زمان:
حجم:
90K
آقای عِراقیِ همردیفمون داره دعا میخونه😍 من دیوانهٔ زمزمهٔ دعام...
دارم فکر میکنم اینهمه اربعین رفتم عِراق، ایام عزا حتی یک بار نشده ببینم ماشینی آهنگِ شاد گذاشته... اما عِراقیها ایام عزا چقدر این رو در ایران دیدن... ایرانِ شیعه...
خیلی خجالت کشیدم...
رفیق و بیدار کردم، میگم پاشو، هم به مشهد نزدیکیم، هم یه دعایی بخونیم این عِراقیا دو تا دعاخون هم تو این کشور ببینن...😢
شماهایی که از مشهد و قم نیستید،
چطوری تو شهرِ بی حرم زندهاید؟!
به چه امیدی به شهرِ بی حرم برمیگردید؟!
خونهای که باید بهش برمیگشتم رو دوست ندارم... خبر بد اینه که اینبار دلم برای خونه و خونواده تنگ نشد... دیروز به پهنای صورت اشک میریختم و از قم میومدم... مثل نیمهشعبان ۴۰۳ که به پهنای صورت اشک میریختم وقتی از صحن حضرت زهرا سلام الله علیها؛ خونهم، خداحافظی کردم...
کلیدِ خونه رو گرفته بودم دستم و داشتم فکر میکردم کی بنایی تموم میشه؟! کی برمیگردم به خلوت خودم؟! کی خودم رو از دسترس خارج میکنم تا اصطکاکها کمتر شه؟!
بعد یه چیزایی یادم افتاد...
آخ...
استغفرالله...
خدایا من و ببخش که نق زدم...
من یک هفته قبل از سفر ویروس گرفتم... دکترم و رفتم، دارو مصرف کردم، میوه، مایعات، آویشن و عسل، زوفا، استراحت... وَ سفر، سلامت و سرِ حال بودم...
پس باید بهت اعتماد کنم.
پنجشنبه که میومدم سفر، کلاسام و خودگردان چیده بودم و حقوقی برام جمع نمیشد... اما از شنبه مجازی شد و مدیرم که میدونست من تدریس مجازیِ مبادا همیشه دارم، بهم اطلاع داد خودم کلاس بیام و حقوق برام بیفته...
پس باید بهت اعتماد کنم.
فکر میکردم دو_سه روز بیشتر مهلت ندارم، ولی با مجازی شدن، یک هفته سفرم طول کشید.
پس باید بهت اعتماد کنم.
دلم کشیده بود مهمانسرای حرم قم رو ببینم و با چه عزت و شکوهی دعوت شدم...
پس باید بهت اعتماد کنم.
فردای شبکاریم راه افتادم و امروزِ شبکاریم رسیدم و غیبتی نخوردم.
پس باید بهت اعتماد کنم.
اتوبوس رفت و برگشت، ساعت خوبی داشتن و قیمت مناسب.
پس باید بهت اعتماد کنم.
علاوه بر سوغاتیهام از جمکران، سه هدیه خدا بهم رسوند.
پس باید بهت اعتماد کنم.
همسفرم بهدل و همراه و رفیق بود.
پس باید بهت اعتماد کنم.
میترسیدم مثل حرم امام رضا جان نذارن راحت بخوابم و از بیخوابی و خستگی کلافه شم و زود برگردم... ولی ساکنِ آسودهٔ بالکن غربی بودم...
پس باید بهت اعتماد کنم.
فکر میکردم بی کاروان نشه خیلی جایی رو دید، ولی قم رو درنوردیدم و بیش از قمیها به شهرشون مسلط شدم.
پس باید بهت اعتماد کنم.
پس باید بهت اعتماد کنم.
پس باید بهت اعتماد کنم.
استغفرالله از غصههام... استغفرالله از نگرانیهام... استغفرالله از بدبینیم...
استغفرالله که شما سنگ تموم گذاشتی و من...
حمام کردم.
آبگوشت گذاشتم.
آویشن دم کردم خوردم.
یک قاشق عسل.
دست و پام و وازلین زدم.
وَ میخوام که شب نیروی شارژ و دقیقی باشم و با ذوق سوغاتیهای دوستانم رو تقدیمشون کنم.
بنایی هم تموم میشه.
برمیگردم به خلوتم.
الحمدلله رب العالمین❣
یعنی سرِ هر چهارراهمون چای میدن😭😍 هنوز موکبه و اینقدر بهوفور که صف نداره😭😍 قمیها خدا هدایتتون کنه 😂😭😍
اوضاع بیماری در مشهد اینقدر جدیه که سر کار، استفاده از ماسک، اجباری شده😢
خدایا بارونمون که ندادی، بیماری رو از مردمم رفع کن... ما خطاکاریم ولی شما صاحبِ مایی😭
سربهراه
بادِ صبای تلفنِ همراهم هنوز از قم میوزد. افقِ خوابهایم هنوز بالکنِ غربیِ شبستانِ امام خمینیست. نمازهای کاملشدهام را با نوای گلدستههای مسجدِ محل، در خانهای که متلاطم و طوفانزده است میخوانم. به ذکرهای عجولِ پیرزنهای مسجد پناه نمیبرم. مغولِ ویروسِ حملهبر به شهرم را گرفتم. زمینگیرم کرده و دلم نمیخواهد پیرزنهای مسجد را به گروگانِ من، اسیر کند.
