گفتم اینکه دنبال بهانهای که به خودتون بگین خنگ به خودت مربوطه. اما بهزعم من ماجرا خنگ بودن نیست، بلکه انتخابه. تو انتخاب کردی خنگ باشی، تیزهوشانیه انتخاب کرده نباشه. تو انتخاب میکنی بری دانشگاه آزاد، تیزهوشانیه انتخاب میکنه بره فردوسی و شریف.
یکی پرسید واقعاً اینکه کدوم دانشگاهیم مهمه؟
گفتم جلسهٔ اول خودتون نشون دادید مهمه! بعد از شنیدن رتبه و دانشگاهم برام کف زدید و خودتون گفتید قبلی پیام نوری بود! اگه مهم نیست چرا ذوق کردید؟!
با فطرتِ خودشون، حسابی گیر افتادن و ساکت شدن.
همین مونده مشتی خنگِ تنبلِ سطح پایین تصور کنن با تلاشگرهای درسخون یکیان(!)
نذاشتم 😍✌️
۱۷. دیروز تمرین نهایی سرودی بود که گفتم به دهما دادم. هفتهٔ بعد باید بیان ارائه بدن.
رفتن تو حیاط و چینش رو آماده کردن. برای من از صد، سی بود، ولی برای این مدرسه و کادرش، از صد، دویست بود!
همهٔ معاونا، مدیر، برخی همکارا اومدن بیرون و دخترای کلاسای دیگه هم اومده بودن تماشا. چینش براشون فوقالعاده بود. خوانش هم همینطور. وقتی سرودشون تموم شد هممممممه براشون دست زدن. دخترا ولی از جاشون تکون نخوردن چون من براشون دست نزدم.
بدون اینکه کوچکترین کلامی تشویق یا تحسین کنم، گفتم بر مبنای رنگ مقنعهتون و قدتون اصلاحاتی که میگم روی چینش داشته باشید. دو نفر هم فقط لب میزدن که جلوی جمع گفتم اگر مانع گرفتن پنج نمرهٔ اینهمه آدم بشید، از شما دو نفر هم ده نمره از مستمر دی کم میکنم تا اثرش روی معدلتون تا ابد یادتون بمونه که به گروه و جمعیت نباید ضرر برسونید.
وقتی تموم شد و فرستادمشون کلاس، معاونا اومده بودن کنارم و داشتن تحسینم میکردن. مدیر هم صدام زد گفت میشه برای ۲۲ بهمن هم بخونن؟
گفتم نه شعر، نه موسیقی، تناسبی با ۲۲ بهمن نداره(!)
گفت اینقدر خوب بود که کسی متوجه تناسبش نمیشه!
۱۸. زنگ سوم، شوفاژ کلاسی که من توش بودم خراب شد و تعمیرکار اومد. دخترا برای اولینبار متوجه جدی بودن من در پوششم شدن.
خیلی خوب بود. اثرات پوششهای منشوریم اینجا و اینلحظه دیده شد.
بهشدت به چشم دخترا اومد. بهشدت براشون مهم بود که عه! خانومی که مانتوش اینطوره، پنس داره، آرایش میکنه، فلان، تا دید آقا وارد مدرسه شد، چادر خواست، مقنعهش و کشید جلو، دستمالمرطوب برداشت و صورتش و پاک کرد و ساق دست انداخت!
اینجا من خیلی با مدیر حرف داشتم... با مدیری که خودش چادر سر نکرد... معلمای دیگهش هم سر نکردن... همونایی که با چادر نشستن تو جلسهای که همه خانوم بودیم...
آموزش و پرورش خونهفساده... خونه یه مشت ریاکار عوضی دورو... خیلی تهوع گرفتم اونروز... امیدوارم خود گاوشون فهمیده باشن تفاوت رو...
بلانسبت حیوان مفیدی چون گاو.
۱۹. کلاس من رو بردن نمازخونه. من آخر از همه وارد شدم. دم در ایستادم و به کفشهای بههمریخته نگاهی انداختم. گفتم همهتون روی دستم میمونید... ازم حساب میبرن و میدونن این جملهم یعنی چی...
بلند شدن و کفشاشون رو جفت کردن و مرتب چیدن...
من هم کفشام و درآوردم و اومدم نشستم.
