این درختاناند همچون خاکیان
دستها بَرکردهاند از خاکدان
سوی خَلقان صد اشارت میکنند
وان که گوش اَستَش عبارت میکنند
با زبانِ سبز و با دستِ دراز
از ضمیرِ خاک میگویند راز
در زمستانْشان اگرچه داد مرگ
زندهشان کرد از بهار و داد برگ...
@sarbehrah
سربهراه
چشمام داره میره و اگه بخوابم کوووووووهِ کارام میمونه... اگه نخوابم فردا به سختی میگذره چون بعد از
رفیق میگه دیشب کِی خوابت بُرد؟ میگم نمیدونم، چون بیهوش شدم.
خدایا شکرت که اینقدر سرم مشغله ریختی که از زندگی عقب افتادم و در حالِ دویدنم. خدایا شکرت که فرصتِ فکر کردن ندارم. خدایا شکرت مشغله من رو از برخی گناهها دور کرده و حتی فرصتِ یه تلفنِ ساده ندارم که وسطش بخوره به غیبت. خدایا شکرت که مشغله من رو از اتلاف عمر دور کرده. خدایا شکرت که ساعتِ خوابم و نمیدونم و بیهوش میشم و به محضِ بیداری باید بدوم پی مشغلههام. خدایا شکرت که فرصتِ نتگردی، کانالگردی، فیلمگردی و بیهودهگردی ندارم. خدایا شکرت بهم رزق دادی بتونم وسطِ مشغلههام دلتنگت بشم. خدایا شکرت که وسط مشغله چشم میکشم کِی وقت نماز شه.
خدایا خواهش میکنم نماز صبحها خودت بیدارم کن. نذار قضا شه. خدایا متشکرم که این روزا خورشید رو دیر میاری آسمون و من میتونم نمازِ غیرقضا بخونم. خدایا شکرت که اجازه میدی باهات حرف بزنم.
دعای امروزِ رجبم نیتِ خالصانه است. من میدونم اگه اینهمه مشغله با نیتِ خالصِ برای تو باشه، دنیا و آخرتم رو بُردم. خدایا من رو از نیتهای نفْسانی به نیتِ رضای خودت امان بده. من رو از عقلِ معیشت و نیتهای دنیایی به خدمتِ خلق برای رضای خودت نجات بده. خدایا من رو از برگزارکنندگانِ نماز قرار بده. خدایا حرمتِ نماز رو تو دلم بالا ببر. من رو به نماز متعهد و عاشق کن. خدایا به مشغلههام برکت بده. خدایا بیشتر عاشقت شم. دلتنگتر. بیتابتر. ذاکرتر.
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
تنم رو از کفِ کلاسها جمع میکنم و دنبالِ اتوبوسها تو تاریکی میدَوَم. وقتِ دویدن صدای زمین ریختنِ چیزهایی خیابون رو برمیداره. حروفِ اضافه از جیبهای مانتوم میریزه و فعلهای اِسنادی از جیبِ پالتوم. دستم رو به سرِ جیبام میگیرم که برای نوشتن خردهکلماتی بمونه. تو اتوبوسا مینویسم. از این ایستگاه تا ایستگاهِ بعدی پیامرسانها رو سر میزنم. کلی ویس میگیرم. مینویسم. کمی به اخبار سر میزنم. مینویسم. کارهام و لیست میکنم. مینویسم.
تو اتوبوسها مناجات میکنم. اتوبوسها معبدِ من هستن. لا اله الّا اللهِ ماهِ رجب رو تو اتوبوسها تموم کردم. میدونم از خونه تا مدرسه پونصد و شصت و چهار قل هو الله فاصله است. حتی وعدهی غذاییِ صبحانه رو هم تو اتوبوسها میخورم.
نیمهجونی ازم به خونه میرسه. با اندوهی که وقتِ دویدن از قلبم کفِ خیابون نریخته. اندوهها مثلِ موهای سرم در من ریشه دارن.
