eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
زن‌داداشِ جدید کلاس دوازدهمه😶 وقتی من دارم سؤالات امتحانِ فارسیِ دوازدهم طراحی می‌کنم، این‌طوریه که هر بار من از بالا می‌رم پایین، از جا پا می‌شه و هنوز سختشه با من صحبت کنه😂 فعلاً بیش از خواهرشوهر، معلمم😂😂😂 کوچولوووو❣
چقدر سطح سؤالاتون فرق کرده! من نبودم طوری شده؟! 😶 قبل از رفتنم دویست تا سؤال این بود که نظرم راجع‌به بی‌نهایت چیه؟!🤢 باید به‌سختی کلی ریگ پاک می‌کردم تا به یه دونه برنج برسم! الآن از دیروز برنجه که ریخته تو ناشناسم، باید عینکِ مادرم و بزنم دقیق بشینم پاش و حواسم باشه چند تا دونه ریگ نره زیر دندونم و بتونم فرز مباحث مختلف رو پیش ببرم! به‌سبکِ کلاسام که کوچک‌ترین رشدی رو نشون می‌دم و تحسین می‌کنم، آفرین! یه پله از خزعبلات فاصله گرفتید و دارید شعاع‌های نور رو به‌جای انگشت نشونم می‌دید! دایگو خوش می‌گذره بهم، مباحثه‌ها عمرتلف‌کن نیست. خواهش می‌کنم باجنبه باشید و چشم نخورید🤤
خواستگار غیرمذهبی همون اول میاد می‌گه من اهل ولایت فقیه نیستم، نماز هم بی‌حضور قلب نمی‌خونم، مابقی مسائل هم شخصیه و هرکی رو تو قبر خودش می‌ذارن، مهم‌ انسانیته. بعد تو راحت می‌تونی بگی برو گمشو، من جنازه‌مم روی دوش تو نمی‌ذارم آویزونِ معلق در آفرینش! ولی خواستگار مذهبی... باید به ترفندهای مختلف... به راه‌های صعب‌العبور... به هزاااااااار حیله... دربیاری به چه مذهبیه؟! کاری نکنیم تا کثافت ما رو برداره و امام ظهور کنه و حجتیه؟! ولی فقیه مجبور شد واکسن بزنه، من فقط پنبهٔ آغشته به گل بنفشه استعمال می‌کنم؟! واکسن یه ترور دسته‌جمعی بود؟! بفرمایید به‌جای پفک و کاپوچینو، سویق سفارش دادم با گل گاوزبون؟! قرمزپوشِ قِران در عیدالزهرا...؟!😭😭😭 مرجع تقلید فقططططططط فلانی؟! برای بیرون معتقدم حجاب داشته باشید ولی تو خانواده مشکلی نیست؟! چرا زیارت عاشورا؟! لعن زیاد اثر بد داره؟! من انقلابی‌ام ولی اعتقادی به فعالیت زن ندارم و جهاد زن فقط شوهرداری؟! من امام حسینی‌ام ولی اربعین جای زن نیست؟! من ولایی‌ام ولی راهپیمایی خطر داره راضی نیستم بری؟! خدایا...😭😭😭😭 چرا مذهبیا رو نیست و نابود نمی‌کنی؟! تصور کنید بابای بچه‌تون... دست بچه‌تون... کسی که فقط و فقط به‌خاطر وجود اون راضی شدی به ازدواج فکر کنی... که وقف ظهورش کنی... که تمووووووووم توان و نفست و بذاری طوری تربیت شه که امام زمان علیه السلام بهش دلگرم باشن و... باباش برداره ببره و با لباس قرمز برگردونه و بگه جشن عمرکشون بودیم...😭😭😭😭 پناه بر تو ای خدا از فروپاشیِ آرمان‌هامون... اون‌جا جز مردن دیگه چه کاری ازت برمیاد؟! پناه بر تو ای خدا از تباهی...😭😭😭😭😭😭 باهوش‌ترین آدم هم باشی، اینا این‌قدر عوضی‌ان که همیشه یه‌چی از دستت در می‌ره...😭😭😭 خدایا ما را مسلمانِ حقیقی بفرما😭🤲 خدایا به ما رحم کن و سرنوشتِ ما رو به کثافاتی که از تو برای خودشون نقاب ساختن گره نزن😭😭😭😭 بعلیٍ... بعلیٍ... بعلیٍ😭😭😭
