eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
Takbir-22-bahman-1.mp3
زمان: حجم: 702.8K
شبِ ۲۲ بهمن چون فرداش تعطیلیه، شبِ دور هم جمع شدن خونوادمه. سال‌هاست به‌زجر و رنج امشب رو می‌گذرونم... قبل‌ترها روم نمی‌شد برم تو حیاط یا پشت بوم و الله اکبر بگم... چون تنها بودم و همه بودن... از یه جایی شروع کردم و گرچه نگاه‌ها و گاهی طعنه‌ها و گاهی هم تنش‌ها آزارم می‌داد... ولی از بعدِ شهادتِ سپهبد سلیمانی دیگه همه‌چیز برام عوض شد. چنین شبی اگر یه لشکر هم تو خونه‌مون خلافِ من باشن، من می‌رم و الله اکبر می‌گم. ۴۰۱ حتی به حیاط و پشت بوم اکتفا نکردم، چادر سرم کردم، رفتم دم در، تو کوچه... برادرم گفت چطور این‌جا صدات و نامحرم بفهمه بد نیست؟! ولی شبههٔ بچگانه‌ش و پاسخ دادم و شبیه حضرت زینب سلام الله علیها، وسطِ معرکه‌ای که اتفاقاً اگر صدات و نشنون گناهه فریادِ الله اکبر سر دادم. می‌دونین؟ دیگه برام فراتر از یه عقیده است... از بعدِ سپهبد سلیمانی احساس کردم اگر تو کوچه‌مون صدای الله اکبر نپیچه کوچه‌مون بی‌برکت می‌شه... غضبِ الهی می‌گیره‌ش... اگر پا و همراه داشتم، می‌رفتم و تو کوچه‌ها و خیابون‌ها می‌چرخیدم و صدای الله اکبر رو به همه‌شون می‌رسوندم که برکت ازشون رو نگیره... امشب هم خانواده دور هم جمعن. وَ من مصمم‌تر دارم حاضر می‌شم برم پشت بوم. بازم تنها صدای کوچهٔ ما صدای دخترانهٔ منه... فقط من یادآوری می‌کنم خدا بزرگترینه... فقط منم. وَ نگاه‌ها و طعنه‌ها و تنش‌های احتمالیِ بعدش... اما نمی‌ذارم کوچه و همسایه‌هامون رو غضبِ الهی بگیره... می‌خوام این‌قدر زینب‌وار الله اکبر فریاد بزنم که از کوچه‌مون به آسمون نور برسه و فرشته‌ها در حق همسایه‌های غافل و جاهل‌مون دعا کنن...
اگه توی پدرنامعلوم راست گفته باشی، باید الآن من رو شناسایی کرده باشی و کانالم، وبلاگم، ایمیلم و کل اطلاعاتم در موبایل و لپ‌تاپ و کل سابقه‌م تحت نظرت باشه(!) جهتِ تسهیلِ شناسایی‌ت هم تو کل دوربینای مسیر علامت غدیر نشون دادم. از حالا منتظرتم. بیا😎.
پرسیدین چرا پیاما رو جواب نمی‌دم؟ چون دوشنبه رسیدم، سه‌شنبه مدرسه بودم، امروز راهپیمایی، سرمای شدیدی خوردم از دیروز، مادرم داره نق می‌زنه پاشم برم دکتر، من زیر پتو دارم برای دهم‌هام رزم گردآفرید و سهراب دانلود می‌کنم! روی میزم برگه‌های تصحیح‌نشدهٔ انشاست، نماز مغربم و هنوز جون نداشتم پا شم بخونم، وَ در حدّ کپی کردنِ یادداشت‌های شعبانیه‌م از دفترچه‌یادداشتِ موبایلم به ایتا و ویرایشش نا ندارم! معمولاً هم از اوقات اصلی‌م نمی‌زنم برای پاسخ دادن، می‌ذارم تو مسیرهام و اتوبوس پیاما رو جواب می‌دم. قبلاً هم گفته بودم، صبور باشید! در پیام‌های شخصی هم کلی پیام دارم که دیدم اما جواب ندادم، و اونا که آدمای حقیقی هستن و می‌بینن من رو هم صبوری پیشه کردن. کمتر از دیر جواب دادنم حرص بخورید و بیاین شمام گردآفرید ببینید😁
سربه‌راه
خونه‌ای که باید بهش برمی‌گشتم رو دوست ندارم... خبر بد اینه که این‌بار دلم برای خونه و خونواده تنگ نش
خدایا حواسم هست کل سفرِ عِراق مراقبم بودی و با وجودِ چندین‌بار حمام رفتن و دوش آب سرد و هوای بارونی و سشوار نبودن و موهای خیس و... در صحت و سلامت نگه‌م داشتی و به زیارت و سیاحتم رسیدم و آخرِ هفته‌ای که تو خونه‌ام و فرصتِ استراحت دارم، آزمونِ بیماری ازم گرفتی❣ خی‌لی مخلصم😘 خی‌لی خدایی😍
