از تهرانیها خجالتزدهام که خوابم میاد و دارم بیهوش میشم و فکر میکنم ظهر از خواب پاشم... ولی میشه من رو با زنگِ تماس بیدارم کنید که بهم بگید ترامپ هلاک شد! ترامپ به خفّتبارترین شکلی که هرگز کسی تصور نمیکرد هلاک شد!
بعد من مثلِ شنبه با صدای بلند گریه کنم... اما اینبار از شوق! وَ سجدهٔ شکر برم...
ای خدایی که نمرود رو به مگسی تحقیر و هلاک کردی!
اگه تو ایتا و بله به کانالای تازهتأسیسی برخوردید که بهظاهر انقلابی و ولایی هستن اما معتقدن جنگ، خشونته و بهدور از صلحطلبیِ اسلام،
نترسید! نخبهنخالههای بیانبلاگ (وبلاگیها) ریختن اینجا! امروز وبلاگ تعطیل میشه.
در تخته شدن اینستا هم همهشون ریخته بودن وبلاگ که الآن اونا هم میریزن اینجا. پس خودتون رو برای کانالهایی با ادبیات اینستایی و فحشهای «ک»دار آماده کنید بهتتون نزنه اینا از کجا اومدن ایتا!
با تشکر از همکاریتون و شعارهای فراوانی که فرستادید،
اونچه برای مقوانویسی در تجمعات پسندیدم:
۱. اگر سربهسر تن به کُشتن دهیم
محال است میهن به دشمن دهیم
(اصلِ بیت از شاهنامه طور دیگهایه که من کلمات رو دستکاری کردم تا همه متوجه بشن. فقط درسخوندهها نباشه که لذت ببرن، بلکه بچهها هم بفهمن، پیران هم بفهمن، زن و مرد معمولی هم بفهمن)
۲. هرکس که قدم به خاکِ ما بگذارد
باید سرِ خویش را به جا بگذارد
۳.من زندگی بدون تو را صبر میکنم
باشد؛ ولی دومرتبه برگرد با ظهور...
۴. ملّتِ ما اهل سازش نیست؛ اهلِ کربلاست.
۵. ما خشم روزگاریم
از آمریکا بیزاریم
۶. فاطمه یا فاطمه سربند ماست
دست اباالفضل پدافند ماست
۷. ای حضرت عزرائیل
هرشب برو اسرائیل
اگر به مورد جدیدی رسیدم، همین فرسته رو ویرایش میزنم.
#شعارنویسی
سربهراه
با تشکر از همکاریتون و شعارهای فراوانی که فرستادید، اونچه برای مقوانویسی در تجمعات پسندیدم: ۱. اگ
برای سه مسأله شعاری مناسب ندیدم و خودمم نتونستم اونطور که راضیم کنه بسرایم.
یک. دوست دارم در شعاری مطالبهٔ زدن کاخ سفید رو بکنم.
دو. و در شعاری به محترمترین شکل ممکن اما مؤثر و عمیق، بیان کنم حاضرم بمیرم اما آتشبس نکنیم و اینقدر این جنگ رو ادامه بدیم تا ترامپ و نتانیاهو به هلاکت برسن و تلآویو پودر شه و کل منطقه به صاحبانش که ما هستیم برگرده.
سه. و در شعاری بتونم مردم رو ترغیب کنم شده تا ته عمرمون ولی خیابونها نباید خالی شه و این تجمعات نباید از رمق بیفته.
اگر یافتید یا سرودید بفرستید برام.
سربهراه
سلام.
۱. من قسم جلاله خوردم! هیچچیزی این روز و شبها مهمتر و حیاتیتر از کف خیابون بودن نیست! شما شعار ننویس، قاب نداشته باش، پرچم نداری، دستِ خالی بیا تجمع و شعار بده! همین! بهظاهر هیچی نیست، ولی من آبروم و میذارم وسط که قیامت جلوی همه بیا تف کن صورتم اگر همین، مهمترین وظیفهٔ این روز و شبامون نباشه.
