سربهراه
یه بار اردوجهادی بودیم یه روستای محروم اطراف نیشابور. قرار بود از مشهد برامون اقلام بفرستن. بسیج ماش
سلام
ممنونم
باید بنویسم چون تنها زندگی کردنِ یه جوان وقتی خانواده داره، خودش یه کار ضدّ فرهنگ، ضدّ اسلام و اومانیستی و تهاجم فرهنگ غربه و خصوصاً اگر اون جوان (دختر یا پسر) معلم باشن یا فعال فرهنگی، خیلی خیلی زشت و ناپسنده و کلی القای ضدّ فرهنگی داره و اثرات مستمر و نسلسوزِ اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، تاریخی و سیاسی.
یعنی یه تصمیم شخصی نیست، بلکه ذائقهپرور و بلندمدته.
اما صادقانهش اینه که دلیلم اینا نیست!
دلیلم اینه که نمیتونم از پس مخارجش بربیام! 😂😭
هرکی رو هم دیدی که گفته براومده مثل سگ دروغ گفته و میگه!
هرکی گفته خونه از خودشه و داره تنهایی یه زندگی رو راه میبره، مثل سگ داره بهت دروغ میگه و شماها هم مثل آهو باور کردید!
اینقدری عمر کردم، کار کردم، تجربه کردم و دنیا دیدم که بدونم ما جوانها بدون پدر و مادرمون هیچیم! اینقدری این دنیا رو چرخیدم که باصراحت و صداقت بگم پدرومادرامون (دور از جون بدترینشون حتی) اگر نباشن، ما عرضه نداریم یک ماه هم ادامه بدیم!
هرکس گفت میشه و میتونه پر از عقدهٔ حقارته و مثل سگ داره دروغ میگه! شما آهو نباشید!
ماجرای دختره دکتریداره رو که یادتونه؟! روش گرفتم با عکس بالا که باز بخونید.
حُسنا هم همکارِ شبکاریم نشست و بلند شد و گفت خونه خریدم... بعد دوستم بهم گفت همسن تویه، چرا تو نتونستی خونه بخری با اینکه زودتر از اون وارد کار شدی؟ خندیدم و گفتم بذار تا روزگار بهت نشون بده چطور خونه خریده...
دو هفتهٔ پیش دوستم اومد پیشم که تو چقدر باتجربه و آدمشناسی... حُسنا خونه رو شریکی با خواهرش خریده... دو/سوم خواهرش پول داده، یک/سوم خودش. داشتم فکر میکردم یک/سومم زیاده و چطوری تونسته که سوتی داد باباش داره تو قسطا کمک میکنه... تو از بابات و برادرات کمک نمیگیری هیچ، حتی نمیگی کم داری یا زیاد...
ماجرای شاسیبلندی که اومد اردوجهادیمون هم یادتونه؟! روی این هم گرفتم باز بخونید.
هوشمندانه زندگی کنید؛
نه زنانی که تو فضای مجازی ریختن که ما مادرِ چهارتا بچهایم و ماهی صد میلیون درآمد داریم حقیقته، نه پسر و دخترای جوانی که باد به غبغب میندازن خونهمجردی دارن و فلان و بهمان.
اینا راحت باد به گلو میندازن و از سختیهایی که کشیدن میگن(!) ولی از دستهای حمایتگری که اگر نباشن با مغز زمین میخورن و نمیتونن شلوارشون و بالا بکشن نمیگن!
من از اینکه بگم توانش و ندارم خونه و ماشین بخرم اِبایی ندارم چون دارم واقعی زندگی میکنم! واقعی زندگی کردن هم اینطوره که صبح تا شب مشغول کارم و زورم به پسانداز سالی یه تیکه طلا میرسه و خدا خانوادهم و برام حفظ کنه، چون اگر نباشن بعید میدونم بیش از یه وعده بتونم خودم و سیر کنم!
نه بیعرضهام، نه علاف، نه مفتخور و آویزون، نه تجملاتی و پردرخواست!
بلکه
فقط
دارم
واقعی
زندگی میکنم.
سلام
چون خیلی خیلی زیباست! خیلی خیلی پینترستی و محشر! بسیار فاخر و بسیار بزرگ و بسیار باسلیقه!
خب؟
گذاشتنِ چنین عکسی چه حاصلی داره؟
حسرت.
وهم.
تخیل.
آه.
آیا کسی به این فکر میکنه که من سه سالِ پیش چنین طراحیای کردم و آروزیی داشتم؟!
آیا کسی به صبرِ من بها میده؟!
آیا اصلاً به ذهنش خطور میکنه این محشر، اتفاقِ یهشبه نیست؟!
خلاقیتِ پشتش، سلیقهٔ پشتش دیده میشه؟!
نه.
کسی تحلیل نمیکنه!
تفکر مُرده!
همه دنبالِ یهشبه رسیدن به آرزوهاشونن بدون صبر و تلاش و توکل و توسل!
انسانهای قانع که به سبک زندگی خودشون راضی باشن
دیگه نادرن!
ما مذهبی داریم
نه مؤمن!
مذهبیها بهقدرِ غیرمذهبیها
بیماری دارن!
من دارم با بیماریهای مذهبیها مبارزه میکنم،
چرا باید تصویری بذارم که این بیماریها رو تشدید کنه؟
جز فخرفروشی از گذاشتنِ تصویر کتابخونهم چه نکتهای به ذهنتون خواهد رسید؟!
