eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
به‌زور چلوکبابه رو نشون‌تون دادن! نشوندن‌تون سر سفره! گفتن بفرمایید! گفتی نههههههه! من دوست دارم غذام و تو بزاقِ دهانِ فلانی بخورم(!) بعد چلوکبابی که فلانی تو دهان برده، جویده، بزاقی کرده رو از دهانش درمیارید، بااشتها می‌خورید😂😂😂 مطهری بخون بنیهٔ فکری بگیری! ببین آقا چقدر... چند سال... چند بار توصیه کردن... نهههههه! فلان دوره داره روی کتابای مطهری کار می‌کنه... می‌خوام برم اون‌جا شرکت کنم😂😂😂
مذهبیای بت‌پرستِ شخص‌محورِ همیشه‌آویزونِ ویترین‌پسندِ توخالیِ پرمدعا😂😂😂
خسته‌ام. وَ داشتم با خودم می‌گفتم پنج‌شنبه تا ظهر می‌خوابم. بعدش آشپزی می‌کنم و گندِ جدید می‌سازم. جمعه هم تا عصر می‌خوابم و شبش می‌رم شب‌کاری و فرداش شروعِ کلاس‌هام. اما پنج‌شنبه‌م و جلسه گذاشتن... صبح تا ظهرِ جمعه‌م و هم... جمعه‌شب هم شب‌کاری... وَ هفتهٔ جدیدِ فرداش... خدایا ناشکری نمی‌کنم. فقط خوابم میاد. وَ خسته‌ام. وَ معلمی رو دیگه بیهوده‌ترین و بی‌اثرترین شغلِ دنیا می‌دونم...
سربه‌راه
اگه بارون نمیاد تقصیرِ مامانِ منه! صبح به صبح خدا رو به‌خاطرِ آفتابی بودنِ هوا شکر می‌گه و دعا می‌کن
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دو روز پیش خونه‌مون رو قیر کردن. دیروز موزاییک. امروز باید به موزاییکا آب می‌دادن. بارون اومد. شما باور نمی‌کنین، ولی پای مادرم وسطه... چه تا دیروز که بارون نمیومد، چه امروز که اومد. از صبح با خوشحالی داره خبر می‌ده که همه‌کارای خونه‌ش انجام شده و امروز خدا موزاییکاش و آب داده.
از دیروز دایگو برام باز نمی‌شه، درحال به‌روزرسانی بود و الآنم خطا می‌ده. اگر پیاماتون بی‌جواب مونده دلیلش اینه.‌
تو اتوبوسم و صحبتای آقا رو گوش دادم. برام سؤال شد چرا هیچ‌کدوم از زن و دخترای مذهبی‌ای که تو عمرم دیدم شبیه صحبتای ایشون نبوده؟! چرا ته ته ته عرضهٔ زن‌مذهبیا سویق دادن به بچه به‌جای پفکه و رو‌ در یخچال چسبوندن که این‌ خانه بیت‌الزهراست (سلام الله علیها) و پنبهٔ آغشته به گل بنفشه؟!😂😂😂 بعد پسرا و مردای مذهبی هم چرا شبیه صحبتای آقا نیستن؟! ریش و پشم و پیرهن سیاهِ فاطمیه به‌راه و مانعِ تحصیل و فعالیتِ (نه کار اقتصادی که وظیفهٔ زن نیست!) زن و دخترشون و اخلاق‌شون با مَحارم‌شون سگ و تو جلساتِ فرهنگی با غیرمَحرم‌ها مهربووووون(!) با دخترای فعالِ مؤسسه عشق می‌کنن و تو خونه سر زن‌شون داد می‌زنن جهادِ زن خوب شوهرداری کردنه(!) من چقدر از مذهبیا حالم به هم می‌خوره🤮
من سال‌هاست دارم با مجموعه‌های مختلف کار می‌کنم. یکی از دلایلی که محکم و قاطع مانعِ اختلاطِ بخش خواهران و برادران می‌شم، آفاتیه که حتی تصورشم نمی‌تونین بکنین... دخترا و زن‌های مذهبی تربیت‌شون بسته بوده. تو شیشه بزرگ شدن و روابط‌شون محدود. می‌گن خوبه ولی ابداً خوب نیست مگر این‌که تا ابد تو شیشه بمونن. این دخترا و زن‌ها مردندیده‌ان... و غالباً مردهای مذهبیِ محرم‌شون هم‌صحبت و همراه‌شون نبودن... اینا راهیان نور میان... اردوی جهادی... طرح ولایت... فلان مؤسسه... بهمان گروه... بعد قاطیِ نامحرم‌ها می‌شن... انگار از قفس دراومدن... بعد نمی‌دونید و ندیدید چه‌ها می‌شه... از اون‌طرف پسرمذهبیا با تربیتِ مذهبی‌ای بزرگ شدن که غالباً پسر شاخه... پسر همه‌زندگیه... مادرمذهبیا، پسرمذهبیاشون و خدا می‌دونن... افتضاح تربیت می‌کنن... پسرمذهبیا از دماغ فیل افتادن... خدا نکنه دو‌رکعت نماز بخونن و اربعینی برن... جرأت داری بهشون سجده نکن(!) اینا هم که جز مادرشون زنی ندیدن، وقتی وارد اجتماع بزرگتری مثل دانشگاه می‌شن، دختر می‌بینن، رم می‌کنن... نمی‌دونید و ندیدید چه‌ها می‌کنن... خدا نکنه مسؤول بسیجی، هیئتی، جهادی‌ای، چیزی بشن... خدا نکنه بیسیم بیفته دست‌شون... قابل بیان نیست... قابل بیان نیست...