اگر پسر بودم تا خود سحر تو کوچه پس کوچهها میموندم. اگر پسر بودم از محلهٔ خودمون میرفتم هرجایی که خلوته و لشکری نداره...
پس الآن ایده و خلاقیت ضرورت نداره، همینکه تجمعات رو پر کنید جهاده! واقعاً خودت نمیتونی بیای، راهکار دادم، به مخاطبین موبایلت بزنگ، همسایهها، فامیل، بقیه رو مجاب کن. برو در خونههاشون و باهاشون صحبت کن.
۲. من بلاگر نیستم!
اینجا روزمرهنویسی منه!
اینا که میخونید روزمرهٔ منه!
عمر منه!
شادی و غم منه!
حسرت و رؤیا و خاطرات منه!
فرستههای بازنشری (فورواردی)ِ من رو بشمارید! من اهل بازنشر و تبادل و تبلیغ و بازدید و پیام و تعداد دنبالکننده نیستم. چون حرفی برای گفتن ندارم. صرفاً نویسندهای هستم بدون انتشارات که مثل همهٔ نویسندهها دوست دارم خونده شم، پس مینویسم.
لذا مشی بلاگری (فارغ از صحیح یا غلط بودن) رو ندارم و چون مراقبت میکنم کانالگرد نباشم هم الگوریتم رفتاریشون رو نمیگیرم انشاءالله.
۳. خیلی برام مهم بود طوری این پیام رو پاسخ بدم که هم مخلّ بقیهٔ فعالان نباشه و خدایینکرده ورودیهای مالیشون در این شرایط بسته نشه، چون برخیشون واقعاً دارن با پولی که جمع میکنن کارای مهمی برای این روز و شبا میکنن.
هم ایدهپردازی باشه برای بعدها.
بنابراین به هیچ وجه پول جمع کردن گروههای انقلابی رو که دارن از همین طریق فعالیت میکنن، نفی نمیکنم و بد نمیدونم. خودم هرجا تشخیص بدم درسته هم کمکشون میکنم.
اما سبکِ خودم این مدلی نیست. و این نه به معنی درست بودنِ منه، نه به معنیِ خطا بودنِ بقیه. صرفاً ویژگی شخصیتیمه مثل اینکه تو اربعین دوست ندارم تو صف بایستم تا غذا بگیرم! یا بالعکس ضریح نجف رو دوست ندارم بدون صف و تو هول و فشار برم و تنها صف عالمی که من دوست دارم، صفهای زیارت ضریحه.
همهچیز رو محترم و باکلاس دوست دارم و قدیمیها میدونن منظورم چیه و دلیلم چی. چون در بحث کارای جهادی و اربعینی و نذری بهش اشاره داشتم. حتی در همین بحث عیدی دادن به شاگردام.
خب مدل من چطوریه؟
بذارید یه خاطره از کاروانداری اربعین بگم که متوجه بشید:
سربهراه
سلام. ۱. من قسم جلاله خوردم! هیچچیزی این روز و شبها مهمتر و حیاتیتر از کف خیابون بودن نیست! شما
سال ۹۳ که ۲۴ سالم بود، تو گروه جهادی چمران من و زینب تنها کسانی بودیم که اربعین رفته بودیم.
اون سالها اربعین رونقِ الآن رو نداشت. بیابونِ خدا بود و خلوت. کاروانها کم بودن و همون چند تا هم دانشجوییِ تهران. من و زینب هم هر دو از تهران رفته بودیم. نگرانیِ هردومون اربعین بعدی بود چون هر دو فارغالتحصیل شده بودیم و کاروانی دیگه نبود که دخترا رو ببره.
من تو راه اربعین از حرص و جوشِ اینکه چطور برم پیر شدم... مو سفید کردم... این غصهٔ هر سالِ من بود...
تازه تهران هم قرعهکشی داشت و خدا فقط من و زینب رو اربعینی کرده بود...
