چقدر حرف از مدرسه دارم که وقت نمیکنم بنویسم😭
پیاماتونم خیلی وقته بیجواب مونده چون تموم وقتای اتوبوسم رو هم دارم کار میکنم و نمیتونم بنویسم و پاسخ بدم😭
تمامِ روز بدنم رو میشکافن که جراحی کنن
هی بیحسی میزنن نفهمم چقدر شرحه شرحه شدم
شب که میشه و باید بخیه کنن و بذارن چند ساعت بیهوش استراحت کنم
بدنِ شکافتهم و
رها میکنن و میرن...
بیحسیها تموم میشه و
درد میفته به جونم...
بیخوابی این شکلیه.
قطعاً اگر شدنی بود
همین ساعت
زیرِ همین بارونی که چشمبهراهش بودیم
میرفتم طرقبه...
اونقدر بالا میرفتم که دیگه مسیر باریک شه و لبهٔ رود...
درختها بلند و پرندهها آزاد...
آسمون نزدیک و هوا بلورآجین...
پوستِ صورتم از سرما تازه میشد و مغزم آسوده...
ولی خدا خواسته وقتی بارون بباره که محبوسم و مجبور.
من دیشب تا صبح خوابم نبرد.
صبح ژولیده و ویران زدم بیرون. یک ربع به شش. صبحِ شبی بود و سرد. خیلی سرد. اونقدر که طاقت نداشتم برم پیادهروی. تو تاریکی رفتم ایستگاه اتوبوس و منتظر شدم.
امروز تناسب رنگ نداشتم. آرایش نداشتم. پنس نداشتم. ساعت نداشتم. حتی عقیقم و هم نداشتم. چون حوصله نداشتم. گفتم و خندیدم و خندوندم و درس دادم، اما منتظر بودم برسم خونه و فقط بخوابم.
از ساعت دهِ شب تو جامم و صبور که خوابم ببره. نبرد و دیگه صبرم تموم شد.
سربهراه
یه بار اردوجهادی بودیم یه روستای محروم اطراف نیشابور. قرار بود از مشهد برامون اقلام بفرستن. بسیج ماش
سلام
ممنونم
باید بنویسم چون تنها زندگی کردنِ یه جوان وقتی خانواده داره، خودش یه کار ضدّ فرهنگ، ضدّ اسلام و اومانیستی و تهاجم فرهنگ غربه و خصوصاً اگر اون جوان (دختر یا پسر) معلم باشن یا فعال فرهنگی، خیلی خیلی زشت و ناپسنده و کلی القای ضدّ فرهنگی داره و اثرات مستمر و نسلسوزِ اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، تاریخی و سیاسی.
یعنی یه تصمیم شخصی نیست، بلکه ذائقهپرور و بلندمدته.
اما صادقانهش اینه که دلیلم اینا نیست!
دلیلم اینه که نمیتونم از پس مخارجش بربیام! 😂😭
هرکی رو هم دیدی که گفته براومده مثل سگ دروغ گفته و میگه!
هرکی گفته خونه از خودشه و داره تنهایی یه زندگی رو راه میبره، مثل سگ داره بهت دروغ میگه و شماها هم مثل آهو باور کردید!
اینقدری عمر کردم، کار کردم، تجربه کردم و دنیا دیدم که بدونم ما جوانها بدون پدر و مادرمون هیچیم! اینقدری این دنیا رو چرخیدم که باصراحت و صداقت بگم پدرومادرامون (دور از جون بدترینشون حتی) اگر نباشن، ما عرضه نداریم یک ماه هم ادامه بدیم!
هرکس گفت میشه و میتونه پر از عقدهٔ حقارته و مثل سگ داره دروغ میگه! شما آهو نباشید!
ماجرای دختره دکتریداره رو که یادتونه؟! روش گرفتم با عکس بالا که باز بخونید.
حُسنا هم همکارِ شبکاریم نشست و بلند شد و گفت خونه خریدم... بعد دوستم بهم گفت همسن تویه، چرا تو نتونستی خونه بخری با اینکه زودتر از اون وارد کار شدی؟ خندیدم و گفتم بذار تا روزگار بهت نشون بده چطور خونه خریده...
