eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
به ارتباطات مردمی ریاست جمهوری زنگ زدم و گفتم انتظار دارم آقای پزشکیان همون‌طور که با ما مردم لاتی و با فریاد حرف میزنن، لاتی و با فریاد هم با آمریکا و اسرائیل و کشورهای همراهش حرف بزنن... اگر هم نمی‌تونن تا پایان جنگ دیگه حرف نزن! ما مردم کف خیابون حرف می‌زنیم. به یکی از شورای شهری‌ها که شب‌ها میاد تجمع و شماره‌ش و گرفتم گفتم من به‌عنوان مردم دیگه نمی‌دونم باید چه کار کنم که بگم می‌خوام تموم پایگاه‌های آمریکا دورتادور کشورم پودر شه... می‌خوام کاخ سفید پودر شه... می‌خوام ترامپ و نتانیاهو به دست ما تیکه‌تیکه شن... به امام مسجدمون گفتم من شبا بیرونم، خسته و له می‌رسم خونه و تا سحر ویدئوهای مدرسه‌م و می‌گیرم، صبحا از فردا کلاس دارم، ولی شب‌ها بمیرم وصیت می‌کنم جنازه‌م و بیارن تجمع. خرده‌قلمی دارم که باهاش برای همین هدف می‌نویسم. دیگه بلد نیستم چه کار کنم؟ چطور صدام و به پزشکیان برسونم؟ چطور این داغ رو نشونش بدم؟ چطور آگاهش کنم؟ واقعاً آقای پزشکیان مستأصلم کردی... همونی که داغ‌دارشم بهم اجازه نداده حداقل هرچی دلم می‌خواد بهت بگم تا این بغض سبک شه... مبانی فکریِ مستحکمی دارم که اجازه نمی‌ده خودسوزی کنم بلکه تو بفهمی... حرفام و روی تابلوهام می‌نویسم و شبا بزرگ و بلند دستم می‌گیرم که تو بفهمی... دیگه چه کار کنم با تو آقای پزشکیان؟! دیگه چه کاری از دستم برمیاد برای هشیار کردنت آقای پزشکیان؟! کاش صبح روزی که شما رئیس‌جمهورم شدین مرده بودم و این‌همه خفت و سرشکستگی و ذلت رو با شما تجربه نمی‌کردم... خطاکار عذرخواهی می‌کنه آقای پزشکیان... ایران خطاکار نیست... ما داشتیم زندگی‌مون و می‌کردیم. تو خاک پدری‌مون... نه به خاک کسی تجاوز کردیم... نه به کسی ظلم کردیم... نه با کسی جنگیدیم... آخ آقای پزشکیان که چرا باید اینا رو بهت بگم؟! تو باید عذرخواهی می‌کردی اما نه از دشمنِ متجاوزی که شخص اول مملکتت رو زده... از ما مردم. از ما آقای پزشکیان. از ما که قیامت با شما کارها داریم. من از تو به آقای نهج‌البلاغه پناه می‌برم و هرچه بر سرمون آوردی بهش می‌گم... آخ آقای پزشکیان که با تو چقدر سرشکسته و ذلیل و خفیف شدم... باشه تا قیامت... باشه تا قیامت... چون دیگه تو این دنیا نمی‌دونم باید با شما چه کار کنم... دیگه نمی‌دونم
شیرمردانِ غیورِ نظامی، میدان رو نگه داشتن؛ مردمِ مقاوم و مجاهد، خیابان رو نگه داشتن؛ آقای پزشکیان! کاش شما آبرو نگه داری.
سربه‌راه
۱. آقای نوری همدانی انتقام از قاتلینِ آقام رو واجب اعلام کردن. ۲. آقای فاضل لنکرانی ثواب حضور شبان
فقط چهار نفر(!) از این جماعت فقط چهار نفر(!) بقیه‌شون کجان؟! داعیه‌دارانِ دین کجان؟! حوزوی‌ها بیانیه نمی‌دن؟! راهپیمایی نمی‌کنن؟! امام خمینی می‌کرد! آقای خامنه‌ای هم! سال‌هاست به‌دردِ مردم نخوردید... الآن هم به درد نخورید قراره کجا و چه وقت به درد بخورید؟! کدوم گوشه مشغول مراقبه و استغاثه‌این که صدای مردم به گوش‌تون نمی‌رسه؟!
