10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این و دیدم و دلم خواست درست کنم. موادِ سختی هم نداشت. فقط پودر پابچیچی (نمیدونم) وَ پودرِ سیر نداشتیم که طَعمه و بودن و نبودنش مهم نیست، اساس و موادِ غذا نبود که.
سربهراه
این و دیدم و دلم خواست درست کنم. موادِ سختی هم نداشت. فقط پودر پابچیچی (نمیدونم) وَ پودرِ سیر ندا
چون خانومه بدحجاب بود، نتیجه نداد و شد این!
سربهراه
چون خانومه بدحجاب بود، نتیجه نداد و شد این!
از اونجایی که تلاش میکنم جزوِ لایحبّ المسرفین نباشم و در اصول تربیتی معتقدم آدم باید پای گندی که میزنه وایسه،
خوردمش.
افتضاح نبود!
فاجعه بود!
یک ساعت بعدش،
گلاب بهروتون🌸
تو دستشویی تموم دلورودهم و بالا آوردم!
دو لیوان آبجوشنبات خوردم
مادر گفته شام نخورم
ماست و نعنا تجویز کرده
وَ هنوز تهوع و دلدرد دارم!
#عصرهای_در_منزل
تهوع، سرفه، بدندرد، سرگیجه، بیحالی.
بیمار شدم.
از دخترام گرفتم.
همهشون بیمار بودن.
حالم بهقدری بده که گویی دارم میمیرم.
وقتِ خوبیه برای مُردن.
کارام و تا دو هفته کردم. بدهیام و دادم. قسط جدید رو شروع نکردم. خونه رو در نبود اهلش مرتب کردم. فقط مونده گلدونام و آب بدم و دیگه راحت بمیرم.
اما قصد ندارم بمیرم.
قصد دارم توبه و جبران کنم.
همهٔ زندگیم رو.
داغ به دل شیطان میذارم که من و در لشکر خودش ببینه.
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم.
بسم الله الرحمن الرحیم.
با مدد از مادر.
۱. دوشنبهٔ هفتهٔ پیش معاون بهم گفت میشه برای فردا برنامه بدید مراسم روز دانشآموز بگیریم؟
گفتم امروز برای فردا برنامه میخواید؟!
سرش رو انداخت پایین گفت شرمندهام.
من از پررویی بدم میاد. آدما رو اصولاً وقتی تخریب میکنم که جنم و عرضه و توانی ندارن، ولی پررو هم هستن(!)
به شاگردامم غالباً میگم که درسنخون رو میشه تحمل کرد، ولی درسنخونِ پررو و بیادب رو نه.
همینکه معاون پرورشی باشی، فکر برنامه برای مراسم نباشی خودش برای تخریب کافیه، وای به حال پررو بودن(!)
اما ایشون تا سرش رو انداخت پایین و گفت شرمندهام، برای راضی شدن من کافی بود. گفتم بعد از مدرسه براتون پیامآوا میفرستم.
بعد از مدرسه تا برسم ایستگاه اتوبوس در قالب یه پیامآوا چند برنامهٔ سبک پیشنهاد دادم که وسیلهای هم نخواد و در عین حال جذاب هم باشه.
نرم و زیرپوستی هم توصیه کردم حرمت فاطمیه رو داشته باشید، چون روز دانشآموز روز شهادت بود.
فرداش دیدم از صبح پیگیر کارایی هستن که من گفتم. زنگ تفریح اول هم مداحی پخش کردن!
بهجای شیرینی هم، ساقعروسِ قهوهای گرفته بودن که تو عزا پخش میکنن.
برای مسابقهای هم که گفته بودم، تخته آوردن ماژیک دادن خودم بنویسم. گفتم چرا من؟ گفتن روی تختهها خطتون رو دیدیم.
منم به نستعلیق براشون نوشتم. همه همکارا دورم جمع شده بودن و خط و ایده و خلاقیتم رو تحسین میکردن.
خانم ریاضی و خانم زبان خیلی بیعقدهان و دوستم دارن، بقیهشون هم همینطور ولی متوجهم که بقیه، خصوصاً دبیر تاریخ، اذیت هم میشن وقتی مقایسه میکنن.
