با این دفترچه قم رفتن که هنر نیست، آموزش و پرورش اومدن هنره😂
اوستای آزارِ روحی و روانیِ اینام😎✌️
ستورانِ جفتکپرانِ مزدورِ محتاجِ سفرهٔ این نظام...
حوصلهم سر رفت، اومدم پیامام و پاسخ بدم، دیدم دایگو پیاما رو پاک کرده و صفحهم خالیه!
کاش شاد هم بهروزرسانی شه همه پیامام پاک شه😂
خلاصه یادمه چند پیام رو پاسخ نداده بودم هنوز، که پرید. اگر واجب بود دوباره بنویسید و به سمعونظرم برسونید.
نمیپذیرم که دبیر انجمن ادبیات فارسی خراسان رضوی، با درجهٔ دکتری، در پاورپوینتش نیمفاصله نداره(!)
بعد من به نوشتنِ بچهها ایراد میگیرم...
اگر مَلِک ز باغِ رعیت خورَد سیبی
برآورند غلامانِ او درخت از بیخ!
سربهراه
مقنعه نپوشیدهام. بهرسمِ دوستداشتنی و ایرانیِ خودم، مثل روز و شبهای قم، روسریام را گره زدهام. ه
خوانندهٔ تراز😂❣
تخم در هر شورهزاری ریختن بیحاصل است
صبر دارم تا زمینِ قابلی پیدا شود
گوهرِ خود را مزن صائب به سنگِ ناقصان
باش تا جوهرشناسِ کاملی پیدا شود
سربهراه
مَرد.
شمام تو ذهنتون دارید یه دور هممممممه مردهای مذهبیِ تا این لحظهٔ زندگیتون رو مرور میکنید و هی ناامید میشید؟!😢
بگردید...
ولی همین یهدونه است.
هرچقدر خانم دکترِ دیروز که دبیر انجمن ادبیات استانه، بیسواد، بینظم، مزخرف در تدریس وَ بیهوده در محتوا بود و عمرم و تلف کرد،
خانم دکترِ امروز...😂😂😂
رأسِ ساعت شروع کرد😍 کاری نداشت بیشترِ جمعیت هستن یا نیستن. دیروزیه بهجای ۹، ۹ و نیم شروع کرد و گفت صبر کردم بقیه برسن(!) امام خمینی با طرف هشتِ صبح قرار داشت، هشت و پنج دقه اومد. امام نپذیرفتنش. گفتن برو فردا هشت بیا😎✌️
ولی این رأس ساعت شروع کرد. میدونین چرا؟ چون دکتری دانشگاه فردوسی بود😍
لیسانس ادبیاتِ فردوسی،
فوق لیسانسِ ادبیاتِ فردوسی،
دکتریِ ادبیات فردوسی،
عضو دپارتمانِ ادبیاتِ فردوسی😍😂
این خودِ من بود😂😂😂
یعنی اصلاً خودم بودم که در جسم اون تجسم یافته بودم😂😂😂
من چطوریام؟
اونطوری که اون بود😂
اونطوری که رفیقه😂
اونطوری که ما درسخوندههای دانشگاههای خفنیم😂
منظم. نقّاد و بیپروا. بابرنامه و طرح. صریح. قاطع. با عدد و رقم و مرجع و منبع. مغرور😂😍
تا نشست پشت میز و میکروفون رو باز کرد، گفت من هر بار در آموزش و پرورش شگفتزده میشم! این ساعتِ آغازِ جلسه است اما معلمها هنوز بیشترشون نیومدن... مگه معلمِ جامعه آموزشدهندهٔ نظم با رفتارش نیست؟!😂😂😂 مگه معلمِ جامعه نباید برنامهریزی داشته باشه که بتونه یاد بده؟!😂😂😂 معلمی که دیر به جلسه میاد چطور به دانشآموزی که تأخیر داره میتونه خرده بگیره؟!😂😂😂
خب به همه برخورد و شروع کردن بهانه آوردن که جمعه است و روز خانواده و ما کار داریم و از این زرزرای آدمبیعرضهها.