به خونه که میرسم توی چای، نبات میریزم؛ روی سیب، دارچین؛ به اندوهم توسّل. من همهچیز رو با طعم دوست دارم. حتی به تدریسِ گروهِ اسمی، طعمِ خوشِ کلّهپاچه میزنم و روی تخته سفره میچینم: یکدست کلّهپاچهی خوشمزهی گرانقیمتِ خانممعلم! کلاسهای گروهِ اسمیِ من همیشه دو دسته شاگرد دارن؛ یا بیزار از کلهپاچه و گرسنه از فهمِ گروهِ اسمی، یا مثلِ خودم عاشقِ کلّهپاچه و دنبالِ درآوردنِ مغزِ گروهِ اسمی. در رثای طعمها میتونم خط پشتِ خط بنویسم. گرچه بخشِ اعظمی از حروفِ اضافهم حوالیِ چهارراهِ مجلسی از جیبم ریخته... دنیا بدونِ طعمها مثلِ زندگی بدونِ عشقه... وَ من به اندوهِ سیّالِ زندگیِ بدونِ عشق هم، طعمِ توسّل میزنم. وقتی فرمودن «إِنَّا غَیْرُ مُهْمِلِینَ لِمُرَاعَاتِکُمْ وَ لَا نَاسِینَ لِذِکْرِکُمْ»...
یعنی دنیا رو طوفان برداره، من پشت و پناه دارم. من میتونم درست جایی که ترس من رو بلعیده و زخمی و خونین زمین خوردم صدا بزنم یا صاحبالزمان! از شما مدد...
پام بهتره. حریفِ مُتمّمهای بیحرفِ اضافه میشم. بلدم مُسند رو چطور بدونِ افعالِ اِسنادی پیدا کنم. فقط... با اندوهِ ریشهدوانده چه کنم؟!
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
شصت_هفتاد_هشتاد_نود!
(قسمت اوّل)
یا بغّال (بسیار بغلکننده)
هزینههای اعتکاف رو که یادتونه؟ البته که طبیعی بودن و هزینهی خورد و خوراکِ سه وعدهی سحر و افطار، حالا کمتر یا بیشتر، ولی ما نمیخواستیم اونقدر هزینه کنیم چون داریم برای برنامهای دیگه حقوقهامون رو ذخیره میکنیم. حتی راهیان نور ثبتنام نکردیم که مرخصیهامون بمونه برای اون برنامه. بنابراین با این هزینهها کنار نمیومدیم. اما امسال نیازمندِ بغلِ خدا بودیم... نیاااازمند هاااا!
ما اعتکاف زیاد رفتیم اما شکرِ خدا همهش مسجدِ گوهرشاد رزقمون بوده و محضرِ امامرضاجان. دو سالِ اخیر که متقاضیِ حرم بالا رفته، اولویت رو گذاشتن برای اعتکافاولیها و اسمِ ما درنمیومد(اینا حَرفه... لایقِ حرم نیستم...). ما هم به فکرِ مسجد نبودیم. امسال ولی وقتی دیدیم بازم گوهرشاد ما رو نخواست، افتادیم پیِ مساجد. اصلا امسال بیتابِ بغلِ خدا بودیم...
بعد از کلی تلفن، ناامید شده بودیم و من داشتم نِق میزدم که خدایا این پایین آغوشِ حرام رایگانه، اون بالا بغلِ خودت خیلی گرونه ها! رفیق هم داشت میگفت این جمله رو تو کانالت ننویسی، سوء برداشت داره، ولی حذفِ این جمله، حُسن تعلیلِ اسمِ گروه رو از بین میبره و شما متوجه نکتهش نمیشید. پس لطفا برداشتِ سوئی نکنین و کِیف کنین از اینکه درست بعد از این دردودلم با خدا، یه پوسترِ اتفاقیِ اعتکاف دیدیم که جلوی هزینه نوشته بود: ۲۰۰ هزار تومان!
وقتی زنگ زدیم و زیرِ یک ساعت مدارک فرستادیم و پول واریز کردیم و ثبتنام شدیم و آیدی کانال گرفتیم و عضو شدیم، دیدیم سردرِ کانال نوشته: «خدا رو بغل کن»!
بله! اسمِ برنامهی اعتکافشون بود :))
شکست شاخهی گردو و من نیفتادم
خدا همیشه مرا بیهوا بغل کرده
خداست سایهی اَفرا و ناروَن که مرا
بدونِ منّت و بیادّعا بغل کرده...
#اعتکاف
@sarbehrah
شصت_هفتاد_هشتاد_نود!
