eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
هرجا بهتون گفتم به‌جای من و سایرِ ننه‌قمرهای مجازی، به مشاورِ متخصصِ متعهد رجوع کنید منظورم این بوده. فکر می‌کردم متوجه این منظور از فرسته‌هام شدید! الآن شدید؟!
من کجا ضدّ درس و دانشگاه می‌شم؟ این‌جا که می‌ریم بازدید از خانواده‌ای که گفتن مستحق هستن و نیاز به کمک دارن و من تأکید کردم، هر کمک و کمک‌خواهی زین‌پس باید راستی‌آزمایی شه که جای درستی باشه. می‌ریم و وارد خونه‌ای در منطقه‌محروم می‌شیم. اوضاع نابه‌سامانه امااااااااا سه خواهرِ برومند و سالم هر سه دانشجو دو تا پیام نور یکی دولتیِ نیشابور تو خونه هستن با مادری که با کارگری و ترشی انداختن و این چیزا داره خرجِ سه دختر رو می‌ده... من سؤال برام پیش اومده! دخترا؛ شاغل هستید؟! دانشجوییم(!) دانشجو که شغل نیست... شغل اونیه که نون‌وآب دربیاره! شاغلید؟ نه... عجب! به احترامِ مادرشون، عزت‌شون رو نشکستم. نگفتم وقتی تو این شرایطید درس خوندن تو دانشگاهای زپرتی هنر نیست! یا جدا جدا برید پی حرفه و هنری نون‌درآر، یا سه‌تاتون با هم یه حرفه یاد بگیرید و کمک‌حال مادرتون باشید! درسم براتون مهمه، فردوسی، روزانه! مادرشون مستحق بود و دلی ازش می‌شکست، دودمانم به باد بود؛ لذا این مسائل رو نگفتم و سپردم مسؤول آقا که لطیف‌تر صحبت می‌کنن :/ اومدم بیرون و هرگونه کمک مالی و مادی رو به این خونواده از سمت پایگاه خودمون لغو کردم. اینا از عوارض دانشگاه‌زدگیِ کشوره... نه رویکردِ علم‌آموزی... از آفاتِ مجوز دادن به دانشگاه پشت دانشگاه در هر سُلغون‌آبادِ سفلایی(!) از خساراتِ روی نظرِ جامعه پیش رفتن... وقتی می‌گم یه نه و آرهٔ هرکس ذائقه و مسیرِ بشریت عوض می‌کنه، یعنی این.
سربه‌راه
چون که همدلی از هم‌زبانی بهتر است!
بابا می‌گه اولین کرایهٔ این خونه رو داد. یعنی یک ماه گذشت... یک ماه! روی یک‌رو خونه... با آدم‌هایی که هم‌دلت نیستن... خی‌لی سخت گذشت... خی‌لی. خدا رو شکر که گذشت. امشب یه وبیناره که موضوعش رو دوست دارم ولی مهمان اومده و نمی‌تونم متمرکز گوش بدم. قطعش کردم. حالا که قطعش کردم باید نظریاتِ گران‌بها دربارهٔ نظام و مملکت و انقلاب رو بشنوم... پاسخ می‌دم؟ تبیین می‌کنم؟ ابداً! این جمع به‌اندازهٔ کافی تبیین شنیده... قرار بر نفهمیدنه... قرار بر جنجاله که من پا نمی‌دم... تقلّاشون رو فقط نگاه می‌کنم و ته دل می‌خندم. سخت گذشت. وَ استغفار می‌کنم که به برنامهٔ خدا اعتماد نداشتم و اصرار داشتم تابستون بنایی کنیم. اگر تابستون بود و بیکار بودم، سخت‌تر‌تر می‌گذشت... ولی حالا درگیر و پرمشغله‌ام و نفهمیدم کِی گذشت... خدایا من رو ببخش... خی‌لی سخت و بی‌همدلی گذشت... فقط خدا می‌دونه.