خدایی که به صبرِ خدیجه سلام الله علیها❣ کوثر عطا کردی😭😭😭 به ما رحم کن😭😭😭 نخواه که هدر بشیم😭😭😭 ما روی این‌که شما اسم‌مون رو تو لیست ۵۰ نفر جا بدی و شهادت رو به سمت‌مون هدایت کنی حساب کردیم😭😭😭😭😭😭😭 ما رو مبتلای هدررفت مخواه😭😭😭😭😭😭😭😭 خدایا به پابرهنه‌های بیابون‌گردِ آفتاب‌سوختهٔ حسینت به ما خانواده‌ای ظهوری عطا کن😭😭😭😭
😍❣😍❣😍❣ کاش من به گردِ پای آقای علم‌الهدیِ شجاعِ خفنِ باسواد برسم فقط...😭😭❣
صلوات می‌فرستم. مدام صلوات می‌فرستم. توی تاکسی. توی اتوبوس. توی خیابان صلوات می‌فرستم. می‌خواهم قصر بخرم در بهشت برای مادرم... برای پدرم... برای برادرهایم... زن‌برادرهایم... برای رفیق... برای شاگردهام... می‌خواهم برای همهٔ مردم قصر بخرم در بهشت... می‌خواهم همه حالشان خوب باشد... همه خوب بخوابند... همه خوب بخندند... . می‌خواهم قصرهای بهشتی پر از پنجره باشند... پنجره‌ها روبه سیمان و آجر و دیوار نباشد... صلوات می‌فرستم که قصر بابا تلویزیون داشته باشد... جیمز باند و بروسلی داشته باشد... بابا لم بدهد به تنهٔ سدرة‌المنتهی... زیرِ پایش نهرِ چای تازه‌دم... دندان داشته باشد... وَ بعد از سال‌ها، تِرِق تِرِق تخمه بشکند... وَ خدایت بیامرزد عین‌القضات که گفتی: عاشقی بی‌خودی و بی‌راهی باشد. دریغا، همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و بادرد بودندی!
سربه‌راه
صلوات می‌فرستم. مدام صلوات می‌فرستم. توی تاکسی. توی اتوبوس. توی خیابان صلوات می‌فرستم. می‌خواهم قصر
صلوات می‌فرستم. زیاد. مدام. صبح‌ها که مدرسه می‌روم اگر ختم واقعه و نذر یاسین روی دستم نمانده باشد، صلوات می‌فرستم. دوست دارم قصرِ مامان در بهشت، بوی «عزیزم» بدهد. مثلِ خانهٔ زن‌داداش که هر وقت رفتم، بوی «عزیزم» می‌دهد با غذای پخته‌شده با لبخند. مثلِ مهم‌ها می‌نشینم روی مبل‌هایش. او برایم چای می‌آورد. شیرینی. چای. آجیل. چای. چیپس. چای. میوه. چای. غذا. چای. دسر. چای. وَ هر بار که چایم را سر می‌کشم، حرف‌هایش را قطع می‌کند و می‌پرسد: «عزیزم»؛ چای بیاورم؟ من حواسم از حرف‌ها پرت می‌شود. هیچ‌کدام از غیبت‌هایمان را خاطرم نمی‌ماند. یادم می‌رود بپرسم این دسر جدید را چطور درست کردی؟ خاطرم نمی‌ماند نوشته‌ام برایش تعریف کنم باز قصد کردم آشپزی کنم و چه دسته گلی به‌آب دادم! در خانهٔ زن‌داداش من غرقِ بوها هستم. آن‌جا تنها جایی‌ست که بوهای دوست‌داشتنی دارد. بوی خانه‌داری با عشق. بوی شویندهٔ لباس با «عزیزم». بوی ته‌گرفتنِ غذا با «وای سرم گرمِ جارو کردن شد». حرف که می‌زنیم، من غرق در شناساییِ بوهایی هستم که در آن‌ها خوشبختم. آن‌قدر که دلم می‌خواهد دیر بروم. دلم می‌خواهد تا شب نروم. ولی بچه‌های مردم در مدرسه‌های شهر... پشتِ صندلی‌های بوناکِ مؤسسه‌های بالای شهر... همیشه چشم‌به‌راهِ من‌اند... صلوات می‌فرستم. به نیتِ همهٔ نوزادانِ در شکمِ مادرها. آن‌ها امیدوارترین انسان‌های روی زمین هستند.
