eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
موبایلم دل از عِراق نمی‌کّنه😭😍😭 یک ساعت رو نشون می‌ده، اما دوساعته است هنوز... مثل وقتی عِراقم...
موبایلم رو تا امروز چندین‌بار خاموش و روشن کردم، اما دوساعته بودنش نرفت... مونده... عِراق مونده... مثلِ خودم.
سربه‌راه
به زودی با روزمره‌نوشتی طولااااااانی برمی‌گردم. من این روزا به‌شدت شلوغم و خسته. خی‌لی خسته و خواب‌آ
۱. دیشب که بدخواب شده بودم، یه قسمت از انجمن اشباح رو تو فیلمنت دیدم. از این نظر که جذبم کنه تا ادامه‌ش بدم، حتی یک نمره هم نگرفت؛ یعنی ادامه‌ش نخواهم داد، اما کلی ایده بهم داد برای کلاسام. برای شعر حفظی و تاریخ ادبیات، می‌شه از بازی‌هاش استفاده کرد و جذاب بود. برای این مورد دوست دارم قسمت‌های بعدش رو هم ببینم تا بتونم بازی‌سازی کنم واسه کلاسام. ۲. تو حرم یه دخترِ جوان که سرتاپا مشکی پوشیده بود و یک لایه آرایش روی صورتش داشت و چشماش خیسِ از اشک بود، اومد نشست روبه‌روم و سلام کرد و با لبخند بهم زل زد. جواب سلامش و با تعجب دادم و دیدم با لبخند فقط نگام می‌کنه. منم دقت کردم و ناگهان صورتم شِکُفت! با شادی گفتم اسمااااااا، عروسِ من! وَ به آغوش کشیدمش... اسما، دوازدهم تجربیِ پنج سالِ پیشِ منه. در ناحیه پنجِ مشهد. کلاس‌شون رو خی‌لی دوست داشتم. با این بلاها، در تابستون که کسی مدرسه نمیاد، تونستم برنامهٔ اربعین ببندم و درحالی که خودم عِراق بودم، دخترام در مدرسه‌شون یه اجرای سه‌بعدیِ اربعین داشتن با حضورِ والدین! کاری که بابتش دو ماهِ تموم، بدون یک ریال حقوق از مدرسه، با دخترا سروکله زدم... از جیبِ خودم و دوستانم که پایهٔ کارای فرهنگی‌م هستن، در مدرسه سِن زدیم، دخترام و می‌بردم پارک ریحانه اجراشون رو بررسی می‌کردم و همین تجربی‌هایی که دونه‌دونه‌شون قصد مهاجرت داشتن، پای کار امام حسین علیه السلام، موندن و تابستون‌شون رو گذروندن... به‌شدت اینها رو دوست داشتم و دارم... حتی محیای نازنینم که واقعاً رفت... رفت آلمان... اسما؛ دخترِ بلای درس‌نخونی بود که سرِ ادب و معرفتش دوستش داشتم... یه روز وسطِ تدریسم دست بلند کرد و وقتی گفتم جانم؟ گفت من صبر می‌کنم تا ازدواج کنید و صاحبِ پسر بشید، شما قبول می‌کنید مادرشوهرم بشید؟! وَ شد عروسم... پنج سال گذشته... عروسم لیسانسش رو گرفته... دخترام بزرگ شدن... حتی برخی‌شون مادر شدن... بینِ دو ابروش و می‌بوسم و دستاش و می‌گیرم توی دستام... اشکاش می‌ریزه... متوجه می‌شم روبه‌راه نیست... بغلش می‌کنم... مثلِ اون روزها که زنگِ تفریحم به شنیدنِ غصه‌ها و شادی‌هاشون می‌گذشت، شروع می‌کنم حرف زدن و به حرف کشیدنش... مثلِ همون روزا... درست مثلِ اون عصرِ گرمِ خردادی توی پارکِ ریحانه... تو بغلم گریه می‌کنه و حرف می‌زنه... دستام و حلقه می‌کنم دورش و همون‌طور که به غصه‌ش گوش می‌دم، به گنبد خیره می‌شم و براش انشراح می‌خونم... أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ؟ وَوَضَعْنَا عَنْكَ وِزْرَكَ؟ الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ؟ وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ؟ فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا... اسمای من؛ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا... ۳. خدا رو شکر که هوا سرد شده. کاش برف بیاد. کاش حالا حالاها گرما از راه نرسه. بخاری‌ها رو جمع نکنیم. ۴. یازدهم انسانی تو حیاط داشتن خوراکی می‌خوردن. ایستادم پیش‌شون و خیلی سؤالی و مثلاً مردّد پرسیدم جای شما رؤیت نشده؟! بچه‌ها باتعجب پرسیدن چی خانوم؟! منم گفتم ماه مبارکِ رمضان! جای شما رؤیت نشده؟! وَ نذاشتم پاسخ بدن و سریع خودم ادامه دادم: جای ما شده! من روزه‌ام! و هرچی بخورین من هوس می‌کنم! وَ چهرهٔ غمناک به خودم گرفتم. گفتن خانووووووم نگین تو رو خداااااا! الهی بگردم! وَ خوراکی‌هاشون رو جمع کردن. گفتم اگر روزه‌داری تو این مدرسه باشه و خوراکی خوردنِ شما، حتی آب خوردنِ شما رو ببینه و دلش بکشه، از دینِ انسانیتِ شما به‌دوره! دیگه خوددانید! تا امروز دیگه ندیدم یازدهم انسانی خوراکی‌به‌دست باشه❣ ۵. اوضاعِ دخترای مدرسه رو که می‌بینم دلم براشون می‌سوزه. حتی در ماهِ مبارک که شیطان و جنودش در غل و‌ زنجیرن، اینا اسیرِ نفْس‌شون هستن و هم‌چنان راه اتصال‌شون به نِیِستان بسته است. تو آرایه‌های ادبی، برخی ابیات تلمیح به آیاتِ قرآن دارن. تصمیم گرفتم روزانه روی گروه‌های درسی‌م یه تستِ تلمیح بذارم. این‌طوری یه آیه قرآن می‌خونن و ثوابِ یه ختم قرآن می‌برن و همین ان‌شاءالله نوری بشه به زندگی‌های ظلمانی‌شون. تا امروز که مشارکت داشتن و الحمدلله به همین بهانه، امیدوارم قرآن عاقبت‌به‌خیرشون کنه.
۶. برای کوثر پوسترِ جشنوارهٔ بین‌المللیِ امام رضا علیه السلام رو فرستادم. براش نوشتم نمی‌دونم در موضوعاتِ مذهبی هم کار می‌کنی یا نه، اما این جشنواره، بین‌المللیه، آموزش و پرورشی و کشک نیست. با قلمی که شما داری و علاقه‌ت به ادبیات، توصیه می‌کنم در جشنواره‌های حقیقی شرکت کنی. داورهای حقیقی قلمت رو بسنجن. و تلاش کنی رتبه بیاری. شرکت در این جشنواره‌ها واقعاً شما رو به دنیای ادبیات وصل می‌کنه. با خودم گفتم تیریه در تاریکی. یا به هدف می‌شینه یا نه. من باید انجام‌وظیفه کنم و تلاش برای خیرترین نتیجه، اما نتیجه با خداست. سه روز بعد که بشه دیروز، تا رسیدم مدرسه و داشتم چادرم رو درمیاوردم، دیدم باذوق وارد دفتر شد و سلام کرد و موبایلش رو داد دستم. پیرنگِ قصه‌ش رو برای جشنواره نوشته بود و می‌خواست