eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
این‌که اون نیم‌دایره کج نصب شده تقصیر ما معلم‌هاست! همکارام که امتحان و انشای با مداد رو تصحیح می‌کن
من حتی از پدر و مادراشون که بچه‌هایی طاهرخور و دلسوزِ مردم تربیت نکردن و وقتی بچه بودن و هر گندی زدن، قربون دست‌وپای بلوری سوسکای سیاهِ بی‌خاصیت‌شون رفتن هم نمی‌گذرم! حتی از معلم‌هایی که گفتم! بابتِ هر اهمال‌کاری‌ای که دارم می‌بینم از اینا نمی‌گذرم و اتفاقاً بیش از عامل، از همین ریشه‌ها حسابرسی می‌کنم! از پدر و مادرای به‌دردنخورِ اهمال‌کار در تربیت، تا معلمایی که گندِ پدر و مادرا رو تلاش نکردن جبران کنن، هیچ، بلکه این مسیر رو تقویت کردن و باشتاب‌تر ادامه دادن(!)
گفته بودم از پسش برمیام. این دو ماهِ سخت گذشت. نه از شب‌کاری‌م زدم، نه از مدرسه. هم در شب‌کاری در کارم عالی بودم، هم در مدرسه. تو همین دو ماه سفر رفتم. تو همین دو ماه یه قصه نوشتم. تو همین دو ماه سهمگین‌ترین رنج‌های عالم رو پشت سر گذاشتم. تو همین دو ماه گریه گریه رو صبوری کردم تا اتاقِ خودم... خلوتِ خودم... تو همین دو ماه یه شبِ تلخ داشتم که به‌جای زمین‌گیر شدن، از خودم پرسیدم حالا چطور حلش کنم؟ درسته هنوز به جواب نرسیدم، اما زمین‌گیر نشدم. تو همین دو ماه رفتم دانشگاه و پیگیر راهی شدم برای برگشتن به دنیایی که توش حیّ و نامیرام؛ درس خوندن... درس خوندن... درس خوندن... ز گهواره تا گور. امشب دارم به نتیجهٔ صبوری‌هام نگاه می‌کنم؛ این کتابخونه رو سه سالِ پیش دلم خواست... این مدل فرش رو شاید هشت یا نُه سالِ پیش... سه ساله دلم می‌خواد قبل از ماه رمضان خونه‌تکونی کنم و نمی‌شد... حالا دیر یا زود... بهشون رسیدم... نشستم روی فرشِ زیبام، روبه‌روی کتابخونهٔ محشرم، وَ از خودم می‌پرسم خب؟ قراره با نعمت‌های جدید چه گلی به سر دنیا بزنم؟! قراره با فرصت‌های جدید چطور بندگی کنم؟! این فرش، این کتابخونه قراره کجای ظهور رو سرعت بده؟! بغض‌های اون دو ماه داره لب می‌زنه... نزدیکِ ترکیدنه... مادر و زن‌داداش از میانهٔ کار میان اتاقِ چیده‌شده‌م و ببینن... مامان می‌گه یه دورم روی فرشت برقصیم. می‌گم نه. این فرش با حدیث کسا افتتاح شده. به رقص کشیده نمی‌شه. زن‌داداش مبهوت سلیقه‌مه و لبریز تعریف. مامان فکرشم نمی‌کرد انگشترِ یادگارِ مادرش که ضمانت گذاشت، الآن این‌قدر زیبایی به‌چشم بیاره... اونا که می‌رن در رو می‌بندم. دوباره می‌شینم پای تک‌درختِ وسطِ فرشم. روبه‌روی کتابخونه‌م. زیارت عاشورا پخش می‌کنم. بغضی که داشت لب می‌زد، صبور و بی‌صدا پای سلامِ اوّل روی گونه‌هام به سجده می‌افته... نعمت‌های قبلی رو مگه چطور استفاده کردم؟! ۳۵ ساله‌مه... عمرم منفیِ ۳۵... کدوم باری رو از زمین برداشتم؟! کدوم باری رو به مقصد رسوندم؟! با این دست‌هایی که امشب خسته است، چه کاری برای ظهور کردم؟! با این پاها؟! با کمری که داره از خستگی دوتا