eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
دیشب خی‌لی سرفه کردم. خواب برای اهل خونه نذاشتم. صبح با صدای زنگ تلفنم بیدار شدم. مامان بود. گفت دکترم برات نوبت گرفتم. پاشو بیا. ضربتی عمل کرد چون من تا کار بیخ پیدا نکنه دکتر نمی‌رم. (می‌ترسم کژفهمی بیاره لذا می‌نویسم و تأکید می‌کنم که به‌هیچ‌عنوان از علف‌خوارانِ طب سنتی و طب اسلامی و روغن بنفشه و ضد ولایت فقیهانِ واکسن‌نزده نیستم و از این ضد ولایت فقیهانِ واکسن‌نزده هم برائت می‌جویم. مرگ بر ضد ولایت فقیه. در دکتر رفتن تنبلم چون کلی هزینه می‌بره. یعنی اگر پول‌دار بودم، با اولین عطسه دکتر بودم😂) از دیشب آموکسی‌سیلین و آویشن‌عسل رو شروع کرده بودم، ولی سرفه امونم رو بریده بود و مادر من رو در عمل انجام‌شده قرار داد. لباس پوشیدم و رفتم دکتر. معاینه کرد و سرم و آمپول نوشت. مامان و گذاشتم همون دکتر و خودم رفتم داروخونه. داروها رو گرفتم و برگشتم نوبت گرفتم برای تزریقات. با مامان رفتیم دیدم عه! درِ بخش خانما و آقایون به هم دید داره و نه پرده‌ای، نه پوششی(!) بعد دیدم عه! یه خانم‌پرستاره برای هر دو بخش(!) بعد دیدم عه! چقددددددر شلوغه(!) مامانم گفت بیا بریم ببینیم پس می‌ده پول رو، بریم جای دیگه. البته مادرم برای شلوغی و کثیفی می‌گفت. رفتیم و گفت نه! کارت کشیدید پس نمی‌دم! گفتم یه پرده قبلاً بود که قسمت خانما دید نداشته باشه، نه؟ گفت کی نگاه می‌کنه(!) شما برو تخت گوشه(!) عجب! بازم من به‌علت بیماری و حال‌نداری ادامه ندادم. گفتم موقع برگشت شماره مدیریت و پیدا می‌کنم و پیگیری می‌کنم. رفتیم داخل و دیدم یه پسربچهٔ درشت ده‌ساله روی تخته. اومدم اعتراض کنم دیدم رگش باد کرده و خون داده و بچه هم ناله می‌کنه. مادره هم بالاسرش به نق‌نق. تختِ کنارِ پسره من نشستم. از صحبتا فهمیدم پرستاره هر دو دست رو هم روی رگ آرنج، هم پشت دست سوراخ کرده ولی نتونسته رگ بگیره و نابود کرده بچه رو. بچه هم ترسیده. مادره هم به‌جای دل دادن به بچه‌ش، بیشتر داره تو دلش و خالی می‌کنه. آخ من بدم میاد از مادرای این مدلی. تا مادره داشت زر زر می‌کرد، من با پسره صحبت و باز کردم که کلاس چندمی و خوش‌به‌حالت فردا رو پیچوندی و حواسش و از درد پرت کردن که مادرش دید عه، پسرش با من خندید. مامانم گفت دخترم معلمه، زبون اینا رو بلده. بعد مادر پسره داشت نق‌نق می‌کرد یه نفر آدمه برای هر دو طرف و پدر ما رو درآورد و... مامانم گفت من دخترم سر این‌که این‌جا پرده نداره پیگیری می‌کنه، اهل پیگیریه. زنه وراجه اومد بالاسرم که شما زنگ بزن، منم می‌زنم. با تحقیر نگاهش کردم چون این‌قدر تجربه دارم بدونم کی فقط زر می‌زنه و کی‌ عمل می‌کنه(!) تو دلم گفتم برای انجام وظیفه‌م هرگز نیازی به کسی ندارم! امواتِ قبرستون(!) یک ساعت گذشت! مادرم ناراحت شد رفت بخش مردا دید رگ پیرمرده رو هم نابود کرده و بالاسر اون به فس‌فسه(!) مادرم گفت دخترم یک ساعته منتظره، بیا سرمش و بزن بعد برو جای دیگه. اومد تو اتاق ما. من گفتم اول به بچه برسید، ترسیده. اومد بالاسرش گفت این ترسیده رگش پیدا نمی‌شه! مادره گفت حالا چه کار کنم؟ سرمش، آمپولاش، همه رو باز کردی خب! گفت به من چه! بچه خودت ترسیده! بچه‌ش و برداشت و برد! یعنی بعد از اوووووووون‌همه نق‌نق که مغز مادرم و خورد، بچهٔ سوراخ‌سوراخش و برداشت و برد(!) که بتمرگه تو خونه بگه جمهوری اسلامی همینه(!) ولی اون‌جا کووووووچک‌ترین اعتراضی نکرد(!) زن تخت کنار من گفت شما یک ساعته اینجایی، من از ده این‌جا منتظرم، سرم مخصوص دارم برای سنگ کلیه باید از انبار بیارن، هنوز نیاوردن! مادرم گفت خب چرا پیگیری نمی‌کنی؟ گفت خب چه کار کنم؟! من زیر لب گفتم هیچی! تو خونه بشین بگو این مملکت درست نمی‌شه(!) گفت چیزی گفتین؟ گفتم نه چندان! پرستاره رفت قسمت آقایون چون پیرمرده رو ناکار کرده بود. از اون‌جا که اتاقا تو حلق هم بودن مادرم رفت دنبالش. مادرم ترسیده بود سر منم همون بلا رو بیاره. از کنارش تکون نمی‌خورد کارش و بررسی کنه. دید پیرمرده رو نتونست گفت دیگه حوصله‌م و سر بردی. بیا پیش دختر من. زنه اومد پیش من. دراز کشیدم و آستینمم دادم بالا. مادرم چسبیده بهش تکون نمی‌خورد😂 من در سکوت صبر کردم ببینم چه می‌کنه. این هی با پنبه‌الکلی کشید رو دستم، هی با دو انگشت ضربه زد، هی بالا و پایین کرد. نتونست رگ ببینه. گفتم شما که توان رسیدگی به دو طرف رو ندارید چرا درخواست نیرو نمی‌دید؟! گفت چرا دارم(!) گفتم پس به من خوش گذشته یک ساعت و نیمه اینجام، تهشم رگ و نمی‌بینین(!) گفت رگت ضعیفه. اومد پشت دستم الکل بکشه که گفتم خانوم! من معمولاً سرم می‌زنم‌. همیشه هم رگم پیدا شده. اگر در توانت نیست انجامش نده. گفت چرا من می‌تونم، شما رگ نداری!
دیگه روی آهوم بالا اومد😊 بلند شدم گفتم پیرمرده رگ نداشت، پسربچه رگ نداشت، منم ندارم؟! اونا صداشون درنمیاد، من چغندرمردای اون‌ور نیستم شلوارشون و جلو زن می‌کشن پایین، من این درمونگاه رو روی سر اونی که تو رو گذاشته برای زن و مرد، عرضه هم نداری درست کار کنی، زبونتم درازه ویران می‌کنم! رفتم پای پذیرش، قاطع و محترم شروع به اعتراض کردم. با افتخار تنها چادریِ اصیل اون‌جا بودم. مادرم اومد گفت این‌جا رسیدگی نمی‌شه، کثیفه، معطل‌مون کردید، منم گفتم یه پرده نزدید بین آقایون و خانوما، بهداشت رو رسیدگی نمی‌کنید، تزریقات زن و مرد یکیه و پسرای بیکار راست‌راست تو خیابون پی ناموس مردمن، همه‌تونم فقط نق می‌زنین. خانومه گفت الآن هزینه تزریقات‌تون رو می‌دم. گفتم سرمم هم باز شده. هزینه اونم می‌خوام‌. مادرم گفت چیزی نمی‌شه، اعصابت و خرد نکن، بیا بریم. گفتم مسأله پولش نیست مادر من، مسأله درست کار کردنه، کارِ درست کردنه. رو کردم به پذیرش گفتم من اگر مادر پسربچه قبلیه بودم، به‌ازای آسیبی که به جسم و روح بچه‌م زدید ببین چه بلایی سرتون میاوردم! برو خدا رو شکر کن مادرش پخمه‌ای مثل خودتون بود(!) پرستاره ترسیده اومد گفت شما برگردید من براتون سرم و می‌زنم. گفتم شما عرضه داشتی همون اول برای راحتی خودت نمی‌گفتی رگ دیده نمی‌شه که هرچی شد ماست‌مالی کرده باشی! مدیرت باید بدونه توان این کار رو نداری. سریع هزینه سرم رو هم بدید. پذیرش گفت اون با ما نیست. گفتم بسیار خب. از روی اطلاعات شماره‌تلفن مدیر رو پیدا کردم و همون‌جا زنگ زدم. یک دور مدیره رو شستم. گفتم من آدم پیگیری‌ام آقا. مادره پخمه نیستم! امروز کارم راه نیفته تا وزارت بهداشت لازم باشه می‌رم. مدیره گفت من همین حالا پیگیری می‌کنم. من قطع کردم زنگ زد پذیرش. اسم پرستاره رو پرسید و گفت هزینه سرم من رو هم بدن. پذیرشه هزینه رو داد و با مادرم اومدیم خونه تا شب بریم یه درمونگاه دیگه برای زدن سرم. تو طول این مدت تمووووووووم آدمای اون درمونگاه، حتی پیرمرده که نابود شده بود، فقططططططط نگاهم کردن! صدا از هیچ‌کس درنیومد! تو راه خونه به مادرم می‌گم الآن همه‌شون می‌گن دختره چه غربت بود، نمی‌گن چه باتفاوت بود! چه ظلم‌ستیز بود! چه حق‌طلب بود! مادرم گفت دلت خوشه... تو نبودی منم نمی‌کردم... بله. من دلم خوشه. وَ باافتخار، مریض و حال‌ندارمم باتفاوته و مسلمان😎✌️
هرجا بهتون گفتم به‌جای من و سایرِ ننه‌قمرهای مجازی، به مشاورِ متخصصِ متعهد رجوع کنید منظورم این بوده. فکر می‌کردم متوجه این منظور از فرسته‌هام شدید! الآن شدید؟!