سربه‌راه
داشتم برای مامان تعریف می‌کردم گفتم این‌جام بذارم؛ سامرّا وقتی رسیدیم چایخونه‌ش بسته بود. منم چشم می‌کشیدم برسم عِراق و چای عِراقی به چشم بکشم. خی‌لی خورد تو ذوقم. سحر هم از سامرّا می‌رفتیم. موقع برگشت همه کاروانِ ما سوارِ ون شدن که از حرم تا میدون برن. من و رفیق دوست داشتیم پیاده بریم. با این‌که مثل اربعین شلوغ نبود و درواقع همون‌طور که تو عکس می‌بینید هیـــــــــــــــــچ‌کس نبود😂 ولی ما دوست داشتیم پیاده و یواش‌یواش از حرم برگردیم. ساعت نزدیکِ اذان صبح بود و از دور دیدیم یه موکبی چراغش و روشن کرده و آتیشش هم به‌راهه. فکر کردیم چای داره. رفتیم پیشش. پسر جوانی بود. گفتیم چای دارین؟ طفلی باشرمندگی گفت نه، تازه آب گذاشتم روی آتیش. تشکر کردیم و راه افتادیم. هنوز دور نشده بودیم ازش که صداش اومد، با صدای بلند داشت به دو تا پلیسی که جلوتر داشتن گشت می‌دادن چیزی می‌گفت. یهو دیدیم یکی از پلیسا، با پوشش امنیتی و اسلحه و آماده‌به‌رزم، بلند شد و رفت دکّهٔ نگهبانی‌شون به یکی گنده‌تر و آماده‌به‌رزم‌تر از خودش یه چیزی گفت و برگشت سر گشتش. من به رفیق گفتم به‌خدا اینا دنبال چای برای من و توان! رفیق گفت وای نگو! زشته... فقط ما دو تا دختریم این‌جا، می‌گن چه فِراخن این دخترایرانیا!😂 گفتم حالا ببین، اگه اینا پی چای برای من و تو نبودن! این‌جا قم نیست که طرف پیام بزنه خب برو چای بخر(!) معلوم نیست تا کجاش سوخته بوده که ما داریم قم و می‌گردیم، به برون‌ریزی افتاده بود😂😂😂این‌جا ذاتی و ژنتیکی خادمِ اهل بیتن، نه زبانی و اَدایی😂😂😂 سربه‌زیر و مثلاً متوجه نشدیم، داشتیم از جلوی دکّهٔ پلیس رد می‌شدیم که آقاهه صدامون کرد. گفت با سکّر یا دون سکّر؟ ما از خجالت آب شدیم😂😂😂 حالا رفیق مفاتیح‌به‌دست داشت دعا هم می‌خوند، خی‌لی چهرهٔ معنوی داشتیم😂😂😂 آقاهه عین پدری دلسوز و مهربان🥲 دو تا لیوان یه‌بارمصرف برای هرکدوم‌مون کرد تو هم که دست‌مون نسوزه، شکر ریخت، هم زد، وَ بعد... خدای من... قلبم😍😍😍😍😍 این تیکه رو داشتم برای مامانم با آب و تاب تعریف می‌کردم و با قم مقایسه می‌کردم، دو تا لیوانا رو گرفت جلوی پنکهٔ دکّه‌ش که کمی خنک شه و نسوزیم❣😭❣😭❣😭 بعد اومد و تحویل‌مون داد و گفت اهلاً و سهلاً، امام رضا دعا😭❣😭❣😭❣😭 خدای من❣ پلیسای سامرّا جمع شدن و این‌قدر خادمانه... این‌قدر متواضعانه... این‌قدر پدرانه... چای‌مون دادن😭😍❣ وَ اولین چای عِراقی‌م این‌قدر شیرین و چشیدنی و خواستنی شد😭😍❣😭❣😍 داشتم مرام خادمی رو برای مادرم می‌گفتم که خادمای ما، چون به خادمی‌شون می‌بالن، نمی‌تونن خالص خدمت کنن، درواقع خدمت رو وظیفه‌شون نمی‌دونن، برای همین جوش کم و زیاد و چپ و راست و من و تو می‌زنن، چون ته ته ته فکرشون اینه که «من» پخی بودم که خادم شدم، ولی عِراقیا خدمت رو وظیفه‌شون می‌دونن... انگار آفریده شدن که خادم اهل بیت علیهم السلام باشن... برای همین از جون و دل مایه می‌ذارن... چون «من» ندارن... «خادم» هستن... خدایا قلبی قلبی شدم😍😭😍😭😍😭😍❣
سربه‌راه
داشتم برای مامان تعریف می‌کردم گفتم این‌جام بذارم؛ سامرّا وقتی رسیدیم چایخونه‌ش بسته بود. منم چشم می
سلام ببین برای کی و چی داری می‌ری خادمی. همه‌چیز به همین پاسخ برمی‌گرده. تأکید می‌کنم، «همه‌چیز».
