سربهراه
خونهای که باید بهش برمیگشتم رو دوست ندارم... خبر بد اینه که اینبار دلم برای خونه و خونواده تنگ نش
خدایا حواسم هست کل سفرِ عِراق مراقبم بودی و با وجودِ چندینبار حمام رفتن و دوش آب سرد و هوای بارونی و سشوار نبودن و موهای خیس و... در صحت و سلامت نگهم داشتی و به زیارت و سیاحتم رسیدم و آخرِ هفتهای که تو خونهام و فرصتِ استراحت دارم، آزمونِ بیماری ازم گرفتی❣
خیلی مخلصم😘
خیلی خدایی😍
سربهراه
داشتم برای مامان تعریف میکردم گفتم اینجام بذارم؛
سامرّا وقتی رسیدیم چایخونهش بسته بود. منم چشم میکشیدم برسم عِراق و چای عِراقی به چشم بکشم. خیلی خورد تو ذوقم. سحر هم از سامرّا میرفتیم.
موقع برگشت همه کاروانِ ما سوارِ ون شدن که از حرم تا میدون برن. من و رفیق دوست داشتیم پیاده بریم. با اینکه مثل اربعین شلوغ نبود و درواقع همونطور که تو عکس میبینید هیـــــــــــــــــچکس نبود😂 ولی ما دوست داشتیم پیاده و یواشیواش از حرم برگردیم.
ساعت نزدیکِ اذان صبح بود و از دور دیدیم یه موکبی چراغش و روشن کرده و آتیشش هم بهراهه. فکر کردیم چای داره. رفتیم پیشش. پسر جوانی بود. گفتیم چای دارین؟ طفلی باشرمندگی گفت نه، تازه آب گذاشتم روی آتیش.
تشکر کردیم و راه افتادیم.
هنوز دور نشده بودیم ازش که صداش اومد، با صدای بلند داشت به دو تا پلیسی که جلوتر داشتن گشت میدادن چیزی میگفت.
یهو دیدیم یکی از پلیسا، با پوشش امنیتی و اسلحه و آمادهبهرزم، بلند شد و رفت دکّهٔ نگهبانیشون به یکی گندهتر و آمادهبهرزمتر از خودش یه چیزی گفت و برگشت سر گشتش.
من به رفیق گفتم بهخدا اینا دنبال چای برای من و توان!
رفیق گفت وای نگو! زشته... فقط ما دو تا دختریم اینجا، میگن چه فِراخن این دخترایرانیا!😂
گفتم حالا ببین، اگه اینا پی چای برای من و تو نبودن! اینجا قم نیست که طرف پیام بزنه خب برو چای بخر(!) معلوم نیست تا کجاش سوخته بوده که ما داریم قم و میگردیم، به برونریزی افتاده بود😂😂😂اینجا ذاتی و ژنتیکی خادمِ اهل بیتن، نه زبانی و اَدایی😂😂😂
سربهزیر و مثلاً متوجه نشدیم، داشتیم از جلوی دکّهٔ پلیس رد میشدیم که آقاهه صدامون کرد. گفت با سکّر یا دون سکّر؟
ما از خجالت آب شدیم😂😂😂
حالا رفیق مفاتیحبهدست داشت دعا هم میخوند، خیلی چهرهٔ معنوی داشتیم😂😂😂
آقاهه عین پدری دلسوز و مهربان🥲
دو تا لیوان یهبارمصرف برای هرکدوممون کرد تو هم که دستمون نسوزه، شکر ریخت، هم زد، وَ بعد...
خدای من...
قلبم😍😍😍😍😍
این تیکه رو داشتم برای مامانم با آب و تاب تعریف میکردم و با قم مقایسه میکردم،
دو تا لیوانا رو گرفت جلوی پنکهٔ دکّهش که کمی خنک شه و نسوزیم❣😭❣😭❣😭
بعد اومد و تحویلمون داد و گفت اهلاً و سهلاً، امام رضا دعا😭❣😭❣😭❣😭
خدای من❣
پلیسای سامرّا جمع شدن و اینقدر خادمانه... اینقدر متواضعانه... اینقدر پدرانه... چایمون دادن😭😍❣
وَ اولین چای عِراقیم اینقدر شیرین و چشیدنی و خواستنی شد😭😍❣😭❣😍
داشتم مرام خادمی رو برای مادرم میگفتم که خادمای ما، چون به خادمیشون میبالن، نمیتونن خالص خدمت کنن، درواقع خدمت رو وظیفهشون نمیدونن، برای همین جوش کم و زیاد و چپ و راست و من و تو میزنن، چون ته ته ته فکرشون اینه که «من» پخی بودم که خادم شدم،
ولی عِراقیا خدمت رو وظیفهشون میدونن... انگار آفریده شدن که خادم اهل بیت علیهم السلام باشن... برای همین از جون و دل مایه میذارن... چون «من» ندارن... «خادم» هستن...
