گفته بودم چند سال پیش تو یه اردوی جهادی ما تو مهدکودکِ روستا میخوابیدیم و همهٔ گروه شپش گرفتیم.
وقتی برگشتیم فهمیدیم. زینبمون زنگ زد که تو سرم شپش دیدم. گفتم به همهتون خبر بدم سراتون و بررسی کنید.
همه دیدیم و بله، گرفته بودیم.
من خودم شونه کردم سرم و بالاخره اون موجود چندش رو پیدا کردم. بدم اومد و ناراحت شدم ولی به اولین چیزی که فکر کردم راه درمان بود و مراقبت از بقیه.
یادمه تابستون بود.
مادرم آشپزخونه بود.
اومدم و خیلی طبیعی گفتم از اردوجهادی سوغاتی آوردم! شپش!
بعد وقتی داشتم میخندیدم و میگفتم بیا سر شما رو بررسی کنم نگرفته باشی ازم که دیدم مادرم کفگیر بهدست، کوبید تو سرش و گفت خدا مرگم بده! (دور از جون)
من وا رفتم...
مادرم بدوبدو گاز و خاموش کرد و عینکش و برداشت و من و برد حیاط زیر آفتاب و سرم و نگاه کرد.
موجود چندش رو که دید، نشست وسط حیاط و زد به صورتش...
من شوکه شده بودم!
گفتم مامان! این چه رفتاریه؟! مگه سرطان گرفتم؟!
مادرم گفت سرطان کثافت نیست... این کثافته... زندگیمون و برمیداره...
تو دلم خالی شده بود...
بغضم گرفته بود...
اما ناراحت بودم از رفتار مادرم...
بهم برخورده بود...
موهام بلندِ بلندِ بلند بود و دوستشون داشتم... تا قبل از اینکه به مادرم بگم میخواستم با شامپو شیمیایی درمانش کنم، به کوتاهی فکر نکردم. اما اون لحظه اینقدر بهم برخورد که گفتم میرم آرایشگاه کوتاه میکنم قابل شستشو و تمیزی باشه. نگران نباش.
مادرم گفت نههههه! آرایشگاه نری آبروت میره(!) خبر میپیچه فلانی شپش گرفته...
رفت و قیچی آورد و گفت خودم کوتاه میکنم...
من غرورم شکسته بود...
سکوت کردم...
مادرم عاشق موهام بود...
قیچی رو که زد و دستهای از موهام جدا شد، زد زیر گریه...
شب بابام اومد و بهش گفتم و رفت برام یه شامپوی فوقالعاده گرون و قوی خرید که فقط یک بار استفاده میشد و روش کلی هشدار بود که به پوست صورت نخوره و چشما پوشیده باشه و از این چیزا.
برادرام خندیدن و گفتن کو بیا از تو سرت پیدا کنیم بترکونیمشون...
یعنی همهمون طبیعی برخورد کردیم ولی مادرم...
من دیگه موهام اونقدر نشد...
شامپو هم چون قوی بود حالت موهام و از بین برد و اون خرمنِ زیبا دیگه برنگشت...
سر یه بازخوردِ خطا و عدم مدیریت بحران...
سر یه همدلی نکردن...
بابام شب گفت چرا به موهات دست زدی؟! این شامپو کافی بود...
کافی بود. همون یک بار زدم سرم مثل آیینه زلال و تمیز شد. رفیق هم از همون شامپو زد و یک هفتهای مشکل حل شد. برخی دوستانمون که هنوز درگیر بودن و داشتن راهای الکی مثل سس و عرق فلان گیاه و نفت و رنگ و این خزعبلات و پیش میبردن هم دیدن به نتیجه نرسیدن و از شامپوی من گرفتن.
مشکل حل شد
جز اثرات و خاطرهش...
تو جهادی بلوچستان، همون روزای اول، یه صبحی نیروهام بیدار شدن و دیدم جیغ و فریاد بلند شد که ریحانه شپش گرفته...
اونجا نیروهام از متوسطه اول بودن تاااااااااا مسؤول پایگاه چهل ساله...
و بی استثنا همهشون مثل مادرم به تقلا افتادن و جیغوداد...
رفیق بهم خبر داد.
من پی کارای صبحانه بودم...
خیلی آروم اومد درِ گوشم گفت ریحانه سرش شپش گرفته و اسکان و گروه وحشت کردن...
