إِلٰهِى
قَدْ أَحْسَنْتَ إِلَىَّ إِذْ لَمْ تُظْهِرْها لِأَحَدٍ مِنْ عِبادِكَ الصَّالِحِينَ
به عِراقم رسوندی.
در رازداریِ کاملت.
هیچکس از همراهانم نمیدونه من چهکارهام و این سی و پنج رو چطور گذروندم...
فَلا تَفْضَحْنِى يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلىٰ رُؤُوسِ الْأَشْهادِ
قیامت چی؟
میشه اونجام هیچکس نفهمه؟
إِلٰهِى
جُودُكَ بَسَطَ أَمَلِى
رازداریت من رو جَری نکرده ها خدا! من طغیانگر و عاصی نیستم...
من فقط انسانم و پر از نسیان!
هی فراموش میکنم فرصتم دادی... فرصتم دادی... فرصتم دادی... سی و پنج سال... عِراق به عِراق... اربعین به نیمهشعبان...
من به رازداریت دلگرم شدم، نه ناسپاس...
وَعَفْوُكَ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِى
من طغیانگر نیستم...
فقط دیدم هر بار دستهای خالیِ من رو
بزرگیت پُر کرد...
ببین؛
من بازم عِراقم...
بازم پام به بیابونهای وسیعِ این خاک رسیده...
این آفتاب... این باد... برای من آشنای همیشگیه...
من باز هم زائرِ عزیزترینهات شدم...
بیاونکه لایق باشم...
اما شما بزرگی کردی...
بازم.
بازم.
بازم.
إِلٰهِى
فَسُرَّنِى بِلِقائِكَ يَوْمَ تَقْضِى فِيهِ بَيْنَ عِبادِكَ
میشه قیامت هم بزرگی کنی و من رو زائرِ خودت کنی؟
إِلٰهِى
اعْتِذارِى إِلَيْكَ اعْتِذارُ مَنْ لَمْ يَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِهِ
من خودم معلمم؛ میدونم. شاگردام که درس نمیخونن، میگن ببخشید و بازم نمیخونن... ناراحتم میکنن... خسته و بیانگیزهم میکنن... بیرمقم میکنن... ولی شما...
ببخشید.
معذرت میخوام.
باشه؟
فَاقْبَلْ عُذْرِى يَا أَكْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَيْهِ الْمُسِيئُونَ
غلط کردم.
من عصیانگر نیستم.
فقط...
معذرت میخوام...
معذرت میخوام...
معذرت میخوام...
خدایا معذرت میخوام...
به خاکِ عِراق من رو ببخش...
به آفتابِ عِراق من رو ببخش...
به باد و نسیمِ عِراق من رو ببخش...
به بیابونهای عِراق...
به بیابونهای عِراق...
به بیابونهای عِراق
بیابونگردِ حسینت رو ببخش...
#سفرنامهٔ_شعبانیه
سربهراه
وَاللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ. شب است و آسمانِ مهران شفّاف. من پشتِ مرزِ ظهور ماندهام و روایت میخوانم
من خوشسفر و خوشگذرونم.
همیشه هر سفرم، بهتر از سفر قبلیه.
همیشه بیشتر از قبل بهم خوش میگذره.
تو هر سفر کلی جاهای جدید کشف میکنم.
کلی کارای جدید.
کلی ایدههای جدید.
اما نیمهشعبانِ پارسال عجیب بود...
عجیب...
من هرچقدر نوشتم و بنویسم و بگم
هیچکس
هیچکس
هیچکس
جز من و رفیق و
امام زمان علیه السلام
نمیدونن چی شد...
چطور گذشت...
به اینجای سالنِ ورودیِ عِراق که رسیدیم،
من و رفیق منقلب بودیم...
سال گذشته...
اون گوشه...
اون کنج...
روی یه کارتن...
ایستادیم به نمازِ صبح...
در حالی که نزدیکِ هشتاد جفت چشمِ مردهای عِراقی
دوخته شده بود به ما...