می‌شه؟! پدرم؟! مادرم؟! زن‌داداشم؟! رفیقم؟! کارم؟! اتاقم؟! پولم؟! دانشم؟! بغضِ دوماهه سر از سجده برنمی‌داره... اللهم اجعلنی عندک وجیهاً بالحسین علیه السلام... هیچی! هیچی تو دست‌هام نیست... به نعمت‌هام اضافه شده... در حالی که من هنوز نعمت‌های قبلی رو در راه نعمت‌دهنده مصرف نکردم... هیچی ندارم جز علاقه به امام حسین علیه السلام... من حتی نعمتِ امام حسین علیه السلام رو نتونستم شکر کنم... آه خدا... بالحسینِ... بالحسینِ... بالحسینِ... می‌شه به‌خاطر محبت‌م به امام حسین علیه السلام، بازسازی‌م کنی؟! می‌شه تَرَک‌های عمیقِ گناه رو تو زندگی‌م تبدیل به کتابخونه‌ای زیبا کنی؟! می‌شه از نو آجرم بچینی؟! شکاف‌خورده‌های سست رو از بینِ وجودم بیرون بکشی؟! از نو گچم بزنی؟! رنگم بزنی؟! برقم بندازی؟! محبتِ امام حسین علیه السلام جاش این خرابهٔ روبه‌ریزشِ من نیست... منم جز امام حسین علیه السلام کس‌وکار‌وپناه و جایی ندارم برم... این‌قدر زیرِ این تَرَکِ عمیقِ گناه می‌مونم تا بازسازی‌م کنی... مثل اتاقم... می‌دونی درد چیه؟! این‌که من از پسِ این دو ماه براومدم، اما از پسِ شکرِ نعمت‌هاش هنوز برنیومدم... و أسأله أن یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله و أن یرزقنی طلب ثاری مع امام هدی... به امام حسین علیه السلام من رو ببخش و سربه‌راه کن... به‌ جبر هم که شده... به‌ جبر هم که شده... به‌ جبر هم که شده...
شب‌کاری بودم. به‌مناسبتِ روزِ زن هدیه گرفتم. آیِنه. با یادداشتی که می‌خوانید. وَ زیرِ آن‌جا که پوشانده‌ام، اسمم نوشته شده❣ من دیوانهٔ هدیه‌های فکرشده‌ام... دیوانهٔ جزئیات... شیفتهٔ دقت به آن‌چه دوست می‌داری... مثلاً آینهٔ جیبی... مثلاً رنگ سبز در طیف‌های ملایم... مثلاً حتماً بسته شدنِ جانمازجیبی... قاشق و چاقوی جیبی... آینهٔ جیبی... چون برای مسافرت سبک، کم‌جاگیر و مطمئن از گم شدن می‌شود... من مجنونِ سلیقه‌ام... تمیزی... ظرافت... آن دوخت‌های مرتب به‌جای چسب... من روانیِ غافل‌گیری‌ام و فلسفه‌بافیدن... هدیه‌ام را که دیدم گفت: المُؤْمِنُ مِرآة المُؤْمِن... ای لعنتیِ بلدِ آدم❤️
ای دست‌های پرتوان؛ برسید به دادِ این ناتوان😫
لوله‌کش اومد کار کنه، کابینت و شکافت... کابینتی اومد شکاف و درست کنه، سینک و سوراخ کرد... تعمیرکار آوردیم ماشین لباسشویی رو جای جدیدش نصب کنه، شلنگ آبش و پاره کرد... لوله‌کش دوباره اومد، شلنگ و درست کرد، جای ماشین لباسشویی رو خراب کرد... دوباره نجار آوردیم... دوباره کابینتی... و مادرم داره هر بار هزینه می‌ده... من خونه باشم هزینه نمی‌دم. من خونه باشم پوست از سرشون می‌کّنم. کلامی اعتراض کنن شکایت می‌کنم. شده دو سال پیگیر دادگاه باشم، این اهمال‌کارای تن‌پرور مفت‌خور رو ادب می‌کنم‌. کاری که پدر و مادرای مفت‌خورترشون نکردن. کاری که معلمای مفت‌خورترترشون نکردن. مامان داره غصه می‌خوره. می‌گه هر طرف و درست می‌کنم، یه طرف دیگه خراب می‌شه. مردها کمک نمی‌کنن. مردها