این سؤال رو توضیح عمومی دادم چون چندمین پیامه که این درخواست رو دارید.
اگر فکر کردید من بدون فکر چیزی روی کانالم میذارم، باید بگم من رو نشناختید!
سه ساله اینجا مینویسم و فقط دو فرسته تو این سه سال گذاشتم و پاک کردم. یعنی فقط دو بار دقیق تصمیم نگرفتم و خطا کردم. این یعنی تا بتونم تلاش میکنم آگاهانه روزمرهنویسی کنم.
بهقولِ هپروتیهای اهل مراقبه و میرزاچیچیها که البته این جمله رو نفهمیدن که اگر فهم میکردن هپروتی نبودن...
«ابد در پیش داریم»!
اگر روزی
دلیلی برای گذاشتنِ تصویرِ کتابخونهم
روی کانالم یا پروفایلم
پیدا کنم
حتماً این کار رو میکنم
و از قضاوتها هیچ ترسی ندارم.
اما امروز
دلیلی براش ندارم.
سربهراه
خدایا! با احترام و ارادت، شما یه دخترِ عاقبتبخیر به اسمِ خدیجه به من بدهکاری🥲💔
دقیق و درست تشخیص داده❣
کلاسای مدرسه و مؤسسه تموم شد و تا دو هفته که امتحاناست، آزاد و رها هستم😍
قطعاً خوشحالم و همونقدر ناراحت چون ما معلمای غیرانتفاعی، جلسهای حقوق داریم و وقتی مدرسه تعطیله، حقوق نداریم... من نگرانِ یه چیزاییام مثل نیمهٔ شعبان... ولی بستم روی فضل و عنایتِ خدا که من و به کسی واگذار نکرده، نمیکنه و نخواهد کرد❣
داره برف میاد و اگر فردا تا لنگ ظهر نخوابم، میرم برفبازی😁 خدایا لطفاً جور کن برم برفبازی😂
اگر فیلم آمریکایی خفن که فیلیمو و فیلمنت داشته باشن سراغ دارید بگید که با یه کاسه تخمه بشینم پاش😎
دیشب هم با اینکه از هررررررررر مطالعهٔ موبایلی و رایانهای متنففففففففرم، ولی از گنجور سفرنامهٔ ناصرِ خسرو رو شروع کردم و بیست قسمت رو خوندم. کلاً صد قسمته.
هروقت از این بشر تو کلاسم صحبت میکنم تأکید دارم خیلی خفنه!
در جریانید که جز رودکی و حافظ، فقططططططط ایشونه که حافظ کل قرآنه! ولی به این دلیل برای من خفن نیست.
از نظر من خفن فردوسیه که کل عمر و جوانی و ثروتش رو میذاره پای شاهنامه... وَ شهریاره که چند ترم مونده به دکتر شدنش، ول میکنه شاعر میشه... وَ این بشر، ناصرِ خسرو... که یهشبه کل دربار و جاه و مقام و منصب رو رها میکنه... استعفا میده و میره سمتِ قبله...
برام حکمِ شهدا رو دارن...
حکمِ ابراهیم رئیسی...
اینایی که تو دستوبالشون ثروت و قدرت و شهرته و انگاااااااار نه انگااااار برام همیشه جذاب بودن...
اینکه ابراهیم هادی زیبایی رو کچل میکنه، مصطفی چمران آمریکا و رفاه و لذت رو رها، آوینی کامران رو با همهٔ باکلاسیش مرتضی... اینا همیشه برای من خاصن...
هرکی دستش به کوچکترین میزی رسیده، عوضی شده... اونوقت اینا دنیا به پاشون افتاده و پشتِ پا زدن به همهش...
خیلی خفنن...
خیلی!
خلاصه که سلام فراغت😍
سلاااااام خونه بودن😍
سلاااااام تا لنگ ظهر خوابیدن😍
سلاااااام دوردور و تفریح😍
یکی دیگه از دلایل خفن بودنِ ناصرِ خسرو هم سفرنامهٔ حدوداً پنجاه صفحهایشه از سفرِ هفت سالهش!
طرف دو روز میره نیشابور، تا ده سال پروفایل میذاره...😶😐
یکی از سفرنامههای اربعینِ خودم که ده روز بود، ۴۹ صفحه است😭😂
اونوقت این بشر هفت سال دنیاگردی رو تو پنجاه صفحه طوری نوشته که شده یکی از مراجع جغرافیا... تاریخ... فرهنگ... جامعهشناسی... ادبیات... مردمشناسی... ادیان... فرقهشناسی... بابااااااااااا خفنننننننننن... بهقول خودش: «من که ناصرم...»😎😍❣
سربهراه
گفتم بیام خونه حراستِ دیروز و تعریف کنم که دیدم اوه! به خونهی سوت و کورِ ما یه فرشتهکوچولو با موها
محمّد اومده بود😍
صبح زنگیده بودن خونهمون، مامان آمار داده بود امروز خونهام. وَ محمّد اومد پیشم😍😍😍
از صبح
تا پاسی از شب
مشغول بازی بودم😂😂😂
تنها دشواریش این بود که من از بوی بچه بدم میاد. بنابراین با مراقبتِ تمام سعی کردم جذب اتاقم نشه که بیاد اتاقم و اتاقم بوی بچه بگیره،
وَ خودم هم خسته و هلاک، تا رفتن، مجبور شدم برم دوش بگیرم بوی بچه ندم😒
حالا سرم داره یخ میزنه😢 دو گولّه برف باریده، مشهد و یخ برداشته😐