تنها دو خانمی که اون ساعت
تو تاریکی
اونجا
تو خاکِ عِراق
تکوتنها بودیم و
نمیدونستیم باید چه خاکی به سر کنیم...
اینجا
این کنج
رفیق توی قنوت بغضش شکست و
من توی سجده امام زمان علیه السلام رو صدا زدم و گفتم باور نمیکنم رهامون کنی...
وَ ورق برگشت...
کاروانی از راه رسید...
بعد از اووووووونهمه کاروانِ معمولی که به ما گفتن «نه»...
کاروانی اعیونی به ما رسید و گفت «در خدمتیم»...
حتی حالا که مینویسم منقلبم...
رفیق هم که میخونه منقلبه...
زیرِ آسمونِ اندیمشک گریونیم...
از مرورِ فرجِ در فجرِ این گوشه...
وَ هر چقدر نوشتم و بنویسم
شما نمیدونید چی شد...
چطور گذشت...
وَ سفرِ نیمهشعبانِ پارسال
چقدر عجیب بود و
معجزه.
قلبم دوباره در شعله است...
ویران...
ویران از...
آه.
سلام
پیامهاتون رو خوندم.
الآن تو قطارم و آنتن و اینترنتم مدام میپره. راستش خسته هم هستم و هی بیهوش میشم. دوشنبه عصر میرسم مشهد که سهشنبه صبحش باید برم مدرسه.
پس لطفاً برای پاسخ پیامهاتون صبور باشید.
چون مقیّدم در حرمها عالیة المضامین بخونم، مطمئن میتونم بگم بله، دعاتون کردم. همه رو به لطف و عنایت اهل بیت علیهم السلام دعا کردم. شما هم برای من دعا کنید🌷
همسفرها که خاموشی زدن بخوابن، من و رفیق آخرین شبِ سفر رو نشستیم فیلم ببینیم و هلههوله بخوریم.
لیپار گذاشتیم که خیلی فیلم تمیز و خوبی بود. کلی خاطرات چابهار و بلوچستانمون رو زنده کرد.
جفتمون روی یکی از تختای بالا نشسته بودیم و هندزفریبهگوش میدیدیم که یکی از خانوما میپرسن شما دانشجویید؟
من و رفیق با لبخندِ ژوکوند به هم نگاه میکنیم و جواب میدیم نه!
وَ مثل همیشه صداش و درنمیاریم که چند سالمونه و چند سال از اتمامِ تحصیلمون میگذره😂
بعد اونیکی خانومه، خیلی به مادرانگی و محبت تشر میزنه بگیرین بخوابین، شما جوونا چرا یهسره کلهتون تو گوشیه😁
میخندیم و میگیم داریم فیلم میبینیم. خیلی مادرانه و بانمک میگه آره ارواح عمهتون، من گذروندم این دروغا رو😂
رفیق گوشی رو سمتش میگیره و میگه ببینید، واقعاً داریم فیلم میبینیم.
من مُردم از خنده که دارن مثل یه نوجوون دعوام میکنن😂😂😂
اعتکافم رفته بودم، دم در، مسؤوله با تشر گفت گوشیت و بده به خانوادهت.
من مبهوت که چی؟ با تعجب گفتم چرا؟ اونم با تشر گفت همینکه شنیدی، گوشیت و بده پدرومادرت تا نرفتن!
من همچنان مبهوت گفتم تنها اومدم، کسی رو ندارم موبایلم و بدم بهش. ازش استفاده نمیکنم، موقع ثبتنام هم پرسیدم دهه شصتیها نمیخواست تحویل بدن، ولی مشکلی ندارم بیاین خودتون بگیرید.
مسؤوله خشکش زد و گفت مگه دهه شصتیای؟!😂😂😂
تو خود اعتکافم خانمی که کنارمون نشسته بود بهم گفت شما ۱۵ سالته؟!
و رکوردِ سنوسالِ حدسزدهم و شکست😂😂😂😂
ماشاءالله و لاحول و لاقوة الا بالله.