من حتی روی اسمِ «خواهران_برادران» که تو بسیج و هیئت هم روی دفتر می‌زنن و هم می‌گن حساسم و همیشه مخالفت می‌کنم و جایگزین می‌ذارم. همه رو مجبور می‌کنم بگن «خانم‌ها_آقایون». چون اون قبلیه واقعاً متوهم‌شون می‌کنه خواهر و برادرن............ راهیان نور وقتِ برگشت، محرم و نامحرم دیگه معنایی نداره... دیگه پشت بیسیم ذوالفقار یک و حجاب ۳ نیست... داداشی و خواهریه...
وقتی از یه اردوی جهادی سادهٔ پنج روزه برمی‌گردیم، تا دو ماه نیرو نداریم... چون دخترامون عاشق شدن... واسطه فرستادن... پسره رم کرده... جواب رد داده... دختره افسرده شده... پسره از اون‌یکی خادمِ خواهر خواستگاری کرده... اون جواب رد داده... به اون یکی برادرِ خادم جواب مثبت داده... خادمِ ردشده برگشتن سراغِ دختری که واسطه فرستاده... به لجِ دختری که رد کرده ازدواج کرده... بعد از یک ماه طلاق داده... من قصه نمی‌بافم. دارم چیزهایی رو که از سر گذروندم می‌نویسم!
تنها اردوی جهادی که به دلم بود، اردوی بلوچستان بود. مسؤول آقا، یکی از فامیل‌هاشون رو آورده بودن. پسرِ نوجوانی که گمونم دوازده_سیزده ساله بود. یه بعد از ظهری روی پله‌های مدرسه نشسته بودم و کارام و مرور می‌کردم و نیروهام همه سر کلاسا بودن و رفیق و آشپز هم تو اسکان پی کارای اون‌جا. این اومد پیشم و گفت کاش چند تا مرد هم همراهمون بود این پسر جوونا رو سرگرم می‌کرد، شما نگران نباشی بیان سمت مدرسه و دخترا. چون من هر روز مثل چوپانی که می‌ترسید گرگ به گله‌ش بزنه، دورِ مدرسه می‌چرخیدم و چهارچشمی حواسم بود وسط بیابون کسی سراغ دخترایی که دستم امانتن نیاد. می‌دونین چی بهش گفتم؟ گفتم یکی از دلایل شُکرم تو این اردو اینه که بخش آقایون نداریم و آقایی جز مسؤول همراه‌مون نیست. باتعجب پرسید چرا؟ منم گفتم چون اون‌موقع دیگه جهاد نمی‌کردیم(!)
تا چند سالِ پیش با قدرناشناسیِ بسیار و کفرانِ نعمت و بی‌شعوریِ فراوان، با خودم می‌گفتم چرا من تو خونواده‌ای مذهبی نبودم... خدا من و مرگ بده که این‌قدر بی‌شعور بودم... اما خدا بهم عنایت کرد و واقعیاتِ خانواده‌های مذهبی رو نشونم داد... امروز تو خونه اذیتم، هم‌صحبتی ندارم، پدر و مادرم هم‌فکرم نیستن، با پدر و برادرم بحث‌های عمیق عقیدتی داریم، اندوه بسیاری از فراوان‌موضوعات روی دلمه... اما دست‌وپاشون و می‌بوسم که من رو این‌طوری تربیت کردن. دردوبلاشون بخوره تو سر هرچی ننه‌بابای مذهبیه.