۲. کلمهٔ پیامآوا رو بهجای صوت که بهجای ویس میگفتم، تازه یاد گرفتم و خوشگله :)
۳. روز دانشآموز مدیرم هی رفت، هی اومد، هی گفت تو رو خدا از پیکسلات عکس بگیر بذارم کانال اولیا.
منم هی رفتم، هی اومدم و هی گفتم این هدیه است! هدیه ناقابله! وظیفه و خرجکرد مدرسه نیست که مستندسازی شه!
۴. تو شبکاری یه همکارِ همسن که معلمه، هی میومد پیش من میگفت بچهها من و خیلی دوست دارن و فلان.
من معمولاً تو هر محیطی، بسته به همون محیط صحبت میکنم. یعنی شبکاری فقط دربارهٔ مسائل همونجا صحبت دارم. از معلمی صحبتی ندارم. ولی این بشر خیلی روی من حساسه. منم مانع نمیشدم، دروغاش و نمیگرفتم، ضایع نمیکردم چون درک میکردم اینکه میاد و فقط جلوی من هی از معلمی میگه، یعنی حس کمبودی کرده و اذیته و نیاز داره خودش رو اثبات کنه.
اینبار این پیش من بود که اونیکی همکارم عصبانی اومد و بهش گفت تو معلم فلانمدرسهای؟ گفت آره. گفت چرا به دخترای هجده ساله فحش میدی؟! چرا هی توهین میکنی؟ چرا هی تحقیر میکنی؟ دختر خواهرم فلانیه، سر کلاسته، دوازدهم ریاضی. میگه هزار بار کلاسا رفتیم دفتر ازش شکایت، معلوم نیست دمش به کجا وصله عذرش و نمیخوان(!)
بگومگوشون شد و من تموم مدت ساکت نشسته بودم و نگاه میکردم. مثل وقتی که از خودش تعریف میکرد و همینجوری گوش میدادم.
ساعت استراحت بعدی، دیگه پیش من نیومد. حسادت و حسرت و دروغ و تکبّرتون رو طوری مدیریت کنید که خدا ضایعتون نکنه(!) گرچه راه سعادت در درمانشونه! خب مثلِ آدم کار کنید که مجبور نشید از عقدهها و رؤیاهاتون بحرفید(!)
قطعاً بهم چسبید! باتشکر از خدا❣
۵. ادبیات کلامی دبیرستان خوب نیست. درستم نمیشه. چرا؟ چون ادبیات کلامی کادر هم خوب نیست!
مدیر با همه مفرد صحبت میکنه!
نه از بیادبی ها! از صمیمیت. خیلی اینجا همه صمیمی و دورِ هم هستن. فقط من تجربه کردم که در صمیمیت هم میشه مؤدب بود. اینا نمیخوان. من هر جلسه به دخترام تذکر میدم که اینا با فعل جمع دربارهٔ بزرگتر صحبت کنن، باز هفتهٔ بعد میبینم دارن مفرد صحبت میکنن... خب از مدیر و معاوناست دیگه!
معاون پرورشی با بچهها داشت میگفت پارهم کردید اینقدر شلوغ کردید... خب من چی بگم؟!
چهار تا معاون داریم ولی حتی یکیشون وقتی میخواد داخل کلاس شه در نمیزنه، اجازه نمیگیره...
خب راهحل من چیه؟
بیش از حد محترم بودن.
اینقدر که دیروز یکی از دهما صحبت میکرد، دوستش پرید وسط حرفش، بعد من خواستم ادامه بده گفتم میفرمودید عزیزم. کل کلاس ساکت شد و باتعجب یکیشون گفت میفرمودید؟! به ما گفتید؟! خیلی جدی گفتم بله عزیزم. چطور؟!
گفتن هیچی و ادامه دادن.
نوشته بودم بخوام ادب یکی رو بسنجم بهش صمیمیت میدم.
از بین شاگردام در طول ۱۲ سال فقط دو نفر برندهٔ این آزمون شدن!