تا چای دم بکشه گفتم بیام یه نکته بنویسم؛
امسال هم ظهور نمیشه.
خیالتون راحت!
میتونید به شو دادن با استغاثه و گروه و استاد و دورهها و روضه و هیئتهاتون ادامه بدید😊
با خیال راحت اَدای منتظرا رو دربیارید و مثلاً از این کار فرهنگی به اون کار فرهنگی باشید و به هممممممه نشون بدید دارید برای امام زمان علیه السلام کار میکنید و خودتون رو چاق کنید😉
خیلی خیلی خیالتون راحت باشه، حالا حالاها ظهور بی ظهور. هیچکس منتظرش نیست و هیچکس علاقهای به اومدنش نداره.
تأکید میکنم که هیچکس☺️
نمایشامون رو دادیم. بریم طرح بعدی رو هفتک بزنیم. بیشتر خودمون رو نمایش بدیم. وَ بیشتر از امام زمان علیه السلام و غیبتشون سوءاستفاده کنیم😊
هنوز فرصت داریم امام رو خرجِ خودمون کنیم، پس خوشحال باشید😏
من و رفیق تو این کاروان چنان آدمبهدور بودیم و جمعگریز که یکی از خانوما بهمون گفت ازخودمچکر! درواقع تصور کردن از اوناییم که خودمون رو میگیریم و کسر شأنمونه با کسی باشیم. که به خاکِ کفِ کفشم.
طبقِ آدمشناسیِ دقیقم، روز اولِ سفر به رفیق گفتم این کاروان، کاروانِ بکّنا و خودخواهاست. اونا که کل بشر رو در خدمت خودشون میدونن. فریب سلام و خندههاشون و نخور.
روز دوم چنان ثابت شد که رفیق هر بار مجبور میشد با کاروان تعامل کنه، ازشون حرص میخورد و از شدت عصبانیت بخشی از ثوابامون به غیبت میسوخت.
فقط دو جا باهاشون صحبت کردیم و اتفاقاً باعث شد بیشتر هم از ما بدشون بیاد!
یکی کربلا بود. درست روز نیمهٔ شعبان. ظهرِ میلاد. اومده بودیم حسینیه ناهار بخوریم و برگردیم حرم. یهو سه تا دخترِ عرب که اهوازیهای خودمون بودن، با یه باند اندازهٔ قدّم وارد حسینیه شدن و مولودی عربیِ اللهم عجل لولیک الفرج گذاشتن و خودشون سه تا رفتن وسط و شروع کردن به عربی رقصیدن...
کاروان ما و اصفهانیها فقط حسینیه بودن. همهشون با هیجان بلند شدن و شروع کردن دست زدن...
دقیقاً تصویر تو ذهنمه که دست چندین نفر مفاتیح بود و تسبیح...
داشتن اعمال نیمهشعبان انجام میدادن...
وَ با همون حال اومدن دورِ سه دختر رو گرفتن و به رقصیدن اونا لبخند زدن... هیجان دادن... و کف زدن...
حتی شکلات پخش کردن...
بله.
در کربلا.
ظهرِ نیمهشعبان.
با مولودی اللهم عجل لولیک الفرج.
من و رفیق اول مبهوت نگاه میکردیم و منتظر بودیم مفاتیحبهدستا و ذکرگوها چیزی بگن... کاری انجام بدن... ولی...
درست همونی که کل سفر داشت از طب اسلامی و روغن بنفشه و مُشتی علف سخنرانی میکرد... رفت وسط... وَ شروع کرد با دخترا رقصیدن...
من راستش گریهم گرفت...
توضیحش سخته که چرا...
فقط همینقدر بگم که رو کردم به رفیق و گفتم اینکه من، چنین روزی، چنین مکانی، باید وسط این جماعت باشم... یعنی از اربعین تا الآن افول کردم... یعنی گناهام بیشتر شده... یعنی رزق و روزیم کم شده... واگرنه من تو کربلا کلاس علم و بحث روزیم میشد... من تو کربلا پای درسِ نویسندهٔ عاشورایی بودن روزیم شده... سیدعلیاصغر علوی روزیم میشد... حالا ولی چنین مجلسِ چندشی نشستم و نفس میکشم...