این تکلیف درسی یکی از شماست که برای منم فرستادید😍 یه ارجاعِ مفید هم من زدم تنگش، حسابی بچسبه😎 فقط از دهن نیفته؛ سریع دست‌به‌کار شید.
سربه‌راه
من در خلوت‌ترین روزِ کاری، حداقل با صد و پنجاه نفر مستقیم در ارتباطم. در شلوغ‌ترین روزِ کاری که مدرس
مامان از من ویروس گرفت و بابا حاضر شد و بردش دکتر. به‌محض این‌که پاشون و از خونه گذاشتن بیرون، تلویزیون رو خاموش کردم. خونه رو مرتب کردم و نشستم وسط هال گریه کردن. سبک شدم و همین‌جا نشستم به گوش دادنِ کمی سکوت با زیرصدای مزخرفِ تیک‌تاکِ ساعت... دلم برای سکوتِ اتاقم تنگ شده... برای همیشه مرتب بودنش... برای ساعت نداشتنش... برای تنها بودنم... برای گریه کردن بی‌انتظارِ رسیدنِ فرصت... این یک ماه، سکوت کم داشت... وَ زندگیِ من، صحنه‌های زیبای سریال‌ها نیست که مادرم بگه اوه دخترم؛ امروز گرفته‌ای... چیزی شده؟! منم بگم مادر... کمی به تنهایی و سکوت نیاز دارم... مادرمم بگه حتماً عزیزم... الآن با پدرت صحبت می‌کنم امشب زودتر بخوابیم، تلویزیون نبینه... نه! زندگیِ من واقعیه! وَ تو زندگیِ واقعی بیشترِ مادرهای واقعی، حتی نمی‌فهمن دخترشون غمگین هست یا نیست(!) چه برسه به درک و صحبت(!) برعکسِ تمومِ مشغله‌های پرسروصدای من، شغلِ بابا در سکوت می‌گذره و وقتی میاد خونه، یک‌ریز و مدااااااااااام در حال صحبته... حتی با آقا موسی و خانمش... حتی با اشیا... حتی با در و دیوار... حتی با شخصیت‌های توی سریال... وَ اونی که باید بفهمه و درک کنه و تحمل کنه، قطعاً منم! چون من تحصیل‌کرده و بسیارسفرکرده و معلم هستم... آدم که نیستم! اونا آدمن! وَ این منم که باید تفاوت‌ها رو درک کنم... این منم که باید متوجه شرایط باشم... این منم که... این یه قانونِ نانوشته است! وقتی انتخاب کردی متفاوت زندگی کنی، یعنی آگاهانه انتخاب کردی تنها باشی. پای انتخابت هم باید بمونی. حق اعتراض هم نداری. این‌که پدری بلد باشه دخترانگی‌ها رو ببینه... مادری بلد باشه رنج‌های نگفتهٔ فرزندش رو بو بکشه... اینا همه برای سریالاست. نوشته بودم پس رنج‌هایمان چه؟ هیچی. باهاشون زندگی می‌کنیم.
با رنج‌هایتان کلمات رو هم کامل بنویسید. با رنج‌هایتان، رنجِ حفظِ زبان فارسی رو هم به جون بخرید. آرامش، در رنج‌های مقدسه. از مکاتب فکری و عقیدتیِ مختلف مطلع باشید. خوبی‌هاشون رو استفاده کنید و بدی‌هاشون رو نقد. اما پیرو مکتب اسلام و تشیع باشید. پیرو امامین انقلاب. پیرو شهدا. اون‌وقت واقعی زندگی می‌کنید و دربه‌درِ آرامش نیستید(!) امام خمینی با رنج یتیمی زندگی کرد. با رنج تبعید. با رنج محاصره. با رنج امّت. اما با همین رنج‌های عظیم منظم و رأس ساعت بود! با همین رنج‌های عظیم مطالعه می‌کرد. با همین رنج‌های عظیم همیشه قباشون رو تاشده زیرِ پارچه‌ای سفید می‌ذاشتن. با همین رنج‌های عظیم فلسفه رو وارد حوزه کردن. با همین رنج‌های عظیم امربه‌معروف و نهی از منکر کردن. با همین رنج‌های عظیم ازدواج کردن و بچه‌دار شدن. با همین رنج‌های عظیم انقلاب کردن، رهبری کردن، جنگ رو فرماندهی کردن... با همین رنج‌ها! واقعی زندگی کنید. راهِ آرامش رو هم از سرچشمه بیابید. واگرنه به رنج‌هاتون افزودید...