خوبترین❣
بلاخانوم❣
۶. بچهها سر پیکسل میگفتن تا حالا از معلمی هدیه نگرفتن...
این خیلی جای فکر داره... خیلی جای بررسی داره... خیلی برای این حرف دارم...
۷. از دو هفته جلوتر پیدیاف امتحانام و دادم پرینت بگیرن، شیک و خوشگل و تو کاور بهم تحویل داد مدیرم. ذوق کردم. گفت منم از مدل کار کردنِ شما ذوق میکنم. بعد برگههای دستینوشتهٔ امتحاناتِ سایر همکارا رو نشونم داد...
مگه قرن چند زندگی میکنیم؟! من اگر مدیر بودم، معلمم حتی یه گزارشکار ساده رو دستی بهم میداد، اخراجش میکردم.
درسته خود مدیر هم مدل هموناست، ولی میبینیم که حتی سطح پایینترین آدما، از سطح بالاترین مدل کاری و رفتاری، لذت میبرن. این مسائل فطریه. پس مثل آدم کار کنید و حتی در سطح پایینترین محیط بودید، شما سطح بالا باشید(!)
۸. یکی از دهما پرسید خانوم چند ساله معلمین؟ گفتم ۱۲ سال. همهشون گفتن مگه چند سالتونه که ۱۲ ساله معلمید؟!
تا زنگ آخر روی اعصابم بودن که چند سالتونه؟!
منم میگفتم سؤالی که رشد و خیری براتون نداره پاسخ نمیدم.
۹. دوازدهم تجربی تا رفتم کلاس با ذوق گفتن خانوم دوازدهم انسانیا هنوز درس سومن! ولی ما به نینامه رسیدیم😍
من خندیدم و گفتم ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
نرگس گفت تازه هر جلسه پرسشم داریم. عسل گفت تازه خانوم برامون شعر هم میخونن. دیبا گفت تازه مطالب تاریخی رو هم برامون تعریف میکنن.
خودم هم گفتم تازه امتحانام هم رأس تاریخ برگزار میشه😁
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
۱۰. یکی از دوازدهمای انسانی که با من نداره و فنونشون با یکی دیگه و ادبیاتشون با اون یکی همکار ادبیاته، کلهٔ صبح اومد پیشم که میخوام فلان مسابقهٔ نویسندگی آموزش و پرورش شرکت کنم. گفتم داور استانی سال گذشته خودم بودم😎
خیلی خوشحال شد و صحبت کردیم.
ظهر بعد از مدرسه هنوز تو اتوبوس بودم که دیدم شاد پیام زده آیدیتون رو از مدیر گرفتم. موضوع و پیرنگش و برام فرستاد. نظرم و دادم.
اینکه دو دبیر خودش رو رها کرده و اومده از من کمک بخواد هم بهم چسبید. با تشکر از خدا❣
۱۱. زنگای تفریح یازدهم انسانی میان دم دفتر با من سلام و احوالپرسی کنن!
من باهاشون ندارم.
و برام جالبه بهم جذب شدن.
۱۲. مدیرم پیام داد تو مدارس خوبی کار کردی، شماره دبیر فلاندرس رو بهم میدی برای تقویتی بیارم؟
گفتم شمارهای از همکارام ندارم.
گفت مگه میشه؟! چطور دوست میشی شماره نمیگیری؟!
گفتم دوست نمیشم!
گفت ولی تو با همه صمیمی هستی و همه دوستت دارن. همهچی رو برات تعریف میکنن. گفتم خب اون تو مدرسه است، خارج از مدرسه با هیچ همکاری در ارتباط نیستم. گفت چراااااااا؟! گفتم چون باجناق فامیل نمیشه، همکار، دوست😂
دیروز صبح که فقط خودِ سحرخیزم هستم و خودِ سحرخیزش، گفت تو از اونایی که تا مدرسه تموم شه از گروهها لفت میدی؟
گفتم در آخرین روزِ امتحانات😂
گفت چرا آخه؟! حتماً دوست و رفیق زیاد داری که با همکار دوست نمیشی؟
گفتم آدم دوروبرم زیاده ولی خودم فقط با سه تا دوست دارم باشم.