وَ بهحال خودم گریه کردم...
رفیق بلند شد و رفت وسطِ معرکه و تذکر داد... محترم و قابل فهم هم تذکر داد...
اما مسخرهش کردن...
وَ هر دومون بلافاصله بلند شدیم رفتیم دستشویی که تو اون محیط نباشیم.
اعتراض ما باعث شد بعد از پنج دقیقه جمع کنن برن و میخوام تو چشمتون کنم که درسته مسخرهمون کردن و غمگین، ولی اثر داد.
چی باعث شد یادِ این ماجرا بیفتم؟
دومین بار که الآن بود.
همون مذهبیعلفخوارِ تسبیحبهدستِ پنبهٔ آغشتهبهگل بنفشه(!) وارد کوپهمون شد. گفت تولد فلانیه. خانمی که تو کوپهٔ ماست. بعد چادرش و درآورد. تسبیحی که دستش بود و داره پونصد و چند بار صلوات حضرت زهرا سلام الله علیها میخونه رو سپرد به اونیکی خانم. آهنگِ اندی گذاشت و شروع کرد وسط کوپه رقصیدن...
من بلافاصله با شوخی و خنده گفتم مجلسِ گناه شد و شیطان باز اومد کربلامون و بگیره. فرار کنیم سمت امام حسین علیه السلام.
رفیق حرفم و گرفت و بلافاصله چادرامون و سر کردیم و از نردبون پایین اومدیم که از کوپه بریم بیرون.
یکی از خانوما پرسید گناهه؟
رفیق گفت آهنگش گناه... رقصش گناه...
اونیکی خانومه گفت خدا مرگم پس تولد نمیخوام...
مذهبیعلفخوارِ طب اسلامی(!) با تنش و ناراحتی گفت هر چیزی به جای خودش.
رفیق به اونیکی خانوم گفت تا چهل روز کربلایی هستین و شیطون همه زورش و میزنه نباشین... من گفتم حداقل همین الآن ثواباتون و تقدیم کنید به امامی که شیطون ازتون ندزده...
ما که از کوپه زدیم بیرون، خانوم تخت پایین آهنگ و قطع کرد،
مذهبیعلفخوارِ طب اسلامیِ حمار چادر به سرش کشید، تسبیحش و برداشت و گورش و گم کرد.
بله، بازم اثر کرد.
ولی مسأله اینه هنوز هرچیزی بهجاشه(!)
نه از مردم عادی ها! نه!
از این عقبموندههای درسنخوندهٔ تولهپسبندازِ دنبالِ شوهرِ علفخوارِ طب اسلامیِ پوشیهزن(!)
بنابراین ظهور...
پَر!
گفتم بگم با خیال راحت امام رو خرج کنید😊☺️
اگه از کیکی که برای تولد انقلاب میپزید و تزئین میکنید و تو خونه و بین فامیل و همسایهها جشن تولد انقلاب میگیرید،
برام عکس بفرستید تا قشنگترین و پرمبناترین و باسلیقهترینش رو بذارم پروفایل شادم که شاگردام ببینن و خیال کنن معلمشون جشن تولد انقلاب گرفته، ممنون میشم.
خودم شرایطش رو ندارم.
مشهد خشکه.
من منتظرِ بارونم.
چون وقتی از آقا امیرالمؤمنین علیه السلام خداحافظی میکردم، ایستاده بودم روبهروی ایوان طلای نو و باشکوهشون و بارون میبارید...
چون وقتی از حضرت آقای امام حسین جانم خداحافظی میکردم، داشتم حرص میخوردم که عِراقیا چادرای خیسِ گِل و آبشون رو از بارونِ شدیدی که میبارید و بینالحرمین رو برداشته بود، بالا نمیگیرن و فاتحهٔ فرشای حرم رو خوندن...
چون...