خب این باعث میشد شبای جهادی در مرزهای غریبِ کلات نادری با میونداریِ من، به روضههای امام حسین علیهالسلام بگذره... الحمدلله همه رو دیوانهٔ امام حسین علیه السلام کرده بودیم.
زینب شبِ آخرِ جهادی خواب میبینه که گروه چمران، سوارِ مینیبوس، از کلات داره میره اربعین.
صبح به من گفت و دو تا دختر تصمیم گرفتیم کاروانِ اربعینمون رو راه بندازیم.
پول داشتیم؟ نه!
مرد داشتیم؟ نه!
خانوادهٔ همراه داشتیم؟ نه!
تجربه داشتیم؟ نه!
حتی از اون گروه سی نفره، یار هم نداشتیم!
دورِ این تصمیم رو هشت نفر گرفتن!
امام رضاجان میوندار بود.
ما هشت تا شروع کردیم دویدن برای بستنِ کاروان اربعین.
در جلسات مالی دیدیم حتی خودمون هشت تا، برای هزینهٔ سفر مشکل داریم... چه برسه به اقلام سفر...
اونزمان مشّایه مجهز به پزشک و هلالاحمر نبود، مهمترین اقلام باید دارویی میبود. دارو گرون بود...
ما هیچی نداشتیم.
هیچی نداشتیم.
حتی خودمون هم ثروتمند نبودیم.
پدر من نذرها و صدقههای سنگین میده، ولی به گروه ما و کارای ما نمیداد! میخوام بگم حتی همراهی خانوادههامون رو نداشتیم!
یکی از پیشنهادها همین بود که خیریهای پیش بریم و از این و اون پول جمع کنیم.
من و محبوبه و رفیق که شخصیتهای مغرور و دماغبادکردهای داریم نپذیرفتیم.
اینقدر فکر کردیم تا راهی یافتیم.
اومدیم یه لیست تهیه کردیم از دوستان و فامیل و جهادیهای پولدارمون.
یعنی کسانی که هم اونا ما رو میشناسن، هم ما اونا رو میشناسیم.
بهترتیبِ تصورمون از بیشتر پولدار بودنشون چیدیم.
شروع کردیم به صحبت کردن باهاشون و توضیح برنامهمون و، ازشون خواستیم ببینن میتونن حامی مالی ما باشن بهطور مستمر یا نه.
باید بگم اینقدر لیست دقیق و بافکر چیده شده بود که همهٔ اون لیست به ما لبیک گفتن.
ما برای بخشهای مختلف هر کدوم رو آماده کردیم.
بهطور مثال سین. دال دوست مایهدارِ دلگندهمون که با دمپایی و دستکش و انواع کرمهای پوستی میومد جهادی، ولی میومد... یه جهادِ خودخواسته برای خودسازی... خدا عاقبتبهخیرش کنه...
سین برادرش کارخونهدار بود. یه کارخونهدارِ خفن تو مشهد. برای ما قرارملاقات گرفت با برادرش.
ما به کارخونهٔ حقیقتاً خفنشون رفتیم و برنامه رو توضیح دادیم. گفتیم شما رو بهعنوانِ حامی مالی هزینهٔ سفر میخوایم.
اگر تمایل دارید برای سفراولیها یا اونا که حقیقتاً مشکل دارن حامی باشید. برای بقیه هم مثل خودمون اعضای کادر، بهصورت قرضالحسنه. هرکدوم تخصصها و شغلمون و گفتیم که بدونن در ازاش چی از ما بخوان و ببینیم به توافق میرسیم یا نه. چون کاروان ما فقط مخصوص دخترا بود و ما فقط میخواستیم دخترا رو ببریم اربعین چون همیشه این دختران که کسی با خودش نمیبره اربعین و به اینطور کارها که میرسه عقبشون میزنن...
نه حتی مادرها، نه حتی خانمهای متأهل.
دقیقاً دخترهایی که محارمشون اونها رو همراه نمیکنن میخواستیم ببریم. دردی که چشیده بودیم...