دیدم پچپچه بالا گرفت. گفتم چی شده؟ گفتن خانوم جورابتونم با لباساتون سته؟! گفتم آره. گفتن خب ما که نمیبینیم! گفتم مگه شما مهمین؟! 😂 مهم خودم هستم. این نظم و تناسب به احترام خودمه😎
اینجا هم برجامشون ریخت و گفتن اوووووووووو!
از دل این نکته هم باید یاد بگیرن برای بقیه زندگی نکنن.
پایانی. همهٔ پیاماتون رو پاسخ دادم جز اون بینهایتی که پی شوهره تو این سن و در شأنم ندیدم چنین نگاه پستی رو پاسخ بدم.
اونی که کانال زده بودی؛
برای شما فقط تا فردا وقت گذاشتم. چنانچه مواردی که گفتم آماده نباشه، بار بعد برای این موضوع وقتی نمیذارم.
خارج از این اگر پیام بیپاسخی دارید، دایگو متصل به هوش مصنوعیه. پیامهایی که کلمات نامناسب داره رو فیلتر میکنه. این برای اینه که وقتم رو برای انسانها صرف کنم. اون پیامها رو بهم نشون نمیده.
چون دیدم یکیتون سه بار پیام داده چرا قبلیها پاسخ داده نشده.
دیشب خیلی سرفه کردم. خواب برای اهل خونه نذاشتم. صبح با صدای زنگ تلفنم بیدار شدم. مامان بود. گفت دکترم برات نوبت گرفتم. پاشو بیا.
ضربتی عمل کرد چون من تا کار بیخ پیدا نکنه دکتر نمیرم.
(میترسم کژفهمی بیاره لذا مینویسم و تأکید میکنم که بههیچعنوان از علفخوارانِ طب سنتی و طب اسلامی و روغن بنفشه و ضد ولایت فقیهانِ واکسننزده نیستم و از این ضد ولایت فقیهانِ واکسننزده هم برائت میجویم. مرگ بر ضد ولایت فقیه. در دکتر رفتن تنبلم چون کلی هزینه میبره. یعنی اگر پولدار بودم، با اولین عطسه دکتر بودم😂)
از دیشب آموکسیسیلین و آویشنعسل رو شروع کرده بودم، ولی سرفه امونم رو بریده بود و مادر من رو در عمل انجامشده قرار داد.
لباس پوشیدم و رفتم دکتر. معاینه کرد و سرم و آمپول نوشت. مامان و گذاشتم همون دکتر و خودم رفتم داروخونه. داروها رو گرفتم و برگشتم نوبت گرفتم برای تزریقات.
با مامان رفتیم دیدم عه! درِ بخش خانما و آقایون به هم دید داره و نه پردهای، نه پوششی(!)
بعد دیدم عه! یه خانمپرستاره برای هر دو بخش(!)
بعد دیدم عه! چقددددددر شلوغه(!)
مامانم گفت بیا بریم ببینیم پس میده پول رو، بریم جای دیگه.
البته مادرم برای شلوغی و کثیفی میگفت.
رفتیم و گفت نه! کارت کشیدید پس نمیدم! گفتم یه پرده قبلاً بود که قسمت خانما دید نداشته باشه، نه؟
گفت کی نگاه میکنه(!) شما برو تخت گوشه(!)
عجب!
بازم من بهعلت بیماری و حالنداری ادامه ندادم. گفتم موقع برگشت شماره مدیریت و پیدا میکنم و پیگیری میکنم.
رفتیم داخل و دیدم یه پسربچهٔ درشت دهساله روی تخته. اومدم اعتراض کنم دیدم رگش باد کرده و خون داده و بچه هم ناله میکنه. مادره هم بالاسرش به نقنق. تختِ کنارِ پسره من نشستم. از صحبتا فهمیدم پرستاره هر دو دست رو هم روی رگ آرنج، هم پشت دست سوراخ کرده ولی نتونسته رگ بگیره و نابود کرده بچه رو. بچه هم ترسیده. مادره هم بهجای دل دادن به بچهش، بیشتر داره تو دلش و خالی میکنه. آخ من بدم میاد از مادرای این مدلی.
تا مادره داشت زر زر میکرد، من با پسره صحبت و باز کردم که کلاس چندمی و خوشبهحالت فردا رو پیچوندی و حواسش و از درد پرت کردن که مادرش دید عه، پسرش با من خندید. مامانم گفت دخترم معلمه، زبون اینا رو بلده.
بعد مادر پسره داشت نقنق میکرد یه نفر آدمه برای هر دو طرف و پدر ما رو درآورد و...
