الهی هرچی ویروسِ کرونا و کوفته بریزه سرِ اسرائیل که مسخرهبازیِ تدریسِ مجازی رو آورد!
مگه موقعِ ما برف میومد کلاس مجازی بود؟! تعطیل بودیم دیگه! معلم شرحهشرحه میشد بعدا درس رو به بودجهبندی برسونه ولی تعطیلی به علتِ برودتِ هوا، وااااااااقعا تعطیلی بود! خیلی هم درسخونتر و موفقتر از دانشآموزای نیمهبهدردبخورِ الآن بودیم!
کلاسام و مجبورم و باید به مرگِ مجازی بگذره😩 ولی به بچههای پژوهشم که باید امروز کار تحویل میدادن، گفتم مگه فکر کردید به عمرتون چند بار برف میبینید؟! چند بار میتونید برفبازی کنین؟! مطمئنین فردا زندهاین که امروز نرین آدمبرفی درست کنین؟! برنامهریزی کنین کارها رو بعد انجام بدید، الآن بِکّنین برین برفبازی، تیوبسواری، آدمبرفی ساختن، تو برف دراز کشیدن، شکرِ عملیِ نعمت و رحمت کردن با شادی از باریدنِ برف.
پروفایلِ شادم رو هم با اینکه به افتخارِ دهه فجر، عکسِ سالومه رو گذاشته بودم و نوشته بودم: اونایی که پارسال میگفتن جمهوری اسلامی ۲۲ بهمن امسال رو نمیبینه، ۲۲ بهمن امسال رو ندیدن😂 (اصلا ترم دوم بازی تماااااااام رو شده✌️)
ولی به احترامِ جهادِ اول؛ امیدپراکنی، عکس خودم و رفقام رو حینِ برفبازی گذاشتم دخترام تشویق شن (و البته بازم ببینن ما با چادر برفبازی میکنیم، یعنی سری پروفایلهای چادرم رو همچنان حفظ کردم که هم دخترام، هم همکارانِ فرهیختهم ببینن اگر حجاب دستوپاگیرشونه از بیعرضگیشونه!)☺️
فقط این مدرسه مجازی الآن مرگمونه!
آموزش و پرورشِ خنگِ بیبصیرت...
@sarbehrah
سربهراه
امشب که هلاکم و میخوابم؛ فردا هم باید انشا تصحیح کنم؛ بعدش باید برای سخنرانیِ شورا کتاب بخونم نکته
شصت_هفتاد_هشتاد_نود!
(قسمت سوم)
شبِ اول بعد از دیر رسیدن واقعا هلاک بودم و خوابیدم. سحر رو یک ساعت و نیم زودتر از اذان به ما دادن و به نظرم خیلی خوب بود، چون عدهی زیادی تا اذان خوابیدن و سرویس بهداشتی خلوت بود و راحت رفتیم مسواک و سرویس و وضوی بهدل و برگشتیم تا اذان، نماز و مناجات خوندیم. (زمانبندی عالی)
سحری به اندازه بود، تو ظرفا کم ریخته بودن و همه زود تموم میکردیم، بعد هرکس میخواست سرریز میاوردن. بهجای ظروف یکبارمصرف هم ظرف از آشپزخونه کرایه و خود مسجد بود. یعنی زحمتِ شستشوی ظرف رو بهجای اسراف قبول کرده بودن. (بهینه بودن)
سحری از آشپزخونه بود و افطاری رو خودشون درست میکردن. یعنی ظهرا که از خواب بیدار میشدیم، از بهترین لحظاتِ اعتکافم بود:
چشمام باز میشد ایوان طلای امام حسین علیه السلام رو میدیدم،
بینیم بوی خوشِ سوپ یا آش یا شلهی افطار رو که بار گذاشته بودن میفهمید،
گوشام نوای قرآن یا سخنرانی و مداحی میشنید... بهشت باید چنین جایی باشه به نظرم :) اینطوری بگم که بغلِ خدا برای من رنگِ ایوان طلای امام حسین علیه السلام داشت، با بوی شُله مشهدی، وَ نوای قرآن❤️
همیشه چای داشتن و این خصوصا برای ما قطبنشینهای آخرِ مسجد عالی بود.