خدایا قلبی قلبی شدم😍😭😍😭😍😭😍❣
سربهراه
داشتم برای مامان تعریف میکردم گفتم اینجام بذارم؛ سامرّا وقتی رسیدیم چایخونهش بسته بود. منم چشم می
سلام
ببین برای کی و چی داری میری خادمی.
همهچیز به همین پاسخ برمیگرده.
تأکید میکنم،
«همهچیز».
سربهراه
پرسیدین چرا پیاما رو جواب نمیدم؟ چون دوشنبه رسیدم، سهشنبه مدرسه بودم، امروز راهپیمایی، سرمای شد
اونی که برام انیمیشن گردآفرید و فرستادی، دمت گرم😍 تا این لحظه سه بار دیدمش😂 خیلی هیجانی و بانمکه😄
اما فکر نکنم برای شاگردام بذارم، چون یهسری نکات رو نداره، مثلاً یکیش اصالتِ زبان.
تو فیلم تاجیکی دقیق دارن بیت شاهنامه رو میگن. میخوام مستقیم و تصویری با زبان اجدادی آشنا شن، مستقیم و تصویری شاهکار فردوسی به گوششون بخوره، ولی تو انیمیشن شعر و کلمات زادهٔ امروزن، عنصر ادبی ندارن و کلماتی فقط هماهنگ بدون هیچ هنری، صرفِ آهنگ چیده شدن کنار هم و صرفاً داره قصه رو میگه.
چطور بگم؟
اینکه بدونن یه گردآفریدی بوده
خیلی مؤثر نیست تا بدونن گردآفریدی بوده که فردوسی به این شاهکاری تونسته موندگارش کنه.
برای همین شاهنامه خوندن برای بچهها
گرچه در کوتاهمدت نتیجه نمیده و شاید حتی حوصلهسربر باشه،
ولی در بلندمدت اثراتش رو در شخصیتشون میذاره و مثلاً انسانهایی با شجاعت بار میان.
اما کتابقصههای از روی شاهنامه در کوتاهمدت جذابه و مؤثر، اما در بلندمدت هیچ اثر تربیتیای نداره.
ولی ممنونم وقت گذاشتی برام فرستادی، میرم یهبار دیگه ببینمش😍😁❣
سربهراه
اونی که برام انیمیشن گردآفرید و فرستادی، دمت گرم😍 تا این لحظه سه بار دیدمش😂 خیلی هیجانی و بانمکه😄 ا
من در مواجهه با هر درس
با خودم میگم شاید این اولین و آخرین مواجههٔ شاگردم با شاهنامه باشه،
با تذکرةالاولیا،
با مثنوی،
با قابوسنامه...
یعنی شاید بعد از درس من
دیگه هرگز سراغِ مثلاً کلیله و دمنه نره...
خب!
اگر این آخرین و تنها دیدارِ شاگردم
با میراث اجدادیش باشه
وَ تنها اتصال با گذشتهش
همهچیز به من برمیگرده...
باید طوری این دیدار رو مهیّا کنم
که اگر حتی همین یک بار بود
هرگز گلستان و بوستان از یادش نره...
فراموش نکنه سیر العباد الی المعاد چه طعمی داشت... تاریخ بیهقی چه بویی میداد...
نقطهاتصالِ نسل امروز
با میراث اجدادی
که میشه هویتش
همونی که گمش کردن و برای همین حالشون بده...
منم؛
معلم!
نمیشه با هر موسیقیای... با هر فیلمی... با هر انیمیشنی... با هر مدلی... سبکی... روشی... پیش برم!