مامانم گفت من دخترم سر اینکه اینجا پرده نداره پیگیری میکنه، اهل پیگیریه. زنه وراجه اومد بالاسرم که شما زنگ بزن، منم میزنم.
با تحقیر نگاهش کردم چون اینقدر تجربه دارم بدونم کی فقط زر میزنه و کی عمل میکنه(!) تو دلم گفتم برای انجام وظیفهم هرگز نیازی به کسی ندارم! امواتِ قبرستون(!)
یک ساعت گذشت!
مادرم ناراحت شد رفت بخش مردا دید رگ پیرمرده رو هم نابود کرده و بالاسر اون به فسفسه(!) مادرم گفت دخترم یک ساعته منتظره، بیا سرمش و بزن بعد برو جای دیگه.
اومد تو اتاق ما. من گفتم اول به بچه برسید، ترسیده. اومد بالاسرش گفت این ترسیده رگش پیدا نمیشه!
مادره گفت حالا چه کار کنم؟ سرمش، آمپولاش، همه رو باز کردی خب!
گفت به من چه! بچه خودت ترسیده!
بچهش و برداشت و برد!
یعنی بعد از اوووووووونهمه نقنق که مغز مادرم و خورد، بچهٔ سوراخسوراخش و برداشت و برد(!) که بتمرگه تو خونه بگه جمهوری اسلامی همینه(!) ولی اونجا کووووووچکترین اعتراضی نکرد(!)
زن تخت کنار من گفت شما یک ساعته اینجایی، من از ده اینجا منتظرم، سرم مخصوص دارم برای سنگ کلیه باید از انبار بیارن، هنوز نیاوردن!
مادرم گفت خب چرا پیگیری نمیکنی؟
گفت خب چه کار کنم؟!
من زیر لب گفتم هیچی! تو خونه بشین بگو این مملکت درست نمیشه(!)
گفت چیزی گفتین؟
گفتم نه چندان!
پرستاره رفت قسمت آقایون چون پیرمرده رو ناکار کرده بود. از اونجا که اتاقا تو حلق هم بودن مادرم رفت دنبالش. مادرم ترسیده بود سر منم همون بلا رو بیاره. از کنارش تکون نمیخورد کارش و بررسی کنه.
دید پیرمرده رو نتونست گفت دیگه حوصلهم و سر بردی. بیا پیش دختر من.
زنه اومد پیش من. دراز کشیدم و آستینمم دادم بالا. مادرم چسبیده بهش تکون نمیخورد😂
من در سکوت صبر کردم ببینم چه میکنه. این هی با پنبهالکلی کشید رو دستم، هی با دو انگشت ضربه زد، هی بالا و پایین کرد. نتونست رگ ببینه.
گفتم شما که توان رسیدگی به دو طرف رو ندارید چرا درخواست نیرو نمیدید؟!
گفت چرا دارم(!)
گفتم پس به من خوش گذشته یک ساعت و نیمه اینجام، تهشم رگ و نمیبینین(!)
گفت رگت ضعیفه. اومد پشت دستم الکل بکشه که گفتم خانوم! من معمولاً سرم میزنم. همیشه هم رگم پیدا شده. اگر در توانت نیست انجامش نده. گفت چرا من میتونم، شما رگ نداری!
دیگه روی آهوم بالا اومد😊
بلند شدم گفتم پیرمرده رگ نداشت، پسربچه رگ نداشت، منم ندارم؟!
اونا صداشون درنمیاد، من چغندرمردای اونور نیستم شلوارشون و جلو زن میکشن پایین، من این درمونگاه رو روی سر اونی که تو رو گذاشته برای زن و مرد، عرضه هم نداری درست کار کنی، زبونتم درازه ویران میکنم!
رفتم پای پذیرش، قاطع و محترم شروع به اعتراض کردم.
با افتخار تنها چادریِ اصیل اونجا بودم. مادرم اومد گفت اینجا رسیدگی نمیشه، کثیفه، معطلمون کردید، منم گفتم یه پرده نزدید بین آقایون و خانوما، بهداشت رو رسیدگی نمیکنید، تزریقات زن و مرد یکیه و پسرای بیکار راستراست تو خیابون پی ناموس مردمن، همهتونم فقط نق میزنین.
