از چهلاختران بیرون اومدم، دیدم اونورِ خیابون یه گنبدِ مخروطیه. خب گنبدای مسجدامون این شکلی نیست، پس یا امامزاده است یا آثار باستانیه. انداختم رفتم تو کوچه دنبالِ درش و رسیدم به امامزاده اسماعیل علیه السلام. وای خیلی تاریخی بود! ایشون همونی هستن که گفتم مغول شهیدشون کرده و سر از تنشون جدا... من رفتم تو، حیاط که قبرستون بود، کسی بود، ولی داخل مرقد که کوچیک بود زائری نبود. گمونم تو چهلاختران به چشمم خورد یه عالمی ساکنِ قم، که اسمشون یادم نیست، نه خودشون زیارت ایشون میومدن، نه اجازه میدادن مریداشون بیان. میگفتن سند نداره و درست نیست. بعد ایشون به خوابشون میرن که اگه خودت نمیای، حداقل مانع زیارتِ شیعیانمون نشو، بذار اونا بیان. اون عالِم بعد از این خواب دیگه خودشون رو موظف میکنن سالی یک بار زیارت ایشون بیان. چون یادم نمیاد این رو کجای شهر قم بودم که خوندم، خودتون مجدد جستجو کنید تا به منبع متقن برسید.
#سفرنامه
#قم
سربهراه
اَعوذُ شعر و غزل، مِن سکوتِ تلخ و رَجیم چرا که گم شدهام بینِ اینهمه آدم... شعرهام و برداشتم و
برای امشب بسه. امشب، شبِ آخرِ این فاطمیهمه که خونهٔ دخترِ فاطمه سلام الله علیهما هستم... ... ...
خوش بهحالم وقتی ساکنِ بالکنِ غربیِ اینجام...
خیلی خوشبهحالم...
فردا شبکاری دارم و سیل و طوفان هم بیاد، شبکاریم مجازی نمیشه😂 لذا امروز دیگه قم رو بدرود میکنم.
برای لحظات آخر بگید جای من بودید این ساعاتِ آخر چه میکردید؟ چه دعایی؟ چه کاری؟
از دیدِ خطاکاری بگید که گندزده و بیچاره از گندهاشه...