خدای من...
دیگه عِراق نیستم...
وَ واقعاً نمیفهمم شمایی که قم و مشهد زندگی نمیکنید، چطور زندهاید؟!
من فردا بعد از مدرسه پناه میبرم به امام رضاجان...
پناه میبرم...
مادرم میگه تو اخبار دیده که عِراقیها راهپیمایی کردن، میگه دلم شور میزد نکنه بری راهپیماییشون، بلایی سرت بیاد، اونا مثل ایران نیستن مثل آدم راهپیمایی کنن!
من کلی خندیدم که اینقدر من رو مصمم و پابهمسیر دیده که تا راهپیماییِ عِراق هم روم حساب کرده😂
بعد ماجرایی رو برای مامان تعریف کردم که خواستم اینجام بنویسم.
کلاً چند نکته هست که دوست دارم اینجا نوشته شه، ولی اولویتم یادداشتهام با مناجات شعبانیه است.
لذا بعد از ماجرای امشب، متمرکز، یادداشتهای مناجاتم رو میذارم و بعد اون چند مبحث رو، گرچه مناجات شعبانیهم زیادی شخصیه و شاید بهدرد کسی نخوره، ولی میذارم و شما میتونید این مدت نخونید.
اما اون ماجرا که میخوام بگم چون چهارشنبه تولد انقلابمونه؛
تو نجف که بودیم، کولهپشتیهامون امانتِ بابالفرج بود. همون ورودی صحن حضرت رقیّه سلام الله علیها (خونهمون❣طبقه پایین صحن حضرت زهرا سلام الله علیها). من و رفیق صبور ایستاده بودیم تو نوبت که پلاک ما رو هم بگیره و کولهها رو بده.
عِراقیها اعتقادی به صف و نوبت ندارن(!) میومدن و میزدن به ما و میگرفتن و میرفتن.
ما هم به احترامِ اینکه تو کشورشونیم چیزی نمیگفتیم و صبور ایستاده بودیم.
یهو یه زنِ پوشیهزدهٔ کاملاً پوشیده از پشت سرمون به فارسی داد زد چرا نمیگیرین؟ چرا تکون نمیخورین؟
رفیق گفت چون صفه. هنوز نوبتمون نشده.
زنه زد به داد و قال که اَه! باز ایرانیها و عدالتشون(!) کُشتین ما رو با عدالتتون(!) از دست همین عدالتتون ایران و ول کردم و اومدم اینجا زندگی میکنم. بس که حالم از شما ایرانیها و شعار عدالتتون به هم میخوره!
[بله. ایرانی بود... وَ داشت جلوی اووووونهمه عِراقی به هموطنش بد میگفت...
وَ اینکه گرفتید چرا دشمن از ما بیزاره؟ اونا فهمیدن... ایرانیها اصرار دارن نفهمن...
هنوز به جمهوری اسلامی منتقدی؟ بیشعوری خب عزیزم.
هنوز فکر میکنی جمهوری اسلامی از عدالت دوره؟ عقبموندهای خب نازنینم.
وَ گاو، گاوه دیگه! کاریش نمیشه کرد😁 بلانسبت گاو البته!
ما روی ریلِ عدالتیم. درسته هنوز به مقصد نرسیدیم، اما در حرکتیم و درست هم داریم میریم. برای همین دارن سنگ میزنن! برای همین لجشون گرفته! گاوهای عزیز؛ اگر عدالتی نبود که دلیلی نداشت خار چشمشون باشیم! خیلی ضریب هوشی لازم نداره فهم این موضوع😂]
من و رفیق؟
ما جمهوری اسلامی خط قرمزمونه!
بابتش به هیچکس باج نمیدیم!
بابتش هرگز شرمسار و خجالتزده سکوت نمیکنیم!