خانومه گفت الآن هزینه تزریقاتتون رو میدم. گفتم سرمم هم باز شده. هزینه اونم میخوام. مادرم گفت چیزی نمیشه، اعصابت و خرد نکن، بیا بریم. گفتم مسأله پولش نیست مادر من، مسأله درست کار کردنه، کارِ درست کردنه. رو کردم به پذیرش گفتم من اگر مادر پسربچه قبلیه بودم، بهازای آسیبی که به جسم و روح بچهم زدید ببین چه بلایی سرتون میاوردم! برو خدا رو شکر کن مادرش پخمهای مثل خودتون بود(!)
پرستاره ترسیده اومد گفت شما برگردید من براتون سرم و میزنم. گفتم شما عرضه داشتی همون اول برای راحتی خودت نمیگفتی رگ دیده نمیشه که هرچی شد ماستمالی کرده باشی! مدیرت باید بدونه توان این کار رو نداری. سریع هزینه سرم رو هم بدید.
پذیرش گفت اون با ما نیست.
گفتم بسیار خب. از روی اطلاعات شمارهتلفن مدیر رو پیدا کردم و همونجا زنگ زدم. یک دور مدیره رو شستم. گفتم من آدم پیگیریام آقا. مادره پخمه نیستم! امروز کارم راه نیفته تا وزارت بهداشت لازم باشه میرم. مدیره گفت من همین حالا پیگیری میکنم. من قطع کردم زنگ زد پذیرش. اسم پرستاره رو پرسید و گفت هزینه سرم من رو هم بدن.
پذیرشه هزینه رو داد و با مادرم اومدیم خونه تا شب بریم یه درمونگاه دیگه برای زدن سرم.
تو طول این مدت تمووووووووم آدمای اون درمونگاه، حتی پیرمرده که نابود شده بود، فقططططططط نگاهم کردن! صدا از هیچکس درنیومد!
تو راه خونه به مادرم میگم الآن همهشون میگن دختره چه غربت بود، نمیگن چه باتفاوت بود! چه ظلمستیز بود! چه حقطلب بود!
مادرم گفت دلت خوشه... تو نبودی منم نمیکردم...
بله. من دلم خوشه. وَ باافتخار، مریض و حالندارمم باتفاوته و مسلمان😎✌️
من کجا ضدّ درس و دانشگاه میشم؟
اینجا که میریم بازدید از خانوادهای که گفتن مستحق هستن و نیاز به کمک دارن و من تأکید کردم، هر کمک و کمکخواهی زینپس باید راستیآزمایی شه که جای درستی باشه.
میریم و وارد خونهای در منطقهمحروم میشیم. اوضاع نابهسامانه امااااااااا
سه خواهرِ برومند و سالم
هر سه دانشجو
دو تا پیام نور
یکی دولتیِ نیشابور
تو خونه هستن با مادری که با کارگری و ترشی انداختن و این چیزا داره خرجِ سه دختر رو میده...
من سؤال برام پیش اومده!
دخترا؛
شاغل هستید؟!
دانشجوییم(!)
دانشجو که شغل نیست...
شغل اونیه که نونوآب دربیاره!
شاغلید؟
نه...
عجب!
به احترامِ مادرشون، عزتشون رو نشکستم. نگفتم وقتی تو این شرایطید درس خوندن تو دانشگاهای زپرتی هنر نیست! یا جدا جدا برید پی حرفه و هنری نوندرآر، یا سهتاتون با هم یه حرفه یاد بگیرید و کمکحال مادرتون باشید! درسم براتون مهمه، فردوسی، روزانه!
مادرشون مستحق بود و دلی ازش میشکست، دودمانم به باد بود؛ لذا این مسائل رو نگفتم و سپردم مسؤول آقا که لطیفتر صحبت میکنن :/
اومدم بیرون و هرگونه کمک مالی و مادی رو به این خونواده از سمت پایگاه خودمون لغو کردم.
اینا از عوارض دانشگاهزدگیِ کشوره... نه رویکردِ علمآموزی...
از آفاتِ مجوز دادن به دانشگاه پشت دانشگاه در هر سُلغونآبادِ سفلایی(!)
از خساراتِ روی نظرِ جامعه پیش رفتن...
وقتی میگم یه نه و آرهٔ هرکس ذائقه و مسیرِ بشریت عوض میکنه، یعنی این.
سربهراه
چون که همدلی از همزبانی بهتر است!
بابا میگه اولین کرایهٔ این خونه رو داد. یعنی یک ماه گذشت...
یک ماه!