نظرم و بدونه. به سبکِ رمان‌های لوس و مزخرفِ تلگرامی نوشته بود، حتی ایده برام تکراری و شعاری بود، اما این‌که برای قصه‌ش رفته زندگیِ امام رضا علیه السلام رو از گوگل خونده، برام یه دنیا بود. چادرم رو نیمه‌تا رها کردم روی صندلی و خیلی جدی نشستم و اون و هم نشوندم کنارم و جمله به جمله نکاتِ اساسیِ محتوا و فرم رو بهش گفتم. بیست دقیقه وقت گذاشتم و تا بقیهٔ همکارام برسن، روی پیرنگش کار کردم و به‌قدری ذوق کرد و انگیزه گرفت که روی ابرا از دفتر رفت بیرون. الحمدلله رب العالمین. امیدوارم امام رضا جان نمک‌گیرش کنه... ۷. زنگِ تفریح، دبیرِ فیزیک گفت اینا اصلاً نمی‌خونن. من سومین‌باره امتحانم و تکرار کردم و حتی ۲۵ صدم تغییر نداشتن. دبیرِ زیست گفت اصلاً براشون مهم نیست. دبیرِ ریاضی گفت با این اوضاع و احوال دل‌ودماغی براشون نمونده... چی بخونن؟! چرا بخونن؟! من با خنده گفتم با چنین دبیرهایی واقعاً چی بخونن؟! چرا بخونن؟! همه ساکت شدن! من ادامه دادم انگیزهٔ خوندن ندارن چون سیستمِ تشویق و تنبیه خدا رو دستکاری کردید! خدا جهنم رو آفریده، جهنم رو لازمهٔ زیستِ دنیایی دونسته، اما بنده‌های خدا خیال کردن از خدا دلسوزترن(!) جهنم و تنبیه رو گفتن سخت‌گیری و فقط بستن روی بهشت! امتحانات رو مدام تکرار کردن تا اونی که پنج شده هم به ده برسه و قبول شه... بعد اونی که ده شده رو برابر کردن با اونی که بیست شده... بعد اونی که بیست شده رو ناامید کردن و اونم تصمیم گرفت تو دنیایی که دیگه تلاش ارزشی نداره و تنبل‌ها باهاش یکی شدن، دیگه نخونه... چون به‌هرروی اونم قبول می‌شه... ده بگیره ترمیم معدل هست... دانشگاه دولتی نشه، آزاد هست... آزاد نشه مدرکِ مؤسسات هست... دبیراشم بهش می‌گن این دنیا همینه... درستم نمی‌شه... پس به‌جای تلاش و ساختن، تو هم بشین نق بزن و پشت نق‌هات بی‌عرضگی‌هات و قایم کن و به همه بگو اگر به جایی نرسیدی از بی‌عرضگیت نیست ها! نه! از اینه که دانشگاه دولتی مال سهمیه‌ای‌هاست، مدارس خوب مال پولدارا، کار و شغل مال وصلِ به بالاها! همه‌چی رو قبلاً انتخاب کردن و ما هم بدبختِ عالَمیم! وَ رو کردم به خانم ریاضی و گفتم: هوم؟! وَ همه‌شون رو در نطفه خفه کردم. ۸. تسبیح‌به‌دست بودن و قرآن‌به‌دست بودنم خی‌لی بیش از اون‌که فکر می‌کردم داره کار می‌کنه! دو روز پیش خانومه تو اتوبوس هی نگام می‌کرد. دید مصمم دارم با تسبیحم ذکر می‌گم، تردیدش رو کنار گذاشت و اونم تسبیح از کیفش درآورد و شروع کرد به ذکر گفتن. مانتوییِ پوشیده بود. یه زن معمولی. وقتی تسبیحش رو دستش گرفت بهم لبخند زد. لبخندش رو با لبخند پاسخ دادم. دیروز هم قرآنم دو تا کشف حجابی رو دیوانه کرده بود. گوشتِ تنشون آب شد از قرآن خوندنِ من! خصوصاً وقتِ پیاده شدنم که بهشون تذکر هم دادم!