گفت چه سختپسند! همونه تا حالا قلابّی نگرفتهت!
۱۳. اگر برای فرم اذیت نکنن یا اخراج نشم، دوست دارم سال بعد هم همین مدرسهٔ سطح پایین بمونم. اینجا حال روحی و جسمیم خیلی خوبه. عاشق دخترام نشدم و صرفاً دوستشون دارم. لحظهشماری نمیکنم که مثلاً کی به کلاس فلان برسم، ولی حالم اینجا خوبه. نمیدونم یادتونه یا نه، ولی در سالهای گذشته بسیار پیش میومد که روی قلبم فشار میومد. مدارس خوب تفاوت سطح چندانی ندارن(واقعاً ندارن) فقط زیاد حرف میزنن(!) شما خاطرات سالهای گذشتهم و ببین، مدام در حال جلسه، توضیح، جلسه، توضیح...
همون شارلاتان عوضی رو یادتونه؟ چقدددددددددددددر بابتش جلسه گذاشتن و فک زدن؟! یا همین مدرسه خفنه که کل تابستون در حال جلسه و فک زدن بود... کارشون و سطح کارشون تفاوتی نداره، فقط دنیا رو با این فک زدناشون پیچوندن...
من خیلی آستانهٔ شنیدن ندارم (بهاستثنای افرادی که دوست دارم).
از طرفی چون در امور اجرایی هم دیدم چقدر حرف میزنن تا کار کنن، جلسهزده هم هستم و گارد فکری دارم. بسیج، هیئت، آستان قدس، هرکجا گروهی میخواد کاری کنه اینقدری که حرف میزنن کار نمیکنن(!)
دلیلش؟
تو تو حرف زدن میتونی منم منم کنی، رزومه پر کنی، عقده خالی کنی، ولی در عمل عرضهای نداری(!) میلنگی(!)
اما اینجا از من نمیخوان هی بیام جلسه، هی توضیح بدم، هی حرف بزنم، هی وراجی، هی حرافی.
همهشون درگیر کارن. حالا سطح پایین یا بالا.
۱۴. یکی از معاونا که جوان هم نیست، اومده کارورزی. همکارا ازش میپرسیدن برای دانشگاه؟ گفت نه، برای سابقه. دبیر زبان پرسید برای سابقه دارید الآن مجانی کار میکنید؟
خندید گفت آره. من پولکی نیستم، کار برام مهمه.
لازم دونستم صراحتاً حرف بزنم.
گفتم منظور خانم زبان از الآن، سنوسالتونه. شما دیگه دختر جوانی نیستید که امید کار داشته باشید. پولکی هم شاید نباشید ولی خودخواهید. چون مجانی کار کردن شما، ذائقه و بازار کار رو تغییر میده و برای منی که عالی کار میکنم و زیر بار رایگان کار کردن و کمحقوق گرفتن نمیرم، زبانها رو دراز میکنه. اگر به آخرتی اعتقاد دارید، باید بدونید سخت درگیر چون منی خواهید شد.
لال شد و دیگه چیزی نگفت. نیشش رو هم بست.
۱۵. نگارش یازدهم تجربی رو بررسی کردم دیدم انشا نوشتن مفیدشون نیست. مقاله پیدا کردم و کل ترم یک رو میخوام دروس کتاب رو روی مقاله تدریس کنم و کل ترم دو رو بگم مقاله بنویسن. اینطوری هم کتاب رو کار کردم، هم کارِ کاربردی کردم و برای دانشگاه آماده هستن.
خیلی از روشم لذت بردن و اونروز میگفتن خانوم، سر کلاس شما انگار داریم دانشگاه تحصیل میکنیم.
۱۶. بحث دانشگاه دولتی شد. دخترا گفتن مال سهمیهایهاست. گفتم من با این رتبه فردوسی خوندم و سهمیه هم نداشتم. دخترا به خودشون خندیدن که ضایع شدن. بحث رو باز کردم که اینا صحبتای انسانهای ضعیفه. انسانهایی که نمیتونن به قله برسن، پس فاتحانِ قله رو تمسخر میکنن. اما فایدهای نداره! چون فاتحه روی قله است و ضعیفه این پایین.