خانم دکتر هم خیلی قاطع گفت اینها که بهانه است! معلمِ جامعه چرا بهانهجو؟! چرا منطق و استدلال و برنامهریزی در صحبتش نیست؟!😂😂😂
بعد رو کرد به یکی از رؤسای ناحیه و گفت من به شما گفته بودم طراحی سؤال باید کارگاهی برگزار شه. یعنی همه دور یک میز. چرا تالار؟! چرا سِن؟! چرا من تخته ندارم؟! چرا اتصال لپتاپ به پروژکتور انجام نشده؟!😂😂😂
اینا به خودشون افتادن بدوبدو چیزایی که گفته بود رو مهیا کنن. خانم دکتر از پشت میکروفون بلند شدن و گفتن وقتم رو تلف نمیکنم. تا اینا وسایل رو آماده کنن برگه بذارید و درس قاضی بُست رو از فارسی یازدهم باز کنید😂
از من ده سال بزرگتره ولی ماشاءالله جوان و خوب مونده. مثل خودم لاغر. مثل خودم صدا رسااااا😂 مثل خودم پرجنبوجوش😂😂😂
گفت بر مبنای تجربهتون سه سؤال در قلمروهای مختلف از این درس طراحی کنید تا با هم بررسی کنیم استاندارده یا نه😍
من دیروز کلللللللل جلسه رو موبایل دستم بود و پیام جواب میدادم و تو قم آدرس میدادم و برای کلاسام موسیقی پیدا میکردم😂😂😂
امروز کِیف کردم😍😍
چقدر دانشگاهی که درس بخونی در سطحِ فکری و شخصیتیِ تو مهمه... مدرک نه، بلکه خودت! خودت رو چقدر انسان متمایزی میکنه😍
دیروزیه حتی بسم الله نگفت، چه برسه به معرفی خودش.
اما امروز خانم دکتر شروع شاهنامه رو خوند، بعد با غرور و فخر خودش رو معرفی کرد که فلانی هستم، دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه فردوسی، دبیر تیزهوشان😍
خب من هزااااااااربار بازخوردای این موقع رو تجربه کردم؛
حسودا میترکن و چو میندازن مغرور و متکبره که حقارت خودشون رو قایم کنن،
اونایی که قدرت روحی ندارن سریع جو میگیرشون و بیعرضه و توان با خودشون میگن خوشبهحالش،
و قلیلی از افراد هستن که انگیزه میگیرن دانشگاه خوب و خوب درس بخونن که شخصیتشون متمایز باشه.
نادرافرادی هم داریم که برابر انسانهای ممتاز، متواضع و فروتن هستن و تلاش میکنن ازشون یاد بگیرن.
ولی بین اونا فقط من بودم که درکش میکردم. میدونستم مغرور نیست، بلکه برتریخواهه و نمیتونه دنیا رو سطح پایین تحمل کنه. پس جار میزنه که بقیه رو هم بکشه سطح بالا.
طفلی اونهمه سنگ خورد ولی کسی دستی که از روی قله دراز کرده بود تا بقیه رو هم ببره بالا ندیدن...
دونه دونه رو سر میزد که سؤالا رو ببینه و نکات رو بگه و حین نکته گفتن، داشت ارائهش رو هم میداد.
هیچکس خوابش نگرفت. هیچکس سرش به گوشی نرفت. از ترس، از حسادت، از عقده، از ذوق، از هرچی تلاش داشتن سؤال طرح کنن...
برای دبیرهای مسن و باسابقه خیلی زور بود. 😂 خانم دکتر خیلی جوان بودن😂 یاد کلاسای نویسندگیم بودم و وقتی بزرگسالان تدریس میکردم😍
این با بهترین ادبیات دست گذاشت روی سینه و گفت من جسارت نمیکنم ها، شما بزرگِ منید، برحسب وظیفه دارم سؤالات رو بررسی میکنم که با هم بیشتر چیزی یاد بگیریم.
یاد خودم بودم در جلساتی که در جهادی با بزرگتر از خودم داشتم.
ولی بازخوردها به ادب اون، همون بازخوردها به ادب من بود... عقدهایها همیشه عقدهایان... هر سنوسالی باشن... با هر عقیده و مسلکی...
طرف با بیاحترامی فقط نوشته بود یک کنایه بنویسید...
این و طوری گفت که یعنی کلاست مسخره است و برو بچه...
طفلی فقط لبخند زد و هیچی نگفت...
ردیف اول رو که دید با حیرت گفت فقط همین؟! یعنی اوج خلاقیت شما و استاندارد بودن سؤالاتون همینه؟!
من خستگی رو تو چشماش دیدم... اون آهی که یواشکی کشید دیدم... عزیزم اینا نمیخوان بهترین باشن... چون ترسو هستن... چون راحتطلبن... چون مفتخورن... اینها از بهترینها خوششون نمیاد... چون یادشون میندازیم که اونا پایین کوه موندن و ما رفتیم پی قله... چون ما همهٔ بهانههاشون رو نقض کردیم... اونا داشتن بقیه رو راضی میکردن که اگر ما آدمهای شاخصی نیستیم برای اینه... برای اونه... اما من و تو ثابت کردیم نه! ما با این و با اون خوندیم و زحمت کشیدیم و کار کردیم و تلاش کردیم و نترسیدیم و هرگز به سطحی راضی نشدیم...
رسید به ردیف دوم. با خستگی.
صداش افتاده بود.
من ردیف دوم بودم.
صبر نکردم نوبتم شه.
