سربهراه
📝 #جدول_مراقبه اعمال ماه #رجب 📎 فایل PDF مناسب چاپ ✅ برای استفاده بیشتر از این ماه پر برکت نشر دهیم
ای خدای اولین شبِ ماهِ رجب!
اگر نعمتی بوده که من با تصمیمِ نابهجا... عملکردِ نابهجا... احساس یا تفکرِ نابهجا... سکون و سکوتِ نابهجا... از دستش دادم...
اگر نعمتی بوده که خودم عاملِ از دست دادنش هستم، نه خواستِ شما... برام جبرانش کن... بهم فرصتی دوباره بده و به وضوحِ تاریکیِ شب، به منِ جاهلِ غافلِ بیبصیرت نشون بده باید چه کار کنم...
یا جابر العظْم الکسیر!
من از نصفهنیمه بودن رنج میکشم... نخواه که لبریز از نصفهنیمگی به ملاقاتت بیام... از همهی نکردهها و نگفتهها و نشنیدههایی که باید میکردم و میگفتم و میشنیدم، هزار استغفرالله... من رو قیامت شرمندهی خودم نخواه!
یا جابر العظْم الکسیر...
@sarbehrah
سربهراه
سؤال دارم ازتون؛ اینکه چرا مُفتخورِ محجبهی مذهبی و ولایی به درد نمیخوره معلومه، اما چرا مُجاهدِ
سلام و ارادت🌿
ممنون از اینکه با سه امتداد (فرزند) مخاطبِ فعال هستید❣
روحالله زَم که نه تنها بیاعتقاد و ریشه نبود؛ بلکه اعتقادِ طاغوتی و ریشهی استکباری داشت، روزی هجده ساعت کار میکرد.
علیه جمهوری اسلامی ایران روزی هجده ساعت کار میکرد!
دلارهای عالَم رو هم به پاش بریزن باز روزی هجده ساعت زیاده و خستهکننده! یعنی خور و خواب و استراحتش روی هم شش ساعت بوده!
اونقدر هم فالوور داشت که نیازی به دیده شدن نداشته و از خودنمایی بینیاز باشه.
محاله تو جمعِ مدعیانِ فرهنگی_بسیجی_ولایی_مذهبی_انقلابی دختر و پسری پیدا کنید که روزی هجده ساعت برای هدفی مقدس کار کنن(!) محاله حتی از این قشر کسی رو پیدا کنین که برای هدفِ شخصیِ خودش هم روزی هجده ساعت کار کنه(!) دانشجوهای مذهبی_انقلابیِ ما حتی ایامِ امتحانات روزی هجده ساعت درس نمیخونن(!) اگر کسی گفت چرا من فلان، دروغ میگه! من سه ماه آزمون کردم و در هیئتی که با همین قشرِ قُمپزی داشتیم، روضهی عملی گرفتم با عنوان میزان جهاد. ساعاتِ روزانه باید بهم میدادن. بیشتر از پنج ساعتِ «مفید» زندگی نداشتن! خودم هم بیشتر از چهارده ساعت جدولم مفید نداشت! روحالله زَمِ بیریشه و اعتقاد ولی روزی هجده ساعت مفید کار میکرده! اتفاقا اثر و امتداد هم داشته و کلی آدم رو از صراطِ مستقیم خارج کرده!
پس پاسخ نادرسته.
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
همون شاگردمه که پدرش با داد و فریاد اومده بود مدرسه و با شونههای افتاده و خجالتزده رفت. همون شاگردم که آذرماه سرِ امتحانم قفل کرده بود و برگه سفید داد و یک و نیم شد...
سرِ امتحانِ انشا مراقبِ کلاسی که اون نشسته بود، خانم ریاضیِ نهما بود. یهو با هولوولا و نگرانی از تو سالن صدام زد که خانم فارسی بیاید ببینید این بچه اصلا انشا ننوشته! میگه هیچی به ذهنم نمیاد!
اینقدر با اضطراب اینا رو میگفت که کلاس داشت مثلِ آذرماه متشنج میشد...
اگه دستم بسته نبود همکارم و همونجا میزدم!