باید طوری همهچیز رو بچینم
که امید بره یک نفر حداقل
بره پی شاهنامه!
خودِ خودِ شاهنامه
نه ماجراهاش!
دنیا ماجرا زیاد داره
اما «هویّت» کم.
❣
سربهراه
داشتم برای مامان تعریف میکردم گفتم اینجام بذارم؛ سامرّا وقتی رسیدیم چایخونهش بسته بود. منم چشم می
رفع سوءظن از قمیها❣
ولی موکب نداشتین، دیگه این کمکاری خودتون بود😂😂😂
خیلی راهیان نوری نیستم. خصوصاً که سازوکارها اسمی و اَدایی شده و «شهدا» روایت نمیشن... بلکه «برداشتهای اشخاص» درحال روایته و ادیان و مذاهب التقاطی و بدعت و...
آخرین راهیانی هم که رفتم وسط کرونا بود. همهٔ سفرها لغو شده بود و فقط ما چهل نفر رفتیم منطقه. اونطوری بود که مناطق حتی خادم نداشت و یادمه که درِ حسینیهٔ پاسگاه زید رو خودمون کلید انداختیم باز کردیم😂😍
ولی بعد از اون دیگه دلم راهیان نور نخواست چون بیشتر به چشمم راهیانِ خیانت بود...
معتقدم اگر از این راهیان نورها، دلی نرم میشه یا عقیدهای مقاوم یا جاهلی، عالِم
تنها و تنها و تنها اثر خونِ مظلومه... خونِ شهید...
واگرنه در راهیان نورها، واسطههای تبیین و انسانهای خالص و راویان و سبک زندگی و زیارت و خدمتِ حقیقی...
مسدود شده...
شاید این عید که ماه رمضان نداره رفتم راهیان نور. چون عقبنشینی بلد نیستم و اینقدر علیه مذهبیها به مبارزه ادامه میدم تا یا شرّشون از سر مذهبمم کم شه، یا خودم پای مذهبمم شهید شم😊
سربهراه
Caw Sociology!🐄 بله! جامعهشناسیِ گاو! بهقول دخترام؛ خیلی حقه :) زیرشاخهای از نظریات مارکسیستیه.
چرا سازوکارها و واسطهها
با وجود اثر خون شهید
مهم هستن؟
چون اثر خون شهید
مثل ماه رمضان
مثل زیارت کربلا
مثل حج
تلنگره.
نیاز به استمرار و تثبیت داره.
مثل کلاس اولِ ابتداییه.
فارغالتحصیلی و درجات عالیه نیست.
باید پرورده بشه.
باید روش سرمایهگذاری شه.
از کجا معلوم؟
از اونجا که شما اگه اینا رو از طرف بگیری
پوچ میشه!
حالا اگر این سازوکارها
فاسد باشن چی؟
وابستگی ایجاد میکنن تا خودشون رو تأمین کنن...
این از اولی هم بدتره...
یعنی چی؟
شخص یا گروهی که تو رو دور خودش نگه داره
با تعداد وابستههاش
اعتبار میگیره
میتونه تولید محصول کنه
کتاباش و بفروشه
سفراش و پر کنه
دورههاش و شلوغ کنه
بودجه بگیره
مثل تعداد فالووره،
چشمپرکنه.
طرف نمیگه برم محتوا رو ببینم اول
میگه اینهمه پیاش هستن یه چیزی داره لابد(!)
هر شخص
یا هر مجموعهای که
ایجاد وابستگی کنه
میتونه فسادانگیز باشه.
این رو قبلاً هم نوشته بودم.
بردهداریِ مدرن!
استثمار نوین!
اگر بینهایت نباشه،
اگر شجاعی نباشه،
اگر راهیان نور نباشه،
اگر کربلا نباشه،
اگر راهیان نری،
اگر دکتر غلامی گوش نکنی،
اگر...
بلدی درس بخونی؟ به خدا متصل باشی؟ زندگی کنی؟ تازه بقیه رو هم متصل کنی؟
میزان وابسته شدن و آلودگی اینطور مشخص میشه
که از سازوکار
قطعت کنن
و بشینن و زندگی کردنت و ببینن!
اگر بعد از قطع شدن
پوچ شدی
یعنی...
