حضرتِ آقای امام حسین جان❣؛
این آلودهٔ قدرنشناس
خیلی خیلی دوستت داره...
این آلودهٔ قدرنشناس
میتونه یه شهر رو از دلتنگیت گریه کنه...
این آلودهٔ قدرنشناس
خیلی خیلی دلتنگته...
چهار روز کربلا بودیم؛
میومدیم حسینیه ناهار و شام میخوردیم، برمیگشتیم حرم.
میرفتیم کربلاگردی، برمیگشتیم حرم.
بعدِ هر نماز تو صفِ ششگوشه بودم...
بعدِ هر کربلاگردی...
بعدِ هر برگشت به حرم...
پونزده بار... بیست بار... نمیدونم. ولی هی رفتم ششگوشه دورش بگردم...
حالا باز به سلیمانِ جهان از دور سلام...
از خیلی دور...
خیلی خیلی خیلی دور...
پاهام یخ زده بود.
رفتیم طبقهبالای حرمِ آقا امام حسین علیه السلام.
دنبالِ این بخاری کوچولوهاشون گشتیم که نسبت به اون موجِ سرماشون برای ما شوخی بود...
پاهام و چسبونده بودم بهش و دراز کشیده بودم...
بالای بابالکرامه...
هی بو میکشیدم که بوی حرم خاطرم بمونه...
به سقف و اون طرحِ پرچمهای برجستهٔ سقف نگاه میکردم که خاطرم بمونه...
خاطرم مونده...
حالا دارم از خاطرهٔ بوی حرم
دور از حرم
قالب تهی میکنم...
سربهراه
به مامان خبر دادم افطار میرم حرم. حرم. حرم.
طفلی هرکی کربلات و ندیده آقا
معذرت میخوام لایقِ ثروت نبودم که همهش و بریزم بهپای زیارتت و فرداشب خودم و برسونم بهت...