دخترا کمی گارد گرفتن. گفتن بین ما و اونی که تیزهوشان خونده مگه فرقیه؟ جفتمون دانشآموزیم! من خندیدم. نترسیدم از خندهم ناراحت بشن! عامدانه و آگاهانه خندیدم و حین خنده گفتم هل یستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون؟! خودِ خدا گفته بین کسی که بدونه و ندونه، بفهمه و نفهمه، ببینه و نبینه، عمل کنه و نکنه فرقه، شما میگین نیست؟! معلومه که بینتون فرقه! تیزهوشانیا کمتر از شما غیبت میکنن، کمتر از شما دیر به کلاس میرسن، کمتر از شما سر درس و بحث نق میزنن، کمتر از شما وقتشون رو تلف میکنن، کمتر از شما دنبال بیهودگی هستن و بیشتر و بیشتر و بیشتر از شما تلاش میکنن!
یکی گفت باشه خانوم... ما خنگ...
گفتم اینکه دنبال بهانهای که به خودتون بگین خنگ به خودت مربوطه. اما بهزعم من ماجرا خنگ بودن نیست، بلکه انتخابه. تو انتخاب کردی خنگ باشی، تیزهوشانیه انتخاب کرده نباشه. تو انتخاب میکنی بری دانشگاه آزاد، تیزهوشانیه انتخاب میکنه بره فردوسی و شریف.
یکی پرسید واقعاً اینکه کدوم دانشگاهیم مهمه؟
گفتم جلسهٔ اول خودتون نشون دادید مهمه! بعد از شنیدن رتبه و دانشگاهم برام کف زدید و خودتون گفتید قبلی پیام نوری بود! اگه مهم نیست چرا ذوق کردید؟!
با فطرتِ خودشون، حسابی گیر افتادن و ساکت شدن.
همین مونده مشتی خنگِ تنبلِ سطح پایین تصور کنن با تلاشگرهای درسخون یکیان(!)
نذاشتم 😍✌️
۱۷. دیروز تمرین نهایی سرودی بود که گفتم به دهما دادم. هفتهٔ بعد باید بیان ارائه بدن.
رفتن تو حیاط و چینش رو آماده کردن. برای من از صد، سی بود، ولی برای این مدرسه و کادرش، از صد، دویست بود!
همهٔ معاونا، مدیر، برخی همکارا اومدن بیرون و دخترای کلاسای دیگه هم اومده بودن تماشا. چینش براشون فوقالعاده بود. خوانش هم همینطور. وقتی سرودشون تموم شد هممممممه براشون دست زدن. دخترا ولی از جاشون تکون نخوردن چون من براشون دست نزدم.
بدون اینکه کوچکترین کلامی تشویق یا تحسین کنم، گفتم بر مبنای رنگ مقنعهتون و قدتون اصلاحاتی که میگم روی چینش داشته باشید. دو نفر هم فقط لب میزدن که جلوی جمع گفتم اگر مانع گرفتن پنج نمرهٔ اینهمه آدم بشید، از شما دو نفر هم ده نمره از مستمر دی کم میکنم تا اثرش روی معدلتون تا ابد یادتون بمونه که به گروه و جمعیت نباید ضرر برسونید.
وقتی تموم شد و فرستادمشون کلاس، معاونا اومده بودن کنارم و داشتن تحسینم میکردن. مدیر هم صدام زد گفت میشه برای ۲۲ بهمن هم بخونن؟
گفتم نه شعر، نه موسیقی، تناسبی با ۲۲ بهمن نداره(!)
گفت اینقدر خوب بود که کسی متوجه تناسبش نمیشه!
۱۸. زنگ سوم، شوفاژ کلاسی که من توش بودم خراب شد و تعمیرکار اومد. دخترا برای اولینبار متوجه جدی بودن من در پوششم شدن.
خیلی خوب بود. اثرات پوششهای منشوریم اینجا و اینلحظه دیده شد.
