سربهراه
به مامان خبر دادم افطار میرم حرم. حرم. حرم.
طفلی هرکی کربلات و ندیده آقا
معذرت میخوام لایقِ ثروت نبودم که همهش و بریزم بهپای زیارتت و فرداشب خودم و برسونم بهت...
سربهراه
چهار روز کربلا بودیم؛ میومدیم حسینیه ناهار و شام میخوردیم، برمیگشتیم حرم. میرفتیم کربلاگردی، برمی
یه شب از سرمای طبقهبالای حرمِ آقا امام حسین علیه السلام از خواب پریدم.
نگاه کردم به دوروبرم، دیدم حرمم... حرمِ کربلا...
دلم تنگ شد...
هیجانزده شدم...
برای رفیق یادداشت گذاشتم که یهوقت بیدار نشه ببینه من نیستم نگران شه.
رفتم ششگوشه...
بوسیدم... بوییدم... به چشم کشیدم...
برگشتم بالای بابالکرامه و
خوابیدم...
خدای من...
خدای من...
آه.
سربهراه
موبایلم دل از عِراق نمیکّنه😭😍😭 یک ساعت رو نشون میده، اما دوساعته است هنوز... مثل وقتی عِراقم...
موبایلم رو تا امروز چندینبار خاموش و روشن کردم،
اما دوساعته بودنش نرفت...
مونده...
عِراق مونده...
مثلِ خودم.
سربهراه
به زودی با روزمرهنوشتی طولااااااانی برمیگردم. من این روزا بهشدت شلوغم و خسته. خیلی خسته و خوابآ
۱. دیشب که بدخواب شده بودم، یه قسمت از انجمن اشباح رو تو فیلمنت دیدم. از این نظر که جذبم کنه تا ادامهش بدم، حتی یک نمره هم نگرفت؛ یعنی ادامهش نخواهم داد، اما کلی ایده بهم داد برای کلاسام. برای شعر حفظی و تاریخ ادبیات، میشه از بازیهاش استفاده کرد و جذاب بود. برای این مورد دوست دارم قسمتهای بعدش رو هم ببینم تا بتونم بازیسازی کنم واسه کلاسام.
۲. تو حرم یه دخترِ جوان که سرتاپا مشکی پوشیده بود و یک لایه آرایش روی صورتش داشت و چشماش خیسِ از اشک بود، اومد نشست روبهروم و سلام کرد و با لبخند بهم زل زد.
جواب سلامش و با تعجب دادم و دیدم با لبخند فقط نگام میکنه. منم دقت کردم و ناگهان صورتم شِکُفت!
با شادی گفتم اسمااااااا، عروسِ من!
وَ به آغوش کشیدمش...
اسما، دوازدهم تجربیِ پنج سالِ پیشِ منه. در ناحیه پنجِ مشهد.
کلاسشون رو خیلی دوست داشتم. با این بلاها، در تابستون که کسی مدرسه نمیاد، تونستم برنامهٔ اربعین ببندم و درحالی که خودم عِراق بودم، دخترام در مدرسهشون یه اجرای سهبعدیِ اربعین داشتن با حضورِ والدین!
کاری که بابتش دو ماهِ تموم، بدون یک ریال حقوق از مدرسه، با دخترا سروکله زدم... از جیبِ خودم و دوستانم که پایهٔ کارای فرهنگیم هستن، در مدرسه سِن زدیم، دخترام و میبردم پارک ریحانه اجراشون رو بررسی میکردم و همین تجربیهایی که دونهدونهشون قصد مهاجرت داشتن، پای کار امام حسین علیه السلام، موندن و تابستونشون رو گذروندن...
بهشدت اینها رو دوست داشتم و دارم...
حتی محیای نازنینم که واقعاً رفت... رفت آلمان...
اسما؛ دخترِ بلای درسنخونی بود که سرِ ادب و معرفتش دوستش داشتم...
یه روز وسطِ تدریسم دست بلند کرد و وقتی گفتم جانم؟ گفت من صبر میکنم تا ازدواج کنید و صاحبِ پسر بشید،
شما قبول میکنید مادرشوهرم بشید؟!
