eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
همهٔ پیام‌هاتون رو پاسخ دادم. بررسی کنید چون چند روز دیگه پاک‌سازی می‌کنم‌.
سربه‌راه
امروز: صبح با مسؤول آقا جلسه داشتم. جذب نیرو کرده بودم. مصاحبه. برنامه کلاسی بسته بودم. جلساتم منظم
به‌نظرم به جواب رسیدم که چرا غالبِ این مذهبی‌ها، جهادی‌ها، فرهنگی‌کارها، هیئتی‌ها، طرح ولایتی‌ها، بی‌نهایتی‌ها، راهیان‌نوری‌ها، مسجدی‌ها، بسیجی‌ها، فعالانِ اجتماعی «برآیند»محورن، نه «فرآیندمحور»! چون خودشون رو پیغمبر می‌دونن😂 که اومدن بقیه رو هدایت کنن🤣 لذا نتیجه براشون مهمه که چند نفر به راه راست هدایت شن و زیرِ چترِ پیغمبریِ اونا راه پیدا کنن و تعداد اعضاشون بالا بره که نشونِ همه بدن ببینین! دیدین گفتیم ما پیغمبریم! ببین چقددددددددر جذب داشتیم😃 البته جذب کمّی ها! درجریان‌ها واقف به کیفیتِ این جذب‌ها هستن😏 بزرگترین سختیِ فرآیندمحوری می‌دونید چیه که اینا بهش تن نمی‌دن؟ فکر کنید! فکر کنید! به امام خمینی فکر کنید! به حضرت آقا! به مصطفی چمران! به قاسم سلیمانی! به یحیی سنوار! به طیبه سادات زمانی! فهمیدین؟😎 آدم‌های فرآیندمحور دنبال تکلیف هستن! فقط. فقط. فقط. نتیجه بده، نده براشون مهم نیست. تکلیف به بهترین شکل. به بهترین نحو. با بالاترین توان. در هر شرایطی‌. با کمترین حرف. بیشترین عمل. وَ رشد خودشون هدایت خودشون بندگی خودشون حین تکلیف! نه هدایتِ بقیه😁 بعد کارشون می‌گیره. کمّی کمتر. کیفی بیشتر. [قطعاً استثنا داریم، مثل همهٔ دانش‌ها و علوم و حتی آیات و احادیث. پس به اسثنائات کاری نداریم. باید قاطبه رو بررسی کرد.] آقا سیدالقائد❣ کمّی‌شون شلوغ‌تره؟! نه! بنده‌خدا فحش‌خورِ همه...😢 امیرالمؤمنین؟ ... الغارات... الغارات... 😭 اما کیفی‌هاشون رو بررسی کنید😍 تا می‌گی فرآیند مهمه همه فکر می‌کنن قراره به نتیجه نرسن! پس عکس چی؟ رزومه؟ اعتبار؟ حکم؟ اسم و رسم؟ فرآیندمحوری بودن صبر می‌خواد! صبر. صبر. صبر و ظرافت. صبر و فکر. صبر و توکل. صبر و اخلاص. صبر و تلاش حداکثری. صبر منافات داره با رزومه و اسم و رسم. آیه و حدیث هم علیه فرآیندمحوری زیاد بلدن اینا که گفتم😂 از نظرِ اینا حاج عبدالله والی هییییییییییییییییچ کار نکرده😂 به زبون نمی‌گن ها! ولی کنارش بودن نمی‌ذاشتن این‌قدرررررررر صبورانه و غریبانه تو بشاگرد کار کنه و هنوزم منطقه محروم باشه... عبدالله والی رو می‌شناسین؟😎 کمّی شلوغ بود یا کیفی پُر؟🤫 یعنی بازم برگشتیم سرِ «تکلیف».
