سربهراه
این کتاب ششصد هزار تومانه! در کوچهپسکوچههای قم، هفتاد درصد تخفیف خورده بود، به صد و هشتاد هزار تو
رسیدم پشت حرم و اونجایی که دارن میسازن و انداختم از کوچهپسکوچههایی که از پارسال یاد گرفتم رفتم حرم.
هنوز لبوفروشه همونجا بود و کتابفروشی باتخفیفه هم.
برادرانِ کارامازوف یادتونه؟😂
وقتی دیدم کتابفروشی باتخفیفه هست، عنان از کف دادم و رفتم پرسیدم دارینش؟ گفت بله!
داد و نگاه کردم قیمتش شده بود یک و سیصد😭
گفتم با پنجاه درصد تخفیفی که نوشتید میشه چقدر؟ که شد ششصد و پنجاه تومن تقریباً. اگر پارسال میخریدم سیصد تومن میشد😂😭
مترجمش ناآشنا بود برام و در کارهای شاخص، مترجم مهمه و اصلاً دلیلی که من برادران کارامازوف میخوام فقط تو ترجمه دیده میشه. اسم مترجم و جستجو کردم و دیدم متأسفانه شاخص نیست و اصولاً کتابای بیاهمیت رو حراج میکنن دیگه، چون فروش نداره... ولی میخواستم بخرم چون میدونستم بازم به دلم میمونه... گفتم میدونم از ترجمهش پشیمون میشم، ولی میخوام بشم. خریدمش😍
تفاوتش با دو سال پیش اینه که این قااااااب داره😁
بستهبندیش و گرفتم که تا مشهد کثیف نشه.
دیگه راه افتادم برم حرم. تو بازرسی میخواستن پلاستیکش و باز کنن که غربتبازی کردم😁 گفتم چرا مثل مشهد ایکسری ندارین که یا کولهم به هم ریخت هر وقت اومدم یا الآن میخواین کتابی که بستهبندی گرفتم تا مشهد کثیف نشه رو باز کنین؟! خادما از غربتبازیم حساب بردن و دستگاه دستشون رو گرفتن رو کتاب و بازش نکردن😁 رسیدم هم رفتم با پروین تبرکش کنم😂
همه اونایی که تو اون غرفه سر مزار اون خانومه که مادر شهیده، همسر شهیده، خواهر شهیده و اینا بودن، چپچپ نگام میکردن😂😂😂
#سفرنامه
#قم
سربهراه
قم رو امروز درررررررنوردیدم😍 هنوزم تو اتوبوسم😂😂😂 خیلی شهر کوچیکیه! قبلاً نوشته بودم مشهد نباشم، فق
تو حیاط حرم نشسته بودم و برنامهریزیم و بررسی میکردم، دیدم یه چهلاختران جلو افتادم و یکشنبهم سبکه. اونشب فکر میکردم سهشنبه صبح برمیگردم مشهد و دوست داشتم شبِ شهادت حرم باشم، برای همین دیدم بهترین فرصت اینه که همین امشب برم جمکران.
ساعت هشت بود. بدوبدو رفتم از چندین خادم مرد و زن سؤال کردم میشه این ساعت با اتوبوس جمکران رفت؟
همیشه از چند نفر میپرسم که خطاها رو متوجه بشم و تجمیع نظرات کنم.
تجمیع نظرات میگفت اتوبوس جمکران تا ۹ هست.
بدوبدو رفتم بیرون، کولهم و گرفتم و راه افتادم برم پل علیخانی که بهم گفتن. پشت مسجد امام حسن عسگری علیه السلام میشد. خطش و پیدا کردم و سوار شدم. اون عکس اتوبوس، اتوبوس جمکرانه که گذاشتم😍 به شش هزار تومان رفتم جمکران و شبِ یکشنبه رو اونجا بودم❣
با تشکر از اتوبوسرانی قم که علاوه بر کارت شهری، کارتخوان هم داره و مثل مشهد آسفالتت نمیکنه که پول نقد میگیره یا نمیگیره یا بیشتر میگیره یا داد بزنه چرا کارتت شارژ نداره😒 حدود ۹ و نیم بود که رسیدم جمکرانِ نازنین😍❣😭
#سفرنامه
#قم
کل یکشنبه رو جمکران بودم و بسی چسبید❣سوغاتی هم از اینجا خریدم و برای خودم هم روسری. اذانِ مغرب و عشا رو خوندم و راه افتادم برگردم حرم.
بهشدت گرسنهم بود ولی موکبا صف داشتن، اونم چه صفییییییی!
کج کردم سمت اتوبوس که یه شاسیبلند به سبکِ اربعین و عِراق ترمز کرد، اومد پایین، درِ عقب و باز کرد و یه ظرف قرمهسبزیِ داغ گذاشت دستم😍
شب شهادت بود و اتوبوس هم صلواتی و مجانی برگشتم حرم❣😁
#سفرنامه
#قم
شبِ شهادت هم رفتم مقبرههای حرم رو گشتم و به روضه و عزا و سینهزنی گذشت.