شما از شنبه‌ای که یتیم شدیم از بسیج دانشجویی بیانیه‌ای دیدید؟ از انجمن‌ اسلامی‌ها چی؟ ستاد نماز؟ بسیج استادان؟ بسیج دانش‌آموزی؟ ائمهٔ جمعه؟ خادمینِ حرم؟ تولیت حرم؟ جامعهٔ حفّاظ؟ بچه‌های طرح ولایت؟ بچه‌های جوانان آستان قدس؟ بی‌نهایتی‌ها؟ آموزش و پرورش؟ بسیج فرهنگیان؟ حوزهٔ قم؟ حوزهٔ مشهد؟ سایر حوزه‌ها؟ شما از اینا بیانیه‌ای، مطالبه‌ای، پیگیری‌ای دیدید؟ بالاخره مجموعه‌های فرهنگی و دینیِ مان دیگه... باید در روند تاریخ مؤثر باشن... در بزنگاه‌ها باید صدای مردمِ عادی باشن... یا من زیادی آرمان‌گرام و همین‌که نمازشبی بخونیم و استغاثه کنیم خدا ازمون راضیه؟! پیگیری شما: بسیج دانشجویی بیانیه داده در سطح صداوسیما. اتحادیه دانشجویی در سطح خبرگان.‌ انجمن اسلامی دانشجویی هم. انجمن اسلامی دانش‌آموزی هم.‌ استادهای درس خارج حوزهٔ تهران. رحمت خدا به والدین‌شون... اجرشون با حضرت زهرا سلام الله علیها. بقیه‌شون؟ اَدا و نمایش.
سربه‌راه
شما از شنبه‌ای که یتیم شدیم از بسیج دانشجویی بیانیه‌ای دیدید؟ از انجمن‌ اسلامی‌ها چی؟ ستاد نماز؟ بسی
دانشجوهایی که مؤذن جامعه‌ان... دانشجو... دانشجو... همونی که هروقت نوشتم گفتم درس بخونید برید دانشگاه و سنگر دست اسلام و انقلاب باشه... همون‌که پایه‌ثابت سخنرانی‌های آقام بود: العِلمُ سُلطانٌ! مَن وَجدَهُ صالَ بِهِ وَ مَن لَم يَجِدهُ صيلَ عَلَيه... دانش، سلطنت و قدرته! هر كی به‌دستش بیاره با اون يورش می‌بره و پیروز می‌شه، و هر كی ازش بی‌نصیب باشه، بهش يورش می‌برن و مغلوب می‌شه... دوست‌تون دارم حزب‌اللهی‌های درس‌خونِ دانشگاهی❣ دوست‌تون دارم حزب‌اللهی‌های شاگرداوّلِ رتبه‌خفنِ دانشگاه‌فتح‌کن❣ خدا میدونه چه تنفسی بهم رسوندید...😭 عمیق‌ترین و بامحبت‌ترین نوعِ تشکرم رو ازتون دارم: مأجورین ان‌شاءالله... رحم‌الله والدیک❣
عَلَمِ امشبم طاهر نبود؛ چون توش سگِ زردِ نتانیاهو رو کشیده بودم، البته به خفّت و زانوزده برابرِ خاکِ پاک و مقدسم که سبزش رو دشت کشیدم و قرمزش رو لاله‌زار و سفیدی‌ش رو مزیّن کردم به میدان‌دارِ حقیقی. با مدادرنگی رنگ می‌کنم که برای بچه‌ها جذاب باشه. جذاب بود. می‌دیدن. می‌خندیدن. دوستاشون رو صدا می‌کردن. آخرم پسربچه‌های مسجد محله‌ای دورتر، اومدن و ازم خواستنش و منم تقدیم‌شون کردم‌. چشمام دنبال‌شون می‌کرد که باذوق می‌رن تو دلِ جمعیت و عَلَم رو بالا گرفتن و تکون می‌دن و مرگ بر آمریکا می‌گن. نماهنگِ «سلام فرمانده» رو پخش می‌کنن. نورِ موبایلا بالا میاد و پرچم‌ها همه به اهتزاز بلند می‌شه. همه دارن شعر و می‌خونن... پیرزن‌ها... پیرمردها... مادرها... پدرها.