بهشدت به چشم دخترا اومد. بهشدت براشون مهم بود که عه! خانومی که مانتوش اینطوره، پنس داره، آرایش میکنه، فلان، تا دید آقا وارد مدرسه شد، چادر خواست، مقنعهش و کشید جلو، دستمالمرطوب برداشت و صورتش و پاک کرد و ساق دست انداخت!
اینجا من خیلی با مدیر حرف داشتم... با مدیری که خودش چادر سر نکرد... معلمای دیگهش هم سر نکردن... همونایی که با چادر نشستن تو جلسهای که همه خانوم بودیم...
آموزش و پرورش خونهفساده... خونه یه مشت ریاکار عوضی دورو... خیلی تهوع گرفتم اونروز... امیدوارم خود گاوشون فهمیده باشن تفاوت رو...
بلانسبت حیوان مفیدی چون گاو.
۱۹. کلاس من رو بردن نمازخونه. من آخر از همه وارد شدم. دم در ایستادم و به کفشهای بههمریخته نگاهی انداختم. گفتم همهتون روی دستم میمونید... ازم حساب میبرن و میدونن این جملهم یعنی چی...
بلند شدن و کفشاشون رو جفت کردن و مرتب چیدن...
من هم کفشام و درآوردم و اومدم نشستم.
دیدم پچپچه بالا گرفت. گفتم چی شده؟ گفتن خانوم جورابتونم با لباساتون سته؟! گفتم آره. گفتن خب ما که نمیبینیم! گفتم مگه شما مهمین؟! 😂 مهم خودم هستم. این نظم و تناسب به احترام خودمه😎
اینجا هم برجامشون ریخت و گفتن اوووووووووو!
از دل این نکته هم باید یاد بگیرن برای بقیه زندگی نکنن.
پایانی. همهٔ پیاماتون رو پاسخ دادم جز اون بینهایتی که پی شوهره تو این سن و در شأنم ندیدم چنین نگاه پستی رو پاسخ بدم.
اونی که کانال زده بودی؛
برای شما فقط تا فردا وقت گذاشتم. چنانچه مواردی که گفتم آماده نباشه، بار بعد برای این موضوع وقتی نمیذارم.
خارج از این اگر پیام بیپاسخی دارید، دایگو متصل به هوش مصنوعیه. پیامهایی که کلمات نامناسب داره رو فیلتر میکنه. این برای اینه که وقتم رو برای انسانها صرف کنم. اون پیامها رو بهم نشون نمیده.
چون دیدم یکیتون سه بار پیام داده چرا قبلیها پاسخ داده نشده.
دیشب خیلی سرفه کردم. خواب برای اهل خونه نذاشتم. صبح با صدای زنگ تلفنم بیدار شدم. مامان بود. گفت دکترم برات نوبت گرفتم. پاشو بیا.
ضربتی عمل کرد چون من تا کار بیخ پیدا نکنه دکتر نمیرم.
(میترسم کژفهمی بیاره لذا مینویسم و تأکید میکنم که بههیچعنوان از علفخوارانِ طب سنتی و طب اسلامی و روغن بنفشه و ضد ولایت فقیهانِ واکسننزده نیستم و از این ضد ولایت فقیهانِ واکسننزده هم برائت میجویم. مرگ بر ضد ولایت فقیه. در دکتر رفتن تنبلم چون کلی هزینه میبره. یعنی اگر پولدار بودم، با اولین عطسه دکتر بودم😂)
از دیشب آموکسیسیلین و آویشنعسل رو شروع کرده بودم، ولی سرفه امونم رو بریده بود و مادر من رو در عمل انجامشده قرار داد.
لباس پوشیدم و رفتم دکتر. معاینه کرد و سرم و آمپول نوشت. مامان و گذاشتم همون دکتر و خودم رفتم داروخونه. داروها رو گرفتم و برگشتم نوبت گرفتم برای تزریقات.
با مامان رفتیم دیدم عه! درِ بخش خانما و آقایون به هم دید داره و نه پردهای، نه پوششی(!)
بعد دیدم عه! یه خانمپرستاره برای هر دو بخش(!)
بعد دیدم عه! چقددددددر شلوغه(!)