بابتش فریب زر زر هیچ مذهبیصورتی رو نمیخوریم که کار فرهنگی و تقیه و سکوت و وفاق و اتحاد و ادب و... گم شین بابا! دنیا رو ما تندروها جلو بردیم و شما صورتیا فالوور جمع کردین! سرگرم همون لایک و کامنتاتون باشین😂😂😂
ابراهیم رئیسی وسطِ اسلحهبهدستها قرآن بالا گرفت و از عدالت گفت، من چرا دوشادوشِ منارههای بلندِ ایوانطلای علی علیه السلام بترسم یا خجالت بکشم؟! تف تو زیارتی که ازم یه سرباز نسازه! استفراغ به زیارتی که گناه ببینم و لال بمونم!
با دادوقال گفته بود، ما با خونسردیِ دیوانهکنندهای که ویرانش کرد اما با صدای رسا پاسخ دادیم. خواستیم هم همه بشنون، هم از شدت خونسردی و ادب و آرامشمون بفهمن دخترای ایران یعنی کی😎
رفیق با لبخند گفت: عِراق رو هم ما ایرانیها ساختیم. همین حرم رو ما آباد کردیم. عدلِ ما آباد کرده. واگرنه عِراقیجماعت ساعتِ دوی عصر سوار شاسیبلندش میشه که بره پی کپسول گاز و دبههای آبخوردنی😉
زنک کف و خون بالا آورده بود. با جیغ و حرص گفت شما عرضه داشتین ایران و آباد میکردین! نمیخواد به فکر عراق باشین که تهش دستتونم بهش نرسه!
من گفتم ایران و آباد کردیم که جنگلدوستهایی مثل تو رو فراری دادیم، اینجا رو هم که میبینی، داریم حالش و میبریم، کل سال تحت تصرف خودمونه و یهسره اینجاییم😎
همه تو اون شلوغی شاهدِ صحبتای ما بودن؛
زنی پوشیهزده که در حال فحاشی و جیغ و داد بود،
دو دختر جوان که با لبخند و خونسردی، سینهستبر ایستاده بودن تو صف و داشتن از جمهوری اسلامی دفاع میکردن😍
زنک گفت مردهشور خودتون و عدلتون و ببرن که هرجا بریم دست از سرمون برنمیدارید!
وَ چند فحش ناموسی😶
من گفتم همینم از قدرتِ عدلمونه. هیچ جنگلدوستی از ما در امان نیست! با آل علی هرکه درافتاد، ورافتاد😏 فرار کردی، اما هنوز از دست ما به جلز ولزی😂😂😂 همین یعنی بلدیم چطور دشمن و حتی از راه دور، بُکُشیم و به هلاکت برسونیم😎👌✌️
دستوبال زد بیاد جلوی ما که دوتامون محکم ایستادیم روبهروش و رفیق گفت صفه! گفتیم بهت! وَ تا ما ایرانیها اینجاییم محاله بتونی جا بزنی! ناراحتی؟ از اینجام فرار کن😝
منم گفتم قبلش دستای لختتم بپوشون، یا پوشیهت و بردار با هم یکی شه. دُم خروس و قسم عباست با هم ست نمیشه فراری😜
در این لحظه نوبت ما شد؛
خادمِ آقای امانتداری
با صدای بلند
جلوی زنک
و بقیهٔ تماشاچیها
دست گذاشت روی سینهش
برای من و رفیق سر خم کرد
وَ گفت ببخشید! شما خیلی منتظر. شما رعایتِ صف. ببخشید خانُم!
کولههامون رو داد
دوباره دست گذاشت روی سینه
سر خم کرد
گفت ببخشید خانُم! مع السلامه! رحم الله والدیک🌺
زنک تشنج کرد😂😂😂
تشنج😂😂😂
موقع رفتن رو کردم بهش و با پوزخند گفتم زود برگرد خونه، چون هوا بارونیه و عِراق با هر بارون برقش قطع میشه، ممکنه جای کپسول گازت و پیدا نکنی و آب خوردنتم تموم شده باشه، اونوقت مجبوری برای زنده موندنت برگردی ایرانِ آباد😏😎✌️
وَ گذاشتیم از حرصوجوش هلاک بشه😂😁😍❤️❣👍