سربه‌راه
صلوات می‌فرستم. زیاد. مدام. صبح‌ها که مدرسه می‌روم اگر ختم واقعه و نذر یاسین روی دستم نمانده باشد، ص
باید قصه‌ای می‌نوشتم به‌اسمِ «بوناک‌ترین معلمِ دنیا». قشنگ بود. آن‌چه پشتِ پلک‌هام بافته بودم در خستگی‌های اتوبوسِ شبِ مؤسسه تا خانه، قشنگ بود. معلمی از خاطرم برد. بوی معلمی گرفته‌ام. بوی کتاب و برگه و خودکارِ قرمز و ماژیکِ بنفش می‌دهم. بوی نویسندگی، محو و دور، هرازگاهی از برآمدگیِ قلم، در انگشتِ میانهٔ دستِ راستم به مشامم می‌رسد... صلوات می‌فرستم. که وقتی همه را به قصرهایشان فرستادم، هنوز بتوانم بنشینم و قصهٔ هر قصر را بنویسم. مثلاً قصرِ خورنق و من هم نظامی گنجه‌ای!
سربه‌راه
باید قصه‌ای می‌نوشتم به‌اسمِ «بوناک‌ترین معلمِ دنیا». قشنگ بود. آن‌چه پشتِ پلک‌هام بافته بودم در خست
این‌ها را برای تو نوشتم که نگرانم شده‌ای. که گفتی طول کشید این بسته بودنِ بازدیدت. که گفتی سرِ پایی و ویران. پیری به‌صورتم می‌آید رفیق. مثلِ مادرم که به صورتش می‌آید. مثل تو که حتماً به صورتت می‌آید. و من خوشبختِ خسته‌ای هستم امشب که دارم پیر می‌شوم... و من حال خوبی دارم... کمی گیج‌م... زندگی چقدر مسخره سخت است... با این‌همه چقدر خوبم... چقدر بلند... نگران نشو. این‌جا دارم زندگی می‌کنم. دارم بزرگ می‌شوم. دارم پیر می‌شوم. و پیری به صورتم می‌آید... مثلِ مادرم که به صورتش می‌آید. مثل تو که حتماً به صورتت می‌آید. و من خوشبخت خسته‌ای هستم امشب... که درد می‌کند کمرم بس‌که ایستاده‌ام... بس که نرفته‌ام... بس که ننشسته‌ام... و زندگی چقدر مسخره سخت است... چقدر احمقانه پیچیده است... چقدر خنده‌آور جدی است... و این که من در آنم زندگی است آیا؟ برویم آینه بیاوریم. سیاهی موهایم؛ کجا می‌روید با این‌همه عجله؟ نگرانم نشو... من بلندم... و زیبا... زیباتر از همیشهٔ این چند ماه... صبح‌ها در کلاس راه می‌روم... به بچه‌های مردم شرحه شرحه کردنِ شعرها را می‌آموزم... عشق را از دهان می‌اندازم... سعدی را دلسرد می‌کنم... شهریار را می‌گریانم... اما هنوز بی‌مهابا، با تمامِ دندان‌هایم، حتی با آن‌که اضافه است و همیشه همه گفته‌اند بکش که زیباتر شوی، به قهقهه با دخترانم به جوک‌های بی‌مزه‌شان می‌خندم... من هنوز در جوابِ ماشین داریِ همکارانم، به قهقهه می‌خندم و مست داد می‌زنم من دیوانهٔ رانندگی هستم اما گواهینامه نگرفته‌ام! و من می‌بینم که شهر از صدای خنده‌هایم جوان‌تر می‌شود... شهر تا صدای خنده‌های مرا دارد... تا صدای جیک‌جیک گنجشکان را دارد... تا صدای برخورد مکرر پاهای پسرکان به توپ‌ها را در کوچه‌ها دارد می‌تواند دوام بیاورد رفیق. زندگی با این‌که می‌گویم سخت است و دانستنِ قوانینش طاقت‌فرساست... اما قسمت‌هایی از آن بسیار نرم است... مثل بالش نرمی در شب‌ها وقتی کارگری که از کار جانکاهی برگشته، سر بر آن می‌گذارد... فقط هنوز غصه می‌خورم که چرا کسی در خیابان‌های شهر، بید مجنون نمی‌کارد؟! و هنوز بعد از