بخشِ عظیمی از هزینههای خورد و خوراک رو خیّرین داده بودن و سرِ سفرهی مردمی بودیم با نیتهای جورواجور و دلای گنده. مسجد تو یکی از مناطقِ پایینشهر مشهده و ینی مردمِ خیّرش ثروتمند نیستن... این ارزشِ نیتها و رزقها رو برای من صدچندان میکرد.
چند سالیه هرجا میریم دقت میکنیم ربطی به انجمن حجتیه یا صادق شیرازی نداشته باشن، اهل مداحیِ علیمیها و پویانفرها نباشن، خادمینش مذهبیصورتی نباشن و مردها با زنها بگو و بخند نداشته باشن و زنها با عبا و آرایش نباشن. سخنرانها اهل ولایت فقیه باشن و خلاصه سرِ سفرهی رنگین به خونِ شیعهای نباشیم. روزِ اول در سخنرانیها و مداحیها و رفتار و کردارِ خادمین اینها رو بررسی میکردیم و شکرِ خدا همهچیز اصولی بود. حتی حیاط رو جوری داربست زده بودن و با پارچهی مشکی که سایه نندازه پوشونده بودن که اگه سربرهنه هم میرفتیم سرویس بهداشتی هییییییییچ دیدی به جایی نداشت. واقعا این مسأله خیلی مهمه؛
هم زجرِ با چادر سرویس بهداشتی رفتن رو نداشت، هم بحث محرم_نامحرم هست.
کنارِ دویست و خردهای معتکفِ خانم، چهل معتکفِ آقا گرفته بودن که فقط صدای خانمها کنترل شه. این هم نکتهی زیرکانهای بود که نشون میداد کادر واقعا تجربهی کار اجرایی داره و حواسش به همهچیز هست. خودم تو اردوجهادی بلوچستان وقتی به اسکانِ چابهار رسیده بودیم، دقیقا به این دلیل محل استراحتِ دو آقای همراهمون رو جدا نکردم. اینطوری دخترا ناخودآگاه هم در پوشش، هم در سروصدا مجبور به رعایتهایی میشن. (اصول دینی عالی)
خادمین؛ دختران دهه هشتادیِ مهربان و صبوری بودن که باور داشتن و یاد گرفته بودن تذکرِ سروصدا و شیطنت به دخترا ندن. مسؤول خواهران، خانم دهه شصتی یا پنجاهی بودن که حتی یک بار بدونِ چادر ندیدمشون! حتی یه بار از سرما بیدار شدم، دیدم روی صندلی نشستن و تو تاریکی با چادر خوابیدن. این عالیه. عالی! کادرِ خادمینِ دختر لباسِ سادهی متحدی داشتن که وقتِ استراحت آزادتر بودن و روسریای درمیاوردن، اما مسوول خانمها در نهایتِ اصول، جدی در کار اما محترم و با دیسیپلین بودن.
ایشون هم برای سروصدا و شیطنتِ خاص سن دهه هشتادی و نودیها تذکری نمیدادن، اما نماز به نماز هرکه خواب بود رو بیدار میکردن و هر بار که آقایون برای بخاریِ ما آخرنشینها واردِ حریمِ ما شدن، جدی و محکم مراقبِ حجابها بودن.
روزِ آخر وقتِ وداع مداح گفت پرچمِ امام حسین علیه السلام رو دارن میارن زنونه. ما با چشمای گریون نگاهمون به در خشک شد ولی نیومد... بعد فهمیدیم گروهی که پرچم آوردن گفتن فقط خودمون باید دور بدیم (خنگای عقدهای)! همه آقا بودن. مسؤول خواهران میگه من نمیتونم الآن هرکی تو حال خودشه حجاب رو تضمین کنم، خصوصا پرچم بیاد و غلیان احساس شه و حواس از نامحرم پرت. اجازهی ورود نمیده و اونام پرچم رو بهش نمیدن (اجرشون با حضرت غیرت علیه السلام...)!
من چنین مسؤول خواهرانی رو تحسین میکنم و دعا میکنم هر زمان مسؤول خواهران بودم همینقدر مقید و دقیق و باغیرت باشم.