همونجا یاد مادرم افتادم...
یاد غرورِ خودم...
وارد اسکان شدم.
همه وسایلشون و از دور ریحانه جمع کرده بودن...
ریحانه تنها نشسته بود یه گوشه و گریه میکرد...
کمسنوسال بود...
اولین اردوی جهادیش...
هنوز کلی از اردو مونده بود...
با شوخی و خنده گفتم شنیدم به آمارمون اضافه شده! امکاناتم وسط این بیابون کمه، کی با خودش ازدیاد نسل آورده؟!
همه با وحشت داد زدن ریحانه شپش گرفته...
ریحانه
با شرمندگی
و خجالت نگاهم کرد...
بیاونکه چادر دربیارم...
چیزی دستم کنم...
رفتم بالاسرش... با انگشتای خودم موهاش و باز کردم و شروع کردم دیدن که ببینم چقدر شدت داره...
همونطور که نگاه میکردم با ریحانه اما بلند صحبت کردم:
تو مربیِ نوجوانهایی. از اونها آلوده شدی. بهداشت اینجا ضعیفه. آب نیست. فرهنگش نیست. برای همین هرکسی بلوچستان نمیاد. سیستان میرن. سیستان رو بورسه برای جهادی. آبادتره. نزدیکتره. شهرتره. فارسیتره. ولی بلوچستان بیابونِ خداست... نمیدونم درسته یا نه، ولی فکر کنم اولین گروه جهادی خانمهاییم که جرأت کردیم فقط با یک آقای همراه، پاشیم بیایم اینجا... شپش که قابل حله... شما به این فکر کن ما اومدیم جایی که جادههاش پر از قاچاقبره... مرزش پاکستانه... اشرار داره... اینا کم چیزیه؟! شپش هم خاطرهٔ این روزایی که بعدها با افتخار ازش یاد میکنید... چند تا دخترِ دلگنده... با توانِ محدود اما نیتهای بزرگ...
گریهٔ ریحانه بند اومد...
هیاهوی نیروها خوابید...
موهاش و بافتم و گفتم هنوز اولشه عزیزم. انشاءالله زود جلوش و میگیریم.
چند تا موجودی رو که از سرش پیدا کرده بودم و تو دستم بود نشونش دادم... اول ترسید... دید من دستم و نکشیدم دوباره نگاه کرد...
گفتم تخمش تو سرت نیست. این خبر خوبیه. یعنی همین تازه گرفتی. الآن وقت نیست. صبحانه بخورین برین کلاساتون. ظهر اومدی موهات و شونه میکنم و دونهدونه پیداشون میکنیم. تا اون موقع همه از این به بعد با روسری باشید و هیچکس سرش برهنه نباشه تا ظهر همه رو ببینم.
خیلی آسوده رفتم بیرون دستام و شستم و برگشتم ساعت رو اعلام کردم.
همه نشستن سر سفره. اما هنوز کنار ریحانه نبودن.
من رفتم و نشستم کنار ریحانه. رفیق هم اومد و نشست اون سمتش. شروع کردیم به خوردن.
اونا رو فرستادم کلاس و به مسؤول آقا گفتم و خواهش کردم شامپو برامون تهیه کنن.
برگشتم اسکان و اول سر رفیق و نگاه کردم. پاک بود.
بعد سر آشپز. پاک بود.
نشستم رفیق سر خودم و ببینه. پاک بود.
تأکید کردم دیگه کسی سربرهنه نباشه.
با رفیق اسکان رو جارو زدیم. پتوها و پارچهها رو تکوندیم. جای ریحانه پارچهٔ سفید بزرگی پهن کردم و وسایل خودم رو بردم کنارش. یعنی که خودم شب کنارش میخوابم. رفیق هم اومد. باید با این کار ترس بقیه رو میریختم و غرور ریحانه رو نجات میدادم.
ظهر همه اومدن.
بیاونکه بگم، اینقدر مضطرب بودن که خودشون اومدن پیشم. تو رو خدا سرم و ببینید...
حتی کارکشتهٔ چهل سالهمون...
پارچهای سفید پهن کردم و روی اون سر دونهدونهشون رو بررسی کردم. الحمدلله همه پاک بودن. فقط ریحانه گرفته بود. از دخترای نوجوان کلاسش که دیده بودم موهاشون تمیز نیست...
