eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی پیاماتون رو کوتاه و بی‌حوصله جواب می‌دم، دلیلش اینه.
پشتِ برگهٔ امتحانش نوشته بود. دوازدهمه. اوّل پاسخ دادم که نمره‌ش روی احساسم اثر نذاره. نمره‌ش شد ۲/۵ از ده. هی دارم با خودم تکرار می‌کنم همه، هر توانایی‌ای رو ندارن... درک کن... درک کن... درک کن... وَ بعد دلم می‌خواد برگه‌ش و بِدَرَم☺️ آذره... وَ من در این مدرسه هنوز حتی یک بیست نداشتم... کاش می‌دونستن جایزه می‌دم و جایزه‌های خوب‌... شاید توفیری می‌شد...
سربه‌راه
به‌شدت خسته و بدن‌دردم، ولی اومدم کتابخونه چون تو خبرا دیدم مدارسِ تهران فردا مجازی شده. ترسیدم مشهد هم بشه. من هرچی تدریسِ مجازی ضبط کرده بودم، تو سفر تموم شد. خونه دیگه خی‌لی به هم ریخته است و مدام در رفت‌وآمدن همه. شرایطِ مجازی گرفتن ندارم. به‌فکرم رسید بیام کتابخونه. دیده بودم بخش کودکان معمولاً کسی نیست(مامانای بی‌فکر). اومدم از مسؤول کتابخونه اجازه گرفتم تا کسی نیومده اون‌جا تدریس مجازی بگیرم. دبیر تاریخ از بیماری‌ش می‌گفت و علتِ کسل بودنش در مدرسه... دبیرِ زبان از پیشنهاده‌ش می‌گفت و علتِ پریشونی و حواس‌پرتی‌ش... هرکدوم مشکلاتشون رو می‌گفتن... بعد به‌چشمِ یه سرخوشِ مرفّهِ بی‌درد به من نگاه کردن و گفتن: خوش‌به‌حالت خانم فارسی! همیشه خوشی و سرِ حال(!) من تو دلم گفتم الحمدلله! الحمدلله! الحمدلله که غصه‌هام و کسی نمی‌دونه... الحمدلله که فکر می‌کنن مرفه و بی‌دردم... الحمدلله که آبروی فقر و قناعت نمی‌برم... الحمدلله که روزِ اولِ مهر هییییییییییچ‌کس نفهمید من از چه شبی اومدم مدرسه... الحمدلله که اون سه سال بیکاری و قرض پشت قرض، خانواده‌م پشت سرم گفته بودن دخترمون ثروتمنده و... جز مدیرم هیچ‌کس نمی‌دونه سفر بودم. هیچ‌کس نمی‌دونه در رفت‌وآمد کلاس مجازی برگزار کردم. هیچ‌کس نمی‌دونه چطور و در چه شرایطی بهترین تدریس مجازی مدرسه شدم و از کلاسام فیلم ساختن برای اداره. الحمدلله که کسی نمی‌دونه تو چه آوارگی و درماندگی و فشار روحی‌ام... الحمدلله که می‌خوام به‌یاریِ خدا از پسش بربیام... این روزا تموم می‌شه دختر. مهم اینه عالی تموم‌شون کنی. مثل ارشدت. مثل ماجرای شارلاتان. مثل اردوهای جهادی که می‌خواستن دیده نشی اما ترکوندی... نترس. غمگین نباش. خدا بزرگتر از همهٔ ترس‌ها و غصه‌هاته. سال دیگه این فرسته رو می‌خونی و برای گذروندنِ عالی و باکیفیتِ این روزا دو رکعت نماز شکر می‌خونی. کم نذار. به کم قانع نباش. کم نخواه. کم نبین. کم نشمار. تو اشرف مخلوقاتی. ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
قرار بود خریدِ دلی در ادامهٔ آذرماه لغو شه تا ششصد و پنجاهِ ترجمهٔ بی‌ارزشِ برادران کارامازوف رو بشوره و ببره😤 ولی از این کاغذکادوی رستم فقط یه‌دونه مونده بود😭 که من خریدم😶 برای بیست‌هایی که نیست تا کادو بدم‌شون😫