همین آدم و کل خادمین و حتی مسؤول آقا، اجباری در سخنرانی گوش دادن، مداحی شرکت کردن، سینهزنی، حتی اعمال امّ داوود نداشتن. بهجاش راهای غیرمستقیمِ تشویقی گذاشته بودن؛
از محتوای سخنرانی روزی دو بار سؤال میپرسیدن و به هشتاد و نودیا جایزه میدادن، شما تصور کنید روبروی من دخترِ ده سالهای بود که وقتِ سخنرانی دفتر نقاشی میذاشت جلوش و یادداشت میکرد! هرجا رو نمیفهمید از ما میپرسید یعنی چی؟ رفیق کلا بچهدوسته و من هم بهش گفته بودم از اعمالِ واجبمون در اعتکاف، بودن با این نسله.
#اعتکاف
@sarbehrah
سربهراه
امشب که هلاکم و میخوابم؛ فردا هم باید انشا تصحیح کنم؛ بعدش باید برای سخنرانیِ شورا کتاب بخونم نکته
اونم از سخنرانی برای فاطمه (نودی) و رقیه (هشتادی) سؤال طرح میکرد و ازشون درس میپرسیدیم. فاطمه ریزهمیزه بود و تو جمع مسابقه دیده نمیشد و ازش جواب نمیپرسیدن. بچه هر بار دست خالی برمیگشت و بار آخر زد زیر گریه. رفیق مدادفشاری قشنگی داشت که برنامه ریختیم خودمون مسابقه سوری برگزار کنیم و فاطمه برنده شه و بهش مدادفشاری جایزه بدیم. من داور بودم بین فاطمه و رقیه و یه دختر دیگه که اسمش یادم رفته ولی مادرش به زیبایی صداش میزد «ذرّیهی طیبه» امتیاز محاسبه کنم و رفیق هم سؤال میپرسید. به محض اینکه امتیاز فاطمه بالا رفت مسابقه رو تموم کردیم و اون برنده شد. (سهلگیر در مستحبات، دقیق در واجبات)
دورِ ما کلا بچهها بودن. بزرگترا یا فکر میکردن ما بیکاریم، یا کمعقلیم یا از دعا و مناجات فراریایم! اما ذرهای مهم نیست!
دو روز اول من برگههای انشام و ریختم تصحیح کنم، همه دخترای دورم ریختن سرم و وقتی فهمیدن من معلمم ذوق کردن. کلی خوراکی بهم تعارف میکردن، سؤالاشون رو از ما میپرسیدن، برگههای انشای شاگردام و میدیدن، کتابام و، اسمم رو بدونِ خانم صدا نمیزدن و حتی تو دستشویی میخواستن بدونن روسریشون خورده به کفِ زمین پاکه یا نجس نمیرفتن سراغِ خادما و استادا و میومدن از منِ خانم معلم بپرسن :))
سمتِ چپمون یه کلاس ششمی بود و یه کلاس هشتمی. روبرومون کلاس هفتمی تا نهمی داشتیم. یه دخترِ کلاس هفتمیِ عقدکردهی ترک تحصیلی هم داشتیم که فکرم و مشغول کرده بود...
رقیه دختر ده سالهای بود که تنها اومده بود و پدرش کاروان عتبات داره و همیشه هم با زن و بچهش میره سفر و رقیه ۹ بار کربلا رفته بود و میگفت حتی وقتی تو شکم مادرم بودم هم کربلا رفتم. من کم مردی رو دیدم که زن و بچهش رو به دندون بکشه و بیاونا جایی نره. از این منظر پدر رقیه تو نظرم مرد محترمی هستن.
رقیه به شدت تمیز و مرتب بود. هیچوقت روسریش رو باز نکرد و خواب و خوراک و دعاش بهقاعده بود. مقید بود هر روز زیارت عاشورا بخونه. وَ من دارم دربارهی یه دختر ده ساله این چیزا رو مینویسم! من فاطمه و رقیه رو خیلی دوست دارم. شمارهی مادر رقیه رو گرفتم اما مادرِ فاطمه از اون زنا بود که به من و رفیق به چشمِ «چرا شوهر نکردن» نگاه میکرد و من از زنای تکسلولی بیزارم!