سربه‌راه
بنزین تمام کردم. توی بزرگراه. ماشین‌های بزرگ باسرعت از کنارم عبور می‌کردند و صدای بوق‌شان توی گوشم کِش می‌آمد. بادِ سرعت‌شان مرا و چادرم را در هم می‌پیچید. زیرِ پاهایم می‌لرزید و هرآن منتظر بودم مرا چون برگی خزان‌زده، با خود بِکِشد. پنجهٔ پاهایم را توی کفش‌هایم مُشت می‌کردم و خودم را می‌چسباندم به زمین. ماشین پشتِ ماشین عبور می‌کرد و دختری درخودپیچیده را کنارِ بزرگراه می‌دید که بنزین تمام کرده و هرآن امکان دارد بادی برخاسته از عجله‌ها، او را از زمین جدا کند. اما یک مسلمان پیدا نشد که نگه دارد! حتی یک مسلمان! گریه کردم. مثلِ سطر به سطرِ نوشته‌هام، به هق‌هق گریه کردم. سطر که تمام شد و باید از خط بیرون می‌زدم، اشک‌هایم را پاک کردم و سرِ ترسیده را راست گرفتم. گریه فقط برای خلوت است و نوشته‌ها. زندگی که جای گریه کردن نیست! بندِ کفش‌هایم را محکم کردم و در عجلهٔ نامسلمان‌ها برای رسیدن‌هاشان، بی‌آن‌که دست دراز کنم و بنزین طلب، مابقیِ راه را پیاده آغاز کردم. سرد است. تنهایی ترسناک است. راه دور است. اما بهتر از نشستن و تمارض و گدایی و انتظار است. برای من، بهتر است. پدر و مادرم از کنارم عبور کردند و من دیدم که گمان کردند لابد پیاده طی کردن را دوست دارد. اما از من سؤالی نپرسیدند و تعارف هم نکردند. همکارانم عبور کردند و من دیدم که دست تکان می‌دادند و می‌گفتند: ما که گفتیم بیا سوار ِ همین ماشینِ همگانی شو و با ما همراه باش! گوش ندادی و دیدی که در راه ماندی و ما همه می‌رسیم. رفتند و رسیدند. دوستانم کم‌کم دست بلند کردند و برای ماشین‌های در عبور علامت دادند که نگه دارند و آن‌ها را نیز با خود ببرند. من ماشین ندارم. گواهینامه ندارم. استعاره دارم و مَجاز. کنایه داراییِ من است و ادامه دادن، هویتم. چای دم کردم با هل. توی قابلمه پیاز و سیر ریختم و چند تکه گوشت و چوبِ دارچین. گذاشتم بزرگراه را عطر بردارد و طعم. ازنفس‌‌ودهان‌افتاده و بی‌رنگ‌ولعاب به مقصد نمی‌رسم. خشک و خالی هرگز. اگر غم لشگر انگیزد که خونِ عاشقان ریزد. من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم. حافظ هم با ساقی بوده. تنها نبوده. تنها بودن هزار بار تو را کنار بزرگراه نگه می‌دارد. ظلمات است، بترس از خطر گمراهی! اما همدل نبودن هزاااااار بار تو را به کشتن می‌دهد... نمی‌ترسم. فقط گریه می‌کنم. در سطر به سطرِ نوشته‌هام. دور از ماشینِ پدر و مادرم. دور از ماشینِ همکارانم. دور از دست‌های به‌انتظارِ دوستانم. مادرم هنوز به همسایه‌ها می‌گوید دخترم غده‌های اشکی ندارد... روی دخترش عیب می‌گذارد که خجالت نکشد چرا دخترش در عزای مادربزرگش مسابقه‌ای گریه نمی‌کند و صورت نمی‌خراشد. نمی‌ترسم. فقط دست‌وپاهایم می‌لرزد که زیرِ چادرم پنهانش می‌کنم. ادامه می‌دهم. گاهی به قدم. گاهی به دویدن. گاهی به سینه‌خیز. گاهی به خون بالاآوردن. نمی‌ترسم. خدام در همه‌حال از بَلا نگه دارد. فقط دلم نازک بود و دخترانه. نباید می‌شکست و شکست و آن هم مهم نیست؛ دلِ شکستهٔ حافظ به خاک خواهد بُرد.