اینم بگم که دو کلاس مجازی‌م و گرفتم و نشستم یه دسته برگه امضا کردم. بعد همممممه دخترا که از مدرسه اومده بودن سالن مطالعه داشتن من و رصد می‌کردن. اذان گفتن و رفتم وضو بگیرم برم نماز. برگشتم دیدم تجمع شده دارن میزم و نگاه می‌کنن که روش برگه‌های امتحانی بود. باخنده اومدم گفتم دشمن و شناسایی کردید؟😂 خندیدن گفتن خوش‌به‌حال‌تون(!) گفتم خوش به کدوم حالم؟! چون معلمم و دارم برگه‌های شق‌القمرتون و امضا می‌زنم؟! بعد نمراتِ درخشان و خیره‌کنندهٔ شاگردام و نشون‌شون دادم😡 بعد خی‌لی قاطع گفتم به‌جای متر کردنِ سالن مطالعه، بچسبید به صندلی‌تون و بخونید! در آمارِ امواتِ دنیا ننوشتن فلانی به‌دلیل شرحه‌شرحه کردنِ خود برای نمرهٔ بیست به دیار باقی شتافت! پس نگران نباشید؛ کور و کچل و شل نمی‌شید! بخونید! خندیدیم و رفتم نماز. از نماز برگشتم، در و باز کردم، هنوز سر میز من تجمع داشتن. تا من و دیدن، یکی گفت بریم درس بخونیم واگرنه دعوامون می‌کنه! وَ در کسری از ثانیه هرکس نشست سر درسش😂😂😂 به این وضو قسم، تا من تو سالن مطالعه بودم، اینا برای دستشویی هم پا نشدن😂😂😂 آی خوندن! آی خوندن! 😂😂😂😂😂😂 الآن که زدم بیرون فکر کنم یه نفس راحت کشیدن😂😂😂
سربه‌راه
ایشون مدیر دبیرستانمه وقتی فردا مانتو و پالتوی این هفته‌م و ببینه😶‍🌫🤣
رسیدم خونه. چای گذاشتم. سوپای دیشبم و گرم کردم. لباسای شسته‌م و جمع کردم. کوله برای فردام بستم. آب گذاشتم بجوشه خونه کمی از خشکی دربیاد. اسپند دود کردم. آزیترو خوردم. لباس گذاشتم خانواده از اون‌ خونه اومدن برم دوش بگیرم. یه دسته برگه آوردم تا قبل از خواب تصحیح کنم. برگه‌باطلهٔ تأخیرِ ورودِ شاگردم و برداشتم و پشتش کارای فردام و نوشتم. لینکِ وبیناری که مدیرم برام ارسال کردن رو باز کردم و وارد وبینارِ بی‌کیفیتِ بی‌تصویری شدم که موضوعش جالبه😍 مقاله‌ای که معرفی کردن هم برام جدیده و ذوووووق دارم که کِی بخونم❣ متنِ درس شروع شد! برم کتاب باز کنم و بعد ادامه بدم نوشتن رو😊
سربه‌راه
رسیدم خونه. چای گذاشتم. سوپای دیشبم و گرم کردم. لباسای شسته‌م و جمع کردم. کوله برای فردام بستم. آب گ
می‌خواستم بنویسم وقتی مقاله رو باز کردم، دلم خواست پرینتش و داشته باشم؛ چون من مکتوباتِ فیزیکی رو سریع‌تر و دقیق‌تر می‌خونم. مجازی‌خوندن برام سخته. بعد یادم اومد یه بار مادرم به زن‌داداشم می‌گفت برای سربه‌راه نمی‌خواد چرخ خیاطی بخرم روی جهازش بذارم، چون خیاطی بلد نیست که. منم درجا گفتم پرینتر روی جهازم بذار! پرینتر به همهٔ کارای من میاد😍 نگه کرد رنجیده در من فقیه (مادر)... نگه کردنِ عاقل‌ اندر سفیه! مادر رو کرد به زن‌داداشم و گفت: تو سیاههٔ عروسی باید بنویسیم یک دستگاه پرینتر... نوبره دخترم😒 😂😂😂
بالاخره یکی جوری خوند که فقط ۲۵٪ تا نمرهٔ کامل فاصله داشت😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍 بدین مژده گر جان فشانم رواست😭🥲😍❣❤️ اون ۲۵٪ تو سؤال تجزیه، فقط یه نهاد بود... فقط یه نهاد رو تشخیص نداده محذوفه... اون‌وقت کلللللل بیت رو جزء به جزء تجزیه کرده... عزیزممممم😭😍❣