همیشه اتاقم تمیز بود که اگه ظهور شد یا وقت مردنم، امام زمان علیه السلام و حضرت عزرائیل سلام الله علیه از کثیفی و شلختگیم مکدّر نشن...
ولی همیشه یهپای پاک و گناهنکرده بودنِ خودم میلنگید...
حضرت آقای امام حسین جان؛
شما کشتیِ نجاتید...
چراغِ هدایتید...
این اتاقِ نو، بشه اتاقِ نورانیای که از آسمونِ هفتم دیده شه و فرشتهها تو شلوغیِ زمین و تاریکیهاش، به هم نشونش بدن و بگن تو این اتاق هیییییییییییییچ گناهی انجام نشده... بلکه پر بوده از ذکر و فکرِ خدا...
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد...
سربهراه
به گریههای بلند یا بوسجّاد.......
این بدنِ خستهٔ فرسوده
شبها به استراحت و خواب نیاز داره،
اما اتاقم غالباً فکرزاست...
من کجا راحت میخوابیدم؟
بالکنِ غربیِ حرمِ حضرتِ معصومه سلام الله علیها؟
بله دوستش دارم... ولی اونجام تا دو و سهٔ نیمهشب بیخواب بودم. فقط حالم از اون بیخوابیِ اونجا کیفور بود😊
خونه؟ صحن حضرت زهرای حرمِ امیرالمؤمنین علیهما السلام؟
محشر... خونه.... وسیع... فقط یخ بود... یخ... یخ... خدا کنه بازم اونجا یخ بزنم و بخوابم😍
مسجدِ گوهرشاد؟ اعتکاف رجبیه اونجا اسمم درنیومد، هی این اعتکافاولیا رو میبرن... متوجه نیستن بیچارهتر اونکه دید اعتکافِ گوهرشاد و... متوجه نیستن از نخورده باید گرفت و داد به خورده... فقط شلوغه... جمعیته... من آدمِ روابطاجتماعیدارِ خفنِ گریزان از جمعیتم...
اردوی جهادی؟ خدای من... من تو اردوی جهادی نمیخوابم... بیهوش میشم! من تو جهادی اینقدر کار میکنم که نمیدونم کی و کجا خوابم میبره... رفیق کلی ازم عکسِ بیهوشی داره در ناکجاها... پشتِ درِ کلاسِ مدرسهٔ روستا وقتی میرفتم بازدید... بیسیمبهدست گوشهٔ حیاطِ مدرسهٔ روستا وقتی منتظر بودم وسیله برام بیارن... پای تکشعلهٔ گوشهٔ کانکسِ اسکان وقتی بهجای آشپز باید مراقب غذا میبودم... نه! من از جهادی خاطرم نیست خوب خوابیدم یا بد... زود یا دیر... خوش یا ناخوش... سرد یا گرم... من تو جهادی اینقدر کار میکنم که از حال میرم😂
پس کجا؟
کجای این دنیا خواب و خوراکم اینقدر خوبه که آب میدوه زیر پوستم و گوشت میپیچه دور استخونام؟
کجای دنیا روح و جسمم با هم اینقدر حالشون خوبه که همه میدونن تپل از اونجا برمیگردم؟😍
مشّایه...❣
آخرینباری که آسوده خوابم برد...
تنها چند دقیقه بعد از سر گذاشتن روی زمین...
مشّایه بود...
اربعین...
موکب...
من بیابونخوابِ خوشخوابِ مشّایهام😭❣
چقدر حرف از مدرسه دارم که وقت نمیکنم بنویسم😭
پیاماتونم خیلی وقته بیجواب مونده چون تموم وقتای اتوبوسم رو هم دارم کار میکنم و نمیتونم بنویسم و پاسخ بدم😭
تمامِ روز بدنم رو میشکافن که جراحی کنن
هی بیحسی میزنن نفهمم چقدر شرحه شرحه شدم
شب که میشه و باید بخیه کنن و بذارن چند ساعت بیهوش استراحت کنم
بدنِ شکافتهم و
رها میکنن و میرن...
بیحسیها تموم میشه و
درد میفته به جونم...
بیخوابی این شکلیه.
قطعاً اگر شدنی بود
همین ساعت
زیرِ همین بارونی که چشمبهراهش بودیم
میرفتم طرقبه...
اونقدر بالا میرفتم که دیگه مسیر باریک شه و لبهٔ رود...
درختها بلند و پرندهها آزاد...
آسمون نزدیک و هوا بلورآجین...
پوستِ صورتم از سرما تازه میشد و مغزم آسوده...
ولی خدا خواسته وقتی بارون بباره که محبوسم و مجبور.
من دیشب تا صبح خوابم نبرد.