نق می‌زنن. مردها حرف مفت می‌زنن. مردها فقط مثل بچه‌ها دارن دور خودشون می‌چرخن. مامان داره غصهٔ زندگی‌ای که جمع نمی‌شه و آشپزخونه‌ای که شلوغ و بی‌فرش مونده رو می‌خوره. بابا داره سخنرانی می‌کنه چرا سه‌راهی‌ای که سوخته بوده رو انداختیم دور، اون‌ درست می‌شد(!) داداشم از سربازی مرخصی اومده و باید تلویزیون و نصب کنه. باید ساعتِ بزرگ و سنگین پذیرایی رو به دیوار بزنه. باید بره پشت بوم و تمیز کنه. ولی داره سخنرانی می‌کنه می‌تونه فندکِ وسطِ گاز رو که خراب شده درست کنه! درست نمی‌کنه ها، داره سخنرانی می‌کنه که می‌تونه درست کنه(!) اون یکی داداشم هم داره سخنرانی می‌کنه گرونیه! تقصیر نظامه! این‌که ما بابتِ اهمال‌کاریِ اشخاص داریم سه‌برابر هزینه می‌کنیم، تقصیر رهبره! زن‌داداشم نشسته کنار مادرم. در سکوت. من می‌بینم آستانهٔ تحمل مادرم داره تموم می‌شه. خودم از مدرسه اومدم. از شب‌کاری. زیر چشمام چاه شده. صورتم چروک و زرد و زشت. دست و گردنم درد می‌کنه و تموم امروز نتونستم گردنم و تکون بدم. ناهار نخوردم چون فرصت نکردم. سؤالای متوسطه دومم و هنوز طرح نکردم. کتابام و چیدم وسط فرشم و هنوز نچیدم کتابخونه. مامان و که می‌بینم ولی فرومی‌ریزم... مامانم هرچقدر اذیتم کنه، وقتی حالش بد باشه من ویران می‌شم... چای دم می‌کنم و می‌شینم وسط سخنرانیِ مردهایی که بلدن پول دربیارن و جز این عرضه‌ای ندارن... می‌شینم روبه‌روی سکوتِ غمگینِ زن‌داداشم و بهتِ روبه‌گریهٔ مادرم... چایم رو می‌خورم. تصمیمم و گرفتم. باید جهادی عمل کرد. هرجای این دنیا که به گره خورد، باید جهادی عمل کرد. این اعتقاد و سبک زندگی منه. این انتخاب همسر منه. نگاه جهادی. مدیریت جهادی. فکرشده‌. سریع. با کمترین هزینه و بیشترین فایده‌. همیشه بن‌باز. توکل. مدیریت بحران. عقب‌نشینی نکردن. عمل به‌جای حرف. توسل. خستگی‌ناپذیری. امید. بلند می‌شم. همین‌طور که دارم لیوان و قندون و جمع می‌کنم دستوری و قاطع برنامه‌ها رو بلندبلند می‌گم. در مدیریت جهادی قوهٔ قهریه و عاطفه توأمان و به‌موقع نیازه. بابا لیست خرید داریم. براتون می‌نویسم و همین الآن می‌رید پی‌اش. بدون اونا هم برنمی‌گردید. شما داداش، می‌ری خونهٔ خودت شام می‌خوری می‌خوابی که فردا خوابت نبره بری سر کار. بعد از کار میای این‌جا کمک. سر راه شام می‌گیری برای ما میاری و خودت می‌ری. شما سربازِ مملکت؛ امروز خوابیدی نفس تازه کردی. الآن پا می‌شی تلویزیون و نصب می‌کنی. سیم داره، نداره، چیزمیزش هست و نیست، همین الآن تهیه می‌کنی. تا آخر شب باید درست شه. زود تمومش کن چون ساعت هم امشب باید بره روی دیوار. تا نشده هم خواب بی‌خواب. مامان شما زنگ بزن لوله‌کش و نصاب و برای فردا صبح هماهنگ کن. حوصله داشتی بعدش جارخت‌خوابی رو مرتب کن. زن‌داداش شما هم کمک مامان باش لطفاً. خودمم می‌رم چیدن کتابخونه‌م. بعدی وجود نداره. الآن بی‌فرش و آشفته‌ایم‌. پس همه کار و الآن می‌کنیم. همه کارا