از شبکاری برمیگردم. با تنی مغلوبِ بیماری. صورتم پژمرده. چشمهام بیفروغ. سرم متورم از چرک و آلودگی.
لباس عوض میکنم و دور از خانواده، گوشهٔ سردِ هال میخوابم.
بنّایی به خشک شدنِ رنگها و قیرهای پشتِ بام رسیده. مادر بیحوصله است و دلش میخواهد فقط از این خانه برویم. نیمی از لوازم آنجاست و نیمی از لوازم اینجا. همهچیز بههمریخته.
وقتی برگشتم و خانه را دیدم، گریستم. من ناظم و نظامیِ همهٔ پراکندگیهام. بلدِ روبهراه کردن. همهفنحریفِ برنامهریزی. اینبار اما سکوت میکنم و به سکون میخزم. من دلِ خوش را بهاندازهای که باید، نشان دادم... وقتی انتخاب نشد، باید گذاشت انتخابِ طوفانشان را بچشند...
اما خودم در این پراکندگی، قطرهقطره آب میشوم... تمامِ هستیام خراب میشود...
دلِ خوش. دلِ خوش برای من اصل است. بارها فکر کردهام که چطور بسنجم مردی که خواستارم شد، دلِ خوش دارد یا نه...
دلِ خوش را من با خودم به سفر میبرم. آنوقت بلدم با دو میلیون و شصت هزار تومان، شش روز در سفر باشم. وَ از این دو میلیون و شصت هزار تومان، نهصد و هفتاد هزار تومان سوغاتی باشد و از این مقدار هم، ششصد و خردهای، برادران کارامازوف و مابقی پول اتوبوس. من بلدم با دو وعده غذای نذری سرِ حال باشم و نیشم همیشه باز باشد. بلدم در بالکنِ غربیِ حرم تخت بخوابم و اذانِ صبح به سمتِ پلهبرقی خیز بردارم و خودم را به جماعت برسانم. بلدم با پای پیاده و اتوبوس، شهرها را بهتر از خودِ شهروندانش بگردم و بشناسم. بلدم با دلِ خوش لباس عوض کنم و مو شانه بزنم. دلِ خوش میتوانست این بنّایی را خاطرهای خوش کند، اما بیدلِ خوشها، همیشه قویتر از دلِ خوشدارها هستند. کوریِ ذوقها و سرریزِ صبرها و پنهانیِ اشکها، ارمغانِ بیدلِ خوشهاست. میخوابم. آنقدر میخوابم تا با سایهٔ سنگینِ ویروس بر سلامتم، سرفهکنان و سراسیمه از بستر بپرم. آنقدر صبر میکنم تا خانواده به آن یکی خانه بروند. با صدای بسته شدنِ در، پتو کنار میزنم و یا حسین علیه السلام میگویم و دست به دیوار میگیرم و بلند میشوم.
نماز میخوانم. برای «باران، امنیت و عافیت» دعا میکنم. مردی که دلِ خوش را بلد است، اینها را گفت. مردی که در هشت سال جنگِ بیدفاع و در ۱۲ روز جنگِ پرنفاق، با دلِ خوش، مقاومت و مبارزه کرد.
یک تکه مرغ با پیاز و سیر، غوطهور در آب و دیگ مسی، روی شعلههای زیادِ گاز میگذارم. جوپرک و هویج از یخچال مییابم. اسپندِ غلیظی دود میکنم. دودها را میبلعم. از بینی تا سرِ معدهم میسوزد و برای چند ثانیه میتوانم بوی خانه را بفهمم.
قابلمهٔ آب دیگری روی حرارت میگذارم. مسواک میزنم. آبنمک غرغره میکنم. آب که میجوشد، مشتی آویشن داخلش میریزم. بعد از یک ربع، ملاقهای از آن را سر میکشم و قابلمه را میبرم زیر پتو و خودم را بخورِ آویشن میدهم. بوی مرغ و پیاز به جانم میرسد.
آزیترومایسین میخورم. با یک سرماخوردگی. فلاسکم را پر از آبِ گرم و عسل میکنم و میگذارم کنارِ تشک.
تا سوپم آماده شود، کولهٔ فردا را میبندم. هنوز اعلام نشده مجازی یا حضوری هستیم، اما با همین حال، دعا میکنم حضوری باشیم... خانهٔ بی دلِ خوش، برای من زندان است... قفس... مَحبس... .
مینشینم به نوشتن. باید ثبت کنم که من از پسِ این روزهای سخت برآمدم. باید مکتوب کنم روزهای جانکاهی بود، اما من آنها را پشت سر گذاشتم در حالی که در همین روزها، یکی از بهترین سفرهایم را داشتم... بهترین تدریسِ مجازیِ مدرسه شدم... از جسمم مراقبت کردم که کارِ دقیق از جسم و روحِ سالم برمیآید... وَ... خدا، حیّ و حاضر و ناظر، از من، به من، نزدیکتر است.