آلفرد آدلر: تنها فرزند یا فرزندِ اولِ خانواده میل به پیشرفت دارد. تازه فهمیدم چرا با برادرام فرق دارم😶
استعاره❣
Caw Sociology!🐄 بله! جامعه‌شناسیِ گاو! به‌قول دخترام؛ خیلی حقه :) زیرشاخه‌ای از نظریات مارکسیستیه. می‌گه وقتی کارها رو تخصصی کردن، هدف از تقسیم کار تا اون‌جایی بود که کارگر نتونه کاری که انجام می‌ده درک کنه. مثلاً مسؤولِ بخشِ درِ بطری رو گذاشتن، نفهمه دقیقاً کارش چه جایگاهی داره! خب این به چه دردی می‌خورد؟ وقتی کسی درکی از جایگاهش، کارش، وظیفه‌ش نداشته باشه، به‌راحتی می‌تونی جابه‌جاش کنی. اونم چک‌وچونه نمی‌زنه! مالک هم می‌تونه با قیمتِ پایین، سودش رو بالا ببره! می‌شه چی؟ استثمار کارگر! از اون‌طرف چون تخصصی کردی تقسیم کار کردی مسؤولِ در بطری رو گذاشتن کار دیگه بلد نیست! بلد نیست برچسب بذاره! بلد نیست شِل ببنده! پس مجبوره کارش رو حفظ کنه! پس تو سرشم بزنی حقوقشم ندی هیچی نمی‌گه! کارش و می‌کنه! پس ازش بخوای با همون حقوق در بطری رو که همیشه از سمت راست می‌چرخونده حالا مورب و از سمت چپ بچرخونه می‌گه چشم! نمی‌گه پس حقوقم و باید زیاد کنی! چون حرف بزنه کارش و از دست می‌ده! کار دیگه هم که بلد نیست! مالک هم زود جاش یکی رو میاره! پس منتم سرش بذاری حقوقشم ندی می‌گه چشم! این آدم همین‌که سر کاره راضیه! از گاو راضی انتظار شیر بیشتر هم دارن! راضیه دیگه! پس باید بیشتر و باکیفیت‌تر شیر بده! این می‌شه جنبش روابط انسانی! می‌شه جامعه‌شناسی گاو! ساختار آشناست برای شما هم؟🥲
سربه‌راه
Caw Sociology!🐄 بله! جامعه‌شناسیِ گاو! به‌قول دخترام؛ خیلی حقه :) زیرشاخه‌ای از نظریات مارکسیستیه.
به ساختار درود نفرستید ها! بگردید ببینید تو این ساختار چه نقشی دارید! 🥲
سربه‌راه
امروز اندازهٔ ۴۸ ساعت از خودم کارِ فکری کشیدم! اهلش می‌دونن که بدن‌دردِ بعد از کارِ فکری، دهشتناک‌تر از بدن‌دردِ بعد از خونه‌تکونی یا ورزشِ بدون گرم کردنه! ارثِ پدری و مادری؛ زانودرد، امانم رو بریده و با این‌که برگه‌هام و هنوز امضا نزدم، نمرات مهر رو محاسبه نکردم، پاسخ‌نامه آماده نشده، انشاها رو نخوندم و شاگردام رو روی گروه‌ها نبردم، ولی دیگه نتونستم روی صندلیِ کتابخونه بشینم و با درد، لپ‌تاپ رو خاموش کردم و زدم بیرون. امروزم بابرکت بود به این معنا که زمان خی‌لی برام کِش اومد. هر بار به ساعت نگاه کردم ذوق زدم که دیر می‌گذره و هنوز برام زوده. تونستم قصه‌م رو کامل بازخوانی و اصلاح کنم و بفرستم. روی مقاله‌م کار کنم و تقریباً چهار ساعتِ بی‌وقفه هرجا فرصتی بود فقط به مقاله‌م رسیدم‌ و خی‌لی خوشحالم. یه مدرسه هم از کوهسنگی بهم زنگ زدن که من رو می‌خوان. خی‌لی تعجب کردم چرا این وقت سال؟! ولی ذهنم درگیر مقاله بود، نپرسیدم. گفتن ما حقوق خوبی می‌دیم اگر قبول کنید! این عین جملهٔ خودشون بود. منم احترام گذاشتم پرسیدم چه روزایی؟ گفتن یک‌شنبه و دوشنبه. این یعنی رسماً دو پایه‌شون بی‌دبیره(!) گفتم این دو روز مدرسه‌ام. تغییر بدید. بعد تا اومد بحرفه، من پرسیدم که جلسه‌ای چند حساب می‌کنید؟ قیمت رو که گفت یادِ جامعه‌شناسی گاو افتادم(!) خندیدم و با طعنه گفتم یه‌جوری گفتید خوب... این حقوقی که می‌گید، حقوق پارسالِ منه برای متوسطه اول! جا خورد و با توپ پر پرسید کدوم مدرسه؟! گفتم. گفت اون‌جا این‌قدر نمی‌ده که! گفتم بزنگید بپرسید! سابقه و تخصص و دانشگاهم رو مد نظر داشتن. تازه شما نقطهٔ مرفه شهرید! خداتومن از خانواده‌ها می‌گیرید، بعد این حق‌الزحمهٔ دبیرتونه؟! داشت چونه می‌زد که گفتم زمان و مبلغ رو تغییر دادید در خدمتم. تمام. رفتم پارک بانوان دوچرخه‌سواری کنم، دوچرخه‌ها غالباً آمادهٔ استفاده نبودن. زنگیدم ۱۳۷ و گزارش دادم. بعد داشتم فکر می‌کردم با فردا و پس‌فردا و پسون‌فردا و اصلاً این هفتهٔ شلوغم چه کنم و چطور همه کارام رو برسونم که دیگه واقعاً فکرم روی جسمم فشار آورد و بین دو کتفم هم تیر کشید و لپ‌تاپ روی دوشم کوه بود انگار! هیچی! همه فکرا و کارام و رها کردم، دارم می‌رم خونه جلو تلویزیون ولو شم😂
از چیزایی که دوست دارم بنویسم یکی‌ش تجربیاتم از خونهٔ جدیده؛ ما مستأجری نکشیدیم و بلدش نیستیم. هیچ‌کدوم‌مون. وقتی خونه می‌دیدیم هر کدوم فقط روی یه چیزایی قفل بودیم. مثلاً من فقط دقت می‌کردم دستشویی تو خونه نباشه. ۹۹٪ تو خونه‌ها بود و من می‌گفتم نه. حاضرم تو بنایی چادر بزنم زندگی کنم ولی خونه‌ای که دستشویی‌ش توشه نیام. این‌جا حیاط‌دار بود و دستشویی گوشه حیاطه. متشکرم خداجون😍 مامان به محله نگاه می‌کرد. که نزدیک خونهٔ خودمون باشه تا بتونه سر بزنه و بالاسر بناها. خدایا شما خیلی مهربونید❣بابا هم به قیمت و راحت بودن خونه دقت داشت. بازم از شما ممنونم خدای همیشه رزّاق😍 حالا که خونه رو گرفتیم یاد می‌گیریم یه مستأجر باید به چه چیزایی دقت کنه که ما حتی بهش فکرم نکردیم😂 مثلاً جای بخاری در خونه! اتاق من در این خونه جای بخاری نداره و خیییییییی‌لی غیراستاندارد از پنجره لوله رد می‌شه! ما وصل کردیم ولی من شبا میام تو پذیرایی و با مامان و بابا می‌خوابم. از محسّناتِ با خانواده خوابیدن هم اینه که فهمیدم بابام چقدر کار می‌کنه و زحمت می‌کشه و چقدر در تکاپو و جهاده که تا سرش و می‌ذاره روی بالش، خروپفش هواست. واقعاً به دقیقه نمی‌کشه عمیق خوابیدنش و این فقط یه معنی می‌ده؛ خستگی... خدا قوتش بده... خدا کمکش کنه... خدا از جایی که فکرش رو نمی‌کنه کثیرترین رزق و روزی حلال و بابرکت رو براش برسونه... خدا خستگی‌ها و دردهاش رو به عاقبت‌به‌خیری شِفا بده... خدا ازش راضی باشه که برای خانواده‌ش تلاش می‌کنه و هرگز شرمنده و خجالت‌زده نباشه❣ یا فهمیدم مامانم چقدر پیامک‌بازه! شبا با زن‌داداشم تا دو‌ ساااااااعت پای تلفن به غیبتن، باز دوازده می‌خوابن بهم پیامک می‌دن! دیشب ساعت یک دیلینگ پیامکش اومد. گفتم مامان می‌ذاریش روی سکوت یا بیام خودم جواب پیامکاتون و جوری بدم که بگیرین بخوابین😂 درواقع من دارم مادرم رو از گوشی منع می‌کنم😶یه‌سره گوشی‌به‌دسته! تکنولوژی هم نداره ها! یه ایتاش و من باید هی براش باز کنم، ولی ماشاءالله اوستای دور زدن تحریماست! با پیامک و زنگ خواب به خواب‌مون کرده! هم‌چنین جای کولر هم نداریم😶 عوضش دید داریم به همسایه‌های روبه‌رو و متقابلاً آنان نیز😭 این یعنی حیاط به این قشنگی رو باید پوشیده استفاده کرد که البته طرح دادیم بنرهای مکهٔ مامان رو از داخل بزنیم و جلوی دید رو بگیریم که راحت بشه این مدتی که حیاط داریم عقده وا کنیم. آب این خونه آب تمیزی نیست. یه خیابون با خونه خودمون فرق داره ولی نمی‌دونم مسأله چیه. روی همه‌چیز لک می‌مونه. من ظرفا رو تمیز می‌شورم ولی وقتی می‌خوام ازشون استفاده کنم پر از لک هستن و بدم میاد و دوباره می‌شورم. یعنی هر ظرفی رو دو بار می‌شورم؛ قبل از استفاده و بعد از استفاده! پوست دستم پوست