سریع دو تا تَشَر زدم و کل کلاس رو ساکت کردم. با بیمحلی به همکارم تو اون موقعیت تونستم ساکتش کنم. دونهدونه بالای سرِ دخترا رفتم و دونهدونه برگههاشون و چک کردم و به سؤالاشون جواب دادم تا اثرِ تَشَر بره و ذهنشون آروم شه. موضوعاتِ انشای پایهها فرق داشت و هرکدوم سؤالای مختلفی داشتن. پشتِ برگه هم امتحانِ املای غیرتقریری بود و اونم براشون چالش بود.
به این شاگردم که رسیدم دیدم صورتش سرخه... چیزی نمونده بود بزنه زیرِ گریه... معتقده من سختگیرترین معلمِ مدرسهام و از فارسی بیزاره... مهم نیست! من نمیتونم چون همکارای دیگهم زنگِ فارسی رو با خونه خاله اشتباه گرفتن، همون راه و برم و محبوبِ دلِ شاگردام بشم! اگر اهلِ تلاش بودن از سختی جا نمیخوردن! به هر روی من نسبت بهشون موظفم و متعهد.
وقتی میرسم بالای سرش، معلمِ ریاضی بدوبدو میاد و با آبوتاب میگه میبینین برگهش سفیده؟!
به تندی نگاهش میکنم و ساکت میشه. برمیگردم و به دخترم نگاه میکنم. دست میذارم زیرِ چونهش و سرش و میارم بالا. به اسمِ کوچیکش صداش میزنم. میگم تمرکز کن. جعبه مدادرنگیت و تو ذهنت بیار.
صبر میکنم. بعد از چند ثانیه ازش میپرسم آوردی؟ میگه آره. میگم مداد سفید داره؟ میگه آره. میگم تو ذهنت با مدادرنگیِ سفیدت مشغول شو. هرچی اینجا اتفاق میافته برام بنویس. وَ وقتی میگم اینجا؛ دستم و از زیرِ چونهش برمیدارم و میذارم روی سرش.
از کنارش نمیرم تا خط اول رو بنویسه. مشغولِ نوشتنه که دوباره صورتش رو میارم بالا. وقتی دانشآموزی مضطربه، ارتباطِ بدنی با معلم اولین راهِ شستنِ اضطرابه. تو چشماش نگاه میکنم و میپرسم حلّه؟ با صورتی که باز شده و خوشحاله از نوشتن میگه آره.
اسمش روی این طرفِ برگه نبود. املاها رو قبلا امضا کردم و انشاها رو الآن مشغولم. وقتی ۲۰ دادم برگه رو برگردوندم ببینم کیه که دیدم اونه. بهقدری خوشحالم که دلم میخواد برگهش و بکوبم صورتِ خانم ریاضی با اون مدیریتِ بحرانش!
اگه همهی همکارام وظایفشون رو کامل و اصولی انجام میدادن، من اینقدر در فشار و مظانّ اتهام نبودم... طبقِ اصولِ تعلیمی من یه معلمِ طبیعیام! متأسفانه به کمکاری و غیراصول عادت کرده چشمامون، طبیعیها رو عجیبغریب میبینیم(!)
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
دمِ افطارِ ماهِ رجبه؛
دستهام از عمل خالیه و پروندهم از گناه پُر...
ستونِ خوبیهام سفیده و روی دلم سیاه...
سِلاحی جز دعا ندارم...
ای خدایی که اجازه دادی حتی منِ گناهکار صدات بزنم:
یا اِلٰهَ العاصین!
من میدونم ماهِ رجب وقتِ کاشتِ... ماهِ شعبان وقتِ داشتِ... وَ ماهِ مبارکِ رمضان وقتِ برداشت...
میدونم اگه قراره ماهِ رمضانِ پربرکتی داشته باشم باید از همین امروز براش کار کنم...
اگه قراره ماهِ رمضان مَلاقه مَلاقه نور بریزی تو وجودم، ظرفِ این وجود باید تو رجب خالی از گناه و کثافت شه، تو شعبان به استغفار و صلوات شُسته شه و برق بیفته تا ماهِ مبارک جایی برای نور داشته باشه...