با این حال مسؤول آقا لطف کردن به تعداد همه شامپوی شپش گرفتن. تا کلاس عصر، همه رو فرستادم حمام که سرشون رو با شامپو بشورن. بعد از حمام موهای دونه دونهشون رو بررسی کردم. شونه کردم. بلندا رو بافتم و کوتاها رو جمع کردم و همه رو مجبور کردم روسری بپوشن.
ریحانه رو هر روز میفرستادم حموم که سرش رو با شامپو شپش بشوره. روزی سه بار سرش رو شونه میزدم. موجوده رو با ناخنام از لای موهاش میکشیدم. جلوی خودش میترکوندم. میخندیدیم.
بچهها بعد از یک روز دیدن رفتارم، میومدن کنارم میایستادن. بالاسر ریحانه. بعد کمکم دوباره کنار هم نشستن. کنار هم خوابیدن. با هم تو اسکان، والیبال بازی کردن، وقتی سروصداشون بالا گرفته بود و از بیرون اومدم تذکر بدم، گفتن فرمانده تو رو خدا بذار جام و تموم کنیم، جامِ مَشپوشینه آخه!
مشپوشین؟!
یکصدا باخنده گفتن شپشزدهها! جامِ حذفیِ شپشزدهها!
و میمُردیم از خنده...
شپش شد خندهٔ ریحانه و بچهها...
شد تجربه...
نشد تلخی... نشد کدورت...
تا روز آخر هم سرش پاک شد...
پاک پاک.
سرطان نبود که! آزمونِ همدلی بود...
بهوقت خوشی که همه رفیقن...
تو تلخیها باید عیار سنجید...
سربهراه
سلام بر خدیجه سلام الله علیها❣
امشب
طرد و تنها بود و دردمند
اما عاقبت بهخیرِ کوثر شد...
هدیه برای مادرم جوراب بافت سنتی گرفتم پادرده، بپوشه گرم شه. ۳۵۰ هزار تومان.
با مادرم رفتیم برای اتاقم موکت و فرش بخریم. فرشی که پسندیدم سیزده و نیم میلیون بود و پولامون تموم شده بود.
مادرم انگشترِ طلای یادگارِ مادرش و ضمانت گذاشت مغازه، تا بتونیم ازدمقسط فرش و برای من برداریم.
روز مادر مبارک❤️🩹
سربهراه
هدیه برای مادرم جوراب بافت سنتی گرفتم پادرده، بپوشه گرم شه. ۳۵۰ هزار تومان. با مادرم رفتیم برای ات
تا به این سن
هیچکس اندازهٔ مادرم قلبم رو نشکسته...
وَ هیچکس اندازهٔ مادرم برام مایه نذاشته...
چرا شما مامانا اینطوریاین؟!
مادرم از اوناست که یکروزه باااااااااید همهچیز رو مرتب کنه(!)
متأسفانه من هم این اخلاقِ گند رو به ارث بردم😒
البته دارم تلاش میکنم کنترلش کنم.
خصوصاً وقتی مثل حالا کارای مدرسه هم گردنمه.
بدیِ این اخلاق چیه؟
تو یه هفته زندگیتون روبهراهه، ولی تا سالها درد و بلا به تن و بدنتونه...
از صبح دارم روضه میخونم مامان آموزش و پرورش امتحانا رو گذاشته از دوم دی... یعنی من تا دوشنبه باید تموم سؤالام و طرح کنم و بدم مدرسه... واگرنه مدرسه برای چاپ و تکثیر بهزحمت میفته...
مادرم چی میگه؟!
ای مادر راست میگی... تو برو بشین کارا مدرسه رو بکن، اتاقتم من میچینم...
مامان! 😭😐 من این و گفتم که بدونی میخوام کمکت کنم ولی باید صبور باشی... مدرسه اولویته... 😭
از راهِ دیگه وارد میشم؛
مامان اتاقم و خودم باید تمیز کنم. جارو کشیدم، موکت انداختم، امشبم سقف و دیوارا رو میکشم، بعد کل وسایلم و کوه میکنم یه گوشه و بهمرور میچینم.
شمام بهمرور کار کن. مردم خونهتکونیشون بهمروره. طرف دویست کیلو وزنشه، صد تا حشم و خدم داره، کلیپ گرفته سه تا کشوی آشپزخونه رو تمیز کرده، سه تا بعدی رو گذاشته دوشنبه(!) شما پادرد... کمردرد... چرا متوجه نیستی؟!😭
از آشپزخونه شروع کن، بذار من امتحانا رو برسونم، حمام و کاشیها و کابینتا با من.
