سربهراه
بهشدت خسته و بدندردم، ولی اومدم کتابخونه چون تو خبرا دیدم مدارسِ تهران فردا مجازی شده. ترسیدم مشهد هم بشه. من هرچی تدریسِ مجازی ضبط کرده بودم، تو سفر تموم شد.
خونه دیگه خیلی به هم ریخته است و مدام در رفتوآمدن همه. شرایطِ مجازی گرفتن ندارم. بهفکرم رسید بیام کتابخونه. دیده بودم بخش کودکان معمولاً کسی نیست(مامانای بیفکر). اومدم از مسؤول کتابخونه اجازه گرفتم تا کسی نیومده اونجا تدریس مجازی بگیرم.
دبیر تاریخ از بیماریش میگفت و علتِ کسل بودنش در مدرسه... دبیرِ زبان از پیشنهادهش میگفت و علتِ پریشونی و حواسپرتیش... هرکدوم مشکلاتشون رو میگفتن... بعد بهچشمِ یه سرخوشِ مرفّهِ بیدرد به من نگاه کردن و گفتن:
خوشبهحالت خانم فارسی! همیشه خوشی و سرِ حال(!)
من تو دلم گفتم الحمدلله! الحمدلله! الحمدلله که غصههام و کسی نمیدونه... الحمدلله که فکر میکنن مرفه و بیدردم... الحمدلله که آبروی فقر و قناعت نمیبرم... الحمدلله که روزِ اولِ مهر هییییییییییچکس نفهمید من از چه شبی اومدم مدرسه... الحمدلله که اون سه سال بیکاری و قرض پشت قرض، خانوادهم پشت سرم گفته بودن دخترمون ثروتمنده و...
جز مدیرم هیچکس نمیدونه سفر بودم. هیچکس نمیدونه در رفتوآمد کلاس مجازی برگزار کردم. هیچکس نمیدونه چطور و در چه شرایطی بهترین تدریس مجازی مدرسه شدم و از کلاسام فیلم ساختن برای اداره. الحمدلله که کسی نمیدونه تو چه آوارگی و درماندگی و فشار روحیام... الحمدلله که میخوام بهیاریِ خدا از پسش بربیام...
این روزا تموم میشه دختر.
مهم اینه عالی تمومشون کنی.
مثل ارشدت. مثل ماجرای شارلاتان. مثل اردوهای جهادی که میخواستن دیده نشی اما ترکوندی...
نترس.
غمگین نباش.
خدا بزرگتر از همهٔ ترسها و غصههاته.
سال دیگه این فرسته رو میخونی و برای گذروندنِ عالی و باکیفیتِ این روزا
دو رکعت نماز شکر میخونی.
کم نذار.
به کم قانع نباش.
کم نخواه.
کم نبین.
کم نشمار.
تو اشرف مخلوقاتی.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
اینم بگم که دو کلاس مجازیم و گرفتم و نشستم یه دسته برگه امضا کردم. بعد همممممه دخترا که از مدرسه اومده بودن سالن مطالعه داشتن من و رصد میکردن. اذان گفتن و رفتم وضو بگیرم برم نماز.
برگشتم دیدم تجمع شده دارن میزم و نگاه میکنن که روش برگههای امتحانی بود. باخنده اومدم گفتم دشمن و شناسایی کردید؟😂
خندیدن گفتن خوشبهحالتون(!)
گفتم خوش به کدوم حالم؟! چون معلمم و دارم برگههای شقالقمرتون و امضا میزنم؟! بعد نمراتِ درخشان و خیرهکنندهٔ شاگردام و نشونشون دادم😡
بعد خیلی قاطع گفتم بهجای متر کردنِ سالن مطالعه، بچسبید به صندلیتون و بخونید! در آمارِ امواتِ دنیا ننوشتن فلانی بهدلیل شرحهشرحه کردنِ خود برای نمرهٔ بیست به دیار باقی شتافت! پس نگران نباشید؛ کور و کچل و شل نمیشید! بخونید!
خندیدیم و رفتم نماز.
از نماز برگشتم، در و باز کردم، هنوز سر میز من تجمع داشتن. تا من و دیدن، یکی گفت بریم درس بخونیم واگرنه دعوامون میکنه!