ماهِ مبارکِ پارسال به خواب گذشت... وَ من اینقدر کمهوش نیستم که نفهمم وقتی خوابِ ماهِ مبارک عبادته، بیداریش چیه!
من ماهِ مبارکِ امسال رو «بیدار» میخوام... من شبِ قدرِ امسال ظهور میخوام... بهدردِ امام زمان روحی فداه خوردن میخوام... روسفیدی میخوام... عاقبتبخیری میخوام... امتداد میخوام... شهادت میخوام...
منِ نابلد با خودت!
نه... چرا تکخوری؟ ما نابلدها با خودت!
خدای گُلگُلیِ رجبیّون!
خدای لطیفِ لیلةالرغائب!
خدای باغیرتِ علی بن ابیطالب!
خدای عظیمِ نافلههای زینبِ کبری!
خدای نورانیِ حَرای پیغمبر!
خدای نیمهی رجب... خدای نیمهی شعبان... یعنی که ای خدای حسین علیه السلام!
خدای توبهپذیرِ قسمِ نامِ حسین علیه السلام!
خدای اجابتکنندهی قُبّهی حسین علیه السلام!
خدای شِفادهندهی تربتِ حسین علیه السلام!
خدای قنوتهای حسین علیه السلام!
خدای مناجاتهای حسین علیه السلام!
خدای جاری در آیهآیهی کهفُالرّقیمِ سرِ بریدهی حسین علیه السلام!
ما را به جبر هم که شده
به جبر هم که شده
سربهراه کن!
خیری ندیدهایم از این اختیارها...
@sarbehrah
دبیرستانی که بودم وقتی تاریخ و تاریخادبیات و هر درسِ حفظیای که میخوندم، حتی اشعاری که حفظ میکردم، دوست داشتم برای یکی دیگه تعریف کنم و بخونم(رگ و ریشههای معلمی😁). از قضا دوستی که صندلیِ کنارم مینشست سمعی بود و وقتی درسی رو که من بعد از سااااااعتها خوندن و زحمت، واو به واو درک و حفظ کرده بودم رو براش تو یه زنگِ تفریح میگفتم، کاااااامل درک و حفظ میکرد (قدرتِ بیانِ من و هوشِ شنیداری اون😏). من بیست میشدم و اون غالبا هجده و نوزده. بدونِ هیییییییچ خوندنی! مرضیه الآن معلمِ ابتداییه و خامی و تفاوتِ عقیده بینمون ساااااااالها فاصله انداخته، اما زندگیش آباد و عاقبتش بخیر هرجا هست.
تو همون دبیرستان یه دوستِ کتابخور هم داشتم که دوست داشت کتابایی که خوندیم رو برای هم تعریف کنیم. اون از من نوشتههای دکتر شریعتی رو به یاد داره و من از اون ناطور دشت و سالار مگسها.
زهره حتی همون موقع هم موضعش با من فرق داشت... رفت تهران و باز هم خامی و تفاوت عقیده بینمون ساااااالها فاصله انداخت. هرجا هست زندگیش آباد و عاقبتش بخیر.
عادتِ دوست داشتنِ تعریف کردنِ خوندههام رو از این دو نفر دارم که دیگه مثلشون تکرار نشد که با سلولسلولِ وجودشون بشنون، بفهمن، بپرسن و تحلیل کنن.
این دو نفر تو خزانهی اطلاعاتیِ من نقشِ مهمی دارن و من با هر عقیدهای باشن، هنوز دوستشون دارم و براشون عاقبت بخیری دعا میکنم. خصوصا مرضیه رو که واقعا دلم براش تنگ شده... وقتی داشتم نود بیت ترجیعبندِ هاتف اصفهانی رو حفظ میکردم، یک هفتهی تمام، هر روز... هر زنگِ تفریح... با اشتیاق... پیگیر... داوطلبانه مدام خوندنِ من رو گوش میداد و بعد از یک هفته هر دومون نود بیت رو حفظ بودیم!
این بیکاریِ دو هفته امتحانات کار دستم داد و کتاب دست گرفتم. گرچه از هفتهی بعد مدرسه شروع میشه و شلوغم باز اما قطعا اینجا بلندگویی خواهم کرد :)
گفتم که مخالفین قبل از وقوعِ حادثه محل رو ترک کنن و لِفت بدن که وقت و حوصلهشون گردنِ من نیفته :)
بسم الله الرّحمن الرّحیم.