میخواستم خوشحالش کنم. میخواستم بهش انرژی بدم. میخواستم بگم من دارم تلاشت و میبینم. من میفهمم تو از غرورت نیست که این مدلی حرف میزنی. تو پُری. و دنیای خالی رنجت میده. آدمای خالی رنجت میدن. خالیهای پرمدعا زخمت میزنن. میخواستم بهش نشون بدم میفهمم داری تا کجاها رو فکر میکنی... که بشریت... پس بشریت چی با چنین معلمهایی... بچهها... نسلها... اونها چی... اگر الگوها اینان... پس اونا چی میشن...
آه که اگر میشد به آغوشت بکشم...
میترسیدم دعوام کنه. میترسیدم تحقیرم کنه. میترسیدم سؤالم استاندارد نباشه. خیلی میترسیدم. مثل وقتی سر کلاس استاد همدانی بودم... مثل وقتی سر کلاس استاد زرقانی بودم... مثل کلاسای استاد مرتضایی... من سر کلاسای استاد مرتضایی فشارم میافتاد...
ولی دست بلند کردم. چون طرفم باسواده. و من خودم رو در معرض باسوادها قرار دادن رو دوست دارم. من همیشه وقتی فهمیدم کسی باعرضه است، کسی باسواده، کسی بهتر از همه است، اونقدر خودم رو بهش نزدیک کردم که بتونم ازش بیشتر یاد بگیرم. در شبکاری با همه میگم و میخندم، اما با سه نفر دوستم. هر سه نفر مسؤول بخش. درواقع بهترین مسؤولهای بخشها.
از بین اینهمه دوست و همکلاسی و همکار، فقط رفیق و نگه داشتم. چون باعرضه است و شاگرداول فردوسی و پرتلاش.
از شاگردهام فقط بهترینها رو برای خودم نگه میدارم. خوبترین. بلاخانوم. مجنون.
کنار بهترینها تحقیر شدن و چیزی یاد گرفتن، شرف داره به همزیستی با مفتخورانِ تنپرورِ سطح پایینِ معمولیِ پربهانه.
با همهٔ ترسم دست بلند کردم. مثل وقتی سر کلاس استاد همدانی بودم... مثل وقتی سر کلاس استاد زرقانی بودم... مثل کلاسای استاد مرتضایی... نوشتم من سر کلاسای استاد مرتضایی فشارم میافتاد؟!
اومد طرفم. دفترچهم و گرفتم روبهروش و گفتم میشه سؤالای من و ببینید و نظر بدید؟!
خسته اما بااشتیاق اومد و گفت حتماً عزیزم.
دفترچهم و دست گرفت. بادقت میخوند و من داشتم قالب تهی میکردم...
سر بلند کرد. من رو نگاه کرد. پرسید شما کدوم مدرسه تدریس میکنید. گفتم. گفت تا حالا تیزهوشان تدریس نکردی؟! گفتم مدرسه نه چون رسمی نیستم، اما مُدرّس مؤسسه هستم برای آزمونهای ورودی تیزهوشان.
گفت کدوم دانشگاه درس خوندی؟ چی خوندی؟
گفتم فردوسی😍 ارشد آموزش زبان فارسی😍 اما مدرکم و نگرفتم. لیسانس ادبیات دارم از همونجا.
خندید. بهپهنای صورت. بعد دفترچهم و بالا گرفت و به همه نشون داد. گفت همکارای عزیزم ببینید! ایشون مدلی سؤال طرح کردن که نشون از اِشرافشون به متن درسه... اِشراف به متن درس نشونهٔ مهارته. برای طراحی سؤال استاندارد باید به کتابی که تدریس میکنید اشراف داشته باشید.
بعد دفترچهم و گرفت روبهروی خودم و آروم بهم گفت این سطح سؤال برای مدرسهای که هستی خیلی سخته... صورت سؤال رو تغییر بده تا متناسب با سطح شاگردات بشه...
بعد دفترچهم و بهم داد و باانرژی از سن بالا رفت و پای تختهای که براش آوردن ایستاد و شروع کرد شاخص سهولت سؤال رو گرفتن😍
حتی هرکی حرفی میزد مثل من میپرسید بر چه مبنایی دارید میگید؟!
بعد اینا بیمبنا و سلیقهای😂😂😂😂 هی میگفتن به ما گفتن... به ما گفتن... خودم به نتیجه رسیدم... تجربهم اینه...
این بارها بااحترام گفت من و شما که مبنا نیستیم! لطفاً نظریه یا نگارهٔ مبناتون رو بگید، اونا ولی مبنایی ندارن😂😂😂 خانم دکترم بیمبنا و مرجع صحبت قبول نمیکرد😍
خیلی جلسهٔ خوبی بود.
ممنونم که سطح بالایی خانم دکتر.