(قسمت دوم)
بعد از اردوی مدرسه هلاک رسیدم خونه و بدوبدو دوش گرفتم و کوله بستم و راه افتادم. هفتونیم تو اتوبوس بودم و مسیر و نقشهها میگفت هشتونیم باید برسم مسجد، اما نهونیم رسیدم با کلی اضطراب که رفیق تو سرما نمونده باشه. اما مونده بود و نگران وقتی من رو صدا زد گریه کرد. گوشیها رو خونه گذاشتیم و از هر قانونِ بیموبایل بودنی به شددددددت استقبال میکنیم. جهادیا و راهیاننورها هم که میریم جز برای چند عکسِ مختصر، گوشیبهدست نیستیم. این از اشتراکاتِ دوستداشتنیِ من و رفیقه.
وقتی واردِ مسجد شدم و مسؤولِ خواهران من رو دید، اولین جملهای که تو اعتکاف شنیدم رو گفت و من به خیرِ کثیر گرفتمش... گفت این و ببین! چه اربعینی اومده!
چادرِ اربعینم... کفشای اربعینم... کوله پشتی... چفیهی عراقیم بهجای روسری سرم...
من اومدم اعتکاف، نیمهشعبان بگیرم! تا اربعین دوره... تا اربعین دیره... مگه نه اینکه ما نسلِ آخرالزمانیم؟ نسلِ پیامبرندیده... امامندیده... بابا ما هنوز رهبرمونم از نزدیک ندیدیم... ما نسلِ در تنگناییم!
وقتی نمیتونم به مذهبی_انقلابیش ثابت کنم عبا، پوششِ کامل نیست... عبا چادر نیست... عبا حجابِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها نیست، یعنی ما نسلِ مَخمَصهایم! نسلِ غبارِ نزدیکِ قله! نسلِ دینهای دلبخواه!
ما نسلِ مُضطر به امامیم... وَ «مِصباحُ الهُدی» تنها صراطِ مطمئن.
من از این اعتکاف ظهور میخوام و مشّایهی نیمهشعبان.
رفیق بعدِ یه روضهای تو اعتکاف ازم پرسید: میخوای امام زمان ارواحنا فداه رو ببینی یا ظهور رو؟
گفتم ظهور رو! ظهورِ امام رو... حکومتِ امام رو... همون وعدهدادهشدهی حتمی. امام دیدن فردیه... کاری حل نمیکنه... امام بر مَسندِ حکومت، مُجری عدله!
امام رو دیدن محشره اما من وَقَدْ نَشَرْتَ لِواءَ النَّصْر رو میخوام... وَقَدْ مَلَأْتَ الْأَرْضَ عَدْلا... عدل! عدل! کار از دیدنِ امام گذشته... کار از حوائجِ شخصی گذشته... من جوونیم و شغلم و درآمدم و خانوادهم و دوست و آشنا و اعتبار و آبرو برای عدل گذاشتم و جنگیدم ولی کار از من و تو و فلانی گذشته! فقط باید راه صاف کنیم که بیاد... باید سرِ پا به جنگیدن ادامه بدیم و نذاریم این پرچم بیفته و خونین دست به دست کنیم و راه باز کنیم که بیاد... ظهور... ظهور...
نجات در تکیه زدنش به کعبه است... در ندای اَلا یا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِی الحُسَین... من از این اعتکاف کربلای نیمهشعبان میخوام و ظهور...
از آخرِ مجلس شهدا رو میچینن و میریم آخرِ مسجد... جایی که کل دیوار رو ایوانطلای امام حسین علیه السلام پوشوندن... در محضرِ اباعبدالله علیه السلام معتکف شدیم... درِ رفتوآمد و سرویسبهداشتی و آوردن افطار و سحر رو از انتهای مسجد باز کرده بودن؛ یعنی روبروی ما... درست و دقیق،روبروی ما... و اون سه روز مشهد برفی بود! سرد و سوزناک... روزِ اول ما آخرنشینها بخاری نداشتیم... روزِ دوم فنهیترِ گازی آوردن، یکی از معتکفین سرِ خود زیادش کرد و با صدای بمبِ کوچیکی ترکید... خوب شد زنده موندیم؛ وقت نکرده بودم وصیتنامه بنویسم که اگه اتفاقی افتاد روی مزارم بنویسن کشتهشده در حادثه/حادثهی تروریستی، ننویسن شهید! عجیبه این کلمه؛ قد و قامتِ عبودیتم به بلنداش نمیرسه...
عصرِ روزِ دوم دو تا بخاریِ کوچیک آوردن که دو سمتِ ما گذاشتن و یکیش خاموش شد...
