ای آفتاب!
از دور تو بر ما فرستی نور تو
ای جانِ هر مهجور تو...
آخ...
جان را غلامت میکنم...
در گوش تو
در هوش تو
وندر دلِ پرجوش تو
اینها چه باشد؟! تو منی...
وین وصفِ عامت میکنم
سربهراه
از آخرین باری که شعر سرودم سالها میگذره... ساااااااااااالها... داستان رو انتخاب کردم و دیگه نشد ک
امروز یه پیام داشتم برای خادمیِ هویزه...
دیروز یه پیام داشتم برای کرمان...
به هر دو گفتم نه!
مرخصیهای بهمنم فقط وقفِ یهجاست...
فقط وقفِ یکی...
همهٔ شهدا... حاج قاسم... فدای مکتبِ همون یکی شدن...
دستِ رد زدم به ده روز خادمیِ شهدا... به سه روز گلزارشهدای کرمان...
به امیدِ یک نفر...
فقط یک نفر.
هوسیست در سرِ من که سرِ بشر ندارم
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم!
دو هزاااااار مُلک بخشد شهِ عشق هر زمانی
من از او بهجز جمالش... طمعی دگر ندارم❣
بنمودی نشانی
ز جمالِ او
ولیکن
دو جهان به هم برآید...
سرِ شور و شر
ندارم.................
شماره بندهخدایی رو داشتم ذخیره میکردم، دیدم آدرس کانالشم تو بیوگرافی زده. رفتم دیدم هشت نفر دنبالکننده داره از پنج سال پیش. تعداد برام مهم نبود، اینکه چطور دوست و آشنا و فامیل و... تو کانالش نیستن برام عجیب بود.
بهش گفتم جالبه کانالتم گذاشتی، مشکلی نداری آشنایی بیاد؟ گفت نمیاد! گفتم ایتا ندارن؟ گفت همهشون دارن، ولی کسی کاری به من نداره!
راستش خیلی جا خوردم... دوست داشتم بیشتر بپرسم ولی حس کردم این رنجه که کسی کاری بهت نداره... نخواستم به رنجش ناخن بکشم...
ولی بنیانش خیلی وحشتناکه که تو آدرس درونیاتت رو بذاری و مطمئن باشی برای هیچکس جذاب نیست که بهش سرکی بکشه... وحشتناکه برای شمام؟!
من اگر آدرس بذارم به شب نکشیده تیک آبیِ ایتا رو میگیرم... حتی مادرم که این چیزا رو بلد نیست، میزنه روی آدرس کانالم و میاد و میخونه!