۹. روی تکلیفی که برای شعرِ خوان هشتم به دوازدهم تجربی داده بودم داشتیم کار می‌کردیم. چون درسم جلویه، فرصتِ صحبتِ بیشتری دارم‌. تمرین که تموم شد به دخترا گفتم شعرِ اخوان رو یه نگاهِ دیگه بندازید. توش اسمی از رضا و محمدرضا و پهلوی می‌بینید؟ دخترا نگاه کردن و باتعجب گفتن نههههه! گفتم همه شعراش همین‌قدر تمیزه. به خفقان و ظلم و ستمِ پهلوی اشاره داره، اما کلمه‌ای از اونا اسم نبرده، با این حال می‌گن فحش رو بنداز زمین، صاحابش برمی‌داره! این شعر می‌گفته، پهلوی دستگیرش می‌کرده که علیه شاه شعر گفتی! اون‌وقت الآن طرف به جمهوری اسلامی، به رهبر فحش می‌ده، راست راست راه می‌ره، آروغ می‌زنه آزادی بیان نیست(!) تو گونی‌مون می‌کنن می‌برن‌مون(!) اخوان بابتِ این شعرِ تمیز، دستگیر شد! ساواک دستگیرش کرد که تو به شاااااااهِ مملکت توهین کردی(!) حالا شاهِ مملکت کی باشه خوبه؟! اصطبل‌دارِ انگلیسیا و پسرش(!) وَ پوزخند زدم! سؤالِ آخرِ قلمرو فکریِ خوان هشتم این بود که «اگر به‌جای شاعر بودید، این شعر را چگونه به پایان می‌رساندید؟ چرا؟» دخترا پاسخ‌های متفاوتی دادن، دیبا گفت همین که اخوان گفته، وقتی رَخش مُرده، توام از برادرت زخم خوردی، دیگه به چه امیدی زنده باشی؟! بعد ازم پرسید موافقین خانوم؟! من باصلابت گفتم نه! من جای اخوان بودم، رستم رو از چاه بیرون می‌کشیدم، اون‌وقت بلایی سرِ شُغاد میاوردم که عبرتِ همه پهلوی‌چی‌های اصطبل‌دوست بشه! کاری می‌کردم تاریخِ پر از خون و جهل، مدام و مدام و مدام تکرار نشه که ازمون دخترِ سه‌ساله بگیره و پرستار و بسیجیِ دلسوز. وَ سکوت کردم تا هرکی هرچی خواست بگه. اما دیگه حرفی نداشتن(!) ۱۰. تو کربلا مقام امام صادق علیه السلام بودیم و من داشتم با خودکار‌آبیِ رفیق برای امام صادق علیه السلام متن می‌نوشتم. خانوم عِراقیه فکر کرد دارم نامه می‌نویسم برای ضریحِ کوچیکی که تو مقامه. عِراقیا به نوشتن خیلی معتادن؛ روی در و دیوار، کاغذ و تابلو و کتابچه دعا... یا می‌نویسن سحر و جادو باطل شه، یا اسم و رسم می‌نویسن که دعاهاشون مستجاب شه... دستشویی ساختن به چه شیکی و عظمت تو کاظمین، اون‌وقت رفتن پشتِ دونه دونه دراش عطل بطل نوشتن(!) مثل ایرانی‌هایی که روی تخت جمشید و آثار باستانی و درخت‌ها یادداشت می‌ذارن... یا این مذهبی‌بی‌شعورهای جدیدی که تو کتابچه‌های دعای حرم می‌نویسن «لعنت بر کسانی که حدیث کساء را حذف کرده‌اند»(!) اومد و وسطِ غلیانِ احساساتم و متن نوشتن، گفت خودکارت و بده با کاغذ، منم بنویسم(!) کاغذ و خودکار دادم و اون نشست به نوشتن(!) می‌خواستیم بریم کنار رود چای بزنیم و شام بخوریم. هرچی صبر کردیم این اسم نوشتنش تموم نشد! به رفیق گفتم بیا بریم من برات خودکار می‌خرم. حالا از همون‌شب رفیق هی می‌گه کو خودکار آبی‌م؟! :) دوشنبه وقتی درس می‌دادم آتنا گفت خانوم می‌شه با خودکارِ شما بنویسم؟ خودکار‌آبی‌م و بهش دادم و یادش و یادم رفت که پس بده و بگیرم. سرِ همین رفتم برای خودم و رفیق خودکار‌آبی گرفتم و مقام امام صادق علیه السلام رو جبران کردم :) ۱۱. سریال امام علی علیه السلام شروع شد. بقیه‌ش باشه بعداً.