من کجا ضدّ درس و دانشگاه می‌شم؟ این‌جا که می‌ریم بازدید از خانواده‌ای که گفتن مستحق هستن و نیاز به کمک دارن و من تأکید کردم، هر کمک و کمک‌خواهی زین‌پس باید راستی‌آزمایی شه که جای درستی باشه. می‌ریم و وارد خونه‌ای در منطقه‌محروم می‌شیم. اوضاع نابه‌سامانه امااااااااا سه خواهرِ برومند و سالم هر سه دانشجو دو تا پیام نور یکی دولتیِ نیشابور تو خونه هستن با مادری که با کارگری و ترشی انداختن و این چیزا داره خرجِ سه دختر رو می‌ده... من سؤال برام پیش اومده! دخترا؛ شاغل هستید؟! دانشجوییم(!) دانشجو که شغل نیست... شغل اونیه که نون‌وآب دربیاره! شاغلید؟ نه... عجب! به احترامِ مادرشون، عزت‌شون رو نشکستم. نگفتم وقتی تو این شرایطید درس خوندن تو دانشگاهای زپرتی هنر نیست! یا جدا جدا برید پی حرفه و هنری نون‌درآر، یا سه‌تاتون با هم یه حرفه یاد بگیرید و کمک‌حال مادرتون باشید! درسم براتون مهمه، فردوسی، روزانه! مادرشون مستحق بود و دلی ازش می‌شکست، دودمانم به باد بود؛ لذا این مسائل رو نگفتم و سپردم مسؤول آقا که لطیف‌تر صحبت می‌کنن :/ اومدم بیرون و هرگونه کمک مالی و مادی رو به این خونواده از سمت پایگاه خودمون لغو کردم. اینا از عوارض دانشگاه‌زدگیِ کشوره... نه رویکردِ علم‌آموزی... از آفاتِ مجوز دادن به دانشگاه پشت دانشگاه در هر سُلغون‌آبادِ سفلایی(!) از خساراتِ روی نظرِ جامعه پیش رفتن... وقتی می‌گم یه نه و آرهٔ هرکس ذائقه و مسیرِ بشریت عوض می‌کنه، یعنی این.
سربه‌راه
چون که همدلی از هم‌زبانی بهتر است!
بابا می‌گه اولین کرایهٔ این خونه رو داد. یعنی یک ماه گذشت... یک ماه! روی یک‌رو خونه... با آدم‌هایی که هم‌دلت نیستن... خی‌لی سخت گذشت... خی‌لی. خدا رو شکر که گذشت. امشب یه وبیناره که موضوعش رو دوست دارم ولی مهمان اومده و نمی‌تونم متمرکز گوش بدم. قطعش کردم. حالا که قطعش کردم باید نظریاتِ گران‌بها دربارهٔ نظام و مملکت و انقلاب رو بشنوم... پاسخ می‌دم؟ تبیین می‌کنم؟ ابداً! این جمع به‌اندازهٔ کافی تبیین شنیده... قرار بر نفهمیدنه... قرار بر جنجاله که من پا نمی‌دم... تقلّاشون رو فقط نگاه می‌کنم و ته دل می‌خندم. سخت گذشت. وَ استغفار می‌کنم که به برنامهٔ خدا اعتماد نداشتم و اصرار داشتم تابستون بنایی کنیم. اگر تابستون بود و بیکار بودم، سخت‌تر‌تر می‌گذشت... ولی حالا درگیر و پرمشغله‌ام و نفهمیدم کِی گذشت... خدایا من رو ببخش... خی‌لی سخت و بی‌همدلی گذشت... فقط خدا می‌دونه.