شیخ فضلالله رو که میشناسین؟ دهانِ استعمار رو سرویس کرد... انگلیس رو به خاک سیاه نشوند😍
دکتر مفتح هم میشناسین؟ تحولی نو ایجاد کرد بین دانشگاه و حوزه... الآن مفتح و بهشتی نداریم... دانشگاه از حوزه بیزاره، حوزه از دانشگاه... من واقعاً تا یکی مثل مفتح و بهشتی در حوزه نباشه، از هرچی حوزه و حوزویه بیزارم و برائت میجویم... حوزه بود که انقلاب کرد ولی حالا... حوزه در هپروت و خودسازی و وهم...
سعدی میگه وهم را بر طبیعت مستولی نکن!
حوزه الآن مستولیِ وهمه...(!)
و دکترِ نخبهٔ جوانٔ مایهٔ فخر شیعه و انقلاب:
دکترِ شهید
عبدالحمید دیالمه😍❣😭
بیش از همه سر مزار ایشون نشستم... ای کاش بهدرد دین بخورم و با علم و عملم مایهٔ فخر دین باشم😭😍❣
#سفرنامه
#قم
صبح شهادت، دوستِ ایلامیم که از وبلاگ با هم دوست شدیم و قم زندگی میکنه و از ابتدای سفرنامه، مدام پیام داده و نگرانم بوده و احوالپرسم، بالاخره خِفتم کرد و با سه تا بچهٔ قدونیمقد با چای و ناهار و میوه اومد حرم دستگیرم کرد😂😂😂
برام الویه درست کرده بود و چای آورده بود و علاوه بر سیب و پرتقال، انار دون کرده بود😭😍 هم نون ساده، هم نون ساندویچ گذاشته بود با قاشق و چنگال و دستمال. حتی برای انار که دون کرده بود قاشق گذاشته بود😍تا لیوانِ چای رو برام گذاشته بود🥲 همه رو هم تو ظرفایی آورده بود که بتونم بریزم دور و میدونست اذیت میشم امانت دستم بمونه😍
مریمِ عزیزم...
ازت ممنونم و خیلی خجالتزده... متشکرم که درک میکنی چرا منزل پرنورت نمیام و ممنونم که زحمت کشیدی و با بچه خجالتزدهم کردی❣
مریم که بهم ناهار داد، یکی نشست کنارش و بهش فیش غذای حرم داد😍 کریمهٔ اهل بیت علیها السلام، نذاشتن کسی که زائرشون رو تکریم کرده، دست خالی بره😍
اونم میخواست بده به من که خودم رفتم براش گرفتم آوردم با بچههاش نوش جان کنه.
بوس به خودت و پسرای ماهت❣
#سفرنامه
#قم
بعد از ظهرِ شهادت سوار اتوبوس شدم و رفتم گلزار شهدا یا امامزاده علی بن جعفر علیه السلام اگر اشتباه نکنم. این به حرم تقریباً دورتر بود. اینجا خیلی کلهم تو گوشی بود😫 همه دنیا اینجا با من کار داشتن😶 مادرم طرح کتابخونهم و میخواست، مؤسسهای که براشون ویراستاری میکنم ده تا کار بیشتر فرستاد و هرچی پیام میزدم سفرم، انگاااااار نه انگااااار! مدیر شبکاریم کارم داشت، مدرسه پیام میزد که چون اوضاع بیماری در مشهد بالا گرفته و همینطور داره مجازی میشه مدارس، سرگروههای اداره ریختن تو کلاسای مجازی و رصد میکنن که نوشتم به خاکِ کفِ کفشم😂
من بدم میاد جایی برم گوشیبهدست باشم یا کسی که باهامه گوشیبهدست باشه، اصلاً توهین میدونم این کار رو و واقعاً عصبیم میکنه و پرخاش میکنم. برای همین رفتم سرویس، وضو، رفتم نشستم تو امامزادهٔ کوچولوی نازش و اول هممممممهٔ پیامام و جواب دادم، خیالم و راحت کردم، بعد پا شدم به زیارت کردن.
درودیوار این امامزاده پر از یادداشتِ امربهمعروف بود. من قم رو در امربهمعروف بیبخار و بیتفاوت دیدم! یه معروفانه برای این شهر نیاز دارید! حتی خادماتون بیبخار بودن...
تنها یک خادم دیدم توی سرویس، صبح شهادت، توی حرم که راه میرفت و میگفت کاشت ناخن نماز، وضو، غسل و طهارت نداره. بیحجاب از حضرت طلب مغفرت و هدایت کنه. من که خادمم و وظیفهمه، ولی شما زائرای خانوم، شما هم بگید.
من مملو از ذوق بودم که یه زن گفت اینا زیر چادرشون چاقو دارن! چیزی بگی میکشنت(!)
من و میگی! جوش آوردم😤🤬
#سفرنامه
#قم