eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
۱. همه‌ی کلاس‌ها با این‌که یادداشت کرده بودم اما یادم می‌ره ماهِ مبارکِ رجب رو تبریک بگم، به جز هفتم یکی‌ها با این‌که یادداشت نکرده بودم! این کلاس برکت داره... حالم این کلاس خی‌لی خوشه... هفتم یکی‌ها رو به قدری دوست دارم که دلم براشون تنگ می‌شه... صحبت از امام زمان ارواحنا فداه اینجا پیش اومد... حدیثه و گلی که براش گرفتم اینجاست... حالا هم ماهِ رجب... بهشون می‌گم ماهِ رجب که می‌شه تصورم اینه خدا به فرشته‌هاش می‌گه برید و از بلندترین طبقه‌ی بهشت، یه دسته‌گل بچینید... بعد که فرشته‌ها دسته‌گل رو میارن تقدیمِ خدا می‌کنن، خدا هر برگِ گل رو جدا می‌کنه... می‌بوسه... وَ می‌پاشه روی سرِ ما... تصورم اینه وقتی یکی از اعمالِ رجب رو به جا میارم، قل هو الله احد می‌خونم یا استغفار می‌گم یا به زیارتِ امام رضاجان می‌رم، دستم به یکی از گلبرگای رقصان در آسمون می‌رسه... به جای بوسه‌ی خدا... خودم و دخترام گل‌گلی و قلبی‌قلبی شدیم❣ می‌گم تو این ماه هر وقت دلتون برای خدا یه ذره شد، همون‌جا من رو هم دعا کنید... ۲. وقتی کنفرانس داشتن، سین رفتارِ بدی با هم‌گروهیش داشت. حرفِ بدی زد و زحمتِ هم‌گروهیش رو به فنا داد. حقِ ارائه رو از جفت‌شون گرفتم؛ سین به‌خاطر حرف بدش، وَ هم‌گروهیش به‌خاطر هماهنگ نبودن/نشدن با سین و همراهی با هم. اول پی‌وی اومدن ازم عذرخواهی کردن. گفتم شما حُرمتِ کلاس، هم‌کلاسی‌ها و دانش رو شکستید، چرا از من عذرخواهی می‌کنین؟ حرفم رو گرفتن و امروز وقتی وارد کلاس شدم، دیدم ایستادن جلوی میزم. ازم اجازه گرفتن با بچه‌ها صحبت کنن. هم‌گروهیِ سین از کلاس عذرخواهی کرد. سین خی‌لی سختش بود اما این کار رو کرد. دوستاشون تشویق‌شون کردن و وساطت کردن دوباره بهشون فرصتِ ارائه بدم. گفتم به حرمتِ دوستان‌تون که عذرخواهی شما رو پذیرفتن و حتی براتون پیشقدم شدن من فرصت بدم، قبول می‌کنم. سین احساساتی شده بود. وقتی نشست پشتِ آخرین میزِ کلاس که تنهاست و کناردستی نداره، سرش رو انداخت پایین و ریزریز گریه کرد... سین بی‌ادبه؟ نه. سین بددهنه؟ نه. سین آزاربده و شرّه؟ نه. سین از عمد این کارا رو می‌کنه؟ نه. سین مثلِ نهم دویی‌ها یا هشتم یکی‌ها از روی لجاجت این‌طوره؟ نه. سین تحتِ فشاره... می‌خواد دوست پیدا کنه اما نمی‌تونه... می‌خواد مهربون باشه اما نمی‌تونه... می‌خواد... آه! می‌خواد اینی که هست نباشه اما نمی‌تونه... سین در خونواده‌ای پرتنش داره نفس می‌کشه... انشاهاش پُر از سیاهی و رنجه... یه دخترِ کلاس هفتمی شیرین‌ترین و بانمک‌ترین موضوعات رو هم آمیخته با سیاهی و رنج می‌نویسه... پاهاش و سرِ کلاس زیاد تکون می‌ده... نزدیکِ کسی نمی‌شه که به خاطرِ تندی، طرد نشه... سین در رنجه... توانِ کنترلِ خشمِ نهفته در وجودش رو نداره... با بِشکنی به هم می‌ریزه... وَ بعد حالش بد می‌شه و گریه می‌کنه که نتونسته خودش رو کنترل کنه... یعنی از این‌که باعثِ رنجشِ دیگران شده، ناراحته... اینا رو خودش گفته؟ نه. سین با کسی حرف نمی‌زنه... انشاهاش... انشاهاش... خوبیِ معلمِ انشا بودن همینه؛ می‌تونم با یه موضوعِ هدفمند همه‌ی رازِ دلِ یه آدم رو بی‌اون‌که بفهمه برملا کنم... اذیتم وقتی گریه‌هاش رو می‌بینم. می‌خوام درس رو شروع کنم که یکی از دخترا به سین می‌گه چرا گریه می‌کنی؟ نگاه‌های کلاس که به عقب برمی‌گرده و سین رو با چشمای گریون می‌بینن، سین دوباره احساساتی می‌شه... کنترلش رو از دست می‌ده... داد می‌زنه به تو چه؟... کلاس با تعجب و افسوس ساکت می‌شه... سین سری تکون می‌ده به نشانه‌ی این‌که بازم خراب کردم... سرش رو می‌ذاره روی میز و با شدت گریه می‌کنه... من حالش رو می‌فهمم... من با سلول‌سلولم حالش رو می‌فهمم... قلبم از رنجِ سین، مچاله می‌شه... دخترا فکر می‌کنن من عصبانی شدم... اونا جز خشمِ ظاهر رو نمی‌بینن... از پشتِ میز بلند می‌شم و می‌رم آخرِ کلاس... دخترا با ترس نگاهم می‌کنن... به کنارِ میزِ سین که می‌رسم، صدای نفس کشیدنِ دخترای مضطربم رو به وضوح می‌شنوم که سنگین و کُند شده... دستِ سین رو می‌گیرم و بلندش می‌کنم. بغلش می‌کنم و گونه‌م و می‌چسبونم به گونه‌‌ی خیسش. آروم کنارِ گوشش می‌گم وقتی عصبانی می‌شی؛ سکوت کن! هرچی شنیدی؛ سکوت کن! هرچی دیدی؛ سکوت کن! هر اتفاقی افتاد؛ سکوت کن! دو_سه تا از دخترا بلند می‌شن و میان کنارِ ما. به کلاس هیسسسسس می‌کنن که صدام و بشنون. من بی‌اونکه صورت از صورتِ سین بردارم، بلندتر، جوری که کل کلاس بشنوه تکرار می‌کنم: وقتی عصبانی شدی؛ سکوت کن! وقتی عصبانی شدی؛ سکوت کن! وقتی عصبانی شدی؛ سکوت کن! @sarbehrah
آه که اگر کسی تو اون سن سکوت رو به من یاد می‌داد چه‌ها که نمی‌شد و چه‌ها که می‌شد... اشک تا مرزِ پلک‌هام رسیده، اما با تمامِ قوا حتی نمی‌ذارم صدام بلرزه. سین در آغوشمه و باید از من صدایی محکم و قاطع بشنوه: وقتی عصبانی می‌شی؛ سکوت کن! دو تا دخترم که کنارمونن من رو بغل می‌کنن. شونه‌های سین از گریه ایستاده... آروم شده... از آغوشم جداش می‌کنم و کلاس رو با شوخی به فضای شادی برمی‌گردونم. اما رنجِ سین در من سیّاله... برای آروم شدنِ سین یه انشراح می‌خونید هدیه کنید به امام زمان ارواحنا فداه؟ @sarbehrah
سربه‌راه
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣ هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما وَأ
دوشنبه شد؛ الحمدلله❣ شادیِ دلِ امام رضاجان سه صلوات هدیه به امام جوادِ جان❤️ 🌼🌸🌺🌹🌷💐🌻 @sarbehrah
سربه‌راه
دبیرِ ریاضیِ هفتما؛ همون‌که باافتخار می‌گه من و بیرون ببینین نمی‌شناسین... بلوزشلوارم... برای مبادا
یکی از هشتما سر کلاس می‌پرسه خانوم اونی که روی دفترچه‌تونه کیه؟ دفترچه رو میارم بالا و می‌گم شهید آرمان علی‌وردی. می‌‌پرسه کجا شهید شده؟ می‌گم ایران... تهران... تو خاک و شهرِ خودش... همه ساکت شدن و نگام می‌کنن... وقتشه! می‌گم با ناخن‌گیر شکنجه‌ش کردن... همه مبهوت می‌شن! یکی دیگه می‌پرسه چطوری؟! می‌گم گوشت تنش رو ذره ذره کندن... بچه‌ها بدن‌شون رو جمع می‌کنن و دلشون ریش می‌شه... یکی می‌پرسه کی؟ کی این کار رو می‌کنه؟ وَ من بذرِ سؤال رو تو دلشون می‌کارم؛ برو جستجو کن... می‌فهمی. دارن به هم می‌گن با ناخن‌گیر؟! وَ بدن‌شون رو از تصورِ حسِ درد جمع می‌کنن... @sarbehrah
حالِ این عکس رو خی‌لی دوست دارم؛ کوه... بلندی... خلوتی... بارون... چادر... گل نرگس... محلِ مقدس... مِه... چشیدنِ چنین چیزی تو واقعیت فقط در ظهور ممکنه... وصیت کردم من و مشّایه دفن کنن... حوالیِ عمودِ ۸۸۸... اما اگه نشد دوست دارم روی کوه دفن شم... بر بلندا... نزدیکِ آسمون... @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
