سربهراه
#موبایلتکونی
من اثبات میکنم بچههای نسل اینستاگرام و یوتیوب تمرکز ندارن!
بچههای تند
کمحوصلهان!
برای همین کتاب نمیخونن!
کتاب مال آدمای باحوصله است!
پلاس تو اینستاگرام که کلیپای یه دقیقهای میبینه
جز عکس گرفتن با کتاب و قهوه
کار دیگه ازش برنمیاد!
هفده ساعت درس خوندن مال آدمای تند نیست!
مال این دورهگردهای گوشیشون پر از کانال و شخص نیست!
مال اینایی که سخنرانی آقا گوش نمیدن و دنبالِ کلیپای یکدقیقهایش و از این کانال به اون کانالن، نیست!
تندها
زود حوصلهشون سر میره...
چون بهجای اینکه معلم
بهتدریج
برش گردونه به حوصله و صبر
بیشتر دل به دلش داده...
پس
نمیتونه درست درس بخونه
چون حوصله نداره!
نمیتونه چیزی رو بسازه
چون حوصله نداره!
نمیتونه تعمیر کنه
چون حوصله نداره!
نمیتونه مثل آدم حرف بزنه و حرف بشنوه
چون حوصله نداره!
اهل حرم و سفر و زیارت و تندی یه حالی کنیم هست
اهل نماز و مناجات و تفکر نیست
چون حوصله نداره!
اهل سازش و سازندگی و روابط اجتماعی مستمر نیست
چون حوصله نداره!
اهل زندگی نیست
تند
طلاق میگیره
چون حوصله نداره!
تند
دوستش و رها میکنه
چون حوصله نداره!
دکترمجازیا
تند هوش از شما میبرن...
چون شما حوصله ندارید
تفکر و تحلیل کنید(!)
سربهراه
من اثبات میکنم بچههای نسل اینستاگرام و یوتیوب تمرکز ندارن! بچههای تند کمحوصلهان! برای همین کتاب
تندها
حتی تندم غذا میخورن(!)
چون حوصله ندارن
کامل
بِجَوَن
پیامبر گفته که گفته!
مهم دکترمجازیان(!)
سربهراه
از آخرین باری که شعر سرودم سالها میگذره... ساااااااااااالها... داستان رو انتخاب کردم و دیگه نشد ک
ای با من و پنهان چو دل
از دل سلامت میکنم...
از دل سلامت میکنم
از دل...
سلامت میکنم...
سربهراه
از آخرین باری که شعر سرودم سالها میگذره... ساااااااااااالها... داستان رو انتخاب کردم و دیگه نشد ک
تا حالا ندیده بودم محل اختتامیهٔ مسابقهای مشّایه باشه...
خدای من...
جنون رو به اعلا رسوندن...
میشه دعا کنید بازم بتونم شعر بگم؟
برای اول شدن...
برای دعوت شدن به این کنگره...
خدای من...
کاش شاعر بودم...
سربهراه
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت میکنم... از دل سلامت میکنم از دل... سلامت میکنم...
دوری ز تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزنِ دزدیده من
چون مَه پیامت میکنم...
سربهراه
از آخرین باری که شعر سرودم سالها میگذره... ساااااااااااالها... داستان رو انتخاب کردم و دیگه نشد ک
از همهٔ تندیسهای توی کتابخونهم بدم میاد...
از همهٔ لوحها و تقدیرهام...
من تندیسِ این کنگره رو میخوام...
تندیسی که تو مشّایه بهم بدن...
خدای من...
آخ...
سربهراه
از آخرین باری که شعر سرودم سالها میگذره... ساااااااااااالها... داستان رو انتخاب کردم و دیگه نشد ک
شب خانه روشن میشود چون یادِ نامت میکنم...