میگه باشه باشه...
اومدم پایین ظرفا رو بشورم، میبینم کمدِ سنگینِ آشپزخونه رو برداشته از بالا، داره از پلهها میاره پایین...😭😭😭
رفتم شام ساندویچ بگیرم چون همه درگیر کار بودیم و شام نداشتیم. گفتم تا دم حرم هم برم به آقا تبریک بگم. مشهد پر از موکب چای و شیرکاکائو بود (قمیها خوندید؟😒) منم دست رد به سینهٔ موکبی نزدم، خصوصاً که چون مشهد موکب زیاده، صفی نیست معمولاً (قمیها! مستفیض شدین؟😏)
یکی از موکبا، پرچمِ حرمین کربلا داشت. چهار تا خانم جوان رو حمایلزده گذاشته بودن کنار پرچما، بهعنوان خادم.
رفتم پرچما رو بوسیدم و چای برداشتم بشینم همونجا بنوشم که دیدم هر چهار خادمشون چادرای زینتی دارن و آرایشکرده هستن...
چایم و که خوردم، رفتم پیش اونیکه میخورد اصلیه باشه. اول سلام و خدا قوت گفتم و عید و روزشون رو تبریک گفتم. بعد گفتم چقدر کارشون ارزشمنده که موکب دارن و پرچم هم آوردن. بعد گفتم خادمیِ اهل بیت علیهم السلام روزی هرکس نمیشه و شما چه فرصتِ مغتنمی روزیت شده. وقتی خانومه بهم خوشبین شد و کلی تشکر و قربونصدقه به زبونش ریخت، گفتم انشاءالله همونطور که دلتون، نیتتون و تلاشتون خادمیه، پوشش و لباسی که در این مقام دارید هم شأن و مقام خادمی داشته باشه.
خیلی زود اخماش رفت تو هم که متوجه نشدم... چطور؟!
تو دلم گفتم مذهبیان دیگه(!) خدا نکنه یه دورهٔ مذهبی برن... یه کتابی بخونن... یه سفر زیارتی... خدا نیاره روزی که اینا رو کسی صدا بزنه خادم... دیگه خدا رو هم بنده نیستن(!) کل دنیا بردهشونن و اینا پیامبر آخرالزمان(!) هدایتشدگانی که در توهمِ رزقوروزیِ الهی میلولن و بقیه همه گمراهانی منتظر هدایتِ اینان(!) تا ازشون تشکر کنی و بگی نظرکردهٔ خدایی و ما غبطهخوران به تو، بادکرده و خوشاخلاقن🤢 ولی وای از روزی که عیباشون و به روشون بیاری... 😂
ولی ظاهرم و از حالت دوستی خارج نکردم. گفتم شما در لباس اهل بیت علیهم السلام میشید الگو. الگو باید از اهل بیت علیهم السلام خط بگیره،
نه دلبخواه(!)
نه حس(!)
نه نظر(!)
نه عرف(!)
بیاید با هم مرور کنیم؛
حضرت صدیقهٔ اطهر سلام الله علیها امشب اینجا بودن، اصلاً خادمیِ خانمی رو برای موکبی مخلوط با آقایون میپذیرفتن؟!
اینکه خانمها حمایلبسته، بایستن کنار پرچمهایی که مختص همه است، نه فقط خانمها... رو میپذیرفتن؟!
بر فرض میپذیرفتن... با چادرهای کارشدهٔ جذابِ شما؟!
اصلاً چادر به کنار... حضرت زهرا سلام الله علیها، با آرایش زیر پرچمِ اسلام خدمت میکردن؟!
و با لبخند بهش خیره شدم.
با اخم و بیادبی جواب داد امشب بهخاطر عید بچهها خواستن مرتب باشن... اسلام، دین شادیه... ما باید جاذبه داشته باشیم... باید همه رو به دین جذب کنیم...
دوست داشتم انگشت بزنم چای این موکب رو بالا بیارم...🤮
با همون لبخند بهش گفتم؛ فهمیدین اونی رو که باید. مهم اینه امشب خوب بخوابید. بی شرمندگی برابر صاحبِ این پرچم.