سربه‌راه
ماجرای موسیقی‌ای که به دهم‌های مدرسه دادم رو یادتونه؟ امروز اجرای نهایی داشتن. من دو ماه تونستم کل دهمای مدرسه رو که دبیرها ازشون فراری هستن و وحشت دارن و تو دفتر پشت‌شون حرف می‌زنن، بی‌کوچک‌ترین اصرار و چالشی، پای یه موسیقی اصیل نگه دارم. با همهٔ تفاخرهایی که پای رشته‌هاشون با هم دارن، متحدشون کنم و برای یک هدفِ مشترک، کنارِ هم جمع‌شون کنم. بهشون گفته بودم اگر روز اجرای نهایی، حتی یک نفر از هر کلاس غایب باشه، نمره‌ای به هیچ‌کس تعلق نمی‌گیره. دو ماه می‌دونین یعنی چقدر؟ معلم‌ها می‌دونن. معلم‌هایی که شاگرد چموش دارن بیشتر می‌دونن. معلم‌هایی که شاگرد چموش دارن و تونستن کلاس رو تدبیر کنن، خی‌لی بیشتر می‌دونن! من می‌نویسم دو ماه این معلم‌ها متوجه می‌شن یعنی چی... کاش بیاین بگین یعنی چی که بذارم بقیه هم بخونن بدونن یعنی چی... امروز زنگ آخر رو گذاشته بودم اجرا. گفته بودم چینش‌تون آماده باشه و این‌طور نباشه که وقت من رو بگیرید. به‌محض این‌که اومدم، فقط بخونید. از اولِ صبح دهم‌های تجربی در تکاپو بودن. هی میومدن دفتر، تلفن بگیرن، زنگ بزنن به فلانی و فلانی که غایبن که تا زنگ آخر بیان. بعد داشتن حرص‌وجوش یکی از کلاسای انسانی رو می‌خوردن که اونام فلانی‌شون نیست... اینا هی در رفت‌وآمد بودن. یعنی من تونسته بودم دخترایی که نمره براشون مهم نیست... ریاضی‌شون تک... زبان‌شون رو ارائه ندادن... امتحان مهم زیست رو لغو کردن... وَ کلاس پشت کلاس به جونِ دبیر عربی نق زدن رو به شوق بیارم. بی مدام تکرار کردن! بی تهدید! بی اصرار! بی تو دفتر بدگویی کردن! بی تماس با خانواده! فقط گفتم این شعر، این موسیقی، این هم فرصت خطا، این روزِ اجرا. نشد،چیزی کم نمی‌کنم. اگر شد، به‌شرط همگانی بودن، به همگان هم پنج می‌دم. تجربی‌ها انگیزه داشتن چون فارسی با من دارن و از من سخت نمره می‌گیرن، ولی انسانی‌ها چی؟! اونا با من فقط نگارش دارن. نگارش‌شون خوبه‌. زیر هجده ندارن. این پنج نمره رو می‌خواستن چه کار؟! این کلاس، دخترای باجنبهٔ نهم پارسالم نیستن که بعد از موزه، براشون شعر خوندم و پیام‌آوا فرستادم و قربون‌صدقه‌شون رفتم، نه! بلوغ فکری این گروه و مدرسه قدر سن‌شون نیست. تشویق و قربون‌صدقهٔ زیاد نابودشون می‌کنه. یعنی من حتی دورشون نگشتم. امیدی به قربون‌صدقه‌م نداشتن. می‌دونستن محبتی که می‌خوان ازم دریافت