ما در سرما معتکف بودیم؛ تو تصورتون سه تا پیراهن تن کنید، روش چفیهی بلندِ عراقی سر کنید که بریزه دورِ شونهها و تا کمر رو بپوشونه، روش پالتو تن کنید، بعد دورِ پاهاتون پتو مسافرتی بپیچید و چادر نماز بکشید سرتون!
بله پتو مسافرتی، چون من و همسفر سبک سفر میکنیم... چون همیشه حرم معتکف بودیم و حرم اینقدر گرمایشِ قوی داره که تو گوهرشاد با تیشرتِ تابستونی و سربرهنه میخوابیدیم... چون حتی به ذهنمون نمیرسید مسجد ممکنه سرد باشه!
زنگ بزنیم برامون پتو بیارن؟ اوه نه! من و رفیق عارف و درویشمسلک نیستیم! میونهی خوبی هم با عرفا و درویشمسلکا نداریم! عقل و عرفان کِی آبشون تو یه جوب رفته؟! من و رفیق فقط کمی تا قسمتی قُد هستیم و خوشمون نمیاد سوسولبازی دربیاریم!
حاصلِ قُد بودن البته زانودردِ موندهی رفیقه و دردِ پای خودم!
برخی معتکفین نِقهای جانانهای زدن، با اینکه گروه بیخیال نبود و واقعا برای گرمای ما آخرنشینها تلاشش رو کرد (مأجورین انشاءالله بِنُصرة الامام)، حتی جلوی در پرده کشیدن... پرده رو بچهها کنار میذاشتن، وصلش کردن به انتهای دیوار که خودِ پرده بعد از کنار زدن بریزه به حالتِ اول، در رو باز میذاشتن، کِش بستن بهش، همین کِش چنان در رو کوبوند به پهلوی من که ندای یا حسینم از تهِ دل بلند شد!
#اعتکاف
@sarbehrah
سرما... کتکِ در... اینکه خادما فراموش میکردن آخرِ مجلس بیان و سفرهی ما آخریها با مطالبهی خودمون پُر میشد، نه پذیرایی :)
بهقولِ معتکفِ روبرومون: رزقمون بود... وَ ما گنجشکروزیهای اعتکاف... :)
ما سرِ سفرهی سحر و افطار تقسیمِ وظیفه کرده بودیم؛
مادرِ دهه شصتیِ روبرومون داد میزدن نون! ما نون نداریم! دخترِ دهه نودیشون بدوبدو میرفتن جلوی مسجد که بگن چای! آب! نوشابه! ما چیزی برای نوشیدن نداریم! من و رفیق پیگیرِ غذا میشدیم! دخترای دهه هشتادیِ کنارمون دنبالِ نمک!
ما حتی تو اعتکاف نونِ بازو و حنجره و پررویی و تلاشمون رو خوردیم وقتی از همه در نهایتِ عزت و احترام پذیرایی میشد... :) شما نمیدونین از دلِ همین چقدر زیبایی دیده شد... إِمَّا كَفُورا کم بودن و إِمَّا شَاكِرا زیاد... من و رفیق این سه روز رو تمرینِ کربلای نیمهشعبان میدونستیم؛
سرمای شبهای اسفندِ عِراق...
کمبودِ موکبهای غذا نسبت به اربعین...
کمبودِ حسینیهها و مواکبِ رایگان...
وقتی از شدتِ سرمای صبحگاهی، پهلوهامون روی زمینی که از سوزِ لای در یخ زده بود، پشت به پشت به هم میچسبیدیم تا از هم گرما بگیریم، به هم وعدهی مشّایهی کمتر از یک ماهِ دیگه میدادیم... با همین رؤیای گرم خوابمون میبُرد و وقتی چشم باز میکردیم در محضرِ ارباب بودیم... ایوان طلای کربلا... وَ محال بود جامون رو با خوشنشینهای مسجد که از شدتِ گرمای بخاریها با تیشرت تابستونی غرقِ مناجات بودن عوض کنیم😍
#اعتکاف
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
۱. معاونِ نمونهدولتیای که برای تدریسِ آزمونهای خاص میرم، دخترِ جوان و زیبایی هستن. هفتهای یک بار هم رو میبینیم و اینقدر محترم و با دیسیپلین با من برخورد میکنن که کِیف میکنم. In Time بودنم اینقدر براشون جذابه که بعد از سه سال همکاری هنوز گاهی به زبون میارن و ذوق میکنن. ایشون هم متقابلا همهی ابزارِ کارِ من رو منظم و بهوقت پیگیری میکنن و حواسشون هست هرچی مربوط به منه، منظم و دقیق باشه.