و دست گذاشتم روی پرچم امام حسین علیه السلام و رفتم.
پس از خرید و خونهتمیزی و خرید و امربهمعروف و نهی از منکرِ خادمِ اهل بیت علیهم السلام
(چه مسجدِ ضراری...)
حالا با بدندرد و خستگی
در اتاقِ بغلِ اتاقم
دارم بیهوش میشم...
و فردا هم بهاندازهٔ هزاااااااااار سال کار داریم...
برای پدر و مادرم اگر شد صلواتی هدیه کنید به امام زمان علیه السلام که خدا سلامت، قوت و برکتشون بده🙏
اینکه اون نیمدایره کج نصب شده تقصیر ما معلمهاست!
همکارام که امتحان و انشای با مداد رو تصحیح میکنن... اونا که فریبِ جوابای طولانی رو میخورن بیاونکه پاسخِ صحیح داخلش باشه... اونا که تاریخِ ارائهٔ کار و پروژه میدن، اما هرکی دیر بیاره هم قبول میکنن... اون همکارای عقبموندهٔ مفتخورم که روزنامهدیواریهای تکراری، کاردستیهای تقلبی، نوشتههای گوگلی، کلاسهای شلخته، دفترای کثیف و هر کارِ بیکیفیتی رو نمره میدن...
همه دارن نسلی بیکیفیت تربیت میکنن که طلبکارن بیاونکه کارشون رو درست انجام بدن... مفتخورن بیاونکه زحمت بکشن... وَ اهمالکارن بیاونکه کسی بازخواستشون کنه...
به مادرم گفتم چرا برقکار رو توبیخ نکردی و از حقوقش کم نکردی؟ گفت چی بگه آدم؟ پیش اومده دیگه، سخت نگیر(!)
گفتم پیامبر صلوات الله علیه سنگای داخل قبر و که روش خاک میریزن درست و دقیق میچیدن، سختگیرن؟! کسی که کارش رو درست انجام نداده باید توبیخ شه و کسی که بیش از وظیفهش پیش رفته تشویق.
من آدمِ پیگیر و پیلهای هستم؛
نه برقکار رو بابتِ این نیمدایرهٔ کج حلال میکنم،
نه فرشفروشی که اول گفت سیزده و نیم، بعد که فرش و آوردن پایین و پشتش و خوند و گفت پونزده،
نه نقاشی که تمیز و یکدست رنگ نکرده.
از پولی که بابتِ این پلشتکاریها و بیمسؤولیتیها گرفتن نمیگذرم.
تنها از نجارِ کتابخونهم راضیام که هنوز پولش رو نگرفته اما دقیق طبقِ طرحی که دادم برام کتابخونه ساخته و تمیز و مناسب.
پسر جوانیه واگرنه میرفتم و ازش تشکر میکردم و قدردانی.
سربهراه
اینکه اون نیمدایره کج نصب شده تقصیر ما معلمهاست! همکارام که امتحان و انشای با مداد رو تصحیح میکن
من حتی از پدر و مادراشون که بچههایی طاهرخور و دلسوزِ مردم تربیت نکردن و وقتی بچه بودن و هر گندی زدن، قربون دستوپای بلوری سوسکای سیاهِ بیخاصیتشون رفتن هم نمیگذرم!
حتی از معلمهایی که گفتم!
بابتِ هر اهمالکاریای که دارم میبینم از اینا نمیگذرم و اتفاقاً بیش از عامل، از همین ریشهها حسابرسی میکنم!
از پدر و مادرای بهدردنخورِ اهمالکار در تربیت،
تا معلمایی که گندِ پدر و مادرا رو تلاش نکردن جبران کنن، هیچ، بلکه این مسیر رو تقویت کردن و باشتابتر ادامه دادن(!)
گفته بودم از پسش برمیام.
این دو ماهِ سخت گذشت.
نه از شبکاریم زدم،
نه از مدرسه.
هم در شبکاری در کارم عالی بودم،
هم در مدرسه.
تو همین دو ماه سفر رفتم.
تو همین دو ماه یه قصه نوشتم.
تو همین دو ماه سهمگینترین رنجهای عالم رو پشت سر گذاشتم.
تو همین دو ماه گریه گریه رو صبوری کردم تا اتاقِ خودم... خلوتِ خودم...
