بوی عطرِ عربی زیرِ بینیام تازه میزند. گوشم دوباره پُر شده از لهجههای عِراقی. هر بار که اتوبوس از توقفگاهی حرکت میکند، محمّد؛ مردِ میانسالِ صندلیِ کنارم با صدای بلند میگوید:
أفلحَ مَن صلّی علی محمّدٍ و آل محمّد.
گرچه راننده زیر لب فحش میدهد که باز این خرافهها سرم هوار شدند(!) اما من دلخوشم به صلواتِ دومی که محمّد میگیرد:
صلّی لحبّ الحسن و الحسین علیهما السلام.
و بلندتر صلوات میفرستم تا راننده که خدا خواسته فلشِ آهنگش را جا بگذارد و ما در سکوت، جاده را سر بکشیم، بیشتر از خرافههای حقیقیِ ما سرسام بگیرد.
من سوار بر اتوبوسی هستم که همهٔ زائرینش عِراقی هستند... هر چند دقیقه، بی روضه و مداحی، چشمهایم خیس میشود... هر وقت محمّد شروع به صحبت میکند... هر وقت روی بوی عطرهای عربی تمرکز میکنم...
بعد زیرِ لب برای بار هزارم میگویم: ای حضرت زهرا؛ ای حضرت معصومه؛ اگر داشتم میرفتم کربلا... میدانم شما هم خوشحالتر بودید... اما پناهندهٔ شما هستم... در این دوریِ کِشآمده...
میشد با دو میلیون و پانصد هزار تومان با کاروانی بروم که سهروزه مرا قم و جمکران و شاهعبدالعظیم و کاشان میبرد... با جا و غذا... حتی به غنچههای گلمحمدیِ کاشان و مزار سهراب وسوسه شدم... اما در بیحوصلهترین حالتم نسبت به هر ارتباطی با آدمها...
کششِ با هم بودن و اسکان و بدوبدو و اضطرابِ سرِ ساعت رسیدن را ندارم... میخواهم در سکوت و آرامش، پناه ببرم گوشهٔ چادرِ مادرِ زینب سلام الله علیهم...
همهٔ مدرسه را برنامه ریختم... دیشب را شبکاری ماندم... تا آرامشِ این ساعتِ جاده، هزاااااار بار دویدم و دویدم... حالا دارم الحمدلله زمزمه میکنم... که باز هم خدا خواست خوشروزی باشم... که سوار بر اتوبوسی شوم که گرچه گران شد و بیش از دو میلیون و پانصد هزار تومان، بی غذا و اسکان و این شهر و آن شهر گشتن، برایم خرج میتراشد،
اما برایم مشّایه باشد... گوشهای از موکبها... کربلا... نجف... سامرّا... کاظمین...
سخت به این سفر آمدم...
از پسِ هزار روز دویدنِ یکنفس و درسکوت... وَ اشکهای پنهانی... .
خدایا؛
شکرت.
بسم الله.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
#سفرنامه
#قم
شش و نیم رسیدم قم و نمازِ صبحِ روبهقضایی خوندم. افقِ گوشیم و قم کردم و نشان میگفت روبهروی پایانه، خط ۱۱ میبره حرم. اومدم بیرون و رانندهتاکسیها هی صدا میزدن. یکیشون گفت اتوبوس نمیبره این ساعت، بیا من میبرمت حرم به صد تومن(!) صد تومن و یهجوری گفت انگار هزار تومنه و باید دستشم ببوسم! حاجی با صد تومن سه تا شهرِ عراق و همین اربعین گشتم، اینجا که خاکِ خودمه، تهش پیاده میرم تا حرم(!)
ایستگاه نشستم و هوا برام از مشهدم سردتره. اتوبوسا خالی میرفتن و کسی نگه نمیداشت. دیدم اونورِ خیابون یه اتوبوس نگه داشته که راننده کاراش و بکنه. رفتم پرسیدم چطوری حرم بریم؟ نیم ساعته ایستگاهم و خبری نیست. گفت جمعه است، کار ما از هفتونیم شروع میشه. حاجی مشهد از شش اتوبوس داریم، جمعه و غیرجمعه هم نداره! یعنی چی؟!
خدا خیرش بده. نذاشت بیام اینجا از قمیها بد بنویسم. گفت بپر میبرمت حرم. پریدم و من و تا حرم رسوند. به شش هزار تومن که کارت کشیدم. ۹۴ هزار تومن از پول تاکسیم مونده یعنی!
دورِ حرم صبحانه میدادن. یکی خوردم و یکی گرفتم برای ذخیره. فلاسک چایم و پر کردم و چای هم نوشیدم. رفتم سرویس بهداشتی و بعدش با وضو و مسواکزده وارد حرم شدم.