شهرام ناظریکیش مهر_استاد شهرام ناظری.mp3
زمان: حجم: 9.8M
شعر از مؤلفِ تفسیرِ المیزان؛ علّامه طباطبایی
رفیق زنگیده که خواب می‌دیدم با هم رفتیم فلان‌جا که مشغولِ کارِ فرهنگی هستیم. تو داشتی حرص می‌خوردی که اون‌جا دستِ مذهبی‌عقب‌مونده‌ها و بسیجی‌الکی‌ها و بی‌نهایتی‌‌پوچ‌ها و طرح ولایتِ ضدولایت افتاده که رسیدیم و دمِ در سیدناالقائد ایستاده بودن و فقط من و تو به محضرشون رسیدیم. من (رفیق) داشتم گریه می‌کردم و قربون‌صدقه‌شون می‌رفتم و تو هم داشتی عربی باهاشون صحبت می‌کردی و مدام می‌گفتی بِنَفسی أنتَ سیدی؛ روحی فِداک قائدی😍 بعد به آقا گفتی اجازه می‌دید براتون شعر بخونم؟ آقا اجازه دادن و تو شروع کردی به خوندنِ یه قصیدهٔ بلند😍 می‌گه می‌خوندی و اشکِ شوق می‌ریختی... 😍❣😭 می‌گم چی می‌خوندم براشون؟ می‌گه هیچی‌ش یادم نیست🥲 الحمدلله ربّ العالمین😭 پیام دریافت شد❣ + کتابی از سیدناالقائد در کتابفروشیِ کربلا؛ شعبان المعظّمِ ۱۴۴۷
اسلام ۱۴۰۰ سال پیش، برای زن حق شیر گذاشته، مهریه، دستمزد بابت کار خونه، کل پولی که از فعالیت اقتصادیش درمیاد رو برای خودش، دیهٔ مرد فقط به‌خاطر به سختی نیفتادنِ اون دوبرابر شده، کلِ مردهای عالَم (پدر، برادر، عمو، پدربزرگ، دایی، شوهر، پسر) رو هم موظف کرده زندگیش رو تأمین کنن و در خدمتش باشن، اون‌وقت از برام بلغور می‌کنن(!)
حامیانِ حقوقِ کودکان رو در به سرِ منِ شیعه‌ای می‌زنن که مولای خیبرشکنم خم می‌شده تا بچه‌ها پشتش سوار شن و بازی کنن(!) آمریکا شماره‌تلفنِ رسیدگی به کودک‌آزاری داره؟! اوه عزیزم! در جمهوری اسلامی چنین شماره‌ای نداریم چون از اساس به کودک‌آزاری اعتقادی نداریم! چون از اساس کودک‌آزاری رو روا نمی‌دونیم! اونا دارن چون بعد از هجده سالگی بچه باید بره زندگیش و خودش بسازه و هر بلایی سرش اومد دیگه انتخاب خودشه، اما در کشورِ اسلامیِ ما هنوز دختر و پسرای سی ساله، تنِ لش‌شون تو خونهٔ پدر و مادره و لباس زیرشونم مادرشون می‌شوره(!)
کاش دشمنِ باکلاسی داشتیم... عارمه هیچی‌نداری مثل آمریکا برامون زر می‌زنه! تو کلاسام می‌گم؛ آمریکا خاک نداره! تو کشورِ سرخ‌پوستا داره زندگی می‌کنه(!) نژاد نداره! همون انگلیسی‌ها هستن که اومدن و قارهٔ آمریکا رو پیدا کردن(!) زبان نداره! انگلیسی حرف می‌زنن(!) یعنی زبانِ انگلستان(!) یعنی زبانِ اروپا(!) فرهنگ نداره! ادبیات و تاریخ و همه‌چی‌شون برمی‌گرده به اروپایی‌ها(!) صنعت و تکنولوژی نداره(!) بازم از اروپایی‌ها گرفتن(!) برای من انگلیس، دشمنِ خفن‌تری از آمریکاست!
حالِ خوبِ قبلِ افطار❣😍
سایتِ دایگو مثل بیان‌بلاگ به رحمتِ الهی پیوست. گفت‌وگوی ناشناسی زشت، شلوغ، بی‌نظم، پر از تبلیغات وَ بدون امکانات و تنظیمات براتون گذاشتم که این حجم از بی‌سلیقگی‌ش روی اعصابمه و هرآن ممکنه کلاً بردارم و قیدِ تعامل رو بزنم. فعلاً حرف و نکته‌ای داشتید به سمع و نظرم برسونید و بدانید و آگاه باشید نویسنده‌ای که بی‌نظمی و بی‌سلیقگی رو برای تعامل با مخاطبش تحمل می‌کنه، گلی از گل‌های بهشت است، تا ببینیم بعد چی می‌شه.