دو هفتهٔ پیش دوستم اومد پیشم که تو چقدر باتجربه و آدمشناسی... حُسنا خونه رو شریکی با خواهرش خریده... دو/سوم خواهرش پول داده، یک/سوم خودش. داشتم فکر میکردم یک/سومم زیاده و چطوری تونسته که سوتی داد باباش داره تو قسطا کمک میکنه... تو از بابات و برادرات کمک نمیگیری هیچ، حتی نمیگی کم داری یا زیاد...
ماجرای شاسیبلندی که اومد اردوجهادیمون هم یادتونه؟! روی این هم گرفتم باز بخونید.
هوشمندانه زندگی کنید؛
نه زنانی که تو فضای مجازی ریختن که ما مادرِ چهارتا بچهایم و ماهی صد میلیون درآمد داریم حقیقته، نه پسر و دخترای جوانی که باد به غبغب میندازن خونهمجردی دارن و فلان و بهمان.
اینا راحت باد به گلو میندازن و از سختیهایی که کشیدن میگن(!) ولی از دستهای حمایتگری که اگر نباشن با مغز زمین میخورن و نمیتونن شلوارشون و بالا بکشن نمیگن!
من از اینکه بگم توانش و ندارم خونه و ماشین بخرم اِبایی ندارم چون دارم واقعی زندگی میکنم! واقعی زندگی کردن هم اینطوره که صبح تا شب مشغول کارم و زورم به پسانداز سالی یه تیکه طلا میرسه و خدا خانوادهم و برام حفظ کنه، چون اگر نباشن بعید میدونم بیش از یه وعده بتونم خودم و سیر کنم!
نه بیعرضهام، نه علاف، نه مفتخور و آویزون، نه تجملاتی و پردرخواست!
بلکه
فقط
دارم
واقعی
زندگی میکنم.
سلام
چون خیلی خیلی زیباست! خیلی خیلی پینترستی و محشر! بسیار فاخر و بسیار بزرگ و بسیار باسلیقه!
خب؟
گذاشتنِ چنین عکسی چه حاصلی داره؟
حسرت.
وهم.
تخیل.
آه.
آیا کسی به این فکر میکنه که من سه سالِ پیش چنین طراحیای کردم و آروزیی داشتم؟!
آیا کسی به صبرِ من بها میده؟!
آیا اصلاً به ذهنش خطور میکنه این محشر، اتفاقِ یهشبه نیست؟!
خلاقیتِ پشتش، سلیقهٔ پشتش دیده میشه؟!
نه.
کسی تحلیل نمیکنه!
تفکر مُرده!
همه دنبالِ یهشبه رسیدن به آرزوهاشونن بدون صبر و تلاش و توکل و توسل!
انسانهای قانع که به سبک زندگی خودشون راضی باشن
دیگه نادرن!
ما مذهبی داریم
نه مؤمن!
مذهبیها بهقدرِ غیرمذهبیها
بیماری دارن!
من دارم با بیماریهای مذهبیها مبارزه میکنم،
چرا باید تصویری بذارم که این بیماریها رو تشدید کنه؟
جز فخرفروشی از گذاشتنِ تصویر کتابخونهم چه نکتهای به ذهنتون خواهد رسید؟!
این سؤال رو توضیح عمومی دادم چون چندمین پیامه که این درخواست رو دارید.
اگر فکر کردید من بدون فکر چیزی روی کانالم میذارم، باید بگم من رو نشناختید!
سه ساله اینجا مینویسم و فقط دو فرسته تو این سه سال گذاشتم و پاک کردم. یعنی فقط دو بار دقیق تصمیم نگرفتم و خطا کردم. این یعنی تا بتونم تلاش میکنم آگاهانه روزمرهنویسی کنم.
بهقولِ هپروتیهای اهل مراقبه و میرزاچیچیها که البته این جمله رو نفهمیدن که اگر فهم میکردن هپروتی نبودن...
«ابد در پیش داریم»!
اگر روزی
دلیلی برای گذاشتنِ تصویرِ کتابخونهم
روی کانالم یا پروفایلم
پیدا کنم
حتماً این کار رو میکنم
و از قضاوتها هیچ ترسی ندارم.
اما امروز
دلیلی براش ندارم.