برادر سین چطوری بود؟
یه آقای جوان و خودساخته، کتوشلواری، کراواتبسته که مثل تو فیلما تماس گرفت برامون قهوه بیارن با شکلاتهایی که انگلیسی بود!
اما فکر میکنید در ازای حمایت مالی ما چی ازمون خواست؟
هر اربعین
ده قدم
از هر کدوم از ما هشت نفر
در مشّایه!
یعنی هشتاد قدم!
داشت میلیون میلیون پولش رو
میداد به ما دخترا
و در ازاش
سالی هشتاد قدم از مشّایهمون رو میخواست!
سرمایهدار بود!
و خوب سرمایه رو میشناخت...
خیلی خوبتر از مذهبیا و مسجدیهایی که کمکمون نکردن...
پرسیدیم تا چند سال میتونیم روی حمایت شما حساب کنیم؟
تا بتونیم به فکر باشیم برای بعد از ایشون.
ایشون حساب و کتاب کردن و گفتن حتی به فرض ورشکست شدن (دور از ایشون)، تا پانزده سال وَ سالی چهل نفر، با هر میزان افزایش نرخ دلار و طلا، میتونن حامی مالی ما باشن.
ما هم کاروان رو چهلنفره بستیم.
سربهراه
سلام. ۱. من قسم جلاله خوردم! هیچچیزی این روز و شبها مهمتر و حیاتیتر از کف خیابون بودن نیست! شما
هر سال سه نفر سفراولیای که توان مالی به هیچوجه نداشت و حتی نمیتونست قرضالحسنه بگیره و تیمِ تحقیق خودمون راستیآزمایی میکرد رو رایگان فرستادن، و برای بقیهمون هم به ازای سفته قرضالحسنه دادن. شناس بودن دوطرف یکیش اینجا مهم بود. که ما دست هرکسی سفته ندیم.
بازپرداخت رو ماهانه بهقدری کم بستن که خودمون بهشون گفتیم شما اینطوری ضرر میکنید! ارزش پولتون بهمرور پایین میاد!
میدونین چی گفت؟
خیلی مدیرانه و جدی گفت:
«من تا حالا وارد معاملهای که توش ضرر باشه نشدم.»
یا اباعبدالله...
ما دو سال کاروان بردیم. بعدش منحل کردیم چون مردِ پای ثابت نداشتیم و کاروانداری در عراق ریزهکاریهایی داره که فقط مرد میطلبه. ما فقط یه مرد میخواستیم ولی... روزیمون نبود و بحمدلله بعدش هم اربعین رونق گرفت.
تنها باری هم که این آقا رو دیدیم، همون یک بار بود.
خیلی منظم و سر تاریخی که صحبت کرده بودیم پول به حساب کاروان میومد و کارهامون رو پیش میبردیم،
ما هم خیلی منظم بازپرداختها رو رأس تاریخ واریز میکردیم.
داشتیم مسافرانی که خوشقول نبودن یا دستشون تنگ بود. چه کار میکردیم؟ ما هشت تا از جیب خودمون پول رو جور میکردیم و برای برادر سین واریز.
نه ایشون یک بار واریز رو به تأخیر انداختن. نه ما حتی یک بار این کار رو کردیم.
وقتی به ایشون ایمیل زدیم ک اطلاع بدیم به چه دلیل نمیتونیم کاروان رو داشته باشیم و ازشون تشکر کردیم و قطع ادامهٔ کار، برامون ایمیل زدن برخلاف تجربههای قبلی، کار با دختران انقلابی براشون خوشایند و پربرکت بوده چون ما منظم و خوشقول و کمزحمت بودیم.
نوشته بودن بقیه به بهانهٔ یک کار میومدن جلو و برای همهچیزشون میخواستن از من بکّنن، ولی شما با برنامه و درخواست مشخص اومدید و پای همون موندید!
گروه چمرانِ نازنینم...
بدون اینکه کار متوقف شه،
بدون اینکه به چه کنم چه کنم بیفتیم،
بدون اینکه دست به دامان این و اون شیم،
بافکر و برنامه شروع کردیم
و بدون کوچکترین خلل پیش رفتیم،
محترمانه و باکلاس هم همیشه دستمون پر بود.