تو این سه سال نشده که برگهای بخوام و سرِ موعد چاپ نشده باشه، یا لیستهای دفترنمرهم با تأخیر آماده بشه یا کلاسی رو دیر به من اطلاع بدن. همهچیز اینجا برام مرتب و تمیز و منظمه. حتی واریزِ حقوقم. بابتِ نظم و تمیزیِ اینجا و مدرسهی خودم هزااااااار الحمدلله❣
تو این سه سال اینقدر کاری و گزیده صحبت کردم و برخی اخلاقام دستشون اومده که امروز وقتی وارد مدرسه شدم و دیدم پالتوی زیبایی تنشونه و چقدر هم بهشون میاد، وقتِ گرفتنِ ماژیک همین رو بیان کردم.
تا چیزی واقعا زیبا نباشه نمیگم و وقتی واقعا چیزی قشنگه یا مناسبه حتما بروز میدم. خدا نکنه کسی ازم نظر بخواد و نتونم بپیچونم؛ مثلِ یکی از شاگردای قدیمم که پیله کرده بود نظرم و راجعبه همسرش بگم. منم گفتم بندهخدا قیافه نداره :/ خب خودش اصرار کرد نظر بدم، من که نگفتم اول!
امروز هم به معاونمون گفتم چقدر این پالتوتون زیباست، چقدر هم به شما میاد.
هووووول شدن... کلللللی ذووووق کردن... دفترنمرهی دبیر دیگهای رو اشتباهی بهم دادن... ماژیکا از دستشون سُر خورد... وَ یهو ایستادن... من رو نگاه کردن... گفتن ببخشید... وَ بغلم کردن!
بعد از کلاسم هنوز داشتن میگفتن چقدر ذوق کردن از حرفم😍
۲. وقتی کلاس ششمیها بیرون رفتن و آخرین جلسهی این ترممون تموم شد، با اینکه سنِ دماغو و لوسِ ابتدایی رو دوست ندارم، دلم از خالی شدنِ کلاس گرفت. از کلاسِ خالی عکس میگیرم و برای خودم میخونم؛
زنگِ تفریح را که زنجره زد
باز هم در کلاس غوغا شد
هر یک از بچهها به سویی رفت
وَ معلم دوباره تنها شد...
وقتی از پلهها میام پایین، میبینم مادرای ششمیا تو سالن و دفترن. اینبار اما نه برای نمره، که کلاسهای خصوصی نمرهمحور نیست، بلکه برای تشکر و بستنِ قراردادِ ترمِ جدید.
دورهم میکنن و کلی ازم تشکر میکنن، ششمیها هم تو کلاس کلی احساسات به خرج دادن، بارها ذکر میکنم هرچه بوده یادشون دادم و از این به بعد فقط باید بخونن، اما پولشون زیادی کرده و اصرار به ادامه دارن. منم با تشکر از امام زمان ارواحنا فداه و توسل به ایشون ترمِ جدید رو قبول میکنم و ششمیها ذوق میکنن.
۳. باید وقت کنم از مدرسهی خودم بنویسم؛ از نتایجِ استقامت و استمرار... از کولاکِ دخترا در ارائههای ترمِ جدید... از کارهای گروهی... از رو بازی کردنهام... از روایتِ عملیاتِ کربلای چهار در کلاسِ نهم یک و مباحثه و مناظرهی انقلابی در کلاسِ نهم دو... از چمران میانهی هفتم دو... و البته از آتشهای زبانهکشیدهی حسادتهای زنانه که همیشه برای منِ دور از آدمیزاد چالش و دردسر درست کرده(!)
ترم دومِ مدرسه طوفانی و با قدرت شروع شد... هزار الحمدلله❣هزار الحمدلله❣با تشکر از امام زمان روحی فداه❤️
@sarbehrah
خواب موندم و نشد صبحانه بخورم،
دیر از مدرسه رسیدم خونه و باید میرفتم مراسمِ خونهی دوستم و نشد ناهار بخورم،
قراره رفیق ساعت دوازده شام بیاره و دوستم این ساعت بهم ناهارِ گرم و مفصلی داد :)
همچنان تأکید دارم که خدا رو شکر بابتِ مشغله😍
@sarbehrah