وَ شد عروسم...
پنج سال گذشته...
عروسم لیسانسش رو گرفته...
دخترام بزرگ شدن...
حتی برخیشون مادر شدن...
بینِ دو ابروش و میبوسم و دستاش و میگیرم توی دستام...
اشکاش میریزه...
متوجه میشم روبهراه نیست...
بغلش میکنم... مثلِ اون روزها که زنگِ تفریحم به شنیدنِ غصهها و شادیهاشون میگذشت، شروع میکنم حرف زدن و به حرف کشیدنش...
مثلِ همون روزا... درست مثلِ اون عصرِ گرمِ خردادی توی پارکِ ریحانه... تو بغلم گریه میکنه و حرف میزنه...
دستام و حلقه میکنم دورش و همونطور که به غصهش گوش میدم، به گنبد خیره میشم و براش انشراح میخونم...
أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ؟ وَوَضَعْنَا عَنْكَ وِزْرَكَ؟ الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ؟ وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ؟ فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا...
اسمای من؛
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا...
۳. خدا رو شکر که هوا سرد شده.
کاش برف بیاد.
کاش حالا حالاها گرما از راه نرسه.
بخاریها رو جمع نکنیم.
۴. یازدهم انسانی تو حیاط داشتن خوراکی میخوردن. ایستادم پیششون و خیلی سؤالی و مثلاً مردّد پرسیدم جای شما رؤیت نشده؟!
بچهها باتعجب پرسیدن چی خانوم؟!
منم گفتم ماه مبارکِ رمضان! جای شما رؤیت نشده؟!
وَ نذاشتم پاسخ بدن و سریع خودم ادامه دادم:
جای ما شده! من روزهام! و هرچی بخورین من هوس میکنم!
وَ چهرهٔ غمناک به خودم گرفتم.
گفتن خانووووووم نگین تو رو خداااااا! الهی بگردم!
وَ خوراکیهاشون رو جمع کردن. گفتم اگر روزهداری تو این مدرسه باشه و خوراکی خوردنِ شما، حتی آب خوردنِ شما رو ببینه و دلش بکشه، از دینِ انسانیتِ شما بهدوره! دیگه خوددانید!
تا امروز دیگه ندیدم یازدهم انسانی خوراکیبهدست باشه❣
۵. اوضاعِ دخترای مدرسه رو که میبینم دلم براشون میسوزه. حتی در ماهِ مبارک که شیطان و جنودش در غل و زنجیرن، اینا اسیرِ نفْسشون هستن و همچنان راه اتصالشون به نِیِستان بسته است.
تو آرایههای ادبی، برخی ابیات تلمیح به آیاتِ قرآن دارن. تصمیم گرفتم روزانه روی گروههای درسیم یه تستِ تلمیح بذارم. اینطوری یه آیه قرآن میخونن و ثوابِ یه ختم قرآن میبرن و همین انشاءالله نوری بشه به زندگیهای ظلمانیشون.
تا امروز که مشارکت داشتن و الحمدلله به همین بهانه، امیدوارم قرآن عاقبتبهخیرشون کنه.
۶. برای کوثر پوسترِ جشنوارهٔ بینالمللیِ امام رضا علیه السلام رو فرستادم. براش نوشتم نمیدونم در موضوعاتِ مذهبی هم کار میکنی یا نه، اما این جشنواره، بینالمللیه، آموزش و پرورشی و کشک نیست. با قلمی که شما داری و علاقهت به ادبیات، توصیه میکنم در جشنوارههای حقیقی شرکت کنی. داورهای حقیقی قلمت رو بسنجن. و تلاش کنی رتبه بیاری.
شرکت در این جشنوارهها واقعاً شما رو به دنیای ادبیات وصل میکنه.
با خودم گفتم تیریه در تاریکی. یا به هدف میشینه یا نه. من باید انجاموظیفه کنم و تلاش برای خیرترین نتیجه، اما نتیجه با خداست.
سه روز بعد که بشه دیروز، تا رسیدم مدرسه و داشتم چادرم رو درمیاوردم، دیدم باذوق وارد دفتر شد و سلام کرد و موبایلش رو داد دستم.
