eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
مشهد خشکه. من منتظرِ بارونم. چون وقتی از آقا امیرالمؤمنین علیه السلام خداحافظی می‌کردم، ایستاده بودم روبه‌روی ایوان طلای نو و باشکوه‌شون و بارون می‌بارید... چون وقتی از حضرت آقای امام حسین جانم خداحافظی می‌کردم، داشتم حرص می‌خوردم که عِراقیا چادرای خیسِ گِل و آب‌شون رو از بارونِ شدیدی که می‌بارید و بین‌الحرمین رو برداشته بود، بالا نمی‌گیرن و فاتحهٔ فرشای حرم رو خوندن... چون... خدای من... دیگه عِراق نیستم... وَ واقعاً نمی‌فهمم شمایی که قم و مشهد زندگی نمی‌کنید، چطور زنده‌اید؟! من فردا بعد از مدرسه پناه می‌برم به امام رضاجان... پناه می‌برم...
مادرم می‌گه تو اخبار دیده که عِراقی‌ها راهپیمایی کردن، می‌گه دلم شور می‌زد نکنه بری راهپیمایی‌شون، بلایی سرت بیاد، اونا مثل ایران نیستن مثل آدم راهپیمایی کنن! من کلی خندیدم که این‌قدر من رو مصمم و پابه‌مسیر دیده که تا راهپیماییِ عِراق هم روم حساب کرده😂 بعد ماجرایی رو برای مامان تعریف کردم که خواستم اینجام بنویسم. کلاً چند نکته هست که دوست دارم این‌جا نوشته شه، ولی اولویتم یادداشت‌هام با مناجات شعبانیه است. لذا بعد از ماجرای امشب، متمرکز، یادداشت‌های مناجاتم رو می‌ذارم و بعد اون چند مبحث رو، گرچه مناجات شعبانیه‌م زیادی شخصیه و شاید به‌درد کسی نخوره، ولی می‌ذارم و شما می‌تونید این مدت نخونید. اما اون ماجرا که می‌خوام بگم چون چهارشنبه تولد انقلاب‌مونه؛ تو نجف که بودیم، کوله‌پشتی‌هامون امانتِ باب‌الفرج بود. همون ورودی صحن حضرت رقیّه سلام الله علیها (خونه‌مون❣طبقه پایین صحن حضرت زهرا سلام الله علیها). من و رفیق صبور ایستاده بودیم تو نوبت که پلاک ما رو هم بگیره و کوله‌ها رو بده. عِراقی‌ها اعتقادی به صف و نوبت ندارن(!) میومدن و می‌زدن به ما و می‌گرفتن و می‌رفتن. ما هم به احترامِ این‌که تو کشورشونیم چیزی نمی‌گفتیم و صبور ایستاده بودیم. یهو یه زنِ پوشیه‌زدهٔ کاملاً پوشیده از پشت سرمون به فارسی داد زد چرا نمی‌گیرین؟ چرا تکون نمی‌خورین؟ رفیق گفت چون صفه. هنوز نوبت‌مون نشده. زنه زد به داد و قال که اَه! باز ایرانی‌ها و عدالت‌شون(!) کُشتین ما رو با عدالت‌تون(!) از دست همین عدالت‌تون ایران و ول کردم و اومدم این‌جا زندگی می‌کنم. بس که حالم از شما ایرانی‌ها و شعار عدالت‌تون به هم می‌خوره! [بله. ایرانی بود... وَ داشت جلوی اووووون‌همه عِراقی به هم‌وطنش بد می‌گفت... وَ این‌که گرفتید چرا دشمن از ما بیزاره؟ اونا فهمیدن... ایرانی‌ها اصرار دارن نفهمن... هنوز به جمهوری اسلامی منتقدی؟ بی‌شعوری خب عزیزم. هنوز فکر می‌کنی جمهوری اسلامی از عدالت دوره؟ عقب‌مونده‌ای خب نازنینم. وَ گاو، گاوه دیگه! کاریش نمی‌شه کرد😁 بلانسبت گاو البته! ما روی ریلِ عدالتیم. درسته هنوز به مقصد نرسیدیم، اما در حرکتیم و درست هم داریم می‌ریم. برای همین دارن سنگ می‌زنن! برای همین لج‌شون گرفته! گاوهای عزیز؛ اگر عدالتی نبود که دلیلی نداشت خار چشم‌شون باشیم! خیلی ضریب هوشی لازم نداره فهم این موضوع😂] من و رفیق؟ ما جمهوری اسلامی خط قرمزمونه! بابتش به هیچ‌کس باج نمی‌دیم! بابتش هرگز شرمسار و خجالت‌زده سکوت نمی‌کنیم! بابتش فریب زر زر هیچ مذهبی‌صورتی رو نمی‌خوریم که کار فرهنگی و تقیه و سکوت و وفاق و اتحاد و ادب و... گم شین بابا! دنیا رو ما تندروها جلو بردیم و شما صورتیا فالوور جمع کردین! سرگرم همون لایک و کامنتاتون باشین😂😂😂 ابراهیم رئیسی وسطِ اسلحه‌به‌دست‌ها قرآن بالا گرفت و از عدالت گفت، من چرا دوشادوشِ مناره‌های بلندِ ایوان‌طلای علی علیه السلام بترسم یا خجالت بکشم؟! تف تو زیارتی که ازم یه سرباز نسازه! استفراغ به زیارتی که گناه ببینم و لال بمونم! با دادوقال گفته بود، ما با خونسردیِ دیوانه‌کننده‌ای که ویرانش کرد اما با صدای رسا پاسخ دادیم‌. خواستیم هم همه بشنون، هم از شدت خونسردی و ادب و آرامش‌مون بفهمن دخترای ایران یعنی کی😎 رفیق با لبخند گفت: عِراق رو هم ما ایرانی‌ها ساختیم‌. همین حرم رو ما آباد کردیم‌. عدلِ ما آباد کرده. واگرنه عِراقی‌جماعت ساعتِ دوی عصر سوار شاسی‌بلندش می‌شه که بره پی کپسول گاز و دبه‌های آب‌خوردنی😉 زنک کف و خون بالا آورده بود. با جیغ و حرص گفت شما عرضه داشتین ایران و آباد می‌کردین! نمی‌خواد به فکر عراق باشین که تهش دست‌تونم بهش نرسه! من گفتم ایران و آباد کردیم که جنگل‌دوست‌هایی مثل تو رو فراری دادیم، این‌جا رو هم که می‌بینی، داریم حالش و می‌بریم، کل سال تحت تصرف خودمونه و یه‌سره این‌جاییم😎 همه تو اون شلوغی شاهدِ صحبتای ما بودن؛ زنی پوشیه‌زده که در حال فحاشی و جیغ و داد بود، دو دختر جوان که با لبخند و خونسردی، سینه‌ستبر ایستاده بودن تو صف و داشتن از جمهوری اسلامی دفاع می‌کردن😍 زنک گفت مرده‌شور خودتون و عدل‌تون و ببرن که هرجا بریم دست از سرمون برنمی‌دارید! وَ چند فحش ناموسی😶 من گفتم همینم از قدرتِ عدل‌مونه. هیچ جنگل‌دوستی از ما در امان نیست! با آل علی هرکه درافتاد، ورافتاد😏 فرار کردی، اما هنوز از دست ما به جلز ولزی😂😂😂 همین یعنی بلدیم چطور دشمن و حتی از راه دور، بُکُشیم و به هلاکت برسونیم😎👌✌️ دست‌وبال زد بیاد جلوی ما که دوتامون محکم ایستادیم روبه‌روش و رفیق گفت صفه! گفتیم بهت! وَ تا ما ایرانی‌ها اینجاییم محاله بتونی جا بزنی! ناراحتی؟ از اینجام فرار کن😝 منم گفتم قبلش دستای لختتم بپوشون، یا پوشیه‌ت و بردار با هم یکی شه. دُم خروس و قسم عباست با هم ست نمیشه فراری😜
