبر داد دانشگاه جامعة‌الزهرا سلام الله علیها، رایگان حق تحصیل می‌ده. مجازی و باصبر و حوصله. چون شاغلی اذیت نمی‌شی و هزینه هم نمی‌کنی. یه تماس بگیر و برو ارشدت رو بخون و برگرد دکتریِ فردوسی. تماس گرفتم. بلافاصله. خانمِ صبور و خوش‌اخلاقی پاسخ دادن. عالی و خلاصه، در چهار دقیقه شرایطم رو شرح دادم. گفتم شنیدم شما با این شرایطید. مدرک‌تون معتبره برای آزمون دکتری دانشگاه فردوسی؟ گفت عزیزمممم... چرا استادات کمکت نکردن؟! همهٔ شرایط رو با هم صحبت کردیم... شدنی بود... همهٔ نشدنی‌هایی که تا حالا پیگیر بودم و نمی‌شد، این‌جا شدنی بود... نیازی به آوردن مدرک لیسانس از فردوسی نیست؟ چون برای گرفتنش باید برگردم و پیش استادام گردن خم کنم و نمی‌کنم. نه عزیزم، همون گواهی موقت کافیه. من از طلبگی و درساش خوشم نمیاد، ممکنه در حد پاس بخونم، اون‌وقت هزینه‌ای که نمی‌شه؟ نه عزیزم، فقط مشروط نشی. می‌خوام فقط مجازی باشه، امتحاناش که نیاز نیست بیام قم؟ نه عزیزم، حوزهٔ امتحانی تو مشهد داریم. می‌شه آهسته و از سر خستگی درس خوند یا ترما فشرده است؟ نه عزیزم، می‌تونی طولش بدی. به خانومه گفتم دوربین مخفیه؟ انگار معجزه شده! من هر راهی رو بگید رفتم و شدنی نبوده... حاضر شدم حتی تن بدم به دانشگاه خنگا و برم پیام نور و آزاد ولی یه خلأیی داشته... گیر یه چیزی می‌شدم... اما حالا... گفت عزیزممممم... ان‌شاءالله بشه... گفتم من یک بار در تحصیل شکست خوردم... مطمئنید بعد از دو سال، سه سال، تبصره‌ای، چیزی نمیارید که به هر دلیلی مانع مدرک گرفتنم بشه؟ صحبت کرد و احتمالات رو گفت و مشکلی پیش نمیومد. من؟ رسیده بودم به سطحی‌ترین لایه از خاکی که روم ریخته بودن... به خراشِ انگشتم، روزنه‌ای پیدا شد... باریکهٔ نور به قبرم تزریق شد... ذراتِ غبار تو اون باریکه می‌رقصیدن... هوا رسید... به سرفه افتادم... می‌تونستم صدام و به یکی برسونم و کمک بگیرم... دستام و بالا بردم که بیشتر خاک و کنار بزنم... ولی یه گربه از کجا پیداش شد نمی‌دونم... اومد نشست روی قبرم و خرابکاری کرد و با دستاش خاک ریخت روی خرابکاری و روزنهٔ من رو بست؛ عزیزم رشته‌تون چیه؟ ادبیّات فارسی. [سکوت] چیزی شده خانوم؟ عزیزم... رشته‌تون هم‌سو با رشته‌های ما نیست... نمی‌شه سطح ۳ بخونید... باید از سطح ۲ شروع کنید... یعنی لیسانس؟ بله... ولی من لیسانس دارم... ارشدم خوندم... با معدل الف... شاگرد اوّل... فقط می‌خوام مدرک بگیرم برگردم فردوسی... رشته‌تون در سطح ۳ باید هم‌سو با رشته‌های ما باشه... متأسفم... نور؟ رفت. صدا؟ رفت. نفس؟ رفت.