‌‌.. دخترا... پسرا... مغازه‌دارا... دانش‌آموزا..‌. باسوادا... بی‌سوادا... همون‌طور که سرودِ قدیمیِ آمریکا، آمریکا، مرگ به نیرنگِ تو رو همه با هم می‌خوندن... به اشتراک رسیدیم... شکافِ نسل‌ها پُر شده... خون... خونِ پاکِ امامِ شهدا این شکاف رو پُر کرده... کسی از کسی خجالت نمی‌کشه... دیگه کسی به بلند شعار دادنِ من نگاه نمی‌کنه... همه این‌بار مثل من بلند فریاد می‌زنن... صدای همه‌مون گرفته... بغض کمرم و خم کرده... نمی‌تونم سرِ پا بایستم... می‌شینم لبِ جدول... با صدای آروم هم‌خوانی می‌کنم... بیاااااا جونِ من بیااا... بیا یارت می‌شم... هوادارت می‌شم... گرفتارت می‌شم... چشمم میفته به زنی میانهٔ جمعیت؛ چادرش کهنه و پوسیده است... افتاده دورِ شونه‌هاش... روسری‌ش نامرتبه روی سرش... موهاش پریشون از گوشهٔ روسریش بیرون زده... دستِ نحیف و رنجورش رو بالا برده و داره با جمعیت می‌خونه؛ بیاااااا جون من بیاااا... یهو خیره می‌شه به آسمون... دستش رو میاره پایین و می‌ذاره روی صورتش... سرش میاد پایین... چهره‌ش و دیگه نمی‌بینم... ولی سرش رو داره به چپ و راست تکون می‌ده... بلند می‌شم. جمعیت رو کنار می‌زنم. می‌رسم بهش. آروم دستش و می‌گیرم و از روی صورتش برمی‌دارم. رنجور و تکیده نگاهم می‌کنه. بغلش می‌کنم. نحیف و رنج‌کشیده است. لاغر و شکننده. می‌زنه زیر گریه. می‌زنم زیر گریه. اونایی که دورمون هستن هم می‌زنن زیر گریه. صدا بلنده: عهد می‌بندم... روزی لازمت بشم... عهد می‌بندم... حاج قاسمت بشم... عهد می‌بندم... مثل سربازای گمناااااام خادمت بشم... عهد... می... بن... دم... که می‌مونم... پای کار این نظام... کااااااش...کی مث...ل حاج قاسم... من به چشم تو بیام... هر از چندگاهی سایه‌ای میفته روی سرمون و نورپردازی‌ها کم می‌شه... نگاه که می‌کنم می‌بینم پسری جوان ایستاده وسط خیابون و پرچمِ بزرگی از ایران رو به‌لطافتِ یک بوسه، بامهارت و دَوَرانی می‌چرخونه و در هر چرخش از بالای سرِ همه‌مون عبور می‌ده... زیرِ لب می‌خونم: که جانِ من فدای ایران... گریه‌های هردومون سبک شده. مطمئن که می‌شم آروم گرفته، همون دستش رو که برده بود به آسمون می‌بوسم و بدون کلمه‌ای حرف ازش جدا می‌شم. همه دستاشون رو به نشانِ احترامِ نظامی گذاشتن کنارِ سرشون و یک‌صدا می‌خونن: سلام فرمانده سلام از این نسلِ غیورِ جامانده...