سربه‌راه
پرسیدین چرا پیاما رو جواب نمی‌دم؟ چون دوشنبه رسیدم، سه‌شنبه مدرسه بودم، امروز راهپیمایی، سرمای شد
اونی که برام انیمیشن گردآفرید و فرستادی، دمت گرم😍 تا این لحظه سه بار دیدمش😂 خی‌لی هیجانی و بانمکه😄 اما فکر نکنم برای شاگردام بذارم، چون یه‌سری نکات رو نداره، مثلاً یکی‌ش اصالتِ زبان. تو فیلم تاجیکی دقیق دارن بیت شاهنامه رو می‌گن. می‌خوام مستقیم و تصویری با زبان اجدادی آشنا شن، مستقیم و تصویری شاهکار فردوسی به گوش‌شون بخوره، ولی تو انیمیشن شعر و کلمات زادهٔ امروزن، عنصر ادبی ندارن و کلماتی فقط هماهنگ بدون هیچ هنری، صرفِ آهنگ چیده شدن کنار هم و صرفاً داره قصه رو می‌گه. چطور بگم؟ این‌که بدونن یه گردآفریدی بوده خیلی مؤثر نیست تا بدونن گردآفریدی بوده که فردوسی به این شاهکاری تونسته موندگارش کنه. برای همین شاهنامه خوندن برای بچه‌ها گرچه در کوتاه‌مدت نتیجه نمی‌ده و شاید حتی حوصله‌سربر باشه، ولی در بلندمدت اثراتش رو در شخصیت‌شون می‌ذاره و مثلاً انسان‌هایی با شجاعت بار میان. اما کتاب‌قصه‌های از روی شاهنامه در کوتاه‌مدت جذابه و مؤثر، اما در بلندمدت هیچ اثر تربیتی‌ای نداره. ولی ممنونم وقت گذاشتی برام فرستادی، می‌رم یه‌بار دیگه ببینمش😍😁❣
سربه‌راه
اونی که برام انیمیشن گردآفرید و فرستادی، دمت گرم😍 تا این لحظه سه بار دیدمش😂 خی‌لی هیجانی و بانمکه😄 ا
من در مواجهه با هر درس با خودم می‌گم شاید این اولین و آخرین مواجههٔ شاگردم با شاهنامه باشه، با تذکرة‌الاولیا، با مثنوی، با قابوسنامه... یعنی شاید بعد از درس من دیگه هرگز سراغِ مثلاً کلیله و دمنه نره... خب! اگر این آخرین و تنها دیدارِ شاگردم با میراث اجدادی‌ش باشه وَ تنها اتصال با گذشته‌ش همه‌چیز به من برمی‌گرده... باید طوری این دیدار رو مهیّا کنم که اگر حتی همین یک بار بود هرگز گلستان و بوستان از یادش نره... فراموش نکنه سیر العباد الی المعاد چه طعمی داشت... تاریخ بیهقی چه بویی می‌داد... نقطه‌اتصالِ نسل امروز با میراث اجدادی که می‌شه هویتش همونی که گمش کردن و برای همین حال‌شون بده... منم؛ معلم! نمی‌شه با هر موسیقی‌ای... با هر فیلمی... با هر انیمیشنی... با هر مدلی... سبکی... روشی... پیش برم! باید طوری همه‌چیز رو بچینم که امید بره یک نفر حداقل بره پی شاهنامه! خودِ خودِ شاهنامه نه ماجراهاش! دنیا ماجرا زیاد داره اما «هویّت» کم. ❣
خیلی راهیان نوری نیستم. خصوصاً که سازوکارها اسمی و اَدایی شده و «شهدا» روایت نمی‌شن... بلکه «برداشت‌های اشخاص» درحال روایته و ادیان و مذاهب التقاطی و بدعت و... آخرین راهیانی هم که رفتم وسط کرونا بود. همهٔ سفرها لغو شده بود و فقط ما چهل نفر رفتیم منطقه. اون‌طوری بود که مناطق حتی خادم نداشت و یادمه که درِ حسینیهٔ پاسگاه زید رو خودمون کلید انداختیم باز کردیم😂😍 ولی بعد از اون دیگه دلم راهیان نور نخواست چون بیشتر به چشمم راهیانِ خیانت بود... معتقدم اگر از این راهیان نورها، دلی نرم می‌شه یا عقیده‌ای مقاوم یا جاهلی، عالِم تنها و تنها و تنها اثر خونِ مظلومه... خونِ شهید... واگرنه در راهیان نورها، واسطه‌های تبیین و انسان‌های خالص و راویان و سبک زندگی و زیارت و خدمتِ حقیقی... مسدود شده... شاید این عید که ماه رمضان نداره رفتم راهیان نور. چون عقب‌نشینی بلد نیستم و این‌قدر علیه مذهبی‌ها به مبارزه ادامه می‌دم تا یا شرّشون از سر مذهبمم کم شه، یا خودم پای مذهبمم شهید شم😊