کار فرهنگیِ منطقه جلو نمی‌ره. چون نیروهای متخصص، متعهد نیستن و نیروهای متعهد، متخصص نیستن... چون یکی از اون‌ور بوم افتاده و یکی از این‌ور بوم... من اعتقادی ندارم جهادی بذاریم نوجوانانِ منطقه رو به راه راست هدایت کنیم(!) جهادی باید برای همه رشد داشته باشه؛ مسؤول آقا، مسؤول خانم، نیروها، متربی‌ها، محیط... . کار فرهنگی باید بخاری باشه، همه‌چیز رو گرم کنه. خودش رو. غذای روی دوشش رو. اونی که چسبیده بهش رو. اونی که نزدیکشه. اونی که اطرافشه. به مربی بخش کودک گفتم داستانِ راستانِ مطهری رو خودت بخون و برای بچه‌هات براساسش طرح بریز. گفت مطهری؟ رفتم دوره‌های تبیینش رو(!) گفتم خودت خوندی؟ گفت آره با فلان دوره می‌خوندم و استاد تحلیل می‌کرد(!) گفتم کدوم کتاب مطهری رو «خودت» خوندی؟ گفت همونایی که با دوره بودم(!) گفتم خودت! خودت! خودت بی‌دوره و استاد! خودت از مطهری چی خوندی که خودت روش فکر کنی؟! فهمیدنت مهم نیست، خودت چی ازشون خوندی و روش فکر کردی؟! گفت هیچی! گفتم برای همین تفکری برای کار فرهنگی کردن نداری... عمله‌ای... باید در شرایطش قرار بگیری و وصلِ به کسی و گروهی باشی تا کاری کنی... مثل عمله‌های دور میدون فردوسی! به مربیِ متوسطه اوّل گفتم از کتابخونه یا اگر مشکل مالی ندارید خودتون چهارجلدیِ راه رشد رو تهیه کنید و هر جلد رو در بازهٔ دو ماهه برای من خلاصه بیارید. گفت براتون از هوش مصنوعی بیارم؟ گفتم خلاصه‌ش رو نمی‌خوام. می‌خوام شما بخونید! خود شما! سکوت کرد... به مربی قرآنم گفتم آشنایی با قرآنِ مطهری رو هم براش برنامه بدید. گفت دارم کلیپای استادفلانی رو نگاه می‌کنم، نگران نباشید. گفتم می‌خوام برنامه‌تون بر مبنای آشنایی با قرآن باشه. گفت چشم، از اینترنت می‌گیرم(!) گفتم خودت! می‌خوام خودت این کتاب رو خط‌به‌خط بخونی! متوجه شدی؟! گفت آهااااااا... سعی می‌کنم(!) مسؤول آقا گفت هیئت امنا تو عصبانیت یه چیزی از دهن‌شون پرید؛ که از وقتی ما اومدیم دیگه نتونستن سهمی از نذورات و پول‌هایی که برای کار فرهنگی به منطقه می‌رسه داشته باشن... اونام می‌خوان این‌قدر سنگ‌اندازی کنن تا ما بریم... من آدمِ رفتن نیستم. آدمِ عقب‌نشینی نیستم. من همیشه این‌قددددددر می‌مونم و ادامه می‌دم تا اخراجم کنن(!) ولی از مسؤول آقا بوی تلخِ عقب‌نشینی به مشامم می‌رسه... آقای مسؤول گفتن چرا خودتون کلاس نمی‌ذارید؟ شما اولین کلاس رو بذارین جمعیتی نوجوان جذب می‌شه... گفت حاضرم برای کارگاه نویسندگی‌تون به شما حقوق بدم، جهادی نباشه... اما تنها نجات از این وضعیت الآن ورود خودتونه... راست می‌گه. می‌تونم. اما این کار رو نمی‌کنم. گفتم الآن فرصتی بیش از مدیریت ندارم. مشخصاً برداشت کرد از غرورمه... یا افتخار نمی‌دم... یا نمی‌خوام شأن خودم رو پایین بیارم... یا حبّ ریاست دارم... این رو دیدم که چنین نگاهی بهم کرد... حلال نمی‌کنم. ابداً. وَ قیامت پیگیر می‌شم. اگر شیعه‌ای، هفتاد بار باید به من ظنّ نیک می‌بردی! اگر من رو در کار قبول داری، باید با خودت می‌گفتی صلاح دیده، دلیلی داره! چرا دلیلم رو نگفتم؟ چون براشون مهم نیست و اگر بدونن براشون پیش پا افتاده است و اصرار می‌کنن و شاید هم بی اجازه اقدامی... دلیلم چیه؟ همهٔ انسان‌شناسی و تجربه‌م می‌گه این کار می‌خوابه! اگر من کلاس بذارم... نوجوان‌های منطقه رو جذب کنم... به امیدِ من میان... کار که خوابید... تنش‌ها که بالا گرفت... این نوجوان‌های جذب‌شده هستن که آسیب می‌بینن... اگر من بمونم اما هیئت امنای بی‌تقوا چوب لای چرخ‌مون بذاره، تنش‌ها به مخاطب می‌رسه... اگر طردم کنن و مجبور به ترک منطقه شم، کلی نوجوان به تور اونا افتاده برای رزومه پر کردن و چاپیدن به اسم‌شون... بازم مخاطب آسیب می‌بینه... اگر کس دیگری رو جای من بذارن، بازم مخاطب سرخورده می‌شه... مسؤول آقا نیت خیری داره، ولی کار براش مهمه، نه مخاطب(!) بعد از گروه جهادی چمران جهادگری رو ندیدم دردِ مردم داشته باشه! این‌جور آدما (جهادی، فرهنگی، مذهبی، فلان دوره): یا مثل هیئت امنای بی‌تقوا دردشون خودشونن (حکم و مقام و رزومه و جیب و...) یا مثل مسؤول آقا دردشون کاره (برای رضای خدا کاری کردن...) یا دیگه نادرافرادی دردشون «مردم» هستن... مثل حاج‌قاسم! ابراهیم رئیسی! حاج عبدالله والی! سیدالقائد... گفتم نه و هم‌چنان با «دوره‌»گردهای توخالی درگیرم که تا مربی رشد نکنه، متربی رشد نخواهد کرد(!)
پس زخم‌هایمان چه؟ باهاشون زندگی می‌کنیم. بسم الله.
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این و دیدم و دلم خواست درست کنم. موادِ سختی هم نداشت. فقط پودر پاب‌چی‌چی (نمی‌دونم) وَ پودرِ سیر نداشتیم که طَعمه و بودن و نبودنش مهم نیست، اساس و موادِ غذا نبود که.
سربه‌راه
چون خانومه بدحجاب بود، نتیجه نداد و شد این!
از اون‌جایی که تلاش می‌کنم جزوِ لایحبّ المسرفین نباشم و در اصول تربیتی معتقدم آدم باید پای گندی که می‌زنه وایسه، خوردمش. افتضاح نبود! فاجعه بود! یک ساعت بعدش، گلاب به‌روتون🌸 تو دستشویی تموم دل‌وروده‌م و بالا آوردم! دو لیوان آب‌جوش‌نبات خوردم مادر گفته شام نخورم ماست و نعنا تجویز کرده وَ هنوز تهوع و دل‌درد دارم!
تهوع، سرفه، بدن‌درد، سرگیجه، بی‌حالی. بیمار شدم. از دخترام گرفتم. همه‌شون بیمار بودن. حالم به‌قدری بده که گویی دارم می‌میرم. وقتِ خوبیه برای مُردن. کارام و تا دو هفته کردم. بدهیام و دادم. قسط جدید رو شروع نکردم. خونه رو در نبود اهلش مرتب کردم. فقط مونده گلدونام و آب بدم و دیگه راحت بمیرم. اما قصد ندارم بمیرم. قصد دارم توبه و جبران کنم. همهٔ زندگی‌م رو. داغ به دل شیطان می‌ذارم که من و در لشکر خودش ببینه. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. با مدد از مادر.
