فردا شبکاری دارم و سیل و طوفان هم بیاد، شبکاریم مجازی نمیشه😂 لذا امروز دیگه قم رو بدرود میکنم.
برای لحظات آخر بگید جای من بودید این ساعاتِ آخر چه میکردید؟ چه دعایی؟ چه کاری؟
از دیدِ خطاکاری بگید که گندزده و بیچاره از گندهاشه...
در ادامهٔ شنبه؛
از چهلاختران سوار اتوبوس شدم و اون سمت حرم که در حال ساختوسازه پیاده شدم برم خونه امام خمینی جانم. نشان میگفت باید یه تونلی رو دور بزنم. قم شهر خلوتیه. شبِ شهادتش، حرم قدّ یه محلهٔ مشهد زائر داشت. کمکارین... اقیانوسنشینین و قدرناشناس... مشهد شبای شهادت جای سوزنانداختن نیست حرم! برای همین صلاح نمیدونستم از تونل برم و مسیر هم روی نشان خیلی دور و غیرمنطقی بود. عجیب بود برام.
یاد گرفته بودم قمیها آدرسا رو بلد نیستن(!) یعنی همین شهر کوچیکشون رو یه دور نگشتن ببینن چی به چیه(!) من دیگه الآن در آدرس دادن تبحر پیدا کردم دربارهٔ قم، ولی قمیها هر وقت ازشون آدرس میپرسیدم بلد نبودن😐 برای همین رفتم باجهٔ راهنمای جای اتوبوسا و از آقای داخلش پرسیدم چطور برم خونه امام خمینی؟ گفت میدون و بپیچ دست راست.
با تعجب گفتم همین؟! نشان میگه تونل دور بزنم که!
گفت همینجاست!
حاجی اینجوری خیلی به حرم نزدیکه و دلم سوخت هر بار میومدم نمیرفتم چون بلد نبودم و فکر میکردم دوره!
اعتماد کردم و رفتم. واقعاً همونجا بود. اینقدر این آدرس دادنه برام ارزشمند بود که شب برگشتم ازش تشکر کردم و گفتم تنها قمی بودید که آدرس بلد بودید و درست گفتید.
رفتم و دیدم تو، صدای روضه میاد. حاجاقای مسؤولی که دم در بود گفت برای روضه اومدید یا بازدید؟ گفتم بازدید. گفت از پایین برید، بالا روضه است، فقط جای خانوما رو میتونید برید.
منم شروع کردم.
هررررررررر چقدرررررر از زیبایی خونه امام بگم، کم گفتم! مظهر سلیقه و زیبایی و ناز و معنویت و روحانیت و قدرت و وای خدا❣😍😭
#سفرنامه
#قم
سربهراه
در ادامهٔ شنبه؛ از چهلاختران سوار اتوبوس شدم و اون سمت حرم که در حال ساختوسازه پیاده شدم برم خونه
اتاقا رو دیدم و نوشتهها رو خوندم... در جایی که امام، روحانیِ عالِمِ عارفِ عامل، درست وسطِ میدان و معرکه درس خوند و عمل کرد و شاگرد تربیت کرد و در نمازشبها، حوله حوله اشک ریخت... مثلِ میرزاچیچیهای هپروتی و مریدای بیسوادِ قارقاریش نخزید کنجِ محراب به خودسازی و پرورشِ مریدانی میرزاپرست(!)
بچههای خمینی همونایی هستن که تو هر شهر و روستا و جاده یه مزار دارن و روش نوشته: فرزند روحالله!
همونایی که بهجای قارقار، اونی که از مرادشون یاد گرفته بودن رو به عرصهٔ عمل کشوندن...
درس و زندگی و کار رو بهوقت و باسرعت رها کردن و رفتن روزگارِ دشمن رو سیاه کردن...
ننشستن به توجیه و زرزر و حرفای صد من یه غاز که الآن وظیفهٔ من جنگیدن نیست... که اگر نشسته بودن من الآن باید عربی_ترکی مینوشتم و شبا هم معلوم نبود کجام...