تو درمانگاه منتظرم و دارم پیاماتون رو جواب میدم. رسیدم به پیام یه روشندل عزیز. گفتم شاید ندونن یا سخت باشه براشون که پاسخ رو از طریق خود دایگو باید بخونن، اینجا آوردم.
از پیام دادن با آیدی معذورم و تنها راه ارتباط دایگو هست. هر صحبتی داشتید در ناشناس میخونم و همونجا هم پاسخ میدم. یعنی شما برای پاسخ هم باید باز وارد دایگو بشید.
احتمال هم بدید دیر پاسخ بدم، اما پاسخ میدم.🌷
هر صحبتی هست بگید.
خدا رحمتتون بده😭 دستم شکست از تایپ کردن😩 همممممه پیاماتون و جواب دادم. اگه پیامی دارید که بیجوابه به من نرسیده یا توش الفاظ مناسب استفاده نکردید و دایگو فیلتر کرده (چون مجهز به هوش مصنوعیه) واگرنه من همممممممهش و جواب دادم😫😫😫😖😭
۱. آفرین که دارین سلام کردن یاد میگیرید. امروزتون از دیروزتون رشدیافتهتر شده.
۲. عاطفیتر شده پیاماتون😂 از عمیقترین رنجها، مسائل، سؤالها، خشمها، دردها و حتی بیهودهترین مسائلتون یهطوری برای من صحبت میکنید انگار دوستای چند سالهایم😁 خوشم میاد و دوست دارم، اما لازم دونستم بگم اگر شما از من چنین حسی ندارید از سنگدلی من نیست،
از اینه که شما من رو میخونید و میشناسید،
من که شما رو نمیشناسم!
برای همین میگم هشتگ و اسم بذارید پای پیامها. حداقل ذهنم آشنایی داره، ولی بازم نمیشه اونی که شما از من در ذهنتون دارید. شما دارید روزانهٔ من رو میخونید! میدونید چه اثر روانی و عاطفیای داره؟
من این رو از شما ندارم.
۳. خیلی سطح مباحث در ناشناس بالا رفته. خیلی خوشحالم که وقتم و الکی نمیگیرید. حتی امروز وسط داروخونه دفتر درآوردم نکاتی رو بنویسم فراموش نکنم😂
یا چندین پیام رو میخوام فرسته کنم چون موضوعش همگانیه و مهم.
۴. حتی سؤالای مسخره و چرتی مثل نظرت دربارهٔ بینهایت چیه رو یاد گرفتید مفید و بالغانه بپرسید😍 سختگیری همیشه جوابه👍😁
۵. تو عراق که بودم وقتی میرفتم دستشویی به پشت سریم میگفتم اگر در بزنی، پنج دقیقه دیرتر میام. قبلاً هم تو وبلاگم نوشته بودم این کار رو میکنم.
قشنگ جا میخورن آدما. ولی من پای حرفم هستم. بهشون میگم اینجا جای جذابی برای موندن نیست، مطمئن باش هرکس کارش تموم شه خودش مشتاقانه میاد بیرون. پس انسان باش و صبور. این پلشتترین حق بدیهیِ انسانی رو هم ازش گرفتن، یعنی تو از فرعون هم فرعونتری! پس صبور باش واگرنه بهازای هر در زدن، پنج دقیقه بیشتر معطلت میکنم.
وقتی اومدم نوشتم چرا پیاما رو پاسخ نمیدم، اونی که پیام میفرسته حداقل بگو کِی جواب میدی، برام میشن اینای پشت در دستشویی! اینبار جواب دادم چون بار اولی بود که چنین پیامی دیدم. بار بعد ببینم پنج روز پاسخدهی به همهٔ پیامهام رو به تأخیر میندازم چون ناشناسه و نمیدونم کی اینقدر پشت دردستشوییای بوده، وَ مثل جامعهای که توش امربهمعروف و نهی از منکر نیست تا آدمها آدم باشن، تروخشک با هم خواهد سوخت😊
درواقع کلی حقالناس میندازم گردنتون تا آداب تعامل رو یاد بگیرید و فراموش نکنید من بلاگر نیستم که منتظر خواست و میل شما باشم! بودنتون برام مبارکه، نبودنتون بهسلامت😎