ممنونم که مخاطبت رو هم سطح بالا دونستی و برای امروز طرح و برنامه و محتوا داشتی😍
ممنونم که لبریزم کردی از شور و بهم کلی چیزای تازه یاد دادی و باعث شدی بیش از پیش شاگردهام و ترغیب کنم برای دانشگاههای خوب درس بخونن واگرنه به اولین خنگی که خدا زد پس کلهش و اومد خواستگاریشون جواب بله بدن و به زندگی معمولیشون با توهم خوشبختی و تکمیل دین ادامه بدن(!)
سر فرستهٔ انشای شکلکها، چندین پیام دارم که پرسیدید این خلاقیت از کجا میاد؟ ژنتیکه یا کلاسی رفتم و کتابی خوندم؟
یه پیام هم دارم پرسیده چطور میتونم حاضرجواب باشم؟ :)
خلاقیت اونطور که من دیدم بخش زیادیش انتسابی و ذاتیه. عنایتِ خدادادیه. مغزتون متفاوت میبینه و بنبست نداره، همیشه بنبازه.
اما چطور میشه تقویتش کرد یا تا حدی اکتسابی بهش رسید؟
کتابخونها؛
هم خلاقترن
هم حاضرجواب.
کتابخرها نه.
کتابخونهدارها نه.
اونی که پول میده فقط میخره نه.
کتابای یه مؤسسهٔ خاص و یه مسیر خاص نه.
کتابای دورهها نه.
فیلم نه.
موسیقی نه.
کتابخونها!
کتابِ خاصی نیست شما بخونی بعدش خلاق شی(!) یا حاضرجواب(!)
کتابخون باشی هم خلاقی، هم حاضرجواب!
صبحِ جمعهای که اسرائیل چندین سردار و دانشمند ما رو زد، مطمئن بود براندازی میشه. اصلاً این برنامهٔ براندازی بود. فکر کرده بود رهبر رو فراری میدیم مثلاً عراق و کشور تصرف میشه(!)
من مطمئنم هر کشور دیگهای بود براندازی میشد.
ما وسطِ نعمتیم، نمیفهمیم چی شده!
فکر میکنیم همهجای دنیا همینه...
نیست!
کتابخون باشین متوجه میشین!
به ظهر نکشیده جای سردارا جایگزین گذاشتن و جواب ضربت رو دادن!
براندازی نشد!
چون مدیریت بحران شد!
مدیریت بحران چیا میخواد؟
تجربه، شجاعت، توکل، مهارت، یکیش هم خلاقیت.
من چرا هی از بچههام کار گروهی با شرایط دشوار میگیرم؟
میخوام مدیریت بحران یاد بگیرن. میخوام فرداروزی وسط زندگی بگن شب اجرا دعوامون شد ولی حلش کردیم. (روز دختر پارسال نهما)
کی جمعه مدیریت بحران کرد؟
سیدعلی خامنهای!
این خلاقیت از کجا میاد؟
علاوه بر همهٔ چیزهایی که هست، یکیش کتابخون بودن!
آقا تاریخ صدر اسلام خوندن. تاریخ غرب و شرق. تاریخ انقلابهای دنیا. کسی که بدر و حنین و عاشورا خونده و پشتپردهٔ تبوک رو، بیدی نیست که از این بادا بلرزه!
رمانخوان هستن. کسی که رمانخونه یعنی بهتعداد ماجراهای رمانهایی که خونده، ماجراازسرگذروندن بلده.
وَ
آقا قرآنخونه!
من قرآن رو
لازمهٔ کتابخونا میدونم.
درواقع معتقدم
کتابخونا
مادامی که قرآنخون هم نباشن
کتابخون نیستن.
قرآن مجموعهای از تاریخ، رمان، قصه، جغرافی، سیاست، فلسفه و... است.
من قبلاً نوشتم به #بازخوانیِ کتابهای بنیانی و تفکرساز بیش از تازهخوانی اعتقاد دارم.
تصمیم دارم تموم آثار مطهری رو بازخوانی کنم.
وَ قرآن.
سالها پیش در دورهمی تو تلویزیون دیدم محمدرضا شریفینیا رو آوردن.
این آدم خیلی کتابخونه.
اونجا چیزی شبیه به فکر من گفت که کتابخونا کلاً حاضرجوابن.
واژه زیاد تو سرشونه.
آقا رو بیینید؛ چقدر واژهسازی دارن...
شما فکر میکنید من سر وظیفه و معلمی و انقلابی بودنم آقا گوش میدم، ولی اوّلین ذوقی که من سر سخنرانیهای آقا دارم، پیدا کردن کلمات خاصیه که ایشون استفاده میکنن😍❣
این از چی میاد؟
کتابخون بودن!
میخواین خلاق و حاضرجواب باشین؟
کتاب و قرآن بخونید!