وَ در کسری از ثانیه هرکس نشست سر درسش😂😂😂
به این وضو قسم، تا من تو سالن مطالعه بودم، اینا برای دستشویی هم پا نشدن😂😂😂 آی خوندن! آی خوندن! 😂😂😂😂😂😂
الآن که زدم بیرون فکر کنم یه نفس راحت کشیدن😂😂😂
رسیدم خونه. چای گذاشتم. سوپای دیشبم و گرم کردم. لباسای شستهم و جمع کردم. کوله برای فردام بستم. آب گذاشتم بجوشه خونه کمی از خشکی دربیاد. اسپند دود کردم. آزیترو خوردم. لباس گذاشتم خانواده از اون خونه اومدن برم دوش بگیرم. یه دسته برگه آوردم تا قبل از خواب تصحیح کنم. برگهباطلهٔ تأخیرِ ورودِ شاگردم و برداشتم و پشتش کارای فردام و نوشتم. لینکِ وبیناری که مدیرم برام ارسال کردن رو باز کردم و وارد وبینارِ بیکیفیتِ بیتصویری شدم که موضوعش جالبه😍 مقالهای که معرفی کردن هم برام جدیده و ذوووووق دارم که کِی بخونم❣
متنِ درس شروع شد! برم کتاب باز کنم و بعد ادامه بدم نوشتن رو😊
سربهراه
رسیدم خونه. چای گذاشتم. سوپای دیشبم و گرم کردم. لباسای شستهم و جمع کردم. کوله برای فردام بستم. آب گ
میخواستم بنویسم وقتی مقاله رو باز کردم، دلم خواست پرینتش و داشته باشم؛ چون من مکتوباتِ فیزیکی رو سریعتر و دقیقتر میخونم. مجازیخوندن برام سخته. بعد یادم اومد یه بار مادرم به زنداداشم میگفت برای سربهراه نمیخواد چرخ خیاطی بخرم روی جهازش بذارم، چون خیاطی بلد نیست که. منم درجا گفتم پرینتر روی جهازم بذار! پرینتر به همهٔ کارای من میاد😍
نگه کرد رنجیده در من فقیه (مادر)...
نگه کردنِ عاقل اندر سفیه!
مادر رو کرد به زنداداشم و گفت:
تو سیاههٔ عروسی باید بنویسیم یک دستگاه پرینتر... نوبره دخترم😒
😂😂😂
اواخرِ مهر به هر نفر از دهمهای همهٔ رشتهها، یکی از شکلکهای صفحهکلیدِ گوشی رو دادم که بسازه و بیاره. حدود شصت شکلک شد.
همزمان حدود ۲۰ حکایت از بابِ هشتمِ گلستان رو هم آماده کردم و دادم مدرسه به تعدادِ دهمها کپی کنه.
جلسهٔ اوّل با شکلکا، حکایتخوانی داشتیم. گروه میشدن. باید میخوندن (اصلاح خوانش با لحن و زبان بدن و فرازوفرود صدا)، معنا میکردن (آشنایی با متون کهن وَ اصیل)، وَ متناسب با حکایت، شکلکی بهصورت گروهی انتخاب میشد و بهجای حکایت میرفت بالا.
کار بیرقابت و بیمزد هم هرگز انجام نمیدم، چون اگر خدا بهشت یا امیدِ وصالِ خودش رو نمیداد، همه مذهبیا الآن نقطهچین بودن(!) بنابراین خیلی جدی و شهرآوردی فقط به گروهی که شکلکِ دقیق نشون میداد امتیاز میدادم و در انتهای جلسه، فقططططط به گروهی که امتیاز بیشتر گرفتن نمره میدم. حالا نمره هم یک نمره بیشتر نیست، ولی کلاسم رو هیجان و غبار و عرق برمیداره و دو جلسهٔ پیش، یه مورد افت فشار هم داشتم و کار به آبقند رسید😂
جلسهٔ بعد، به هر گروه به انتخاب خودشون، چهار شکلک دادم و خط اولِ داستانی جنایی رو براشون خوندم و گفتم با شکلکایی که دارید داستان رو ادامه بدید. گروههایی با شکلکهای طنز و خنده، داستان جناییِ مسخرهای نوشتن و کلی خندیدیم.