سربه‌راه
وقتی می‌خواستم با مسجد محل، آغازگرِ کاری فرهنگی در بخش نوجوان‌ها باشم، هزار سنگ جلوی پام گذاشتن و همهٔ تلاش‌شون رو کردن که کار دستم نیفته، چون تحصیل‌کرده بودم و داعیهٔ بخشِ خواهران داشتم به‌مسؤولیتِ خودِ خواهران و این براشون پذیرفتنی نبود(!) هیئت امنای این مسجد با هیئت امنای مسجدِ محلهٔ کناری نمی‌ساختن... همیشه بین‌شون رقابتِ بدون رفاقت بود که کی هیئتش بزرگتره... کی شامش اعیونی‌تره... دسته‌ٔ عزاش طویل‌تره... حالا هم‌دیگه رو دعوت می‌کنن پای میکروفن... حاجیِ اون مسجد تا حاجیِ این مسجد حرف نزنه، شروع نمی‌کنه... حاجیِ محلهٔ دورتر رو دعوت کردن یه‌شب این محله باشه تا برکتِ نفَسش به ما هم برسه... وقتی اهالیِ محلهٔ پشتی از راه می‌رسن، محلهٔ ما به نشانهٔ استقبال، نور موبایل روشن می‌کنه و روبه اونا شعار الله اکبر می‌ده... سخت می‌شد مردهای مسجدی رو مجاب کرد میکروفن بدن دستِ دختربچه‌ها... حالا صبورانه و مشتاقانه... نه حتی به اَدا، نه! نه! من اَدا رو می‌شناسم... اَدا نیست... انگار همه فهمیدن چه گنج‌هایی داریم که ازشون غافل بودیم... صبورانه به تپق‌های دخترکوچولوی کلاس اولی که داره از رو کاغذ رجز می‌خونه ذوق می‌کنن و جمعیت براش ماشاءالله می‌گه... امامِ جماعتِ محل، بازم هدیهٔ پارچه‌ چادرمشکیِ متبرک می‌ده... دمام‌زن‌های محله‌ای دور میان و برامون روضه‌های محرم رو زنده می‌کنن... روی جایگاه رو که نگاه می‌کنم همهٔ نسل‌ها و جنسیت‌ها کنارِ هم ایستادن... دست همه‌‌شون میکروفنه و بدون تجربهٔ اجرا و مجری‌گری دارن خوب به هم نوبت می‌دن... دختر کلاس‌دومیه شعر می‌خونه... پسرنوجوونه سنج می‌زنه... دختر دانشجوئه فیلم می‌گیره... آقاپدره ماشاءالله می‌گه و حاج‌آقای محاسن‌سفیدِ مسجد جایزه می‌ده... من به شما فکر می‌کنم آقاجانم... که چقدر حالا خوشحال و راضی‌ای... بالاخره یاد گرفتیم «با هم بسازیم»! اما به قیمتِ فدا شدنِ معلم! از این‌که دیر یاد گرفتیم... به زبانِ نرم و پدرانه‌ت یاد نگرفتیم... لجاجت کردیم... تُخسی کردیم... منم منم کردیم... خسته‌ت کردیم... آقا؛ ازت عذرخواهی می‌کنم.
پروفایلِ جدیدِ شادم.
برای فردا گروه‌های درسی‌ و لیست بچه‌هام و بررسی می‌کردم. حیرت‌آور بود برام... دهم‌ها بیشترشون پروفایلاشون آقاست😍 حتی چندتاشون پروفایلِ من رو گذاشتن (همین‌که روی کاناله). بیشترین تعداد روزه‌دار هم همین دهمان. فطرتاشون هنوز آلودهٔ بزرگترا نشده... دوازدهما حتی یک نفر پروفایلش آقا نیست... با این‌که بچه‌های تندی نیستن. ولی عجیب برای من یازدهمان! یازدهما تند و یاغی و بی‌ادبن... همون ناخن‌کاشت‌های مژه‌کاشت که کل مدرسه باهاشون درگیرن و سه بار دبیر فیزیک عوض کردن، دو‌ بار دبیر عربی و دبیر قبلیِ فارسی رو هم نخواستن، به نمره‌دهیِ منم رسیدن کپ کردن ولی نتونستن بهانه‌ای برای تعویضم پیدا کنن... انقلابی بودن تو این کلاس خیلی سخته... و یک نفر تو چنین کلاسی، عکس آقا گذاشته! و اون یک نفر رو اگر ببینید باور نمی‌کنید که انقلابی باشه(!) به‌هیچ‌وجه هم دلیلی نمی‌تونه گذاشتن این عکس توی چنین کلاسی داشته باشه جز عقیده، چون بچه‌ها همیشه صبحِ مجازی‌ها به خودشون میفتن و عکسای لخت‌وعورشون رو از پروفایل برمی‌دارن... اون یه نفر تو چنین کلاسی واقعاً عقیده‌ش و فریاد زده!