تو همین دو ماه یه شبِ تلخ داشتم که بهجای زمینگیر شدن، از خودم پرسیدم حالا چطور حلش کنم؟
درسته هنوز به جواب نرسیدم،
اما
زمینگیر نشدم.
تو همین دو ماه رفتم دانشگاه و پیگیر راهی شدم برای برگشتن به دنیایی که توش حیّ و نامیرام؛
درس خوندن...
درس خوندن...
درس خوندن...
ز گهواره تا گور.
امشب دارم به نتیجهٔ صبوریهام نگاه میکنم؛
این کتابخونه رو سه سالِ پیش دلم خواست...
این مدل فرش رو شاید هشت یا نُه سالِ پیش...
سه ساله دلم میخواد قبل از ماه رمضان خونهتکونی کنم و نمیشد...
حالا دیر یا زود...
بهشون رسیدم...
نشستم روی فرشِ زیبام،
روبهروی کتابخونهٔ محشرم،
وَ از خودم میپرسم خب؟ قراره با نعمتهای جدید چه گلی به سر دنیا بزنم؟! قراره با فرصتهای جدید چطور بندگی کنم؟! این فرش، این کتابخونه قراره کجای ظهور رو سرعت بده؟!
بغضهای اون دو ماه داره لب میزنه... نزدیکِ ترکیدنه...
مادر و زنداداش از میانهٔ کار میان اتاقِ چیدهشدهم و ببینن...
مامان میگه یه دورم روی فرشت برقصیم. میگم نه. این فرش با حدیث کسا افتتاح شده. به رقص کشیده نمیشه.
زنداداش مبهوت سلیقهمه و لبریز تعریف. مامان فکرشم نمیکرد انگشترِ یادگارِ مادرش که ضمانت گذاشت، الآن اینقدر زیبایی بهچشم بیاره...
اونا که میرن در رو میبندم. دوباره میشینم پای تکدرختِ وسطِ فرشم. روبهروی کتابخونهم. زیارت عاشورا پخش میکنم. بغضی که داشت لب میزد، صبور و بیصدا پای سلامِ اوّل روی گونههام به سجده میافته...
نعمتهای قبلی رو مگه چطور استفاده کردم؟! ۳۵ سالهمه... عمرم منفیِ ۳۵...
کدوم باری رو از زمین برداشتم؟! کدوم باری رو به مقصد رسوندم؟! با این دستهایی که امشب خسته است، چه کاری برای ظهور کردم؟! با این پاها؟! با کمری که داره از خستگی دوتا میشه؟! پدرم؟! مادرم؟! زنداداشم؟! رفیقم؟! کارم؟! اتاقم؟! پولم؟! دانشم؟!
بغضِ دوماهه سر از سجده برنمیداره...
اللهم اجعلنی عندک وجیهاً بالحسین علیه السلام...
هیچی!
هیچی تو دستهام نیست...
به نعمتهام اضافه شده...
در حالی که من هنوز نعمتهای قبلی رو در راه نعمتدهنده مصرف نکردم...
هیچی ندارم جز علاقه به امام حسین علیه السلام...
من حتی نعمتِ امام حسین علیه السلام رو نتونستم شکر کنم...
آه خدا...
بالحسینِ...
بالحسینِ...
بالحسینِ...
میشه بهخاطر محبتم به امام حسین علیه السلام، بازسازیم کنی؟! میشه تَرَکهای عمیقِ گناه رو تو زندگیم تبدیل به کتابخونهای زیبا کنی؟! میشه از نو آجرم بچینی؟! شکافخوردههای سست رو از بینِ وجودم بیرون بکشی؟! از نو گچم بزنی؟! رنگم بزنی؟! برقم بندازی؟! محبتِ امام حسین علیه السلام جاش این خرابهٔ روبهریزشِ من نیست... منم جز امام حسین علیه السلام کسوکاروپناه و جایی ندارم برم... اینقدر زیرِ این تَرَکِ عمیقِ گناه میمونم تا بازسازیم کنی... مثل اتاقم...
میدونی درد چیه؟!
اینکه من از پسِ این دو ماه براومدم،
اما از پسِ شکرِ نعمتهاش هنوز برنیومدم...
و أسأله أن یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله و أن یرزقنی طلب ثاری مع امام هدی...
به امام حسین علیه السلام
من رو ببخش و سربهراه کن...
به جبر هم که شده...
به جبر هم که شده...
به جبر هم که شده...