چندین سال... خاطرم مانده بید مجنونِ دانشکده‌ام را قطع کردند... مگر نه این‌که زندگی همین بود رفیق... و مگر نه این‌که زندگی همین است... حالا دیگر چه فرق می‌کند که بدانم چه‌طور با بی‌پولی و کم‌پولی بسازم، یا ندانم... چه فرق می‌کند که به جای کار و کار و کار... کار و جاده و سفر را برگزیده باشم برای زندگی‌ام... یا به‌جای تشریفات مفصل و آداب سخت معاشرت... به آداب همیشهٔ خودم؛ همان سادگی... همان بی‌نقابی... همان دیوانگی... همان صراحت و جسارت... به مردمان سلام کنم... به خانهٔ مردمان بروم و با مردمان هم‌سفره شوم... نگرانم نباش. من هنوز هم همان دخترِ لبِ پرچین هستم، نیمهٔ شبی شهریوری، زیرِ پیراهنِ پولکیِ آسمان، حوالیِ کوه‌های مرزی، یازده سالِ پیش... فقط دارم بزرگ می‌شوم... دارم پیر می‌شوم... پیری به‌صورتم می‌آید رفیق. مثلِ مادرم که به صورتش می‌آید. مثل تو که حتماً به صورتت می‌آید. حالا چه‌قدر آرام‌ترم رفیق... امشب که از گرداب زندگی سختی خسته به خانه آمده‌ام... احساس می‌کنم که چه‌قدر بلندم... چه‌قدر خوشبختم... چه‌قدر زندگی سادهٔ کم‌حجمی دارم... چه‌قدر زندگی به‌سبک چشم‌های زن‌داداش آسان است... به‌سبک گرم گرفتن‌های تو با غریبه‌ها... و من که امشب چه‌قدر بلندم... مثل اقبال‌هایم...
سربه‌راه
سلام کتابی نمی‌برم، قرآن می‌خونم و نمازقضا. توصیه‌م برای خوندن: قرآن با معنی حتماً. در کنار قرآن ف
کتاب «شرح اسم» م رو برداشتم. برای وقت‌هایی که حال عبادت ندارم که البته من این‌طور وقتا می‌خوابم! ولی برداشتم بیکار نباشم. چرا این کتاب؟ چون من اعتکافم با نوجوان‌هاست. جذب می‌شن بهم، میان بالاسرم ببینن چی می‌خونم. همین مدلی همیشه این‌ور اون‌ور کتابام و عروس کردم بردن بخونن. چون کتابام حاشیه‌نویسی می‌شه و روش یادداشته براشون جذابه. گمان هم نمی‌کنم خودم چندان صفحه‌ای بشه بخونم. ولی وقتی مطمئنم مثل همیشه جذب می‌شن، می‌خوام برن سرچشمه و سر اصل مطلب، هوایی این استاد و فلان کس و بهمان نفر نشن.
سربه‌راه
سلام فتنه که تکراریه و همه‌چیزش آشکار(!) هرکی پی فروپاشیِ جمهوری اسلامی بود، خودش فروپاشیده😂 پس نگرا
خونِ جگرخورده یا محل رو ترک کرده، یا هنوز در حال نوشتنه تموم نشده لیست برام بفرسته! اونی هم که گفتم کلیپی که میگی آقا فلان و برام بفرست هم نفرستاده! اونی که گفتی یه‌سره این‌ور اون‌ورم و جامعه نمی‌تونم بخونم و کتاب‌خونم هم گفتم بیست کتابی که اخیر خوندی برام بفرست هم نفرستاده! تو قرن هوش مصنوعی، مذهبیامون لب‌ودهن(!) رو هوا حرف می‌زنن... رو هوا کار می‌کنن... رو هوا درس می‌خونن... رو هوا زندگی می‌کنن... رو هوا مسلمونی می‌کنن... رو هوا بحث می‌کنن... رو هوا گوش می‌دن... رو هوا می‌خونن... کلاً شووووووووت😂😂😂 بعد با توهمِ دین‌داری برای بقیه نسخه هم می‌پیچن! کاش دست از هدایتِ بقیه به جهنمی که خودتون توشید بردارید و به خودتون بپردازید وقتی زیر لایه‌های دروغ و ریا و وهم و خیال مدفونید...(!)