مامانم گفت بیا بریم ببینیم پس میده پول رو، بریم جای دیگه.
البته مادرم برای شلوغی و کثیفی میگفت.
رفتیم و گفت نه! کارت کشیدید پس نمیدم! گفتم یه پرده قبلاً بود که قسمت خانما دید نداشته باشه، نه؟
گفت کی نگاه میکنه(!) شما برو تخت گوشه(!)
عجب!
بازم من بهعلت بیماری و حالنداری ادامه ندادم. گفتم موقع برگشت شماره مدیریت و پیدا میکنم و پیگیری میکنم.
رفتیم داخل و دیدم یه پسربچهٔ درشت دهساله روی تخته. اومدم اعتراض کنم دیدم رگش باد کرده و خون داده و بچه هم ناله میکنه. مادره هم بالاسرش به نقنق. تختِ کنارِ پسره من نشستم. از صحبتا فهمیدم پرستاره هر دو دست رو هم روی رگ آرنج، هم پشت دست سوراخ کرده ولی نتونسته رگ بگیره و نابود کرده بچه رو. بچه هم ترسیده. مادره هم بهجای دل دادن به بچهش، بیشتر داره تو دلش و خالی میکنه. آخ من بدم میاد از مادرای این مدلی.
تا مادره داشت زر زر میکرد، من با پسره صحبت و باز کردم که کلاس چندمی و خوشبهحالت فردا رو پیچوندی و حواسش و از درد پرت کردن که مادرش دید عه، پسرش با من خندید. مامانم گفت دخترم معلمه، زبون اینا رو بلده.
بعد مادر پسره داشت نقنق میکرد یه نفر آدمه برای هر دو طرف و پدر ما رو درآورد و...
مامانم گفت من دخترم سر اینکه اینجا پرده نداره پیگیری میکنه، اهل پیگیریه. زنه وراجه اومد بالاسرم که شما زنگ بزن، منم میزنم.
با تحقیر نگاهش کردم چون اینقدر تجربه دارم بدونم کی فقط زر میزنه و کی عمل میکنه(!) تو دلم گفتم برای انجام وظیفهم هرگز نیازی به کسی ندارم! امواتِ قبرستون(!)
یک ساعت گذشت!
مادرم ناراحت شد رفت بخش مردا دید رگ پیرمرده رو هم نابود کرده و بالاسر اون به فسفسه(!) مادرم گفت دخترم یک ساعته منتظره، بیا سرمش و بزن بعد برو جای دیگه.
اومد تو اتاق ما. من گفتم اول به بچه برسید، ترسیده. اومد بالاسرش گفت این ترسیده رگش پیدا نمیشه!
مادره گفت حالا چه کار کنم؟ سرمش، آمپولاش، همه رو باز کردی خب!
گفت به من چه! بچه خودت ترسیده!
بچهش و برداشت و برد!
یعنی بعد از اوووووووونهمه نقنق که مغز مادرم و خورد، بچهٔ سوراخسوراخش و برداشت و برد(!) که بتمرگه تو خونه بگه جمهوری اسلامی همینه(!) ولی اونجا کووووووچکترین اعتراضی نکرد(!)
زن تخت کنار من گفت شما یک ساعته اینجایی، من از ده اینجا منتظرم، سرم مخصوص دارم برای سنگ کلیه باید از انبار بیارن، هنوز نیاوردن!
مادرم گفت خب چرا پیگیری نمیکنی؟
گفت خب چه کار کنم؟!
من زیر لب گفتم هیچی! تو خونه بشین بگو این مملکت درست نمیشه(!)
گفت چیزی گفتین؟
گفتم نه چندان!
پرستاره رفت قسمت آقایون چون پیرمرده رو ناکار کرده بود. از اونجا که اتاقا تو حلق هم بودن مادرم رفت دنبالش. مادرم ترسیده بود سر منم همون بلا رو بیاره. از کنارش تکون نمیخورد کارش و بررسی کنه.
دید پیرمرده رو نتونست گفت دیگه حوصلهم و سر بردی. بیا پیش دختر من.