مدل کاری من اینه. ترجیح میدم کاری نکنم یا همینقدر تمیز و باکلاس کار کنم.
شاید اشتباه باشه، ولی عرض کردم، این ویژگی شخصیتیمه و ربطی به اونچه در جریانه نداره.
بلوچستان هم همینطوری گروه بردم. بی اونکه خیریهای و شبیه چیزی که گفتید پول جمع کنم.
مسؤول آقا حامی مالی بودن و خودمون هم ارتباطات داشتیم.
ارتباطات.
تشکیلات.
صابروا و رابطوا.
این آیه پشت کارهای خیریهای گم شده!
این تنها انتقاد منه.
معتقدم کار خیریهای یعنی تو پول بده، من کار میکنم...
ولی مدل کاری من یعنی تو هم از مایی. فقط عابربانکم نیستی. اگر به اشتراک فکری رسیدیم کنار هم کار میکنیم. ثابت و پایدار و مستمر.
تشکیلات.
تشکیلات.
دیگه میخوام بگم.
دیگه نمیتونم سکوت کنم.
دیگه بسّه.
ممکنه این فرسته رو نپسندید،
خواستم همین اوّل بگم به دَرَک!
ترک کانال کنید روتون خش نیفته.
هرکس
حتی شده خانوادهم
حرف از مذاکره بزنه
دیگه تا قیامت
هموطنِ من نیست.
قیامت
دمِ درِ جهنم هم باشم
صبر میکنم و از خدای عادل
تاوانِ مذاکرهٔ بعد از خونِ پاکِ آقام رو
مطالبه میکنم.
من کینهای هستم.
و از حقم هرگز نمیگذرم!
یعنی قیامت
دمِ درِ بهشت هم باشید
سخت
گیرِ رضایتِ من خواهید بود
که نخواهم داد.
آقایانِ مسؤول!
در تماس تلفنی با دفتر ارتباطات مردمی ریاستجمهوری هم گفتم:
شما تا حالا عزیز از دست دادید؟
من از دست دادم.
با قاتلش پدرکشتگی دارم.
از سال ۹۸!
نود و هشت سکوت کردم
چون همون عزیزی که حالا از دستش دادم
امر فرمود...
حالا اون عزیز نیست...
وَ من دیگه نمیخوام سکوت کنم!
اگر حتی یک قدم
یک نفس
یک کلام
برای مذاکره با آمریکا
برای سازش
برای تسلیم
برای صلح با قاتلِ آقام
برداشتید و زدید و گفتید
دعا میکنم به حقّ خونِ نوزادِ کربلا
در بمبارانهای آمریکا و اسرائیل
عزیز از دست بدید.
به امراضِ لاعلاج
عزیز از دست بدید.
وَ خودتون هم به امراض لاعلاج
و خفت و زاری
از دنیا برید.
برای شما همونی رو از خدا طلب خواهم کرد
که صبح و شامِ این ایام
برای ترامپ و نتانیاهو میطلبم.
والعاقبة للمتّقین.
از حوزهٔ ساکت و منفعل برائت میجویم.
از علما و فضلای ساکت و منفعل برائت میجویم.
از طلّاب ساکت و منفعل برائت میجویم.
از مراجع تقلید ساکت و منفعل برائت میجویم.
از هر عمامهبهسرِ ساکت و منفعل برائت میجویم.
از هرکی که درس دین و خدا خونده اما ساکت و منفعله اینبار با تمامِ وجود برائت میجویم.
خونِ آقام، کودتای دیماه نیست که مسجد و قرآن سوزوندن و جیک از این گروهها درنیومد و ما هم خفه شدیم گفتیم خودی نزنیم...
نه!
من با این جماعت
هرگز خودی نیستم.
من از هر داعیهدارِ دین و مذهبی که ساکت و منفعل باشه
با فریادِ بلند
برائت میجویم.