احادیثی که برای «فرزند دختر» از ائمه علیهم السلام داریم رو جستجو کنید. آیات و روایاتی که در «مقامِ زن و دختر» داریم رو بررسی کنید. متقابلا برای «فرزند پسر، مرد و پسران» هم جستجو و بررسی کنید. حتی به صحبتِ علما و اهل فضل و مراجع هم رجوع کنید. هیییییییچ کجای دین، از «تکریمِ مقامِ پسر» حرفی زده نشده! تأکید می‌کنم؛ هییییییییییچ کجا! از دستِ خدا در رفته؟! پیامبران و ائمه علیهم السلام فراموشکارن؟! علما و اهل فضل و مراجع حواسشون نبوده؟! نه! وقتی حتی یک مورد تکریم جایگاه پسر در دین و شریعت نداریم؛ وقتی حتی یک نفر در مورد این موضوع کوچک‌ترین اشاره‌ای نکرده؛ یعنی از اساس، این جایگاه قابل تکریم نیست! خوب دقت کنین: این نه یه صحبتِ فمنیستی هست، نه متعصبانه و نه بدونِ دانش. دختر جایگاه و مقام قابل تکریم داره چون بالقوه مادرِ نسلِ بعد هست، مادر جایگاه و مقام قابل تکریم داره چون بالفعل واسطه‌ی خلق و آفرینش هست. این «نقش و اثرگذاری» هست که مقام و تکریم داره! و اگرنه دختر یا پسر فی نفسه خاصیتی نداره و مادامی که به مقام «عبودیت» نرسه قابل تکریم نیست! یعنی خدا و ائمه علیهم السلام نعوذ بالله عقل و احساس‌شون نمی‌رسیده که خودشون مقام پسر رو بالا ببرن؟! یعنی ما از خدا و ائمه علیهم السلام دلسوزتریم که حالا پسرا گناه دارن روز ندارن کادو بگیریم، جشن بگیریم؟! چرا با جهل، بنیان‌های فکری‌ای رو زیر‌ورو می‌کنیم که پشت‌شون دلیل و فلسفه‌ی مهم و اثرگذاریه؟! دختر و پسر یکسان نیستن! اگر یکسان باشن که ما در حق‌ دختر ظلم کردیم! نه فیزیک دختر برابر با پسره، نه روحِ دختر، و نه نقش و اثرگذاریش! کِی ما از شرِّ بی‌سوادی و جهل و سلیقه‌مداری و دلبخواه‌ها نجات پیدا کنیم؟! کِی ایمان بیاریم عاقل‌تر و دلسوزتر از خدا و ائمه علیهم السلام نیستیم؟! اگر روز پسر داشته باشیم، ارکانِ فکری و عقلیِ «مقامِ مادر» رو از دست خواهیم داد... همون‌ که صهیونیسم و استکبار ساااااال‌هاست براش برنامه دارن و تلاش می‌کنن و چه بسا همین بی‌سلیقگیِ تصویبِ روزِ پسر هم کارِ اونها باشه... @sarbehrah
سربه‌راه
احادیثی که برای «فرزند دختر» از ائمه علیهم السلام داریم رو جستجو کنید. آیات و روایاتی که در «مقامِ ز
این مطلب رو بسیار بازارسال کنید، می‌خوام تلاشم رو برای حفظ مقام زن بکنم. می‌خوام در تربیت نسل‌های بعدی امتداد داشته باشم. می‌خوام در بنیان‌های عبودیت نقش داشته باشم. @sarbehrah
فردا کلاسا کنسله و اردومدرسه‌ایه. درسم عقب می‌افته اما کاریش نمی‌شه کرد! تو مدرسه‌ی ما اردوها و بیکاری‌ها به رقص و آواز می‌گذره... به جرأت و حقیقت... به لهو و لعب... حتی با برخی دبیرها(!) من برای فردا کلی فکر کردم که چطور بتونم یک دقیقه بچه‌ها رو از گناه نگه دارم و سرشون رو طوری گرم کنم که هم بهشون خوش بگذره، هم مفید باشن، هم به بطالت و فسق و فجور نگذره. به کتاب‌یار پژوهشم گفتم فردا مثل دوره‌گردا راه می‌افتی و همه زورت رو می‌زنی یکی کتاب‌خون شه، به درس‌یار پژوهشم گفتم فردا هر کتاب تستی از دخترا جمع کردی میاری وسوسه‌شون می‌کنی چون هفته دیگه آزمون اداره است و تستیه، بیان دور هم پنج تا تست بزنن، به مسؤول دیوار پژوهشم گفتم هرچی کاردستی برای تزیین داری درست می‌کنی، بیار از بچه‌ها کار بکش دور هم درست کنین، نشستم از کتابخونه‌م کتاب جدا کردم ببرم، چند بازی_ادبیاتی آماده کردم پر از تحرک و رقابت و خفن، فیلم هم دارم پیدا می‌کنم اگه دوبله‌های درست به تورم بخوره، مثلا فیلم دکل یا سقوط رو دارم ولی شروع ناتمیزی داره، فیلم ۱۲۷ ساعت رو باید شب بشینم نگاه کنم ببینم موردی نداشته باشه، انیمیشن تمیز هم باید پیدا کنم. جانماز و عطرم یادم نره بردارم اگه شد نماز وحدت برگزار کنم. اگه ایده‌ای داشتید یا فیلمی، لطفا با دلیل پیشنهاد، بهم بگید🙏 برای من و دخترام صلوات هدیه کنین به امام زمان ارواحنا فداه که فردا دور از گناه، پر از فایده و خوشی و صمیمت و محبت بگذره❣ @sarbehrah
ممنون از همراهی‌تون🙏🪴 @sarbehrah