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
تو بخش یادداشت میگه آقا (امام خامنهای) نسبت به کاربرد کلماتی که در شأن بزرگان علم هست تأکید زیادی داشتن. خب یاد گرفتم علامه طباطبایی مثلا پسرخالم نیستن بگم طباطبایی یا آقای طباطبایی، بلکه «علامه» هستن.
در بخش خاندان میگه نیای پدریِ آقا وصله به قائممقام فراهانی و شیخ محمدخیابانی، نیای مادریِ آقا هم به علامهها و خَفَنهای علم و دانش و فضل (خانوادگی باکلاسن😍). پدری به امام سجاد علیه السلام میرسن و مادری به امام صادق علیه السلام.
پدربزرگِ مادریشون مراقب بودن موقع دعا فریادی نباشه، صلوات رو خیلی داد نزنن. اهل سیاست هم بودن و تو ماجرای مظلومکُشی مسجد گوهرشاد دستگیر و زندانی و تبعید هم میشن. ایشون دارالسرورِ حرم دفنن و پدربزرگِ پدری وادیالسلامِ نجف.
پدر و مادرِ آقا، هر دو نجفیان😍
بعد میان تبریز و بعد مشهد. همسرِ اولِ پدرِ آقا فوت میکنن و بعد ایشون با خدیجه خانم ازدواج میکنن که مادرِ آقا هستن. مادرشون دخترِ عالِم مشهور مشهد بودن و خودِ پدرشون هم از علمای صاحبنظر.
پدرشون امام جماعت مسجد صدیقیها بودن (الآن کنارِ حرمه و بخشی از اعتکافها اونجاست)
ایشون مسجد گوهرشاد هم نماز میخوندن و مقید به زیارتِ امام رضاجان بودن.
زندگیشون از دیدِ عقلِ معاش فقیرانه... اما از منظرِ سبکِ زندگیِ خدایی، قانع و زاهدانه بوده.
پدرِ آقا خیلی هم مقید بودن هر رفتوآمدی نداشته باشن و برای مایحتاج زندگی سراغ کسی نمیرفتن.
نشستهای خونگی با علما داشتن و با امام خمینیِ جانِ دل هم دوست بودن😍
به سبکِ مبارزهی منفی هم در مسایل سیاسی فعال بودن ولی سه پسرشون از جمله آقای ما❣مدام در تعقیب و زندان.
علاقه به چای نوشیدن هم یادگارِ پدرشونه😁 از کارایی که از پدرشون یاد گرفتم؛ خوندن سورههای قرآن قبل از خواب به نیت قوم و خویشه❤️
مادرشون تو ۲۰ سالگی ازدواج کردن. زبان فارسی و عربی بلد بودن. تفسیر قرآن و کتب تاریخی میدونستن. باسواد و باکلاس! دقت کنین که اون موقع! که دخترا جز شستن و زاییدن به کاری نمیومدن!
مادرشون مناسبتای مذهبی مثل دعای عرفه رو فرش مینداختن حیاط، بچهها دورشون و دعا میخوندن... با هرکسی رفتوآمد نمیکردن... آقا میگن مادرشون فقط یه نفر رو «خانم» صدا میزدن؛ همسرِ امام خمینی رو😍
مادرانگیهای ایشون خیلی آموزندهس؛ به نظرم صفحهی ۲۶ تا ۲۸ رو مادرا حتتتتتما بخونن...
مزار پدر و مادرشون حرم امام رضاجان و کنارِ هم هست (توحیدخانه)
بخش تولد میگه آقا چهارمین فرزندن. تو خونهای نزدیک بازار سرشور مشهد. متولد ۲۹ فروردین ۱۳۱۸. یه خونه هفتادمتری با قد و نیمقد خواهر و برادر :)
اون موقع دنیا درگیر جنگ جهانی بوده... مشهد درگیر سالگردِ کشفِ حجابِ رضاخانی و شووووت از دنیا... .
#شرح_اسم
@sarbehrah