پیرنگِ قصهش رو برای جشنواره نوشته بود و میخواست نظرم و بدونه.
به سبکِ رمانهای لوس و مزخرفِ تلگرامی نوشته بود، حتی ایده برام تکراری و شعاری بود، اما اینکه برای قصهش رفته زندگیِ امام رضا علیه السلام رو از گوگل خونده، برام یه دنیا بود.
چادرم رو نیمهتا رها کردم روی صندلی و خیلی جدی نشستم و اون و هم نشوندم کنارم و جمله به جمله نکاتِ اساسیِ محتوا و فرم رو بهش گفتم.
بیست دقیقه وقت گذاشتم و تا بقیهٔ همکارام برسن، روی پیرنگش کار کردم و بهقدری ذوق کرد و انگیزه گرفت که روی ابرا از دفتر رفت بیرون.
الحمدلله رب العالمین.
امیدوارم امام رضا جان نمکگیرش کنه...
۷. زنگِ تفریح، دبیرِ فیزیک گفت اینا اصلاً نمیخونن. من سومینباره امتحانم و تکرار کردم و حتی ۲۵ صدم تغییر نداشتن.
دبیرِ زیست گفت اصلاً براشون مهم نیست.
دبیرِ ریاضی گفت با این اوضاع و احوال دلودماغی براشون نمونده... چی بخونن؟! چرا بخونن؟!
من با خنده گفتم با چنین دبیرهایی واقعاً چی بخونن؟! چرا بخونن؟!
همه ساکت شدن!
من ادامه دادم انگیزهٔ خوندن ندارن چون سیستمِ تشویق و تنبیه خدا رو دستکاری کردید! خدا جهنم رو آفریده، جهنم رو لازمهٔ زیستِ دنیایی دونسته، اما بندههای خدا خیال کردن از خدا دلسوزترن(!) جهنم و تنبیه رو گفتن سختگیری و فقط بستن روی بهشت!
امتحانات رو مدام تکرار کردن تا اونی که پنج شده هم به ده برسه و قبول شه... بعد اونی که ده شده رو برابر کردن با اونی که بیست شده... بعد اونی که بیست شده رو ناامید کردن و اونم تصمیم گرفت تو دنیایی که دیگه تلاش ارزشی نداره و تنبلها باهاش یکی شدن، دیگه نخونه... چون بههرروی اونم قبول میشه... ده بگیره ترمیم معدل هست... دانشگاه دولتی نشه، آزاد هست... آزاد نشه مدرکِ مؤسسات هست... دبیراشم بهش میگن این دنیا همینه... درستم نمیشه... پس بهجای تلاش و ساختن، تو هم بشین نق بزن و پشت نقهات بیعرضگیهات و قایم کن و به همه بگو اگر به جایی نرسیدی از بیعرضگیت نیست ها! نه! از اینه که دانشگاه دولتی مال سهمیهایهاست، مدارس خوب مال پولدارا، کار و شغل مال وصلِ به بالاها! همهچی رو قبلاً انتخاب کردن و ما هم بدبختِ عالَمیم!
وَ رو کردم به خانم ریاضی و گفتم: هوم؟!
وَ همهشون رو در نطفه خفه کردم.
۸. تسبیحبهدست بودن و قرآنبهدست بودنم خیلی بیش از اونکه فکر میکردم داره کار میکنه!
دو روز پیش خانومه تو اتوبوس هی نگام میکرد. دید مصمم دارم با تسبیحم ذکر میگم، تردیدش رو کنار گذاشت و اونم تسبیح از کیفش درآورد و شروع کرد به ذکر گفتن.
مانتوییِ پوشیده بود. یه زن معمولی.
وقتی تسبیحش رو دستش گرفت بهم لبخند زد. لبخندش رو با لبخند پاسخ دادم.
دیروز هم قرآنم دو تا کشف حجابی رو دیوانه کرده بود. گوشتِ تنشون آب شد از قرآن خوندنِ من! خصوصاً وقتِ پیاده شدنم که بهشون تذکر هم دادم!