مرا قولیست با جانان
که جانان
جانِ من باشد
چه جویم مُلکِ کنعان را؟
چو او کنعانِ من باشد
اگر هشیار
اگر مستم
نگیرد غیرِ او دستم
وگر من دستِ او خستم
همو درمانِ من باشد...
سلام بر خواهرِ امامرضای ما❣
سلام بر نایبِ مادرِ ما🖤
#سفرنامه
#قم
سلام بر قمیها؛
اقیانوسنشینهای در کویر❣
لطفاً چند سؤالم رو پاسخ بدید:
بازدید از خونه امام برای همه آزاده و هر ساعتی میشه رفت؟
مهمانسرا فقط از طریق همین سایتی که گوگله میشه ثبتنام کرد؟
نزدیک حرم مزار شهدا، امامزاده و جای معتبری هست برای زیارت و سیاحت؟
موردِ مهمانسرا حل شد! طرفحسابم کریمه هستن، کریمه! نمیذارن چیزی به دلت بمونه! همینقدر سرعتی و باکیفیت! آخ من عاشقِ سرعت و کیفیتم😍
یکیتون برام پیام گذاشته مهمانسرا نشد، خادمای حرم غذاشون و میدن.
من از دست دراز کردن جلوی هررررررررررررررر آدمیزادی بیزارم!
چه خادم،
چه غیر خادم!
تو مشهد هم هرکی پی غذای حرمه از آدما، ازش بیزارم! خیلی غلیظ و بااستدلال!
از اونی که میاد حرم
امام بالاسرشه
بعد دستش و جلوی غیر امام
حالا خادمش
یا غیرخادمش
دراز میکنه
بیزارم.
ممنونم از راهنماییت،
ولی خودتم دیگه از خادما غذای امام رو نخواه. از امام بخواه. از امام. بخواه تو رو سر سفرهشون بنشونن. سرِ سفره نه فقط طعامِ سفره است، که همنشینی با امامه و معیت!
کیفیتِ رسیدگیِ این خانواده اینطوره که از سرویس بهداشتی برمیگشتم خادمه صدا میزد ساعت ۹ تا ۱۱ شبستان حضرت زهرا سلام الله علیها، روضه و محفل شعره.
منم گفتم خب یه کار مفید میکنم. باجمعیت روضه و مناجات به قبول و استجابت نزدیکتره. رفتم.
این شبستان رو تا حالا نرفته بودم. خوشگله و دوستداشتنی. بهم بستهبندیِ پذیرایی دادن. نشستم و دیدم اوووووو کلی شاعر دعوت کردن😍 خیلی کیفور شدم.
مناسبتِ برنامه چی بود؟
امروز روز اهدای پیراهن امام حسین علیه السلام از حضرت زهرا به حضرت زینب سلام الله علیهماست😭😍❣یوم اعطاء قمیص الحسین😭🖤
شاعرا یکی یکی اومدن به شعر خوندن و من از حسودی مُررررردم!
اینکه با شعر بتونی هقهق مردم رو برای اهل بیت علیهم السلام درآری و مفاهیم رو القا کنی، نعمته... نعمت...
از خدا همونجا رزق قلم کثیر خواستم.
#سفرنامه
#قم
بیتی که بهنظرم روضهٔ تمام بود از آقای محمد رسولی:
از «فضةُ خُذینیِ» او اینقَدَر بدان؛
وضعی درست شد که به یک زن نیاز بود...
برنامه که تموم شد، همه بلند شدن برن که خادما صدا زدن بشینید، بشینید، به صف و صبور خارج شید.
منم رفتم جا ضریح خوشگلی که شبستان داره و نفهمیدم دقیقاً چیه و بعد رفتم تو صفِ خروج و فهمیدم دارن بهمون چی میدن؟
فیشِ مهمانسرا😍😭❣❤️
سرعتِ رسیدگی هم یعنی این. که مهمانت صبح برسه. دلش بکشه. شما ناهار بنشونیش سر سفرهت...
آه بانو...😭😭😭
#سفرنامه
#قم
یه #دختر میتونه به چه مقامی برسه که تو حیاطِ حرمش، کلی مرد به پاش افتادن و نگاهِ کریمش رو تمنّا میکنن...
خدایا؛
به حقِ حضرت معصومه سلام الله علیها بر من ببخش که جایگاهم رو نفهمیدم... از من بگذر که با مقام و جایگاهم معصیت و عصیان کردم... به من رحم کن و من رو در دخترانگی، پیروِ راستینِ حضرت معصومه سلام الله علیها کن... خدایا عاقبت من رو، وَ هرکه این فرسته رو میخونه، ختمِ به خیر کن...
#سفرنامه
#قم
سربهراه
یه #دختر میتونه به چه مقامی برسه که تو حیاطِ حرمش، کلی مرد به پاش افتادن و نگاهِ کریمش رو تمنّا می