رقیه من و دوست داشت و حتی تو تاریکی که سینهزنی میکردیم، دستم و میگرفت که من برم کنار اون سینهزنی کنم. میگفت تو خونه چای نمیخوره ولی اونجا میدونست من چای دوست دارم، هی لیوانم و میبرد چای میاورد خودشم مینشست با من میخورد.
من حتی کربلا که میرم مطمئن نیستم مستجاب برمیگردم یا نه... از ضعفِ ایمانمه البته... اما تو این اعتکاف مطمئن بودم و هستم دعاهام مستجابه؛
من وسطِ نفسهای کلللللللی فرشتهی کمسنوسالِ پاک و بیگناه دعا میکردم... خدا به زیارت عاشورای روزانهی رقیهی ده ساله من رو هم نگاه کرده... میدونم. مطمئنم.
خدا به شادی فاطمه وقتی رفیق مدادفشاریش رو بهش جایزه داد، رفیق رو مستجاب کرده... میدونم. مطمئنم.
چقدر دلم میخواد دختری مثل رقیه داشته باشم ولی قطعا عرضهی چنین تربیتی ندارم که لایق مادری نشدم... خوش به سعادتِ پدر و مادرش... وَ مرحبا به تربیتشون.
#اعتکاف
@sarbehrah
ناهارم و آوردم جلو تلویزیون بخورم، اتفاقی رسیدم شبکه افق دیدم یه زن که بهش خیانت شده، اومده پیش یه حاجآقا مشاوره بگیره!
پیش یه حاجآقا!
بعد دفتر مشاورهی حاجآقا کجاست؟
حسینیه!
بعد حاجآقاهه چطوریه؟
تمیییییییز، مرتببببببب، باسواد، دقیق در دین، صریح در بیانِ اصول و در دسترسِ مردم!
ببخشید! من مدرسه بودم ظهور شده؟!😳
تا صبح که میرفتم مدرسه هنوز دنیا مشکلاتش رو میبرد پیش مشاورا و روانشناسای سرتاپا مشکلِ بیسوادی که نسخهای جز استفراغِ زندگیِ غربیای بیزندگی رو ندارن!
من برم ببینم افق چه کولاکی کرده؟ این چی بود من دیدم؟ نکنه انقد به رؤیاهام فکر کردم توهم زدم؟
واقعا تلویزیون ملی داره دینِ حقیقی و سبکِ زندگی نشون میده؟ واقعا باسواد شده؟ وای خدا😳
@sarbehrah
دو نکتهی کاری
۱. یکی از همکارام کلا باهام کات کرده و حتی امروز من نشستم، پا شد نامحسوس صندلیش رو عوض کرد کنار من نباشه! به دندونِ پوسیدهی تهِ دهنم :))
چرا؟
چون به مسألهای در مدرسه اعتراض داره و اومده بود پیوی که منم تحریک کنه یارش بشم. تحریک نشدم، بیادبی کرد، منم نشونش دادم روی دیگهم چه شکلیه :))
تو این ده_یازده سال کار، هر جا و هر شغلی که بودم، به هرچی اعتراض و انتقاد داشتم، شخصی به مسؤولش گفتم. تا مجبورم نکردن چیزی رو در جمع یا گروهِ همگانی نگفتم. برابرِ اعتراضم هم راهکار دادم. بدونِ راهکار میشه نِق زدن، با راهکار میشه نقد کردن. همیشه حواسم بوده که همکار، دوست و یار و همتیمی نبوده، نیست و نخواهد بود.
۲. اون یکی همکارم راهبهراه بهم تیکه میندازه که کلاست بالاست، خودت و برای ما نگیر! هنوز به مرحلهای نرسیده که روی دیگهم لازمش بشه، فعلا با شوخی و خنده قابلِ پیچشه :)
حالا چرا؟
چون پیام زد حریم خصوصیت بسته است و نمیشه ادت کنیم گروه. پرسیدم گروهِ چی؟! گفت همکارا با هم گروه زدیم اعیاد و به هم تبریک بگیم و راجعبه مسایل مدرسه مشورت کنیم.