زنه اومد پیش من. دراز کشیدم و آستینمم دادم بالا. مادرم چسبیده بهش تکون نمیخورد😂
من در سکوت صبر کردم ببینم چه میکنه. این هی با پنبهالکلی کشید رو دستم، هی با دو انگشت ضربه زد، هی بالا و پایین کرد. نتونست رگ ببینه.
گفتم شما که توان رسیدگی به دو طرف رو ندارید چرا درخواست نیرو نمیدید؟!
گفت چرا دارم(!)
گفتم پس به من خوش گذشته یک ساعت و نیمه اینجام، تهشم رگ و نمیبینین(!)
گفت رگت ضعیفه. اومد پشت دستم الکل بکشه که گفتم خانوم! من معمولاً سرم میزنم. همیشه هم رگم پیدا شده. اگر در توانت نیست انجامش نده. گفت چرا من میتونم، شما رگ نداری!
دیگه روی آهوم بالا اومد😊
بلند شدم گفتم پیرمرده رگ نداشت، پسربچه رگ نداشت، منم ندارم؟!
اونا صداشون درنمیاد، من چغندرمردای اونور نیستم شلوارشون و جلو زن میکشن پایین، من این درمونگاه رو روی سر اونی که تو رو گذاشته برای زن و مرد، عرضه هم نداری درست کار کنی، زبونتم درازه ویران میکنم!
رفتم پای پذیرش، قاطع و محترم شروع به اعتراض کردم.
با افتخار تنها چادریِ اصیل اونجا بودم. مادرم اومد گفت اینجا رسیدگی نمیشه، کثیفه، معطلمون کردید، منم گفتم یه پرده نزدید بین آقایون و خانوما، بهداشت رو رسیدگی نمیکنید، تزریقات زن و مرد یکیه و پسرای بیکار راستراست تو خیابون پی ناموس مردمن، همهتونم فقط نق میزنین.
خانومه گفت الآن هزینه تزریقاتتون رو میدم. گفتم سرمم هم باز شده. هزینه اونم میخوام. مادرم گفت چیزی نمیشه، اعصابت و خرد نکن، بیا بریم. گفتم مسأله پولش نیست مادر من، مسأله درست کار کردنه، کارِ درست کردنه. رو کردم به پذیرش گفتم من اگر مادر پسربچه قبلیه بودم، بهازای آسیبی که به جسم و روح بچهم زدید ببین چه بلایی سرتون میاوردم! برو خدا رو شکر کن مادرش پخمهای مثل خودتون بود(!)
پرستاره ترسیده اومد گفت شما برگردید من براتون سرم و میزنم. گفتم شما عرضه داشتی همون اول برای راحتی خودت نمیگفتی رگ دیده نمیشه که هرچی شد ماستمالی کرده باشی! مدیرت باید بدونه توان این کار رو نداری. سریع هزینه سرم رو هم بدید.
پذیرش گفت اون با ما نیست.
گفتم بسیار خب. از روی اطلاعات شمارهتلفن مدیر رو پیدا کردم و همونجا زنگ زدم. یک دور مدیره رو شستم. گفتم من آدم پیگیریام آقا. مادره پخمه نیستم! امروز کارم راه نیفته تا وزارت بهداشت لازم باشه میرم. مدیره گفت من همین حالا پیگیری میکنم. من قطع کردم زنگ زد پذیرش. اسم پرستاره رو پرسید و گفت هزینه سرم من رو هم بدن.
پذیرشه هزینه رو داد و با مادرم اومدیم خونه تا شب بریم یه درمونگاه دیگه برای زدن سرم.
تو طول این مدت تمووووووووم آدمای اون درمونگاه، حتی پیرمرده که نابود شده بود، فقططططططط نگاهم کردن! صدا از هیچکس درنیومد!
تو راه خونه به مادرم میگم الآن همهشون میگن دختره چه غربت بود، نمیگن چه باتفاوت بود! چه ظلمستیز بود! چه حقطلب بود!
مادرم گفت دلت خوشه... تو نبودی منم نمیکردم...
بله. من دلم خوشه. وَ باافتخار، مریض و حالندارمم باتفاوته و مسلمان😎✌️