۱. دوشنبهٔ هفتهٔ پیش معاون بهم گفت می‌شه برای فردا برنامه بدید مراسم روز دانش‌‌آموز بگیریم؟ گفتم امروز برای فردا برنامه می‌خواید؟! سرش رو انداخت پایین گفت شرمنده‌ام. من از پررویی بدم میاد. آدما رو اصولاً وقتی تخریب می‌کنم که جنم و عرضه و توانی ندارن، ولی پررو هم هستن(!) به شاگردامم غالباً می‌گم که درس‌نخون رو می‌شه تحمل کرد، ولی درس‌نخونِ پررو و بی‌ادب رو نه. همین‌که معاون پرورشی باشی، فکر برنامه برای مراسم نباشی خودش برای تخریب کافیه، وای به حال پررو بودن(!) اما ایشون تا سرش رو انداخت پایین و گفت شرمنده‌ام، برای راضی شدن من کافی بود. گفتم بعد از مدرسه براتون پیام‌آوا می‌فرستم. بعد از مدرسه تا برسم ایستگاه اتوبوس در قالب یه پیام‌آوا چند برنامهٔ سبک پیشنهاد دادم که وسیله‌ای هم نخواد و در عین حال جذاب هم باشه. نرم و زیرپوستی هم توصیه کردم حرمت فاطمیه رو داشته باشید، چون روز دانش‌آموز روز شهادت بود. فرداش دیدم از صبح پیگیر کارایی هستن که من گفتم. زنگ تفریح اول هم مداحی پخش کردن! به‌جای شیرینی هم، ساق‌عروسِ قهوه‌ای گرفته بودن که تو عزا پخش می‌کنن. برای مسابقه‌ای هم که گفته بودم، تخته آوردن ماژیک دادن خودم بنویسم. گفتم چرا من؟ گفتن روی تخته‌ها خط‌تون رو دیدیم. منم به نستعلیق براشون نوشتم. همه همکارا دورم جمع شده بودن و خط و ایده و خلاقیتم رو تحسین می‌کردن. خانم ریاضی و خانم زبان خیلی بی‌عقده‌ان و دوستم دارن، بقیه‌شون هم همین‌طور ولی متوجهم که بقیه، خصوصاً دبیر تاریخ، اذیت هم می‌شن وقتی مقایسه می‌کنن. ۲. کلمهٔ پیام‌آوا رو به‌جای صوت که به‌جای ویس می‌گفتم، تازه یاد گرفتم و خوشگله :) ۳. روز دانش‌آموز مدیرم هی رفت، هی اومد، هی گفت تو رو خدا از پیکسلات عکس بگیر بذارم کانال اولیا. منم هی رفتم، هی اومدم و هی گفتم این هدیه است! هدیه ناقابله! وظیفه و خرج‌کرد مدرسه نیست که مستندسازی شه! ۴. تو شب‌کاری یه همکارِ هم‌سن که معلمه، هی میومد پیش من می‌گفت بچه‌ها من و خیلی دوست دارن و فلان. من معمولاً تو هر محیطی، بسته به همون محیط صحبت می‌کنم. یعنی شب‌کاری فقط دربارهٔ مسائل همون‌جا صحبت دارم. از معلمی صحبتی ندارم. ولی این بشر خی‌لی روی من حساسه. منم مانع نمی‌شدم، دروغاش و نمی‌گرفتم، ضایع نمی‌کردم چون درک می‌کردم این‌که میاد و فقط جلوی من هی از معلمی می‌گه، یعنی حس کمبودی کرده و اذیته و نیاز داره خودش رو اثبات کنه. این‌بار این پیش من بود که اون‌یکی همکارم عصبانی اومد و بهش گفت تو معلم فلان‌مدرسه‌ای؟ گفت آره. گفت چرا به دخترای هجده ساله فحش می‌دی؟! چرا هی توهین می‌کنی؟ چرا هی تحقیر می‌کنی؟ دختر خواهرم فلانیه، سر کلاسته، دوازدهم ریاضی. می‌گه هزار بار کلاسا رفتیم دفتر ازش شکایت، معلوم نیست دمش به کجا وصله عذرش و نمی‌خوان(!) بگومگوشون شد و من تموم مدت ساکت نشسته بودم و نگاه می‌کردم. مثل وقتی که از خودش تعریف می‌کرد و همین‌جوری گوش می‌دادم. ساعت استراحت بعدی، دیگه پیش من نیومد. حسادت و حسرت و دروغ و تکبّرتون رو طوری مدیریت کنید که خدا ضایع‌تون نکنه(!) گرچه راه سعادت در درمان‌شونه! خب مثلِ آدم کار کنید که مجبور نشید از عقده‌ها و رؤیاهاتون بحرفید(!) قطعاً بهم چسبید! باتشکر از خدا❣ ۵. ادبیات کلامی دبیرستان خوب نیست. درستم نمی‌شه. چرا؟ چون ادبیات کلامی کادر هم خوب نیست! مدیر با همه مفرد صحبت می‌کنه! نه از بی‌ادبی ها! از صمیمیت. خیلی این‌جا همه صمیمی و دورِ هم هستن. فقط من تجربه کردم که در صمیمیت هم می‌شه مؤدب بود. اینا نمی‌خوان. من هر جلسه به دخترام تذکر می‌دم که اینا با فعل جمع دربارهٔ بزرگتر صحبت کنن، باز هفتهٔ بعد می‌بینم دارن مفرد صحبت می‌کنن... خب از مدیر و معاوناست دیگه! معاون پرورشی با بچه‌ها داشت می‌گفت پاره‌م کردید این‌قدر شلوغ کردید... خب من چی بگم؟! چهار تا معاون داریم ولی حتی یکی‌شون وقتی می‌خواد داخل کلاس شه در نمی‌زنه، اجازه نمی‌گیره... خب راه‌حل من چیه؟ بیش از حد محترم بودن. این‌قدر که دیروز یکی از دهما صحبت می‌کرد، دوستش پرید وسط حرفش، بعد من خواستم ادامه بده گفتم می‌فرمودید عزیزم. کل کلاس ساکت شد و باتعجب یکی‌شون گفت می‌فرمودید؟! به ما گفتید؟! خی‌لی جدی گفتم بله عزیزم. چطور؟! گفتن هیچی و ادامه دادن. نوشته بودم بخوام ادب یکی رو بسنجم بهش صمیمیت می‌دم. از بین شاگردام در طول ۱۲ سال فقط دو نفر برندهٔ این آزمون شدن! خوب‌ترین❣ بلاخانوم❣ ۶. بچه‌ها سر پیکسل می‌گفتن تا حالا از معلمی هدیه نگرفتن... این خیلی جای فکر داره... خیلی جای بررسی داره... خی‌لی برای این حرف دارم...
۷. از دو هفته جلوتر پی‌دی‌اف امتحانام و دادم پرینت بگیرن، شیک و خوشگل و تو کاور بهم تحویل داد مدیرم. ذوق کردم. گفت منم از مدل کار کردنِ شما ذوق می‌کنم. بعد برگه‌های دستی‌نوشتهٔ امتحاناتِ سایر همکارا رو نشونم داد... مگه قرن چند زندگی می‌کنیم؟! من اگر مدیر بودم، معلمم حتی یه گزارش‌کار ساده رو دستی بهم می‌داد، اخراجش می‌کردم. درسته خود مدیر هم مدل هموناست، ولی می‌بینیم که حتی سطح پایین‌ترین آدما، از سطح بالاترین مدل کاری و رفتاری، لذت می‌برن. این مسائل فطریه. پس مثل آدم کار کنید و حتی در سطح پایین‌ترین محیط بودید، شما سطح بالا باشید(!) ۸. یکی از دهما پرسید خانوم چند ساله معلمین؟ گفتم ۱۲ سال. همه‌شون گفتن مگه چند سالتونه که ۱۲ ساله معلمید؟! تا زنگ آخر روی اعصابم بودن که چند سالتونه؟! منم می‌گفتم سؤالی که رشد و خیری براتون نداره پاسخ نمی‌‌دم. ۹. دوازدهم تجربی تا رفتم کلاس با ذوق گفتن خانوم دوازدهم انسانیا هنوز درس سومن! ولی ما به نی‌نامه رسیدیم😍 من خندیدم و گفتم ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله. نرگس گفت تازه هر جلسه پرسشم داریم. عسل گفت تازه خانوم برامون شعر هم می‌خونن. دیبا گفت تازه مطالب تاریخی رو هم برامون تعریف می‌کنن. خودم هم گفتم تازه امتحانام هم رأس تاریخ برگزار می‌شه😁 ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله. ۱۰. یکی از دوازدهمای انسانی که با من نداره و فنون‌شون با یکی دیگه و ادبیات‌شون با اون یکی همکار ادبیاته، کلهٔ صبح اومد پیشم که می‌خوام فلان مسابقهٔ نویسندگی آموزش و پرورش شرکت کنم. گفتم داور استانی سال گذشته خودم بودم😎 خی‌لی خوشحال شد و صحبت کردیم. ظهر بعد از مدرسه هنوز تو اتوبوس بودم که دیدم شاد پیام زده آیدی‌تون رو از مدیر گرفتم. موضوع و پیرنگش و برام فرستاد. نظرم و دادم. این‌که دو دبیر خودش رو رها کرده و اومده از من کمک بخواد هم بهم چسبید. با تشکر از خدا❣ ۱۱. زنگای تفریح یازدهم انسانی میان دم دفتر با من سلام و احوال‌پرسی کنن! من باهاشون ندارم. و برام جالبه بهم جذب شدن.