جلسهٔ بعد سبکهای نوشتاری رو تمرین کردیم و مثل بازیِ هوپ، دست همهشون شکلک دادم و در مضربهای اعدادِ مختلف، یکی باید شکلک نشون میداد و مثلاً پنج تای بعدی باید متناسب با شکلک، هر کدوم در گونهای متفاوت، جمله میگفتن.
مثال:
سرم گیج میرود.
دودو میخورم.
مُردم از سرسام.
😵💫(هوپ که نشون دادنِ شکلکه)
سربهراه
اواخرِ مهر به هر نفر از دهمهای همهٔ رشتهها، یکی از شکلکهای صفحهکلیدِ گوشی رو دادم که بسازه و بیا
وَ سختترین کار، جلسهای بود که به هر نفر یک شکلک دادم و گفتم تلاش کنید ده جمله معادل این شکلک بنویسید.
یعنی بهجای بیان احساس با شکلک، اون رو به زبون بیارید. شفاف و دقیق، بیانش کنید.
خییییییییلیییییی نق زدن... خصووووووصاً تجربیها(!) ولی محل ندادم و چون برای انشا، کرنومتر میذارم و بیش از مقدار زمان معین وقت نمیدم و بعد از بهصدا دراومدنِ زنگِ کرنومتر، هیچ برگهای رو قبول نمیکنم و صفر میگیره، بالاخره با بیمحلیِ من، نشستن و نوشتن و از هم کمک گرفتن و نتیجه فووووووقالعاده بود!
بهشون گفته بودم از این جلسه تا جلسهٔ بعد، یک هفته میشه. تکلیفتون اینه یک هفته، در گفتگوهای مجازی، هرجا شکلک استفاده کردید، سریع پاکش کنید و بهجاش منظورتون رو دقیق توصیف کنید. نتیجه رو دونه به دونه و با ذکر مثال ازتون میپرسم و نمرهتون رو میدم.
امروز پاسخهاشون دقیقاً همونی بود که میخواستم.
حتی خودشون گریهشون گرفت...
یکی گفت در جواب پدرم، 🥰 فرستادم. پاکش کردم و نوشتم بابا... ممنونم که بهفکرمی و این خیلی بهم اطمینان میده... شب پدرش میاد خونه و برای اولینبار... بغلش میکنه...
آه عزیزم...
یکی گفت در جواب خانم عربی، 😒 فرستادم و سریع پاک کردم و نوشتم خانم! فکر نمیکردم حتی اعتراضم رو گوش ندید... لطفاً منطقی و حضوری با هم صحبت کنیم. وَ فردا خانم عربی به صحبتش گوش میده.
یکی گفت نیمهشب با دوستم دعوام شد. براش 👎 فرستادم. بعد پاک کردم و نوشتم این کاری که کردی خیلی ناراحتم کرده... نمیتونم الآن باهات صحبت کنم... وَ دوستم بلافاصله زنگ زده و با هم صحبت کردیم و از دلم درآورده...
آوین هم که مثل خودم جوشیه😂 (=هر وقت میبینمش روحم شاد میشه، بس که طنزه) گفت خانووووم! فرستادم 😶، بعد پاک کردم و نوشتم تو یه کارایی میکنی که آدم لال میشه از حیرت! از اون هفته تا الآن مسدودم کرده(!)
😂😂😂= وَ کلاس منفجر شد!
حرف زدن.
حرف زدن.
حرف زدن.
مثلِ آدم حرف زدن.
وَ شنیدن.
شنیدن.
شنیدن.
مثلِ آدم شنیدن.
کسی به من یاد نداد.
بااطمینان میگم به شما هم کسی یاد نداده. بااطمینانتر میگم دنبالشم نرفتید یاد بگیرید.
اما من هم دنبالشم، هم یادش میدم.
به دنیاهای بدون دوست... بدون همصحبت... خونهمجردیها که با خانوادههای متفاوتشون زندگی نکنن... به اینهمه تنها تو پارک و دانشگاه و مدرسه و سفرها دقت کنید؛
این یعنی حرف زدن و شنیدن رو کسی یاد نگرفته و نخواسته یاد بگیره!
* هر کاری رو از کلاسداریِ من ایده گرفتید یا خواستید دقیقاً انجام بدید، بههیـــــــــــــچوجه راضی نیستم،
مگر قبل و حین و بعد از اجراش، برای ظهور دعا کنید.