شستم خبردار شد بدونِ حضورِ کادر مدرسه است. بهانهی راستی آوردم که مشغله دارم و تکثر گروه وقتگیرمه. اما همهی حقیقت رو نگفتم که هرگز با هیچ همکاری وارد گروه یا جمعِ بدونِ کادر نمیشم؛ چون اگه کلمهای حرف هم نزنم، هرچی پشتِ مسؤولین بگن تو هم باهاشون شریکی. بعد از لو رفتن، زنها آدمفروشن، همهی انگشتهای اتهام میاد سمتِ بیگناه! پس از محل اتهام باید پرهیز کرد.
هییییییییچوقت یه همکار، دوست و همصحبت و همفکر نبوده، نمیشه و نخواهد شد!
✓ دارم به ۲۵م که سخنرانِ شورام فکر میکنم و موضوعِ صحبتم (دنبالِ تربیتِ بقیه نباشیم، خودمون رو درست کنیم!)... فکر کنم رسماً ترورم کنن(!) اما زکاتِ زبانِ درازم و توانِ حاضرجوابیم همین بیانِ بایدهاست، پس با توکل به خدا و توسل به امام زمان ارواحنا فداه میریم تو دلش :))
✓ نمیتونم بگم مردها اینطوری نیستن، اما قطعا میتونم بگم با هر فرد یا گروهِ «بیتقوا» باید مراقبِ این دو نکته بود!
@sarbehrah
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایی که درِ رحمتت تو ماهِ رجب خیییییلی بازه!
ما ظهورِ اماممون رو ببینیم...
ما در حکومتِ اماممون یاورش باشیم...
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...😭
@sarbehrah
دو تا از سخنرانیهای اخیرِ آقا وقتی جمعیت شعار داد «ای رهبر آزاده! آمادهایم! آماده!» آقا جواب دادن:
«این آمادگیها باید بیشتر شود»
تو یکی دیگه فرمودن:
«این آمادگیها باید به مرحلهی عمل برسد.»
گرفتید چی شد؟
طعنه؟ گلایه؟ بهرخ کشیدنِ راحت شعار دادن؟ امر؟...؟
مربوطه به انتخابات!
مربوطه به انتخابات!
@sarbehrah
سربهراه
دو تا از سخنرانیهای اخیرِ آقا وقتی جمعیت شعار داد «ای رهبر آزاده! آمادهایم! آماده!» آقا جواب دادن:
میگم!
اصلا گوش دادید سخنرانیهاشون رو؟!...
@sarbehrah
وقتی حسرت میخورم نمیتونم مدرسه و کلاسا رو برای پیروزی انقلاب تزیین کنم، با خودم میگم کاش از خودم خونه داشتم؛
دمِ در تو کوچه ریسه میزدم و پرچم ایران، کفشکنِ ورودیِ خونه پرچم آمریکا و اسراییل مینداختم، کلللللل خونهم و شرشره و بادکنک میزدم، مثلِ عید که سیزده روز هفتسین پهنه، ده روز یه سفره از شیرینی و میوه مینداختم، عکس آقا و امام رو میذاشتم، اگه بچه داشتم برای هر شبشون برنامه میریختم، با نمایش عروسکی و شعر و قصه ماجرای انقلاب رو براشون تعریف میکردم، ۲۲ بهمن به بچههام هدیه میدادم، ده روز هر غذایی که دوست داشتن میپختم و محبتِ انقلاب رو به جونشون میریختم، برای همکلاسیهاشون کاردستی درست میکردم و با شکلات ازشون پذیرایی میکردم، به کوری چشم هرکی تو مدرسه دشمنِ انقلابه، شیرینی میگرفتم میبردم مدرسه میگفتم برای پیروزی انقلابه، آوردم بچهم از دوستاش و معلماش پذیرایی کنه، ۲۲ بهمن تو خونهم مولودی میگرفتم، همسایههام و دعوت میکردم، یه حاجآقای باسواد و بصیر میاوردم برای سخنرانی که آگاهی شرکت در انتخابات بده، عکس و فیلمش و اینقدر نشر میدادم تا دشمنِ انقلاب از عصبانیت بمیره :))
خوش به حالِ اونا که از خودشون خونه دارن، بچه دارن، بچهی مدرسهای دارن، صاحبمنصبن و مدیر و مؤسسِ یه جایی که خودشون صاحباختیارن... چقدر فرصتِ خدمت به انقلاب دارید😍
تو رو خدا یکی از خدمتهاتون رو به نیتِ من انجام بدید❣
@sarbehrah