هم تموم می‌شه. این دو ماه شروعش برای همه‌مون سخت بود ولی تموم شد. ۹۰ درصد کار انجام شده. این چیدنا و نصب کردنا هم همیشه برای همه سخته. همه کار کنیم به‌جای حرف و نق زدن درست می‌شه. دلیل گرونی و بی‌برکتیِ پول‌ها هم نیت‌های شر و سست کار کردن و اهمال‌کاریه. کم‌فروشی فقط این نیست که به‌جای یک کیلو، ۹۹۹ گرم بدی، همین‌که خونهٔ مردم رو خونهٔ خودت ندونی، بادقت و مراعات کار نکنی، جیب مردم رو جیب خودت ندونی، می‌شه کم‌فروشی. پشت همهٔ این آدما که ما رو اسیر کردن آه و نفرینه. برای همین سه برابر پول می‌گیرن، ماشین می‌کنن، خونه می‌کنن ولی مریضی دارن، بی‌مهری، طلاق، افسردگی، بی‌وقتی، بی‌لذتی، هزار مشکل. پول زیاد دارن ولی یه کربلا روزی‌شون نمی‌شه، ماشین دارن ولی تا حرم امام رضا علیه السلام دعوت نمی‌شن، خونه دارن ولی سال تا سال یه روضه تو خونه‌هاشون خونده نمی‌شه... برکت از حلال‌خوری میاد... امتحانا از دومه و امروز معلما تو سرشون می‌زدن که پنج_شش درس عقبن...
خب چرا؟ توی معلم مگه برنامه نداشتی؟ مگه نباید مدیریت هر پیش‌بینی‌ای رو می‌داشتی؟ بعد خدا باهاش اتمام حجت می‌کنه، اسمش رو تو لیست مکه دانشجویی درمیاره که بگه من فرصتت دادم، اونم ماشین داره، طلا داره، پول داره، ولی می‌گه فعلاً نمی‌خوام برم... زندگی یه بخش مهم داره که همه ازش غافلن؛ اونم لذته! لذت بردن از درس خوندن برکته. لذت بردن از کار برکته. لذت بردن از بچه‌داری، شوهرداری، آشپزی، برکته. لذت بردن از نماز خوندن برکته. لذت بردن از خدمت کردن برکته. لذت بردن از سلامتی برکته. لذت بردن از نعمات جدید برکته. لذت بردن از پولی که درمیاری برکته. اون پول کم هم باشه، وقتی حلال باشه برکت داره. با همون پول کم خدا زندگی پیش می‌بره. لذت بردن از کم هم برکته. اگر آدم لذت حلالی تو زندگیش نداره، یعنی باید برگرده و مسیر به‌دست آوردن‌هاش و وارسی کنه... پول درآوردن آب خوردنه، ولی حلال درآوردن سخته سخته! و اینا همه به خود آدم ربط داره و انتخاباش. همه مشغولِ کاریم. مامان داره می‌خنده. زن‌داداشم هم. خدا هم آشتی کرده و بارون می‌پاشه به زندگی‌مون. یا صاحب‌الزمان؛ از شما مدد❣
لذت بردن رو جدی بگیرید! با همهٔ سختی‌ها، رنج‌ها، دردها، مشکلات، نداری‌ها، نرسیدن‌ها، شکست‌ها، هرچی... از زندگی لذت می‌برید؟ از درس خوندن؟ از کار کردن؟ از نمازای یومیه؟ از دو صفحه قرآن روزانه؟ از سر سفره با خانواده بودن؟ حتی با قهرها، با کدورت‌ها، با هرچی. لذت بردن بلدید؟! اگر نه... اسلام رو دانلود کنید!
بدنم کوفته و خوابیده، ولی مغزم... مغزم... مغزِ بیدارِ اجیرم... دلتنگِ بالکنِ غربیِ حرمِ حضرتِ معصومه سلام الله علیهاست و نگرانِ نیمهٔ شعبان، وَ داره فکر می‌کنه چرا حافظ قرآن نیست؟! غصه هم می‌خوره سفرنامهٔ ناصرخسرو و ابن بطوطه رو تا حالا نخونده و باید بخونه... عاشقِ اینم هست که تو تاریکی از خونه می‌زنه بیرون و صبحِ تاریکِ این وقتِ سال خی‌لی محشره(!)