در این لحظه نوبت ما شد؛ خادمِ آقای امانت‌داری با صدای بلند جلوی زنک و بقیهٔ تماشاچی‌ها دست گذاشت روی سینه‌ش برای من و رفیق سر خم کرد وَ گفت ببخشید! شما خیلی منتظر. شما رعایتِ صف. ببخشید خانُم! کوله‌هامون رو داد دوباره دست گذاشت روی سینه سر خم کرد گفت ببخشید خانُم! مع السلامه! رحم الله والدیک🌺 زنک تشنج کرد😂😂😂 تشنج😂😂😂 موقع رفتن رو کردم بهش و با پوزخند گفتم زود برگرد خونه، چون هوا بارونیه و عِراق با هر بارون برقش قطع می‌شه، ممکنه جای کپسول گازت و پیدا نکنی و آب خوردنتم تموم شده باشه، اون‌وقت مجبوری برای زنده موندنت برگردی ایرانِ آباد😏😎✌️ وَ گذاشتیم از حرص‌وجوش هلاک بشه😂😁😍❤️❣👍
واسه جمهوری اسلامی❣ بزن کف قشنگه رو👏👏👏👏
سربه‌راه
عطرا رو خودم خریدم. دوست‌داشتنی‌ترین خریدِ همیشمه از نمایشگاهِ برکاتِ داخلِ خودِ حرمِ آقا امام حسین علیه السلام. سمتِ چپِ ورودیِ باب‌الکرامه. تو مدرسه به‌خاطرِ همین عطرا همیشه مشهورم که بوی بهشت می‌دم... بی‌اون‌که کسی بدونه چه عطری و از کجا می‌زنم... خودکار رو رفیق برام هدیه گرفته. از زیارتِ شش‌گوشه اومده بودم. نشسته بودم یه کنج از حرم و با چشم‌هام در و دیوارِ حرم رو غارت می‌کردم. یهو غیبش زد. بعد از یه ربع اومد و گفت برام از برکات هدیه گرفته. بُرد و به شش‌گوشه هم تبرکش کرد و دعا کرد قلمم برای این خانواده جهانی و تاریخی شه. چون شب قبلش روبه‌روی شش‌گوشه گریه کرده بودم که من هرگز سیمین دانشور نمی‌شم... نمی‌تونم یه سووشون برات بنویسم حضرت آقای امام حسین جانم... که عالَم‌گیر شه و رودستش نیاد... از حجمِ به‌دردنخوری و سربار بودنم برای اهل بیت علیهم السلام حالم بد بود... با این هدیه پر از جوانه‌های امیدم... خدا کنه که قدر بدونم... خدا کنه که بشه. اون آب، آبِ دورِ مرقدِ حضرت عموجانه... وَ اون خاک هم، خاکِ مرقدشون... کربلا بارونی بود. منم بارونی. منتظر رفیق بودم. سر تکیه دادم به دیوارِ روبه‌سردابِ خانم‌جان ام‌ّالبنین سلام الله علیها و برای خواسته‌ای دنیایی یهو بغضم شکست... ناجور گریه کردم چون ناجور از این رنجِ دنیایی در عذابم... وَ چاره‌ای براش نمی‌بینم... یه خادمِ کم‌توانِ جسمی، روی یه تختهٔ چرخ‌دار، اومد روبه‌روم. گفت طوری شده دخترم؟ فارسی رو خوب حرف می‌زد. با سر گفتم نه. گفت من خادمِ ابالفضلم. بگو بهم. گریه‌م شدیدتر شد. گفت پول می‌خوای؟ جا موندی؟ بهم بگو چی نیاز داری. من صورتم و با دستام پوشونده بودم و پابه‌پای آسمون، بی‌قرار گریه می‌کردم. رفیق از راه رسید. نگرانم شد. خادم ابالفضل هم. دست کرد تو جیبش و مُشتش رو آورد بیرون و گفت بیا. بلند شدم رفتم و تو فکرم بود شکلاتی، تبرّکی می‌خواد بده. مُشتش و باز کرد و صدای شیشه تو دستم پیچید. دو تا شیشه خاک بود برای من و رفیق. گفت همه من و می‌شناسن. من همونم که دسترسی دارم به سرداب. این خاکِ بیست سال دست‌نخوردهٔ قبره. هرچی هست بسپار به ابالفضل. وَ رفت. شیشه‌ها رو گرفته بودم روی قلبم و با صدای بلند گریه می‌کردم. رفیق که آرومم کرد، ازش پرسیدم به‌جز عقیقم، چه چیز ارزشمندی همراهمه؟ رفیق می‌دونه قدرشناسم. گفت می‌خوای بدی به خادم ابالفضل؟ گفتم آره‌. برای گریهٔ دنیاییِ بی‌ارزشم، آرزوی کلی آدم رو گذاشت تو دستم. گفت گردنبندت و تسبیحت. گردنبند و ندادم چون به‌دردش نمی‌خورد و به‌خاطر شرایط جسمی‌شون هم ترسیدم اهل و عیال نداشته باشن و هدیه‌م مایهٔ رنج‌شون بشه. تسبیحم رو که از فرمانده بهم رسیده بود و کلی جا برده بودمش و کلی تبرّک بود، دستم گرفتم و افتادم دنبالش. دم مضیف پیداش کردم. خم شدم و گفتم برای تشکره... می‌پذیرید ازم؟ تسبیحم و گرفت، گذاشت روی چشماش و بهم گفت صبر کن. دست کرد تو جیبش. دوباره مُشت آورد بیرون‌. دست دراز کردم. مُشتش که باز شد، شیشهٔ آب افتاد تو دستم. گفت این همون آبِ شرمنده‌ایه که دورِ قبر می‌چرخه. من گفتم نه... نیازی نیست... دعای شما برای من کافیه... گفت دعات می‌کنم. بسپار به ابالفضل. بسپار به ابالفضل. گریه‌م به حدی رسید که دیگه نمی‌تونستم حرف بزنم... تسبیحم و به نشونهٔ قدردانی روی سرش کشید و گذاشت جیبش و دستاش و کشید به زمین و تخته‌ش سُر خورد سمت مضیف و رفت. همینا برام مونده. دور از عِراق...
امروز صبح تو صبحگاه شنیدم یکی از دوازدهما داشت به بقیه می‌گفت هفتهٔ بعد چهلمِ جوونامونه(!) منظورش وحوش و فواحشِ تروریست بود که الحمدلله به درک واصل شدن😊 داشت می‌گفت گفتن نیاین مدرسه. شما بگید! این‌که کلهٔ صبح بعد از سفرم رسیدم مدرسه هنوز چادرم و درنیاوردم به گوشم چنین چیزی بخوره بی‌دلیله؟ اتفاقیه؟ می‌شه از کنارش گذشت؟ نه. دقیقاً بزنگاهِ انتخابه بعد از تجدید پیمان با مکتب عاشورا و خیمهٔ ظهور. به‌محضِ این‌که صبحگاه تموم شد و دبیرها رسیدن و همه دفتر بودیم، با صدای بلند به مامانِ مدرسه گفتم شما پرچم دارید بهم قرض بدید؟ پرچمِ چی؟ پرچمِ خوشگلِ ایران😍 چراااااا داریم، برای چی می‌خواید؟ برای فردا دیگه، می‌خوام با خودم ببرم راهپیمایی. همهٔ سرها چرخید طرفم. ولی کسی جرأت نکرد کلامی صحبت کنه😎 همین‌که جنمِ حرف زدن ندارن جگرم و حال میاره😁👍 یه پرچمِ چرک و چروک از گوشهٔ کمد میارن برام. با ناراحتی می‌گم این چرا این‌طوره؟ بدید ببرم بشورم اتو بزنم بیارم. این نه. فردا روز قدرتِ ماست. این پرچم نباید این‌طور باشه. گفتم «ما» و هیچ‌کس رو جدا نکردم. هرکس ناراحت بود خودش خودش رو جدا کنه. ولی مزدورجماعت جنم نداره پای عقیده‌ش بایسته😂 مامان مدرسه گفت می‌خواید پرچمِ مدرسه رو بدم؟ گفتم یعنی اون‌که بالای میلهٔ حیاطه؟ گفت آره. خندیدم گفتم ما فردا داریم می‌ریم راهپیمایی که اون پرچم بالا بمونه، نه که بیاریمش پایین! نه... اون هویت و شناسنامهٔ مدرسه است واگرنه یه روستای مستعمره‌ بودیم تو آمریکای جنوبی(!) گفتم تو انبار هم ندارید؟ برای تزئین دهه فجر؟ گفت زنگ تفریح براتون می‌گردم. زنگ تفریح خودم هم رفتم انبار. چون تو حیاطه و بچه‌ها می‌بینن. می‌خواستم بچه‌ها ببینن. داشتیم با مامان مدرسه و معاون بین وسایل می‌گشتیم. بچه‌ها جمع شدن که چی می‌خواین؟ معاون گفتن پرچم ایران برای خانم فارسی. دوازدهمام پرسیدن برای چی می‌خواین خانوم؟ منم مشغولِ گشتن و خیلی عادی گفتم برای فردا دیگه عزیزم! پرچمِ خودم رو دادم هیئت، فردا پرچم ندارم ببرم راهپیمایی. پچ‌پچه‌ها شروع شد! چون محبوبم به شوخی و خنده کنایه زدن: جاوید رهبر خانوم! منم با مشت گره‌کرده و خنده و شوخی و سرگرمِ گشتن گفتم مرگ بر پهلوی! مرگ بر آمریکا! مرگ بر وطن‌فروش خائن! تمومِ مدرسه امروز پچ‌پچهٔ این بود که خانم فارسی داره می‌ره راهپیمایی و دنبال پرچمم هست✌️
Takbir-22-bahman-1.mp3
زمان: حجم: 702.8K
شبِ ۲۲ بهمن چون فرداش تعطیلیه، شبِ دور هم جمع شدن خونوادمه. سال‌هاست به‌زجر و رنج امشب رو می‌گذرونم... قبل‌ترها روم نمی‌شد برم تو حیاط یا پشت بوم و الله اکبر بگم... چون تنها بودم و همه بودن... از یه جایی شروع کردم و گرچه نگاه‌ها و گاهی طعنه‌ها و گاهی هم تنش‌ها آزارم می‌داد... ولی از بعدِ شهادتِ سپهبد سلیمانی دیگه همه‌چیز برام عوض شد. چنین شبی اگر یه لشکر هم تو خونه‌مون خلافِ من باشن، من می‌رم و الله اکبر می‌گم. ۴۰۱ حتی به حیاط و پشت بوم اکتفا نکردم، چادر سرم کردم، رفتم دم در، تو کوچه... برادرم گفت چطور این‌جا صدات و نامحرم بفهمه بد نیست؟! ولی شبههٔ بچگانه‌ش و پاسخ دادم و شبیه حضرت زینب سلام الله علیها، وسطِ معرکه‌ای که اتفاقاً اگر صدات و نشنون گناهه فریادِ الله اکبر سر دادم. می‌دونین؟ دیگه برام فراتر از یه عقیده است... از بعدِ سپهبد سلیمانی احساس کردم اگر تو کوچه‌مون صدای الله اکبر نپیچه کوچه‌مون بی‌برکت می‌شه... غضبِ الهی می‌گیره‌ش... اگر پا و همراه داشتم، می‌رفتم و تو کوچه‌ها و خیابون‌ها می‌چرخیدم و صدای الله اکبر رو به همه‌شون می‌رسوندم که برکت ازشون رو نگیره... امشب هم خانواده دور هم جمعن. وَ من مصمم‌تر دارم حاضر می‌شم برم پشت بوم. بازم تنها صدای کوچهٔ ما صدای دخترانهٔ منه... فقط من یادآوری می‌کنم خدا بزرگترینه... فقط منم. وَ نگاه‌ها و طعنه‌ها و تنش‌های احتمالیِ بعدش... اما نمی‌ذارم کوچه و همسایه‌هامون رو غضبِ الهی بگیره... می‌خوام این‌قدر زینب‌وار الله اکبر فریاد بزنم که از کوچه‌مون به آسمون نور برسه و فرشته‌ها در حق همسایه‌های غافل و جاهل‌مون دعا کنن...
اگه توی پدرنامعلوم راست گفته باشی، باید الآن من رو شناسایی کرده باشی و کانالم، وبلاگم، ایمیلم و کل اطلاعاتم در موبایل و لپ‌تاپ و کل سابقه‌م تحت نظرت باشه(!) جهتِ تسهیلِ شناسایی‌ت هم تو کل دوربینای مسیر علامت غدیر نشون دادم. از حالا منتظرتم. بیا😎.