کرگدن شده و وازلینم تو همین چند روز تموم! تهشم همه‌چی لک داره... کدره... باقی‌موندهٔ آب جوشیدهٔ کتری رو می‌ریزم تو بطری‌های یخچال. چون به‌نظرم آب این‌جا قابل شربِ بی بلا نیست! به‌ جای لامپ‌ها و تقارن‌ها، کمدهای دیواری هم باید دقت می‌کردیم که نکردیم. مثلاً من بسته بودم کتابام و بیارم ولی در لحظات آخر زن‌داداشم گفت آبجی شما کمدا رو ندیدی، من دیدم، جا نداری با کتابات... همه کتابام و جعبه جعبه قایم کردم تو کمد دیواری و روی کمددیواری رو پلاستیک کشیدن. حالا دوازدهمام دو‌ هفته است گیر دادن خانم برامون فروغ بخونید! من از روی کتاب برای بچه‌هام شعر می‌خونم، درست نمی‌دونم به‌جای کتاب، گوگل بگیرم دستم. ولی دیوان فروغم الآن در دسترس نیست! کتابخونه هم نداشت امانت بده😭 اومدم دیدم بله، یک کمده و همون هم رخت‌خواب، هم جالباسی😭 خب کی رخت‌خوابی که بوی تن می‌گیره رو می‌ذاره تو جالباسی؟! از چیزای دیگهٔ دوست‌داشتنی این‌که من تو محلهٔ خودمون نمی‌رفتم خرید، چون تقریباً همه یه دور ازم خواستگاری کردن و همیشه تحت نظرم و حس خوب نمی‌گیرم. این‌جا ولی ناشناسم. صبحا خروس‌خون می‌رم سر کوچه نون می‌خرم میام😍 یا خونه خودمون مسجد نمی‌رفتم چون می‌گفتن دخترای جوان میان مسجد شوهر پیدا کنن و من و هم می‌شناختن... این‌جا هر وقت خونه باشم تا صدای اذان میاد می‌رم مسجد😍 هیچ‌کسم من و نمی‌شناسه و منم تا نماز می‌خونم میام که کسی فضولی نکنه کی هستم. آمار شیرینی‌پزا، میوه‌فروشا، لوازم تحریری‌ها رو هم تا این لحظه دارم.‌ همین‌طور مدرسه‌ها رو😍 به‌هر روی امیدوارم آخرین تجربهٔ مستأجری‌مون باشه و آخرین تجربهٔ مستأجری‌تون اگه هستید و همه سال تموم‌ نشده، تو خونهٔ خودمون باشیم. بلند بگو الهی آمین به‌حق آقا امام زمان علیه السلام.❣
تلویزیون جومونگ داره😍😂😁🥰
دختِ موسی😍😍😍😍😍😍 وای خدای من😍😭❣ شماها که مستقیم راه ارتباطی دارین، کی هستی که ناشناس زحمت کشیدی پیام گذاشتی😍😭😍 یعنی از خیییییییییی‌لی جوان‌تر بودنم من رو می‌خونی؟! 😭😍 اون نوشته‌های طولانیِ وبلاگی؟!😍😭😍😭😍 من این‌جا (سربه‌راه) رو با هفت_هشت نفر شروع کردم‌. پیام زدم به رفقای وبلاگی که زین‌پس این‌جا می‌نویسم. اونام آدرس و دست‌به‌دست کردن و شدیم پونزده نفر. یادتونه؟ من این‌جا رو با پونزده نفر شروع کردم. دو سال یا سه سال پیش. برام مهم نیست کِی، چون این‌جا دو_سه ساله، ولی من همیشه می‌نوشتم. یعنی برخی سالگرد کانال می‌گیرن، من نمی‌گیرم چون کانال، جدیده، نوشتنِ من که جدید نیست! من تا یادم میاد می‌نوشتم! هر زمان جای بهتر و خفن‌تری پیدا کنم باز می‌رم اون‌جا می‌نویسم‌. قبلی‌هارم نگه نمی‌دارم. از تکثر و تزاحم خوشم نمیاد. شهید مطهری هم نیستم که جوش بزنم نوشته‌هام چی می‌شه! هشت سال وبلاگ‌نویسی رو با اون شهرت، یه شیفت دیلیت و رفتم جای جدید. یه روز جای بهتر از ایتا پیدا کنم هم می‌رم اون‌جا‌. ولی این همیشگی‌ها رو خی‌لی دوست دارم... اونایی که از «باید موسی شوم» خونه به خونه باهام موندن. واقعاً دوست‌تون دارما! من و که می‌شناسید چاخانِ کسی رو نمی‌کنم! من اصلاً نوستالژی‌بازم! قدیمی‌پسند! همون همیشگی‌ها 😍❣😭❤️
مامانم داره می‌گه فلانی بچه‌دار شدن اسم بچه رو گذاشتن دلفین😶 بعد یهو مکث می‌کنه و می‌گه دلفین؟! نهههههه! دلفین که اسم حیوونه! چیز... وایسا! خلاصه یادش نمیاد و زنگ می‌زنه از زن‌داداشم تقلب می‌گیره؛ اسم بچه رو گذاشتن دِلوین😐