۱۲. مدیرم پیام داد تو مدارس خوبی کار کردی، شماره دبیر فلان‌درس رو بهم می‌دی برای تقویتی بیارم؟ گفتم شماره‌ای از همکارام ندارم. گفت مگه می‌شه؟! چطور دوست می‌شی شماره نمی‌گیری؟! گفتم دوست نمی‌شم! گفت ولی تو با همه صمیمی هستی و همه دوستت دارن. همه‌چی رو برات تعریف می‌کنن. گفتم خب اون تو مدرسه است، خارج از مدرسه با هیچ همکاری در ارتباط نیستم. گفت چراااااااا؟! گفتم چون باجناق فامیل نمی‌شه، همکار، دوست😂 دیروز صبح که فقط خودِ سحرخیزم هستم و خودِ سحرخیزش، گفت تو از اونایی که تا مدرسه تموم شه از گروه‌ها لفت می‌دی؟ گفتم در آخرین روزِ امتحانات😂 گفت چرا آخه؟! حتماً دوست و رفیق زیاد داری که با همکار دوست نمی‌شی؟ گفتم آدم دوروبرم زیاده ولی خودم فقط با سه تا دوست دارم باشم. گفت چه سخت‌پسند! همونه تا حالا قلابّی نگرفته‌ت! ۱۳. اگر برای فرم اذیت نکنن یا اخراج نشم، دوست دارم سال بعد هم همین مدرسهٔ سطح پایین بمونم. این‌جا حال روحی و جسمی‌م خی‌لی خوبه. عاشق دخترام نشدم و صرفاً دوست‌شون دارم. لحظه‌شماری نمی‌کنم که مثلاً کی به کلاس فلان برسم، ولی حالم این‌جا خوبه. نمی‌دونم یادتونه یا نه، ولی در سال‌های گذشته بسیار پیش میومد که روی قلبم فشار میومد. مدارس خوب تفاوت سطح چندانی ندارن(واقعاً ندارن) فقط زیاد حرف می‌زنن(!) شما خاطرات سال‌های گذشته‌م و ببین، مدام در حال جلسه، توضیح، جلسه، توضیح... همون شارلاتان عوضی رو یادتونه؟ چقدددددددددددددر بابتش جلسه گذاشتن و فک زدن؟! یا همین مدرسه خفنه که کل تابستون در حال جلسه و فک زدن بود... کارشون و سطح کارشون تفاوتی نداره، فقط دنیا رو با این فک زدناشون پیچوندن... من خی‌لی آستانهٔ شنیدن ندارم (به‌استثنای افرادی که دوست دارم). از طرفی چون در امور اجرایی هم دیدم چقدر حرف می‌زنن تا کار کنن، جلسه‌زده هم هستم و گارد فکری دارم. بسیج، هیئت، آستان قدس، هرکجا گروهی می‌خواد کاری کنه این‌قدری که حرف می‌زنن کار نمی‌کنن(!) دلیلش؟ تو تو حرف زدن می‌تونی منم منم کنی، رزومه پر کنی، عقده خالی کنی، ولی در عمل عرضه‌ای نداری(!) می‌لنگی(!) اما این‌جا از من نمی‌خوان هی بیام جلسه، هی توضیح بدم، هی حرف بزنم، هی وراجی، هی حرافی. همه‌شون درگیر کارن. حالا سطح پایین یا بالا. ۱۴. یکی از معاونا که جوان هم نیست، اومده کارورزی. همکارا ازش می‌پرسیدن برای دانشگاه؟ گفت نه، برای سابقه. دبیر زبان پرسید برای سابقه دارید الآن مجانی کار می‌کنید؟ خندید گفت آره. من پولکی نیستم، کار برام مهمه. لازم دونستم صراحتاً حرف بزنم. گفتم منظور خانم زبان از الآن، سن‌وسال‌تونه‌. شما دیگه دختر جوانی نیستید که امید کار داشته باشید. پولکی هم شاید نباشید ولی خودخواهید. چون مجانی کار کردن شما، ذائقه و بازار کار رو تغییر می‌ده و برای منی که عالی کار می‌کنم و زیر بار رایگان کار کردن و کم‌حقوق گرفتن نمی‌رم، زبان‌ها رو دراز می‌کنه. اگر به آخرتی اعتقاد دارید، باید بدونید سخت درگیر چون منی خواهید شد. لال شد و دیگه چیزی نگفت. نیش‌ش رو هم بست. ۱۵. نگارش یازدهم تجربی رو بررسی کردم دیدم انشا نوشتن مفیدشون نیست. مقاله پیدا کردم و کل ترم یک رو می‌خوام دروس کتاب رو روی مقاله تدریس کنم و کل ترم دو رو بگم مقاله بنویسن. این‌طوری هم کتاب رو کار کردم، هم کارِ کاربردی کردم و برای دانشگاه آماده هستن. خی‌لی از روشم لذت بردن و اون‌روز می‌گفتن خانوم، سر کلاس شما انگار داریم دانشگاه تحصیل می‌کنیم. ۱۶. بحث دانشگاه دولتی شد. دخترا گفتن مال سهمیه‌ای‌هاست. گفتم من با این رتبه فردوسی خوندم و سهمیه هم نداشتم. دخترا به خودشون خندیدن که ضایع شدن. بحث رو باز کردم که اینا صحبتای انسان‌های ضعیفه. انسان‌هایی که نمی‌تونن به قله برسن، پس فاتحانِ قله رو تمسخر می‌کنن. اما فایده‌ای نداره! چون فاتحه روی قله است و ضعیفه این پایین. دخترا کمی گارد گرفتن. گفتن بین ما و اونی که تیزهوشان خونده مگه فرقیه؟ جفت‌مون دانش‌آموزیم! من خندیدم. نترسیدم از خنده‌م ناراحت بشن! عامدانه و آگاهانه خندیدم و حین خنده گفتم هل یستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون؟! خودِ خدا گفته بین کسی که بدونه و ندونه، بفهمه و نفهمه، ببینه و نبینه، عمل کنه و نکنه فرقه، شما می‌گین نیست؟! معلومه که بین‌تون فرقه! تیزهوشانیا کمتر از شما غیبت می‌کنن، کمتر از شما دیر به کلاس می‌رسن، کمتر از شما سر درس و بحث نق می‌زنن، کمتر از شما وقت‌شون رو تلف می‌کنن، کمتر از شما دنبال بیهودگی هستن و بیشتر و بیشتر و بیشتر از شما تلاش می‌کنن! یکی گفت باشه خانوم... ما خنگ...
گفتم این‌که دنبال بهانه‌ای که به خودتون بگین خنگ به خودت مربوطه. اما به‌زعم من ماجرا خنگ بودن نیست، بلکه انتخابه. تو انتخاب کردی خنگ باشی، تیزهوشانیه انتخاب کرده نباشه‌. تو انتخاب می‌کنی بری دانشگاه آزاد، تیزهوشانیه انتخاب می‌کنه بره فردوسی و شریف. یکی پرسید واقعاً این‌که کدوم دانشگاهیم مهمه؟ گفتم جلسهٔ اول خودتون نشون دادید مهمه! بعد از شنیدن رتبه و دانشگاهم برام کف زدید و خودتون گفتید قبلی پیام نوری بود! اگه مهم نیست چرا ذوق کردید؟! با فطرتِ خودشون، حسابی گیر افتادن و ساکت شدن. همین مونده مشتی خنگِ تنبلِ سطح پایین تصور کنن با تلاشگرهای درس‌خون یکی‌ان(!) نذاشتم 😍✌️