این تکلیف درسی یکی از شماست که برای منم فرستادید😍 یه ارجاعِ مفید هم من زدم تنگش، حسابی بچسبه😎 فقط از دهن نیفته؛ سریع دست‌به‌کار شید.
سربه‌راه
من در خلوت‌ترین روزِ کاری، حداقل با صد و پنجاه نفر مستقیم در ارتباطم. در شلوغ‌ترین روزِ کاری که مدرس
مامان از من ویروس گرفت و بابا حاضر شد و بردش دکتر. به‌محض این‌که پاشون و از خونه گذاشتن بیرون، تلویزیون رو خاموش کردم. خونه رو مرتب کردم و نشستم وسط هال گریه کردن. سبک شدم و همین‌جا نشستم به گوش دادنِ کمی سکوت با زیرصدای مزخرفِ تیک‌تاکِ ساعت... دلم برای سکوتِ اتاقم تنگ شده... برای همیشه مرتب بودنش... برای ساعت نداشتنش... برای تنها بودنم... برای گریه کردن بی‌انتظارِ رسیدنِ فرصت... این یک ماه، سکوت کم داشت... وَ زندگیِ من، صحنه‌های زیبای سریال‌ها نیست که مادرم بگه اوه دخترم؛ امروز گرفته‌ای... چیزی شده؟! منم بگم مادر... کمی به تنهایی و سکوت نیاز دارم... مادرمم بگه حتماً عزیزم... الآن با پدرت صحبت می‌کنم امشب زودتر بخوابیم، تلویزیون نبینه... نه! زندگیِ من واقعیه! وَ تو زندگیِ واقعی بیشترِ مادرهای واقعی، حتی نمی‌فهمن دخترشون غمگین هست یا نیست(!) چه برسه به درک و صحبت(!) برعکسِ تمومِ مشغله‌های پرسروصدای من، شغلِ بابا در سکوت می‌گذره و وقتی میاد خونه، یک‌ریز و مدااااااااااام در حال صحبته... حتی با آقا موسی و خانمش... حتی با اشیا... حتی با در و دیوار... حتی با شخصیت‌های توی سریال... وَ اونی که باید بفهمه و درک کنه و تحمل کنه، قطعاً منم! چون من تحصیل‌کرده و بسیارسفرکرده و معلم هستم... آدم که نیستم! اونا آدمن! وَ این منم که باید تفاوت‌ها رو درک کنم... این منم که باید متوجه شرایط باشم... این منم که... این یه قانونِ نانوشته است! وقتی انتخاب کردی متفاوت زندگی کنی، یعنی آگاهانه انتخاب کردی تنها باشی. پای انتخابت هم باید بمونی. حق اعتراض هم نداری. این‌که پدری بلد باشه دخترانگی‌ها رو ببینه... مادری بلد باشه رنج‌های نگفتهٔ فرزندش رو بو بکشه... اینا همه برای سریالاست. نوشته بودم پس رنج‌هایمان چه؟ هیچی. باهاشون زندگی می‌کنیم.
با رنج‌هایتان کلمات رو هم کامل بنویسید. با رنج‌هایتان، رنجِ حفظِ زبان فارسی رو هم به جون بخرید. آرامش، در رنج‌های مقدسه. از مکاتب فکری و عقیدتیِ مختلف مطلع باشید. خوبی‌هاشون رو استفاده کنید و بدی‌هاشون رو نقد. اما پیرو مکتب اسلام و تشیع باشید. پیرو امامین انقلاب. پیرو شهدا. اون‌وقت واقعی زندگی می‌کنید و دربه‌درِ آرامش نیستید(!) امام خمینی با رنج یتیمی زندگی کرد. با رنج تبعید. با رنج محاصره. با رنج امّت. اما با همین رنج‌های عظیم منظم و رأس ساعت بود! با همین رنج‌های عظیم مطالعه می‌کرد. با همین رنج‌های عظیم همیشه قباشون رو تاشده زیرِ پارچه‌ای سفید می‌ذاشتن. با همین رنج‌های عظیم فلسفه رو وارد حوزه کردن. با همین رنج‌های عظیم امربه‌معروف و نهی از منکر کردن. با همین رنج‌های عظیم ازدواج کردن و بچه‌دار شدن. با همین رنج‌های عظیم انقلاب کردن، رهبری کردن، جنگ رو فرماندهی کردن... با همین رنج‌ها! واقعی زندگی کنید. راهِ آرامش رو هم از سرچشمه بیابید. واگرنه به رنج‌هاتون افزودید...