روی یکرو خونه...
با آدمهایی که همدلت نیستن...
خیلی سخت گذشت...
خیلی.
خدا رو شکر که گذشت.
امشب یه وبیناره که موضوعش رو دوست دارم ولی مهمان اومده و نمیتونم متمرکز گوش بدم. قطعش کردم.
حالا که قطعش کردم باید نظریاتِ گرانبها دربارهٔ نظام و مملکت و انقلاب رو بشنوم...
پاسخ میدم؟ تبیین میکنم؟
ابداً!
این جمع بهاندازهٔ کافی تبیین شنیده... قرار بر نفهمیدنه... قرار بر جنجاله که من پا نمیدم... تقلّاشون رو فقط نگاه میکنم و ته دل میخندم.
سخت گذشت.
وَ استغفار میکنم که به برنامهٔ خدا اعتماد نداشتم و اصرار داشتم تابستون بنایی کنیم. اگر تابستون بود و بیکار بودم، سختترتر میگذشت... ولی حالا درگیر و پرمشغلهام و نفهمیدم کِی گذشت...
خدایا من رو ببخش...
خیلی سخت و بیهمدلی گذشت...
فقط خدا میدونه.
این تکلیف درسی یکی از شماست که برای منم فرستادید😍
یه ارجاعِ مفید هم من زدم تنگش، حسابی بچسبه😎
فقط از دهن نیفته؛ سریع دستبهکار شید.
سربهراه
این تکلیف درسی یکی از شماست که برای منم فرستادید😍 یه ارجاعِ مفید هم من زدم تنگش، حسابی بچسبه😎 فقط ا
هرکس به زمانِ خویشتن بود
من سعدیِ آخرالزمانم😎❣
سربهراه
من در خلوتترین روزِ کاری، حداقل با صد و پنجاه نفر مستقیم در ارتباطم. در شلوغترین روزِ کاری که مدرس
مامان از من ویروس گرفت و بابا حاضر شد و بردش دکتر. بهمحض اینکه پاشون و از خونه گذاشتن بیرون، تلویزیون رو خاموش کردم. خونه رو مرتب کردم و نشستم وسط هال گریه کردن.
سبک شدم و همینجا نشستم به گوش دادنِ کمی سکوت با زیرصدای مزخرفِ تیکتاکِ ساعت...
دلم برای سکوتِ اتاقم تنگ شده... برای همیشه مرتب بودنش... برای ساعت نداشتنش... برای تنها بودنم... برای گریه کردن بیانتظارِ رسیدنِ فرصت...
این یک ماه، سکوت کم داشت... وَ زندگیِ من، صحنههای زیبای سریالها نیست که مادرم بگه اوه دخترم؛ امروز گرفتهای... چیزی شده؟! منم بگم مادر... کمی به تنهایی و سکوت نیاز دارم... مادرمم بگه حتماً عزیزم... الآن با پدرت صحبت میکنم امشب زودتر بخوابیم، تلویزیون نبینه...
نه! زندگیِ من واقعیه! وَ تو زندگیِ واقعی بیشترِ مادرهای واقعی، حتی نمیفهمن دخترشون غمگین هست یا نیست(!) چه برسه به درک و صحبت(!)
برعکسِ تمومِ مشغلههای پرسروصدای من، شغلِ بابا در سکوت میگذره و وقتی میاد خونه، یکریز و مدااااااااااام در حال صحبته... حتی با آقا موسی و خانمش... حتی با اشیا... حتی با در و دیوار... حتی با شخصیتهای توی سریال... وَ اونی که باید بفهمه و درک کنه و تحمل کنه، قطعاً منم! چون من تحصیلکرده و بسیارسفرکرده و معلم هستم... آدم که نیستم! اونا آدمن! وَ این منم که باید تفاوتها رو درک کنم... این منم که باید متوجه شرایط باشم... این منم که...
این یه قانونِ نانوشته است!
وقتی انتخاب کردی متفاوت زندگی کنی،
یعنی آگاهانه انتخاب کردی تنها باشی.
پای انتخابت هم باید بمونی.
حق اعتراض هم نداری.
اینکه پدری بلد باشه دخترانگیها رو ببینه... مادری بلد باشه رنجهای نگفتهٔ فرزندش رو بو بکشه... اینا همه برای سریالاست.
نوشته بودم پس رنجهایمان چه؟
هیچی.
باهاشون زندگی میکنیم.