صبح ژولیده و ویران زدم بیرون. یک ربع به شش. صبحِ شبی بود و سرد. خیلی سرد. اونقدر که طاقت نداشتم برم پیادهروی. تو تاریکی رفتم ایستگاه اتوبوس و منتظر شدم.
امروز تناسب رنگ نداشتم. آرایش نداشتم. پنس نداشتم. ساعت نداشتم. حتی عقیقم و هم نداشتم. چون حوصله نداشتم. گفتم و خندیدم و خندوندم و درس دادم، اما منتظر بودم برسم خونه و فقط بخوابم.
از ساعت دهِ شب تو جامم و صبور که خوابم ببره. نبرد و دیگه صبرم تموم شد.
سربهراه
یه بار اردوجهادی بودیم یه روستای محروم اطراف نیشابور. قرار بود از مشهد برامون اقلام بفرستن. بسیج ماش
سلام
ممنونم
باید بنویسم چون تنها زندگی کردنِ یه جوان وقتی خانواده داره، خودش یه کار ضدّ فرهنگ، ضدّ اسلام و اومانیستی و تهاجم فرهنگ غربه و خصوصاً اگر اون جوان (دختر یا پسر) معلم باشن یا فعال فرهنگی، خیلی خیلی زشت و ناپسنده و کلی القای ضدّ فرهنگی داره و اثرات مستمر و نسلسوزِ اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، تاریخی و سیاسی.
یعنی یه تصمیم شخصی نیست، بلکه ذائقهپرور و بلندمدته.
اما صادقانهش اینه که دلیلم اینا نیست!
دلیلم اینه که نمیتونم از پس مخارجش بربیام! 😂😭
هرکی رو هم دیدی که گفته براومده مثل سگ دروغ گفته و میگه!
هرکی گفته خونه از خودشه و داره تنهایی یه زندگی رو راه میبره، مثل سگ داره بهت دروغ میگه و شماها هم مثل آهو باور کردید!
اینقدری عمر کردم، کار کردم، تجربه کردم و دنیا دیدم که بدونم ما جوانها بدون پدر و مادرمون هیچیم! اینقدری این دنیا رو چرخیدم که باصراحت و صداقت بگم پدرومادرامون (دور از جون بدترینشون حتی) اگر نباشن، ما عرضه نداریم یک ماه هم ادامه بدیم!
هرکس گفت میشه و میتونه پر از عقدهٔ حقارته و مثل سگ داره دروغ میگه! شما آهو نباشید!
ماجرای دختره دکتریداره رو که یادتونه؟! روش گرفتم با عکس بالا که باز بخونید.
حُسنا هم همکارِ شبکاریم نشست و بلند شد و گفت خونه خریدم... بعد دوستم بهم گفت همسن تویه، چرا تو نتونستی خونه بخری با اینکه زودتر از اون وارد کار شدی؟ خندیدم و گفتم بذار تا روزگار بهت نشون بده چطور خونه خریده...
دو هفتهٔ پیش دوستم اومد پیشم که تو چقدر باتجربه و آدمشناسی... حُسنا خونه رو شریکی با خواهرش خریده... دو/سوم خواهرش پول داده، یک/سوم خودش. داشتم فکر میکردم یک/سومم زیاده و چطوری تونسته که سوتی داد باباش داره تو قسطا کمک میکنه... تو از بابات و برادرات کمک نمیگیری هیچ، حتی نمیگی کم داری یا زیاد...
ماجرای شاسیبلندی که اومد اردوجهادیمون هم یادتونه؟! روی این هم گرفتم باز بخونید.
هوشمندانه زندگی کنید؛
نه زنانی که تو فضای مجازی ریختن که ما مادرِ چهارتا بچهایم و ماهی صد میلیون درآمد داریم حقیقته، نه پسر و دخترای جوانی که باد به غبغب میندازن خونهمجردی دارن و فلان و بهمان.
اینا راحت باد به گلو میندازن و از سختیهایی که کشیدن میگن(!) ولی از دستهای حمایتگری که اگر نباشن با مغز زمین میخورن و نمیتونن شلوارشون و بالا بکشن نمیگن!
من از اینکه بگم توانش و ندارم خونه و ماشین بخرم اِبایی ندارم چون دارم واقعی زندگی میکنم! واقعی زندگی کردن هم اینطوره که صبح تا شب مشغول کارم و زورم به پسانداز سالی یه تیکه طلا میرسه و خدا خانوادهم و برام حفظ کنه، چون اگر نباشن بعید میدونم بیش از یه وعده بتونم خودم و سیر کنم!
نه بیعرضهام، نه علاف، نه مفتخور و آویزون، نه تجملاتی و پردرخواست!
بلکه
فقط
دارم
واقعی
زندگی میکنم.