خمینی... خمینیِ نازنینم... مرد... عمل... سواد... معرفت... خداشناسی...
هر وقت یکی بهم میگه چطور خمینی رو بشناسم، میگم امام رو با امام و خمینی رو با خمینی و شهید رو با شهید بشناس! نه کتابایی دربارهشون!
خود خود خودِ خمینی رو بخون!
من اون ۲۱ جلدیِ صحیفهٔ نور رو که خوندم، خمینی رو شناختم... چهل حدیث رو خوندم خمینی رو شناختم... نمازش و... ولایت فقیهش و... آخ خمینی...
رفیق میگه تو واقعاً فکرت با خمینی یکیه، بعد دونه دونه نوشتههایی که آقا از روحانیتِ هپروتی نالیدن رو نشونم میده...
اگر روحانیت بهوقت عمل میکرد...
اگر...
اگر...
تف به روحانیتِ منفعل و هپروتی...
تف به مریدای قارقارو و میرزاهای پرورشدهندهٔ کلاغ...
به طبقهٔ بالا که رسیدم روضه بود. دوست داشتم بشینم ولی از این روضههایی بود که خانوما تو حلق همن و وسط روضه دختر تور میکنن و همهش دارن وراندازت میکنن...
نرفتم.
اومدم تو حیاط لب حوض نشستم روبهروی پنجرهای که امام لبش نشست و سخنرانی کرد و ریختن و بردنش...
به خدیجهخانم فکر کردم تو چنین خونهٔ عاشقونهای... به علاقهش به امام فکر کردم... به بیشتر از ده بار خواستگاریِ امام... به زبان فرانسه بلد بودنِ خدیجه خانم... به زن، در میانهٔ مبارزهای مردانه... آه که چقدر این خونه لبریز از عشقه...
خونهٔ امام تو نجف لبریز از تلاطمه... لبریز از مبارزه... درودیوارش در جنبشه... اینجا ولی آروم... عاشق... باطمأنینه... به قلبی سلیم... به نفْسی مطمئن...
اینجا جزو نادر مکانهایی بود که برای ازدواجم دعا کردم و به خدیجهخانم التماس دعا داشتم. ازدواجی تمدنساز...
اون مسؤوله اونجا بود و معذب بودم واگرنه دل نمیکندم از اونجا...
خونه بغل که خونه آقامصطفی بود رو نذاشتن ببینم. جایی شبیه دریافت موقوفات بود.
بهاجبار و از روی معذوریت خونهٔ امامِ نازنینم رو ترک کردم و پیاده راه افتادم تا حرم.
در حالی که روحم، قلبم، سلول سلولِ وجودم، لبریز بود از عظمت و قدرت و شجاعت و فکرهای بزرگ. فکرهای خیلی بزرگ.
به شأنیت و عظمتِ امام خمینی که ما رو آزاد و مستقل کرد و بهمون جرأت طوفان داد، هر تعداد شد صلوات هدیه کنید به آقا امام زمان علیه السلام❣
#سفرنامه
#قم
در ادامهٔ شنبه؛
هنوز غروب نشده بود و بعد از خونهٔ امام انداختم برم نمایشگاه حدیث غربت که شما معرفی کردید. پیاده رفتم و برای من ۲۰ دقه راه بود. فقط یه بزرگراه باید ازش میگذشتم که خیلی خلوت بود و حس ناامنی داشتم.
به نمایشگاه رسیدم بالاخره یه چای و کلوچه این قمیها به من دادن نمیرم از سردردِ بی چای بودن😒
نمایشگاهشم خوب بود. بالاخره کار حجمی خوبه. فقط دم اذان بود حاجاقای غرفهها تندتند توضیح میدادن.
دم ورودی هم بهمون تسبیح هدیه دادن😍
#سفرنامه
#قم