نمی‌کنن. اما اما اما همینا! همین دخترا! امروز زمین و زمان رو به هم دوخته بودن این پنج نمره رو بگیرن! یعنی من به همهٔ اهدافی که می‌خواستم رسیده بودم! تیم شده بودن. متحد شده بودن. مشکلات رو به‌خاطر هدف مشترک نادیده گرفتن. براش راه حل پیدا کردن. با هم ساختن. با هم کنار اومدن. تونستن دو ماه با هم بسازن. تونستن تو سروکلهٔ هم بزنن ولی دست هم رو بگیرن و با هم بلند شن. تونستن جوش هم و بزنن. یک روز نگران هم باشن که چرا فلانی و فلانی نیومده. زنگ بزنن. پی هم بیفتن. مضطربِ هم بشن. همهٔ اینا از صبح بود... تجربی‌ها زنگ سوم کلاس‌شون رو کامل کردن! می‌فهمین یعنی چی؟! معلم‌ها متوجه می‌شن! معلم‌ها متوجه می‌شن کلاسی خودشون، غایب‌های خودشون رو حاضر کنن یعنی چی! بی تهدید! بی خشونت! بی تزویر! بی باج! بی دخالت! خودشون! خودشون! من فقط از تلفن‌ها می‌شنیدم. می‌دونستم هنوز یکی از انسانی‌ها نیست. خون خونم و می‌خورد که اگر نیومد با زحمتِ این جمعیت چه کنم؟! و تصمیم تلخم رو گرفته بودم... باید پای حرفم می‌موندم... پنج نمره‌ای در کار نبود... باید داغ اون یک نفری که نتونستن با خودشون همراه کنن تا ابد به دل‌شون بمونه که بدونن یک نفرها مهمن... یک نفر یعنی یک رأی... یعنی از ابراهیم رئیسی به پزشکیان رسیدن... یعنی از اتحاد به اغتشاش رسیدن... یعنی شکستنِ صفِ جماعت... یعنی شکست خوردن از اسرائیل... اما خون دل خوردنام باید با صبر باشه... من فقط هدایتگرم. همین. من بشارتِ پنج نمره رو دادم. انذارِ از دست دادنش رو هم. من شرایط رو گفتم. واعتصموا بحبل الله جمیعا! حالا دیگه حق ندارم از شدت غصهٔ امّتم قلبم رو منفجر کنم. باید تا رشد همگانی صبوری کنم. مردی ۲۵ سال خون دل خورد تا عقول کامل شه. تا مردم خودشون بخوان. خودشون. که خدا تا قومی خودش نخواد، عوض نمی‌کنه تقدیرش رو. من قاطع. استوار. بی‌تفاوت. معلمی کردم. زنگ آخر شد. آقا در مدرسه بود و اجرا در حیاط. رفتم چادر پوشیدم. صورتم رو پاک کردم. گیرهٔ روسریم رو پایین مقنعه‌م بستم که حجابم رعایت شه تو مقنعه‌های ته‌سریِ مدرسه‌م. پنسم رو برداشتم. موبایل دست گرفتم. داشتم میومدم حیاط که زنگِ مدرسه به صدا دراومد. غایبِ انسانی‌هاست! خودش اومده. بی‌تماس. فقط به‌خاطر سرود. انسانی‌ها به پنج نمره نیاز ندارن! این و میفهمین یعنی چی؟! معلم‌ها متوجه می‌شن... انسانی‌ها اما افتاده بودن به تکاپو...