سربه‌راه
بنزین تمام کردم. توی بزرگراه. ماشین‌های بزرگ باسرعت از کنارم عبور می‌کردند و صدای بوق‌شان توی گوشم کِش می‌آمد. بادِ سرعت‌شان مرا و چادرم را در هم می‌پیچید. زیرِ پاهایم می‌لرزید و هرآن منتظر بودم مرا چون برگی خزان‌زده، با خود بِکِشد. پنجهٔ پاهایم را توی کفش‌هایم مُشت می‌کردم و خودم را می‌چسباندم به زمین. ماشین پشتِ ماشین عبور می‌کرد و دختری درخودپیچیده را کنارِ بزرگراه می‌دید که بنزین تمام کرده و هرآن امکان دارد بادی برخاسته از عجله‌ها، او را از زمین جدا کند. اما یک مسلمان پیدا نشد که نگه دارد! حتی یک مسلمان! گریه کردم. مثلِ سطر به سطرِ نوشته‌هام، به هق‌هق گریه کردم. سطر که تمام شد و باید از خط بیرون می‌زدم، اشک‌هایم را پاک کردم و سرِ ترسیده را راست گرفتم. گریه فقط برای خلوت است و نوشته‌ها. زندگی که جای گریه کردن نیست! بندِ کفش‌هایم را محکم کردم و در عجلهٔ نامسلمان‌ها برای رسیدن‌هاشان، بی‌آن‌که دست دراز کنم و بنزین طلب، مابقیِ راه را پیاده آغاز کردم. سرد است. تنهایی ترسناک است. راه دور است. اما بهتر از نشستن و تمارض و گدایی و انتظار است. برای من، بهتر است. پدر و مادرم از کنارم عبور کردند و من دیدم که گمان کردند لابد پیاده طی کردن را دوست دارد. اما از من سؤالی نپرسیدند و تعارف هم نکردند. همکارانم عبور کردند و من دیدم که دست تکان می‌دادند و می‌گفتند: ما که گفتیم بیا سوار ِ همین ماشینِ همگانی شو و با ما همراه باش! گوش ندادی و دیدی که در راه ماندی و ما همه می‌رسیم. رفتند و رسیدند. دوستانم کم‌کم دست بلند کردند و برای ماشین‌های در عبور علامت دادند که نگه دارند و آن‌ها را نیز با خود ببرند. من ماشین ندارم. گواهینامه ندارم. استعاره دارم و مَجاز. کنایه داراییِ من است و ادامه دادن، هویتم. چای دم کردم با هل. توی قابلمه پیاز و سیر ریختم و چند تکه گوشت و چوبِ دارچین. گذاشتم بزرگراه را عطر بردارد و طعم. ازنفس‌‌ودهان‌افتاده و بی‌رنگ‌ولعاب به مقصد نمی‌رسم. خشک و خالی هرگز. اگر غم لشگر انگیزد که خونِ عاشقان ریزد. من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم. حافظ هم با ساقی بوده. تنها نبوده. تنها بودن هزار بار تو را کنار بزرگراه نگه می‌دارد. ظلمات است، بترس از خطر گمراهی! اما همدل نبودن هزاااااار بار تو را به کشتن می‌دهد... نمی‌ترسم. فقط گریه می‌کنم. در سطر به سطرِ نوشته‌هام. دور از ماشینِ پدر و مادرم. دور از ماشینِ همکارانم. دور از دست‌های به‌انتظارِ دوستانم. مادرم هنوز به همسایه‌ها می‌گوید دخترم غده‌های اشکی ندارد... روی دخترش عیب می‌گذارد که خجالت نکشد چرا دخترش در عزای مادربزرگش مسابقه‌ای گریه نمی‌کند و صورت نمی‌خراشد. نمی‌ترسم. فقط دست‌وپاهایم می‌لرزد که زیرِ چادرم پنهانش می‌کنم. ادامه می‌دهم. گاهی به قدم. گاهی به دویدن. گاهی به سینه‌خیز. گاهی به خون بالاآوردن. نمی‌ترسم. خدام در همه‌حال از بَلا نگه دارد. فقط دلم نازک بود و دخترانه. نباید می‌شکست و شکست و آن هم مهم نیست؛ دلِ شکستهٔ حافظ به خاک خواهد بُرد.